بهترین فیلمهایی که چند سال پیش سینما را به تسخیر خود درآوردند

دنیای سینما همیشه با موجهای بزرگی از هیجان همراه است و برخی سالها، به شکلی عجیب با ترافیک شاهکارهای سینمایی روبرو میشویم که تا مدتها نقل محافل هستند. زمانی که به فهرست پرطرفدارترین آثار چند سال گذشته نگاه میکنیم، متوجه میشویم که سلیقه مخاطبان از نبردهای حماسی ابرقهرمانی تا درامهای گزنده اجتماعی و مستندهای تاریخی تکاندهنده نوسان داشته است. این آثار نه تنها در گیشه موفق بودند، بلکه توانستند مفاهیم عمیق انسانی، تکنولوژیهای نوین تصویرسازی و روایتهای گمشده تاریخی را به متن جامعه بیاورند و بحثهای بیپایانی را در شبکههای اجتماعی و محافل دوستانه شکل دهند.
در این مقاله قصد داریم با هم مرور کنیم که چرا آثاری مانند انتقامجویان یا درامهای مستقلی مثل کفرناحوم توانستند چنین تاثیری بر مخاطب بگذارند و بررسی کنیم که کدام یک از این فیلمها پس از گذشت زمان هنوز هم ارزش تماشا دارند. آیا واقعاً «پایان بازی» نقطه اوج سینمای سرگرمی بود یا صرفاً یک ماشین پولسازی عظیم؟ چرا فیلمهای غیرانگلیسیزبان در این دوره تا این حد در دل مخاطبان جهانی جا باز کردند؟ با ما همراه باشید تا در سفری به اعماق آرشیوهای نه چندان دور، ۴۰ اثر برتر را که هر گیک سینما باید در لیست تماشای خود داشته باشد، با نگاهی فنی و جزئینگر کالبدشکافی کنیم.
فهرست مطالب
- ۱. حماسه پایان بازی؛ انتقامجویان در برابر تقدیر
- ۲. کفرناحوم؛ فریاد بلند از زاغههای بیروت
- ۳. جنگ ابدیت؛ وقتی شر پیروز میشود
- ۴. مستند آنها نباید پیر شوند؛ جادوی بازسازی زمان
- ۵. کتاب سبز؛ سفری در دل تبعیض نژادی
- ۶. درخت گلابی وحشی؛ دیالوگهایی به وسعت فلسفه
- ۷. حماسه کولی؛ بازگشت شکوه فردی مرکوری
- ۸. جزیره سگها؛ فانتزی متمایز وس اندرسون
- ۹. مبارز سایه؛ بوکس و رستگاری در رینگ زندگی
- ۱۰. روزی روزگاری در لندن؛ ظهور گانگسترهای بریتانیایی
- ۱۱. رما؛ نامهای عاشقانه به خاطرات کودکی
- ۱۲. ددپول ۲؛ شوخطبعی در قلب اکشن
- ۱۳. مأموریت غیرممکن: فالاوت؛ جنون تام کروز
- ۱۴. ستارهای متولد شده است؛ سقوط و صعود در موسیقی
- ۱۵. میخواهم پانکراست را بخورم؛ تراژدی انیمهای
- ۱۶. یک شب ۱۲ ساله؛ مقاومت در سلولهای انفرادی
- ۱۷. شاد مثل لازارو؛ معصومیت در دنیای مدرن
- ۱۸. فیلم ۳۰۳؛ سفری جادهای در اعماق ذهن
- ۱۹. هرگز روی برنگردان؛ هنر در سایه نازیها
- ۲۰. شگفتانگیزان ۲؛ بازگشت خانواده ابرقهرمان
- ۲۱. پسری که باد را مهار کرد؛ نبوغ در قحطی
- ۲۲. یک مکان ساکت؛ وحشت در سکوت مطلق
- ۲۳. جنگ سرد؛ عشق در میان مرزهای آهنین
- ۲۴. ارتقا؛ وقتی بدن به تسخیر تراشه درمیآید
- ۲۵. آلیتا: فرشته جنگ؛ سایبورگی با قلب انسانی
- ۲۶. سراب؛ پیچیدگیهای زمان و سرنوشت
- ۲۷. شزم!؛ قدرت خدایان در کالبد یک نوجوان
- ۲۸. کلاس هشتم؛ اضطرابهای نسل زِد
- ۲۹. کشیشان؛ تاریکی پشت محرابها
- ۳۰. بازیکن شماره یک آماده؛ غرق شدن در واقعیت مجازی
- ۳۱. بلککلنزمن؛ نفوذ به قلب نژادپرستی
- ۳۲. گناهکار؛ درام جنایی در یک اتاق بسته
- ۳۳. فقط میتوانم تصور کنم؛ داستان یک ترانه شفابخش
- ۳۴. در پوست من؛ تراژدی عدالت در ایتالیا
- ۳۵. خانواده فوری؛ چالشهای شیرین فرزندخواندگی
- ۳۶. کوری جانبی؛ عدالت و رفاقت در اوکلند
- ۳۷. یوتبیا ۲۲ جولای؛ بازخوانی یک فاجعه تروریستی
- ۳۸. پروفسور و مرد دیوانه؛ واژهنامهای از خون و جنون
- ۳۹. قلمرو؛ فساد در راهروهای قدرت اسپانیا
- ۴۰. انجمن ادبی و کیک پوست سیبزمینی؛ عشق و کتاب
۱. حماسه پایان بازی؛ انتقامجویان در برابر تقدیر
فیلم «انتقامجویان: پایان بازی» (Avengers: Endgame) فقط یک اثر سینمایی نبود؛ یک پدیده فرهنگی بود که یک دهه روایتگری دنیای سینمایی مارول (MCU) را به نقطهی اوج رساند. برادران روسو (Russo Brothers) با مهارتی خیرهکننده، بیش از ۴۰ شخصیت اصلی را در یک ساختار داستانی ۳ ساعته جای دادند که هم به سفر زمان میپرداخت و هم به مفهوم فقدان و سوگواری. سکانس نبرد نهایی این فیلم، جایی که تمام قهرمانان از پورتالها خارج میشوند، یکی از پرهزینهترین و پیچیدهترین سکانسهای تاریخ سینما از نظر جلوههای ویژه (VFX) محسوب میشود که ضربان قلب تماشاگران را در سالنهای سینما به شماره انداخت.
از منظر فنی، این فیلم اولین اثر کاملاً دیجیتالی بود که با دوربینهای آیمکس (IMAX) فیلمبرداری شد. جالب است بدانید که بازیگران حتی تا روز فیلمبرداری، فیلمنامهی کامل را نداشتند تا از لو رفتن داستان جلوگیری شود؛ مثلاً به بسیاری از آنها گفته شده بود که قرار است سکانس یک عروسی را ضبط کنند، در حالی که آن سکانس مربوط به مراسم ختم یکی از شخصیتهای کلیدی بود. این فیلم با فروش نزدیک به ۲.۸ میلیارد دلار، برای مدتی رکورد پرفروشترین فیلم تاریخ سینما را از چنگ آواتار درآورد و نشان داد که قدرت روایتهای سریالی در سینما میتواند به چه ابعاد غولآسایی دست یابد.

۲. کفرناحوم؛ فریاد بلند از زاغههای بیروت
کفرناحوم (Capernaum) اثری است که تماشای آن دل شیر میخواهد. نادین لبکی (Nadine Labaki) در این فیلم درام، دست روی موضوعی گذاشته که کمتر فیلمسازی جرات نزدیک شدن به آن را دارد: شکایت یک کودک از والدینش به جرم به دنیا آوردن او در فقر و فلاکت. فیلم در زاغههای بیروت میگذرد و به قدری واقعگرایانه است که مرز بین مستند و داستانی در آن گم میشود. زین الرافعی، بازیگر نقش اول که خود یک پناهنده سوری در واقعیت بود، بدون هیچ سابقه بازیگری چنان اجرای درخشانی ارائه داد که داوران جشنواره کن را به ایستادن و تشویق وادار کرد.
یکی از حقایق تکاندهنده درباره ساخت این فیلم، استفاده از نابازیگرانی است که زندگی واقعیشان شباهتهای ترسناکی به نقشهایشان داشت. در طول فیلمبرداری، برخی از بازیگران به دلیل نداشتن مدارک شناسایی توسط پلیس بازداشت شدند و لبکی مجبور بود برای آزادی آنها مداخله کند. این فیلم با کسب نمره ۸.۵ در سایت آیامدیبی (IMDB)، به یکی از محبوبترین آثار سینمای جهان تبدیل شد و توانست نامزد اسکار بهترین فیلم خارجیزبان شود. کفرناحوم فراتر از یک فیلم، یک سند تاریخی از رنجهای خاموش کودکان در خاورمیانه است که نگاه جامعهشناختی عمیقی به فقر ساختاری دارد.

۳. جنگ ابدیت؛ وقتی شر پیروز میشود
فیلم «انتقامجویان: جنگ ابدیت» (Avengers: Infinity War) ساختار کلیشهای فیلمهای ابرقهرمانی را در هم شکست. در حالی که مخاطب عادت کرده بود قهرمان در لحظه آخر پیروز شود، این بار با شخصیتی به نام تانوس (Thanos) روبرو شد که خود را نه یک شرور، بلکه یک مصلح کیهانی میدید. او با فلسفهی مالتوسی خود، قصد داشت نیمی از جمعیت جهان را برای حفظ منابع نابود کند. پایانبندی فیلم و پودر شدن شخصیتهای محبوب، شوک بزرگی به فرهنگ عامه وارد کرد و تا یک سال بحثهای داغی را درباره سرنوشت جهان به راه انداخت.
نکته فنی جالب اینجاست که شخصیت تانوس به طور کامل با تکنولوژی ضبط حرکت (Motion Capture) توسط جاش برولین بازی شد، اما میمیکهای صورت او به قدری دقیق طراحی شده بود که تمام حسهای انسانی این تیتان قدرتمند به بیننده منتقل میشد. این فیلم چهار سال پس از وقایع نگهبانان کهکشان ۲ اتفاق میافتد و پیوند میان بخشهای مختلف دنیای مارول را به کمال میرساند. جنگ ابدیت با بودجهای سرسامآور ساخته شد اما توانست در عرض تنها ۱۱ روز به فروش یک میلیارد دلاری دست یابد، رکوردی که نشان از انتظار بیصبرانه مخاطبان برای دیدن این رویارویی حماسی داشت.

۴. مستند آنها نباید پیر شوند؛ جادوی بازسازی زمان
پیتر جکسون (Peter Jackson)، خالق ارباب حلقهها، در مستند «آنها نباید پیر شوند» (They Shall Not Grow Old) دست به کاری جادویی زد. او با استفاده از تکنولوژیهای مدرن دیجیتالی، فیلمهای سیاه و سفید، لرزان و بیکیفیت جنگ جهانی اول را که بیش از صد سال قدمت داشتند، رنگی، ترمیم و به نرخ فریم ۶۰ (60 FPS) تبدیل کرد. نتیجه کار به قدری حیرتانگیز است که انگار همین دیروز این تصاویر با دوربینهای پیشرفته ضبط شدهاند. این مستند به ما اجازه میدهد مستقیماً در چشم سربازانی نگاه کنیم که قرنها پیش در گل و لای جبههها میجنگیدند.
جکسون برای ساخت این اثر بیش از ۶۰۰ ساعت مصاحبه آرشیوی را گوش داد تا بتواند روایتی انسانی از زبان خود سربازان بسازد. یکی از شگفتانگیزترین بخشهای تولید، استفاده از لبخوانهای حرفهای برای تشخیص کلماتی بود که سربازان در فیلمهای صامت صد سال پیش بر زبان میآوردند؛ سپس صداپیشگان آن جملات را با لهجههای محلی همان مناطق بازسازی کردند. این فیلم که به سفارش موزه سلطنتی جنگ بریتانیا ساخته شده، تجربهای فراتر از یک مستند تاریخی است؛ این یک سفر در زمان واقعی است که نشان میدهد تکنولوژی چگونه میتواند به تاریخ جان دوباره ببخشد.

۵. کتاب سبز؛ سفری در دل تبعیض نژادی
فیلم «کتاب سبز» (Green Book) با الهام از یک داستان واقعی، دو دنیای کاملاً متفاوت را در یک خودروی کادیلاک کنار هم قرار میدهد. دان شرلی، یک پیانیست سیاهپوست نابغه و مبادیآداب، و تونی لیپ، یک ایتالیایی-آمریکایی قلدر و بیپروا که به عنوان راننده او استخدام میشود. نام فیلم از کتابی واقعی به نام «کتاب سبز راننده سیاهپوست» گرفته شده که در دوران جدایی نژادی در آمریکا، مکانهای امن برای سفر سیاهان را لیست میکرد. این فیلم تضاد میان هنر والا و واقعیتهای تلخ خیابان را به شکلی کمدی-درام به تصویر میکشد.
اگرچه فیلم با انتقاداتی از سوی خانواده واقعی دان شرلی روبرو شد، اما بازی خیرهکننده ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی باعث شد تا مخاطبان و داوران اسکار به شدت تحت تاثیر قرار گیرند. ماهرشالا علی برای بازی در این نقش مجبور شد ساعتها تمرین پیانو انجام دهد تا حرکات دستانش با موسیقی پیچیده دان شرلی همخوانی داشته باشد. کتاب سبز توانست جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود کند و به ما یادآوری کرد که دوستیها میتوانند از پسِ سختترین دیوارهای تعصب و نژادپرستی برآیند و قلبهای آدمها را به هم نزدیک کنند.

۶. درخت گلابی وحشی؛ دیالوگهایی به وسعت فلسفه
نوری بیلگه جیلان (Nuri Bilge Ceylan) با فیلم «درخت گلابی وحشی» (The Wild Pear Tree) ثابت کرد که سینما هنوز هم میتواند محلی برای تفکر عمیق باشد. داستان دربارهی جوانی به نام سینان است که پس از فارغالتحصیلی به زادگاهش برمیگردد تا کتابش را چاپ کند، اما با پدری غرق در بدهی و جامعهای که برای هنر پشیزی ارزش قائل نیست روبرو میشود. فیلم سرشار از قاببندیهای نقاشانه و دیالوگهای طولانی و فلسفی است که گاهی بیش از ۱۵ دقیقه به طول میانجامند، اما به قدری دقیق نوشته شدهاند که بیننده را جادو میکنند.
این اثر که نماینده سینمای هنری ترکیه است، در جشنواره کن خوش درخشید. جیلان در این فیلم به تقابل نسلها، مفهوم شکست و سرنوشت انسان در جوامع در حال گذار میپردازد. جالب است بدانید که فیلمبرداری برخی از سکانسهای فضای باز به دلیل وسواس جیلان برای رسیدن به نور ایدهآل غروب، روزها به طول میانجامید. «درخت گلابی وحشی» برای کسانی که به دنبال سینمای شاعرانه و دیالوگمحور هستند یک گنجینه است؛ فیلمی که پس از اتمام، مخاطب را با پرسشهای بیشماری درباره معنای موفقیت و میراث خانوادگی رها میکند.

۷. حماسه کولی؛ بازگشت شکوه فردی مرکوری
فیلم «حماسه کولی» (Bohemian Rhapsody) ادای احترامی باشکوه به گروه راک بریتانیایی «کوئین» (Queen) و خواننده افسانهای آن، فردی مرکوری است. رامی ملک (Rami Malek) با بازی در این نقش، فراتر از یک تقلید ساده رفت و توانست روح سرکش و در عین حال شکنندهی مرکوری را بازسازی کند. نقطه اوج فیلم، بازسازی ۲۰ دقیقهای کنسرت لایو اید (Live Aid) در سال ۱۹۸۵ است که با دقت میلیمتری از روی نسخه واقعی ساخته شده؛ حتی تعداد لیوانهای روی پیانوی فردی هم دقیقاً مشابه همان روز چیده شده بود.
اگرچه فیلم به دلیل تغییر برخی واقعیتهای تاریخی مورد انتقاد قرار گرفت، اما محبوبیت خیرهکنندهاش در گیشه و جوایز متعدد، نشان داد که موسیقی کوئین هنوز هم پس از دههها زنده است. رامی ملک برای رسیدن به فیزیک بدنی فردی مرکوری، از یک مربی حرکت (Movement Coach) استفاده کرد تا حتی نحوه نگاه کردن و چرخشهای سریع او را روی استیج بیاموزد. این فیلم نه تنها اسکار بهترین بازیگر مرد را برای ملک به ارمغان آورد، بلکه نسل جدیدی را با شاهکارهایی مثل «راپسودی بوهمی» و «ما قهرمان هستیم» آشنا کرد و به پرفروشترین فیلم بیوگرافی موزیکال تاریخ تبدیل شد.

۸. جزیره سگها؛ فانتزی متمایز وس اندرسون
وس اندرسون (Wes Anderson) با استایل بصری منحصربهفردش، در انیمیشن استاپموشن «جزیره سگها» (Isle of Dogs) دنیایی فانتزی و متمایز در ژاپن آینده خلق کرد. داستان دربارهی تبعید سگها به جزیره زبالهها به دلیل آنفولانزای سگی است. اندرسون با استفاده از تقارنهای وسواسگونه، رنگبندیهای خاص و طنز خشک همیشگیاش، داستانی دربارهی وفاداری، فساد سیاسی و پیوند میان انسان و حیوان روایت میکند. صداپیشگی ستارگانی چون ادوارد نورتون و اسکارلت جوهانسون، جان تازهای به عروسکهای پشمی فیلم بخشیده است.
ساخت این انیمیشن چندین سال زمان برد و صدها هنرمند هزاران عروسک و دکور مینیاتوری را با دست ساختند. هر ثانیه از فیلم شامل ۲۴ فریم است که در هر فریم، پوزیشن عروسکها به مقدار بسیار ناچیزی تغییر میکرد. نکته جالب اینجاست که اندرسون عمداً تصمیم گرفت دیالوگهای ژاپنی انسانها را زیرنویس نکند تا مخاطب همانقدر که سگها از حرف انسانها گیج میشوند، دچار چالش شود و بیشتر بر احساسات و حرکات تمرکز کند. جزیره سگها یک شاهکار بصری است که نشان میدهد انیمیشن مدیومی قدرتمند برای روایت داستانهای پیچیده و بزرگسالانه در قالب فانتزی است.

۹. مبارز سایه؛ بوکس و رستگاری در رینگ زندگی
فیلم «مبارز سایه» (Shadow Fighter) یکی از آن درامهای ورزشی است که فراتر از مشت زدن در رینگ، به لایههای درونی شخصیتها نفوذ میکند. داستان درباره رادنی، بوکسوری سابق و سرگردان است که زندگیاش با یک جوان بیپناه گره میخورد. این فیلم با بودجهای محدود توانست نمره ۷.۹ را در آیامدیبی کسب کند که نشاندهنده تاثیرگذاری عمیق آن بر مخاطبان است. برخلاف فیلمهای پرزرقوبرق هالیوودی، مبارز سایه به دنبال نشان دادن عرق، خون و دردهای واقعی است که یک ورزشکار در مسیر بازگشت به عزت نفس متحمل میشود.
در این فیلم، بوکس استعارهای است برای مبارزه با تروماهای گذشته. رادنی نه برای مدال، بلکه برای پیدا کردن دلیلی جهت ادامه دادن میجنگد. شیمی میان دو بازیگر اصلی فیلم به قدری باورپذیر است که لحظات سکوت آنها تاثیر بیشتری از صحنههای اکشن دارد. اگرچه این فیلم ممکن است در سایه بلاکباسترهای بزرگ قرار گرفته باشد، اما برای گیکهای سینما که به دنبال داستانهای انسانی و اتمسفر گیرای فیلمهای مستقل هستند، یک پیشنهاد ویژه محسوب میشود. مبارز سایه به ما میگوید که گاهی سختترین حریف ما در رینگ، سایهای است که از گذشتهمان با خود حمل میکنیم.

۱۰. روزی روزگاری در لندن؛ ظهور گانگسترهای بریتانیایی
علاقهمندان به درامهای جنایی تاریخی قطعاً نباید فیلم «روزی روزگاری در لندن» (Once Upon a Time in London) را از دست بدهند. این فیلم به دوران طلایی گانگسترها در لندن و رقابت میان باندهای خلافکار در دهههای ۳۰ تا ۵۰ میلادی میپردازد. برخلاف فیلمهای گانگستری آمریکایی، اینجا با فضای سرد، بارانی و خشن پایتخت بریتانیا روبرو هستیم. فیلم داستان جک کامر و بیلی هیل را روایت میکند، دو شخصیت واقعی که پایههای امپراتوری جنایت در لندن را بنا کردند و الهامبخش بسیاری از داستانهای بعدی شدند.
طراحی لباس و صحنه در این فیلم با دقت بسیار بالایی انجام شده تا اتمسفر پس از جنگ جهانی دوم در لندن را بازسازی کند. خشونت در این فیلم عریان و بیپرده است و نشان میدهد که قدرت چطور میتواند انسانها را به هیولاهایی بیرحم تبدیل کند. نمره ۷.۹ این فیلم نشاندهنده رضایت مخاطبانی است که از روایتهای کلاسیک صعود و سقوط در دنیای زیرزمینی لذت میبرند. اگر به سریالهایی مثل «پیکی بلایندرز» علاقه دارید، این فیلم میتواند زاویهی دید متفاوت و واقعیتری از تاریخ جنایت در بریتانیا را به شما ارائه دهد که کمتر در آثار عامهپسند به آن پرداخته شده است.

۱۱. رما؛ نامهای عاشقانه به خاطرات کودکی
آلفونسو کوارون (Alfonso Cuarón) با فیلم «رما» (Roma) یکی از شخصیترین و در عین حال جهانیترین آثار قرن ۲۱ را خلق کرد. این فیلم سیاه و سفید که در مکزیکوسیتی دهه ۷۰ میگذرد، داستان زندگی یک خدمتکار بومی به نام کلیو را در دل یک خانواده طبقه متوسط روایت میکند. کوارون در این فیلم نقش کارگردان، نویسنده، فیلمبردار و تدوینگر را برعهده داشت تا کنترل کاملی بر دید هنریاش داشته باشد. استفاده از صداگذاری دالبی اتموس (Dolby Atmos) به قدری دقیق است که بیننده حس میکند در میان خیابانهای شلوغ رما ایستاده است.
یکی از شگفتانگیزترین نکات درباره رما، بازسازی دقیق محله دوران کودکی کوارون است؛ او حتی وسایل واقعی خانهی مادریاش را برای چیدمان صحنه پیدا کرد. فیلم نگاهی هم به کشتار کورپوس کریستی (Corpus Christi massacre) دارد، جایی که دانشجویان معترض توسط جوخههای مرگ سرکوب شدند. رما اولین فیلم نتفلیکس بود که نامزد اسکار بهترین فیلم شد و توانست سه جایزه از جمله بهترین کارگردانی را ببرد. این فیلم ثابت کرد که یک داستان کوچک و بیسروصدا دربارهی یک خدمتکار، اگر با صداقت و مهارت فنی بالا ساخته شود، میتواند به اندازه بزرگترین حماسههای تاریخ سینما تکاندهنده و ماندگار باشد.

۱۲. ددپول ۲؛ شوخطبعی در قلب اکشن
پس از موفقیت خیرهکننده قسمت اول، «ددپول ۲» (Deadpool 2) با بودجهای بیشتر و شوخیهای گزندهتر بازگشت. رایان رینولدز (Ryan Reynolds) که حالا کاملاً با این شخصیت عجین شده، در این قسمت تیمی به نام اکس-فورس (X-Force) را تشکیل میدهد تا از یک نوجوان جهشیافته در برابر «کابل» (Cable) که از آینده آمده، محافظت کند. فیلم همچنان دیوار چهارم را میشکند و با همه چیز، از دنیای دیسی گرفته تا خودِ فیلمهای مارول و حتی سوابق بازیگری رینولدز، شوخیهای بیرحمانهای میکند.
حضور جاش برولین در نقش کابل، وزنه سنگینی به بخش اکشن فیلم اضافه کرد. جالب است بدانید که سکانس سقوط با چتر نجات تیم اکس-فورس، یکی از خندهدارترین و در عین حال غیرمنتظرهترین سکانسهای سینمای ابرقهرمانی است که تمام انتظارات تماشاگر را به بازی میگیرد. ددپول ۲ ثابت کرد که میتوان یک فیلم اکشن درجهبندی سنی بزرگسال (R-rated) ساخت که هم در باکس آفیس موفق باشد و هم دل طرفداران سرسخت کمیکبوک را به دست آورد. موسیقی متن فیلم، از جمله آهنگ اصلی با صدای سلین دیون، به خوبی با پارادوکس مسخرهبازی و درام فیلم ترکیب شده بود و آن را به یکی از محبوبترین آثار سال ۲۰۱۸ تبدیل کرد.

۱۳. مأموریت غیرممکن: فالاوت؛ جنون تام کروز
در دورانی که اکثر فیلمهای اکشن به جلوههای کامپیوتری (CGI) متکی هستند، تام کروز (Tom Cruise) با «مأموریت غیرممکن: فالاوت» (Mission: Impossible – Fallout) استانداردهای سینمای بدنه را جابهجا کرد. او در این فیلم شخصاً خطرناکترین بدلکاریها را انجام داد؛ از پرش «هالو» (HALO jump) از هواپیما در ارتفاع بالا گرفته تا راندن هلیکوپتر در میان کوههای باریک و تعقیب و گریز با موتور در خیابانهای پاریس. در یکی از سکانسها، کروز هنگام پریدن بین دو ساختمان واقعاً مچ پایش شکست، اما فیلمبرداری را متوقف نکرد و همان نمای واقعی در نسخه نهایی فیلم استفاده شد.
داستان فیلم دربارهی تلاش اتان هانت برای بازیابی کلاهکهای پلوتونیم دزدیده شده است، اما چیزی که مخاطب را میخکوب میکند، ضربآهنگ (Pace) بینظیر و فیلمبرداری خیرهکننده کریستوفر مککوری است. هنری کویل با آن سبیل معروفش (که باعث دردسر بزرگی برای فیلم لیگ عدالت شد) نقش یک مامور سیا را بازی میکند که درگیریاش با هانت در یک سرویس بهداشتی، به یکی از بهترین سکانسهای مبارزه تنبهتن در تاریخ سینمای اکشن تبدیل شده است. فالاوت نه تنها بهترین فیلم این فرانچایز، بلکه یکی از کاملترین فیلمهای اکشن قرن ۲۱ است که آدرنالین را به سقف میچسباند.

۱۴. ستارهای متولد شده است؛ سقوط و صعود در موسیقی
بردلی کوپر (Bradley Cooper) در اولین تجربه کارگردانیاش با بازسازی «ستارهای متولد شده است» (A Star Is Born)، ریسک بزرگی کرد و پیروز شد. او لیدی گاگا را برای نقشی انتخاب کرد که نیاز به بازیگری عمیق و خوانندگی زنده داشت. داستان تکراری جکسون مین، ستارهای در حال افول به دلیل اعتیاد، و آلی، استعدادی نوظهور، با اجرای پراحساس این دو بازیگر جان تازهای گرفت. نکته فنی تحسینبرانگیز این است که تمام اجراهای موزیکال فیلم به درخواست لیدی گاگا به صورت زنده در لوکیشن ضبط شدند تا حس واقعی کنسرت منتقل شود.
شیمی بین کوپر و گاگا به قدری قوی بود که شایعات زیادی را درباره رابطه واقعی آنها بر سر زبانها انداخت. آهنگ «کمعمق» (Shallow) به یک هیت جهانی تبدیل شد و اسکار بهترین ترانه را برد. کوپر برای آمادهسازی در این نقش، ماهها آموزش گیتار و پیانو دید و حتی تن صدای خود را تغییر داد تا به یک خواننده کانتری-راک واقعی شباهت پیدا کند. فیلم فراتر از یک داستان عاشقانه، به بررسی جنبههای تاریک شهرت، بیماریهای روانی و تاثیر ویرانگر اعتیاد بر روابط انسانی میپردازد و پایانبندی تراژیک آن تا مدتها در ذهن تماشاگر باقی میماند.

۱۵. میخواهم پانکراست را بخورم؛ تراژدی انیمهای
نام این انیمه شاید در ابتدا عجیب یا حتی ترسناک به نظر برسد، اما «میخواهم پانکراست را بخورم» (I Want to Eat Your Pancreas) یک درام عاشقانه و اشکی (Tearjerker) به غایت زیباست. داستان درباره پسری منزوی است که به طور اتفاقی متوجه میشود همکلاسی محبوب و پرانرژیاش، ساکورا، به بیماری لاعلاج پانکراس مبتلا است. نام فیلم ریشه در یک باور قدیمی ژاپنی دارد که اگر بخشی از بدن کسی بیمار باشد، با خوردن همان بخش از بدن موجودی دیگر، شفا مییابد؛ اما در اینجا به معنای تمایل برای ماندگار شدن روح یک نفر در کالبد دیگری است.
انیمه با ظرافت به مفهوم «زنده بودن» میپردازد. ساکورا با وجود نزدیکی به مرگ، به پسر یاد میدهد که معنای واقعی زندگی در ارتباط با دیگران نهفته است. سبک هنری فیلم با استفاده از رنگهای روشن و شکوفههای گیلاس، تضاد زیبایی با موضوع تلخ داستان ایجاد کرده است. تماشای این اثر برای هر گیک انیمه که به دنبال داستانهای عمیق و فلسفی درباره مرگ و زندگی است، ضروری است. پایان فیلم با یک چرخش داستانی (Plot Twist) غیرمنتظره، مخاطب را کاملاً غافلگیر میکند و نشان میدهد که سرنوشت همیشه آنطور که ما انتظار داریم پیش نمیرود.

۱۶. یک شب ۱۲ ساله؛ مقاومت در سلولهای انفرادی
فیلم «یک شب ۱۲ ساله» (A Twelve-Year Night) بر اساس یک داستان واقعی تکاندهنده ساخته شده که مرزهای تحمل انسان را جابهجا میکند. در سال ۱۹۷۳، در دوران دیکتاتوری نظامی اروگوئه، سه زندانی سیاسی از جنبش توپاماروس به سلولهای انفرادی انداخته شدند با این دستور که: «چون نمیتوانیم آنها را بکشیم، پس آنها را دیوانه میکنیم». یکی از این سه نفر، خوزه موخیکا بود که دههها بعد به عنوان محبوبترین و سادهزیستترین رئیسجمهور جهان شناخته شد. فیلم بر شکنجههای روانی، تاریکی مطلق و تلاش این سه مرد برای حفظ سلامت عقلیشان تمرکز دارد.
کارگردان، آلوارو برکنر، با استفاده از نماهای بسته و طراحی صدای کلاستروفوبیک، بیننده را به درون آن سلولهای نمور میبرد. بازیگران فیلم برای ایفای این نقشها وزن زیادی کم کردند و تحت شرایط سختی قرار گرفتند تا رنج واقعی زندانیان را درک کنند. این فیلم ستایشی است از قدرت تخیل و کلمات؛ جایی که زندانیان با ضربه زدن به دیوارها با هم ارتباط برقرار میکردند. «یک شب ۱۲ ساله» نه تنها یک درام تاریخی قدرتمند، بلکه یک مطالعه روانشناختی درباره مقاومت است که نشان میدهد حتی در تاریکترین حفرههای زمین، روح انسانی میتواند راهی به سوی نور پیدا کند.

۱۷. شاد مثل لازارو؛ معصومیت در دنیای مدرن
آلیس رورواچر با فیلم «شاد مثل لازارو» (Happy as Lazzaro) یکی از عجیبترین و زیباترین تجربههای سینمایی سالهای اخیر را رقم زد. فیلم با سبکی شبیه به رئالیسم جادویی، داستان لازارو، پسر جوانی با معصومیتی بیپایان را در یک روستای دورافتاده ایتالیایی روایت میکند که گویی زمان در آن متوقف شده است. ساکنان روستا بدون مزد برای یک ملکه سیگار کار میکنند، غافل از اینکه بردهداری سالهاست ملغی شده. نیمه دوم فیلم با یک جهش زمانی ناگهانی، لازارو را به دنیای مدرن و بیرحم شهری میبرد، در حالی که او ذرهای تغییر نکرده است.
فیلمبرداری روی فیلم ۱۶ میلیمتری، بافت بصری قدیمی و گرمی به کار بخشیده که با حس نوستالژیک و افسانهوار داستان همخوانی دارد. لازارو در این فیلم نمادی از قدیسوارگی در دنیایی است که دیگر جایی برای خیر محض ندارد. تقابل او با فقر مدرن و سیستمهای سرمایهداری در شهر، هم خندهدار است و هم به شدت غمانگیز. این فیلم جایزه بهترین فیلمنامه جشنواره کن را برد و ثابت کرد که سینمای ایتالیا هنوز هم میتواند با الهام از سنتهای نئورئالیسم، حرفهای تازهای برای گفتن داشته باشد. تماشای لازارو مثل یک خواب شیرین است که با تلخی واقعیت از هم میپاشد.

۱۸. فیلم ۳۰۳؛ سفری جادهای در اعماق ذهن
اگر به فیلمهایی از جنس «پیش از طلوع» علاقه دارید، فیلم آلمانی «۳۰۳» یک انتخاب ایدهآل برای شماست. داستان درباره دو دانشجو به نامهای یوله و یان است که به طور اتفاقی با یک ون قدیمی (مدل مرسدس ۳۰۳) همسفر میشوند تا از برلین به سمت پرتغال بروند. بخش عمده فیلم به دیالوگهای این دو نفر درباره موضوعاتی مثل عشق، سرمایهداری، بیولوژی و معنای زندگی اختصاص دارد. برخلاف بسیاری از فیلمهای جادهای، «۳۰۳» عجلهای برای عاشق کردن شخصیتهایش ندارد و اجازه میدهد رابطه آنها به شکلی کاملاً ارگانیک شکل بگیرد.
مناظر زیبای اروپا در طول مسیر، پسزمینهای فوقالعاده برای بحثهای فکری این دو جوان فراهم کرده است. کارگردان، هانس واینگارتنر، توانسته اتمسفر آزادی و رهایی دوران جوانی را به خوبی ثبت کند. نکته جذاب فیلم این است که سوالات فلسفی مطرح شده در طول سفر، واقعاً ذهن تماشاگر را هم درگیر میکند؛ انگار که شما هم نفر سوم در آن ون قدیمی هستید. نمره ۷.۷ این فیلم در آیامدیبی نشان میدهد که مخاطبان چطور با این سفر آرام و دیالوگمحور ارتباط برقرار کردهاند. این فیلم یادآوری میکند که گاهی مقصد مهم نیست، بلکه مسیر و کسی که با او همسفر هستید، همه چیز را میسازد.

۱۹. هرگز روی برنگردان؛ هنر در سایه نازیها
فیلم «هرگز روی برنگردان» (Never Look Away) یک درام حماسی و هنری از فلوریان هنکل فون دونرسمارک، کارگردان فیلم مشهور «زندگی دیگران» است. این فیلم الهامگرفته از زندگی واقعی گرهارد ریشتر، نقاش بزرگ آلمانی است. داستان سه دهه از تاریخ آلمان را در بر میگیرد؛ از دوران وحشت نازیها و طرحهای پاکسازی نژادی تا کمونیسم در آلمان شرقی و در نهایت آزادی هنری در آلمان غربی. کورت، شخصیت اصلی، تلاش میکند ترومای دوران کودکیاش را که ناشی از اعدام عمهاش به دست نازیهاست، در قالب هنر نقاشی برونریزی کند.
فیلم به شکلی درخشان نشان میدهد که چطور سیاست میتواند به حریم خصوصی و هنر نفوذ کند. یکی از پیچشهای داستانی تکاندهنده این است که کورت عاشق دختر مردی میشود که مسئول مستقیم قتل عمهاش در دوران نازیها بوده، بدون اینکه هیچکدام از این موضوع باخبر باشند. جلوههای بصری فیلم و بازسازی نقاشیهای سبک رئالیسم فتوگرافیک خیرهکننده است. این اثر نامزد دو جایزه اسکار شد و با زمان ۳ ساعتهاش، بیننده را کاملاً در تاریخ و رنجهای آلمان غرق میکند. «هرگز روی برنگردان» ستایشی است از قدرت حقیقت که در نهایت راه خود را از میان لایههای ضخیم رنگ و دروغ پیدا میکند.

۲۰. شگفتانگیزان ۲؛ بازگشت خانواده ابرقهرمان
انتظار ۱۴ ساله طرفداران پیکسار برای دیدن دوباره خانواده پار بالاخره با «شگفتانگیزان ۲» (Incredibles 2) به پایان رسید. براد برد (Brad Bird) کارگردان فیلم، داستان را دقیقاً از همان ثانیهای شروع کرد که قسمت اول تمام شده بود. در این قسمت، نقشها عوض میشوند؛ هلن (الاستیگرل) به عنوان چهره عمومی ابرقهرمانان به ماموریت میرود تا اعتبار آنها را بازگرداند، در حالی که باب (آقای شگفتانگیز) باید در خانه بماند و با چالشهای بزرگ کردن بچهها، به خصوص قدرتهای غیرقابل کنترل جکجک، دست و پنجه نرم کند.
تکنولوژی انیمیشن در طول این ۱۴ سال پیشرفت خیرهکنندهای داشت و این موضوع در جزئیات لباسها، نورپردازی و بافت صورت شخصیتها به وضوح دیده میشود. جکجک ستاره بیچون و چرای این قسمت است که با قدرتهای چندگانهاش (از غیب شدن گرفته تا تبدیل به هیولا) لحظات کمیک نابی را خلق میکند. فیلم در کنار سرگرمی، به موضوعات مدرنی مثل نقش رسانهها در شکلدهی به افکار عمومی و تعادل میان کار و خانواده میپردازد. «شگفتانگیزان ۲» به یکی از پرفروشترین انیمیشنهای تاریخ تبدیل شد و ثابت کرد که برخی شخصیتها هرگز پیر نمیشوند و همیشه حرفی برای گفتن دارند.

۲۱. پسری که باد را مهار کرد؛ نبوغ در قحطی
این فیلم الهامبخش بر اساس زندگی واقعی ویلیام کامکوامبا ساخته شده است. داستان در مالاوی رخ میدهد، جایی که خشکسالی و قحطی زندگی مردم روستا را تهدید میکند. ویلیام، نوجوانی که به دلیل فقر از مدرسه اخراج شده، با استفاده از قطعات اسقاطی دوچرخه و دانش ناقصی که از کتابهای کتابخانه به دست آورده، سعی میکند یک توربین بادی بسازد تا پمپ آب روستا را به کار بیندازد. چیوتل اجیوفور علاوه بر کارگردانی، نقش پدر ویلیام را هم بازی میکند که در ابتدا با کارهای پسرش مخالف است.
فیلم با دقت به جزئیات فقر و استیصال مردم میپردازد، اما هرگز در ورطه ترحم نمیافتد. نبوغ ویلیام در استفاده از مواد دورریختنی، پیامی قدرتمند درباره اهمیت آموزش و تفکر خلاق دارد. سکانسی که پرههای دستساز توربین برای اولین بار میچرخند و آب از دل زمین خشک بیرون میآید، یکی از احساسیترین لحظات سینمایی سال است. «پسری که باد را مهار کرد» یادآوری میکند که علم و اراده میتوانند سختترین شرایط محیطی را تغییر دهند. این اثر توسط نتفلیکس منتشر شد و تحسینهای بسیاری را برای روایت صادقانه و بازیهای درخشانش دریافت کرد.

۲۲. یک مکان ساکت؛ وحشت در سکوت مطلق
جان کرازینسکی با کارگردانی «یک مکان ساکت» (A Quiet Place) ژانر وحشت را بازتعریف کرد. در دنیایی که توسط موجوداتی با شنوایی فوقالعاده حساس تسخیر شده، کوچکترین صدایی به معنای مرگ است. فیلم به قدری در استفاده از سکوت هوشمندانه عمل میکند که تماشاگر در سالن سینما حتی از خوردن پاپکورن هم خجالت میکشید! امیلی بلانت در نقش مادری باردار، یکی از پرتنشترین سکانسهای تاریخ سینما را در یک وان حمام، در حالی که باید در سکوت کامل زایمان کند و هیولا در چند قدمی اوست، اجرا کرد.
نکته فنی جالب اینجاست که میلیسنت سیموندز، بازیگر نقش دختر خانواده، در واقعیت هم ناشنواست و این موضوع به واقعیتر شدن زبان اشاره و اتمسفر فیلم کمک شایانی کرد. کرازینسکی از سکوت نه به عنوان یک ترفند، بلکه به عنوان یک ابزار روایی برای نشان دادن قدرت عشق خانوادگی استفاده میکند. طراحی صدای فیلم به قدری دقیق است که هر خشخش برگ یا لرزش کفپوش چوبی، مثل یک انفجار در گوش بیننده صدا میکند. این فیلم ثابت کرد که برای ترساندن لزوماً نیاز به جیغهای بلند نیست و گاهی «سکوت» میتواند وحشتناکترین چیز ممکن باشد.

۲۳. جنگ سرد؛ عشق در میان مرزهای آهنین
پاوو پاولیکوفسکی پس از موفقیت فیلم «ایدا»، دوباره با یک شاهکار سیاه و سفید به نام «جنگ سرد» (Cold War) بازگشت. فیلم داستان عشق پرنشیبوفراز ویکتور و زولا را در طول ۱۵ سال روایت میکند؛ عشقی که از لهستانِ کمونیستی شروع شده و به کلوبهای جاز پاریس میرسد. قاببندیهای فیلم با نسبت تصویر ۴:۳ و کنتراست شدید نور، حسی از خفقان سیاسی و در عین حال زیبایی کلاسیک را منتقل میکند. موسیقی در این فیلم نقش یک کاراکتر را دارد و از فولکلور لهستانی به جاز مدرن تغییر شکل میدهد.
شیمی میان دو بازیگر اصلی ویرانگر است؛ آنها نه میتوانند با هم زندگی کنند و نه بدون هم. فیلم نگاهی گزنده به مفهوم پناهندگی و غربت دارد؛ جایی که شخصیتها حتی پس از فرار به پاریس، باز هم احساس آرامش نمیکنند. پاولیکوفسکی این فیلم را بر اساس زندگی واقعی والدین خود ساخته و آن را به آنها تقدیم کرده است. «جنگ سرد» جایزه بهترین کارگردانی کن را برد و به عنوان یکی از زیباترین درامهای رمانتیک قرن ۲۱ شناخته میشود که در آن هر پلان، شبیه به یک تابلوی عکاسی حرفهای است.

۲۴. ارتقا؛ وقتی بدن به تسخیر تراشه درمیآید
فیلم «ارتقا» (Upgrade) یک اکشن سایبرپانکی با بودجه کم اما ایدهای بسیار بزرگ است. گری، مردی که در یک حادثه فلج شده و همسرش را از دست داده، با نصب یک تراشه هوش مصنوعی به نام «استم» (STEM) در ستون فقراتش، نه تنها توانایی حرکت پیدا میکند، بلکه به یک ماشین کشتار بیرقیب تبدیل میشود. نکته متمایز فیلم، نحوه فیلمبرداری صحنههای مبارزه است؛ دوربین به گونهای قفل شده که حرکات مکانیکی و غیرانسانی گری را وقتی هوش مصنوعی کنترل بدنش را به دست میگیرد، به شکلی عجیب و جذاب نشان میدهد.
لی ونل، کارگردان فیلم، با استفاده از جلوههای میدانی و خلاقیت در تدوین، اثری ساخت که از بسیاری از بلاکباسترهای ۲۰۰ میلیون دلاری جذابتر به نظر میرسد. فیلم به سوالات اخلاقی مهمی درباره ادغام انسان و ماشین و خطر سپردن اراده به هوش مصنوعی میپردازد. پایانبندی دارک و غیرمنتظره فیلم، تا مدتها ذهن بیننده را درگیر میکند. اگر به سریال «آینه سیاه» (Black Mirror) علاقه دارید، «ارتقا» دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز دارید؛ ترکیبی از اکشن خونین، تکنولوژی آیندهنگرانه و یک داستان انتقامجویانه که به شکلی نبوغآمیز روایت میشود.

۲۵. آلیتا: فرشته جنگ؛ سایبورگی با قلب انسانی
پروژه رویاهای جیمز کامرون که سالها در انتظار تکنولوژی مناسب بود، بالاخره به کارگردانی رابرت رودریگز رنگ پرده به خود گرفت. «آلیتا: فرشته جنگ» (Alita: Battle Angel) با استفاده از پیشرفتهترین تکنولوژی ضبط عملکرد (Performance Capture)، شخصیتی خلق کرد که چشمهای بزرگ انیمهایاش در ابتدا بحثبرانگیز بود، اما به سرعت مخاطب را با احساسات عمیق انسانیاش همراه کرد. داستان در شهر پساآخرالزمانی «آیرون سیتی» میگذرد، جایی که دکتری به نام ایدو، بقایای یک سایبورگ را پیدا کرده و به او زندگی دوباره میبخشد.
سکانسهای مسابقات «موتوربال» (Motorball) اوج هیجان و مهارت فنی فیلم است که با سرعت سرسامآوری طراحی شدهاند. آلیتا برخلاف ظاهر ظریفش، یک سلاح مرگبار باستانی است که حالا باید هویت گمشدهاش را پیدا کند. فیلم تضاد طبقاتی میان شهر معلق «زالم» و زاغهنشینان پایین را به خوبی به تصویر میکشد. طراحی بصری فیلم به شدت به مانگای اصلی وفادار است و دنیایی غنی و پر از جزئیات را ارائه میدهد. اگرچه پایان فیلم مسیر را برای دنبالههای بعدی باز میگذارد، اما به خودی خود یک سفر حماسی درباره قدرت اراده و بازپسگیری هویت است.

۲۶. سراب؛ پیچیدگیهای زمان و سرنوشت
اوریول پائولو، استاد تریلرهای معمایی اسپانیایی (کارگردان فیلم معروف مهمان نامرئی)، با «سراب» (Mirage) دوباره ذهن مخاطب را به بازی گرفت. فیلم با یک ایده علمی-تخیلی شروع میشود: برقراری ارتباط از طریق یک تلویزیون قدیمی میان زنی در سال ۲۰۱۴ و پسری در سال ۱۹۸۹ در شب طوفانی مشابه. زن سعی میکند جان پسر را نجات دهد، اما این کار باعث تغییر خط زمانی میشود و او در دنیایی بیدار میشود که دخترش هرگز به دنیا نیامده و هیچکس او را نمیشناسد.
دقت پائولو در چیدن قطعات پازل داستانی خیرهکننده است. هر جزئیات کوچک در ابتدای فیلم، در انتها معنا پیدا میکند. فیلم نه تنها یک درام پرکشش درباره سفر زمان است، بلکه به مفاهیم عشق مادری و بهای تغییر دادن گذشته میپردازد. سینمای اسپانیا در سالهای اخیر ثابت کرده که در ساخت تریلرهای هوشمندانه رقیب ندارد و «سراب» یکی از بهترین نمونههای آن است. تماشای این فیلم نیاز به تمرکز کامل دارد تا در لایههای مختلف زمانی گم نشوید. پایانبندی فیلم هم رضایتبخش است و هم تمام پرسشهای ایجاد شده را به شکلی منطقی پاسخ میدهد.

۲۷. شزم!؛ قدرت خدایان در کالبد یک نوجوان
دنیای سینمایی دیسی (DCEU) با فیلم «شزم!» (Shazam!) مسیر متفاوتی را در پیش گرفت و از فضای تاریک و جدی همیشگی فاصله گرفت. داستان درباره بیلی بتسون، نوجوان یتیمی است که توسط یک جادوگر باستانی انتخاب میشود تا با گفتن کلمه «شزم»، به یک ابرقهرمان بالغ با قدرتهای خارقالعاده تبدیل شود. زکری لیوای با بازی درخشانش، به خوبی توانست حس و حال یک بچه ۱۴ ساله را که ناگهان در بدنی قدرتمند حبس شده، منتقل کند؛ شوق او برای تست کردن قدرتها و خرید نوشابه با ظاهر بزرگسال، لحظات کمدی نابی را خلق کرده است.
فیلم در هسته اصلی خود، داستانی درباره مفهوم «خانواده» است. بیلی که سالها به دنبال مادر واقعیاش میگشته، در نهایت متوجه میشود که خانواده آنهایی هستند که در کنارش ماندهاند. شرور فیلم، دکتر سیوانا با بازی مارک استرانگ، نقطه مقابل بیلی است؛ کسی که به دلیل نداشتن عشق خانوادگی به سمت تاریکی کشیده شده. «شزم!» با الهام از فیلم کلاسیک «Big»، ترکیبی موفق از فانتزی، کمدی و اکشن است که هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان جذابیت دارد. این فیلم ثابت کرد که ابرقهرمانها لزوماً نباید همیشه رنجکشیده و عبوس باشند تا مورد استقبال قرار بگیرند.

۲۸. کلاس هشتم؛ اضطرابهای نسل زِد
بو بورنهام، کمدین بااستعداد، در اولین تجربه کارگردانیاش فیلمی ساخت که به طرز دردناکی واقعی است. «کلاس هشتم» (Eighth Grade) داستان کیلا را روایت میکند؛ دختری خجالتی که در هفته آخر مدرسه راهنمایی تلاش میکند بر اضطراب اجتماعیاش غلبه کند. پارادوکس جالبی در فیلم وجود دارد: کیلا در یوتیوب ویدیوهای انگیزشی درباره «خودباوری» میسازد، در حالی که در زندگی واقعی خودش بزرگترین قربانی عدم اعتمادبهنفس است. فیلم به دقت تاثیر شبکههای اجتماعی بر سلامت روان نوجوانان را کالبدشکافی میکند.
بازی السی فیشر در نقش کیلا فوقالعاده است؛ او با تمام لکنتها، جوشهای صورت و لحظات آکواردی که هر نوجوانی تجربه کرده، شخصیتی ملموس خلق کرده است. بورنهام به جای استفاده از بازیگران بیستساله برای نقش نوجوان (اتفاقی که در هالیوود رایج است)، از دانشآموزان واقعی استفاده کرد تا حس واقعگرایی فیلم حفظ شود. سکانسهای مهمانی استخر یا تلاش کیلا برای صحبت با پسر مورد علاقهاش، به قدری صادقانه کارگردانی شده که هر بینندهای را به یاد دوران بلوغ خودش میاندازد. «کلاس هشتم» نه تنها برای نوجوانان، بلکه برای والدین هم یک اثر ضروری است تا دنیای پیچیده نسل جدید را بهتر درک کنند.

۲۹. کشیشان؛ تاریکی پشت محرابها
فیلم لهستانی «کشیشان» (Clergy) با نام اصلی «Kler»، جنجالیترین فیلم تاریخ سینمای لهستان محسوب میشود. این فیلم به نقد صریح و بیپرده فساد، سوءاستفادههای جنسی و ریاکاری در نهاد کلیسای کاتولیک این کشور میپردازد. داستان بر زندگی سه کشیش تمرکز دارد که هر کدام با بحرانهای اخلاقی متفاوتی دست و پنجه نرم میکنند؛ از اعتیاد به الکل گرفته تا روابط پنهانی و طمع برای قدرت سیاسی. فیلم به قدری در لهستان سر و صدا به پا کرد که برخی مقامات خواستار توقیف آن شدند، اما در نهایت رکورد پرفروشترین فیلم قرن ۲۱ لهستان را شکست.
کارگردان، وویچک اسمارژوفسکی، با جسارت تمام به لایههای پنهانی نهادی نفوذ کرده که در لهستان بسیار مقدس شمرده میشود. فیلم نه یک بیانیه ضد مذهبی، بلکه یک درام انسانی درباره سقوط اخلاقی است. بازیها به شدت تاثیرگذار هستند و فیلمنامه با دقت بین لحظات طنز سیاه و تراژدی مطلق نوسان میکند. تماشای این فیلم برای کسانی که به دنبال سینمای جسورانه و اجتماعی هستند، تجربهای تکاندهنده خواهد بود. «کشیشان» نشان میدهد که چطور قدرت بدون نظارت میتواند حتی معنویترین جایگاهها را به لجنزار فساد تبدیل کند.

۳۰. بازیکن شماره یک آماده؛ غرق شدن در واقعیت مجازی
استیون اسپیلبرگ با «بازیکن شماره یک آماده» (Ready Player One) نامهای عاشقانه به فرهنگ عامه دهه ۸۰ و دنیای گیمرها نوشت. داستان در سال ۲۰۴۵ میگذرد، زمانی که زمین به مکانی مخروبه تبدیل شده و مردم برای فرار از واقعیت به دنیای مجازی «اوآسیس» (OASIS) پناه میبرند. وید واتس، نوجوانی است که در پی یافتن تخممرغ هلیدی (یک ایستر اگ عظیم) در این بازی است تا کنترل کامل اوآسیس را به دست آورد. فیلم پر از ارجاعات به فیلمها، بازیها و موسیقیهای کلاسیک است که پیدا کردن آنها برای گیکها یک لذت بیپایان است.
جلوههای ویژه فیلم خیرهکننده است و مرز میان واقعیت و انیمیشن را به زیبایی طی میکند. سکانس مسابقه اتومبیلرانی در ابتدای فیلم یا بازسازی فیلم «درخشش» استنلی کوبریک در دل بازی، شاهکارهای کارگردانی اسپیلبرگ هستند. فیلم در لایههای زیرین خود به خطرات انحصار تکنولوژی توسط شرکتهای بزرگ و اهمیت حفظ ارتباطات در دنیای واقعی هشدار میدهد. «بازیکن شماره یک آماده» ترکیبی است از نوستالژی خالص و تکنولوژی آیندهنگرانه که تماشای آن روی پرده بزرگ یا با کیفیت بالا، تجربهای بصری و صوتی بینظیر را برای هر عاشق سینما فراهم میکند.
بهترین فیلمهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ که نباید از دست داد
۳۱. بلککلنزمن؛ نفوذ به قلب نژادپرستی
اسپایک لی با فیلم «بلککلنزمن» (BlacKkKlansman) داستانی را روایت کرد که اگر واقعی نبود، هیچکس آن را باور نمیکرد. در دهه ۷۰، ران استالورث، اولین پلیس سیاهپوست شهر کلرادو اسپرینگز، موفق میشود به صورت تلفنی به گروه نژادپرست «کو کلاکس کلان» (KKK) نفوذ کند و حتی با رهبر آنها، دیوید دوک، دوست شود! از آنجا که او نمیتوانست شخصاً در جلسات شرکت کند، همکار سفیدپوست و یهودیاش (با بازی آدام درایور) نقش او را در ملاقاتهای حضوری بازی میکند. فیلم ترکیبی نبوغآمیز از کمدی سیاه، درام جنایی و بیانیه سیاسی است.
فیلمنامه هوشمندانه فیلم، تاریخ نژادپرستی در آمریکا را به مسائل روز پیوند میزند. سکانس نهایی فیلم با استفاده از تصاویر واقعی حوادث شارلوتزویل، شوک بزرگی به بیننده وارد میکند و نشان میدهد که نفرتهای قدیمی هنوز هم در لایههای زیرین جامعه زنده هستند. بازی جان دیوید واشنگتن و آدام درایور تحسینبرانگیز است و ریتم فیلم لحظهای افت نمیکند. اسپایک لی با این اثر توانست پس از سالها بالاخره اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را ببرد. «بلککلنزمن» فیلمی است که همزمان شما را میخنداند، عصبانی میکند و در نهایت به فکر فرو میبرد.

۳۲. گناهکار؛ درام جنایی در یک اتاق بسته
فیلم دانمارکی «گناهکار» (The Guilty) ثابت کرد که برای ساخت یک فیلم مهیج و نفسگیر، لزوماً نیازی به تعقیب و گریزهای پرهزینه یا لوکیشنهای متعدد نیست. تمام اتفاقات فیلم در یک مرکز فوریتهای پلیسی و تنها در یک اتاق میگذرد. شخصیت اصلی، افسری است که به دلیل تخلفی به بخش پاسخگویی تلفن تبعید شده. او تماسی از یک زن ربوده شده دریافت میکند و باید تنها از طریق تلفن و با تکیه بر شنوایی و هوش خود، زن را نجات دهد. این فیلم یک کلاس درس در زمینه فیلمنامهنویسی و بازیگری مینیمالیستی است.
بیننده همراه با شخصیت اصلی، تمام صحنهها را در ذهن خود تجسم میکند و این قدرت تخیل، وحشت داستان را دوچندان میکند. نمره ۷.۵ در آیامدیبی برای فیلمی با چنین ساختار محدودی، نشان از موفقیت کارگردان در حفظ تعلیق تا آخرین لحظه دارد. چرخش داستانی انتهای فیلم به قدری تکاندهنده است که تمام پیشفرضهای تماشاگر را فرو میریزد. «گناهکار» نشان میدهد که سینما در ذات خود هنر روایتگری است و اگر قصهای خوب داشته باشید، یک بازیگر و یک تلفن کافی است تا مخاطب را ۹۰ دقیقه روی صندلی میخکوب کنید.

۳۳. فقط میتوانم تصور کنم؛ داستان یک ترانه شفابخش
فیلم «فقط میتوانم تصور کنم» (I Can Only Imagine) بر اساس داستان واقعی زندگی بارت میلارد، خواننده گروه موسیقی مسیحی «MercyMe» ساخته شده است. این فیلم به ریشههای شکلگیری یکی از محبوبترین و پرفروشترین تکآهنگهای تاریخ موسیقی معاصر میپردازد. داستان بر رابطه تیره و تار بارت با پدر بدرفتار و خشنش تمرکز دارد؛ پدری که رویاهای پسرش را سرکوب میکرد اما در نهایت با تغییری شگفتانگیز، راه را برای بخشش و آشتی باز کرد. این فیلم ستایشی از قدرت ایمان و تاثیر هنر در درمان زخمهای روانی است.
دنیس کواید در نقش پدر، یکی از بهترین بازیهای کارنامه خود را ارائه داده است؛ او به خوبی توانسته تحول یک مرد تلخکام به انسانی پشیمان را به تصویر بکشد. اگرچه فیلم مضامین مذهبی دارد، اما پیام اصلی آن یعنی «قدرت بخشش» و «دنبال کردن رویاها» برای هر مخاطبی با هر دیدگاهی ارزشمند است. موسیقی متن فیلم و اجرای نهایی آهنگ اصلی، لحظاتی به شدت احساسی خلق کرده که اشک تماشاگر را سرازیر میکند. موفقیت غیرمنتظره این فیلم مستقل در باکس آفیس نشان داد که مخاطبان همچنان تشنه داستانهای الهامبخش و انسانی هستند که در پایان به آنها امید میبخشد.

۳۴. در پوست من؛ تراژدی عدالت در ایتالیا
«در پوست من» (On My Skin) روایتی تلخ و گزنده از یکی از جنجالیترین پروندههای قضایی تاریخ معاصر ایتالیا یعنی مرگ استفانو کوچی است. فیلم داستان آخرین هفته زندگی این جوان را روایت میکند که به جرم حمل مقدار کمی مواد مخدر دستگیر شد و در حالی که در بازداشت پلیس بود، به شکلی مرموز جان باخت. الساندرو بورگی برای ایفای این نقش کاهش وزن شدیدی را تحمل کرد تا وضعیت رو به وخامت کوچی را در سلولهای سرد زندان به شکلی باورپذیر نشان دهد. فیلم به جای شعار دادن، بر جزئیات بروکراسی بیرحم و سکوت مرگبار نهادها تمرکز میکند.
این اثر که توسط نتفلیکس منتشر شد، موج عظیمی از اعتراضات را در ایتالیا دوباره زنده کرد و باعث شد پرونده کوچی پس از سالها دوباره به جریان بیفتد و عدالت برای او اجرا شود. فیلمبرداری سرد و اتمسفر سنگین فیلم، بیننده را در موقعیت درماندگی خانوادهای قرار میدهد که پشت دیارهای بلند زندان و بیمارستان، به هیچ اطلاعاتی دسترسی ندارند. «در پوست من» فراتر از یک فیلم، یک کنش اجتماعی است که نشان میدهد سینما چطور میتواند وجدان بیدار یک جامعه باشد و سایههای تاریک سیستم قضایی را به نور بکشاند.

۳۵. خانواده فوری؛ چالشهای شیرین فرزندخواندگی
برخلاف بسیاری از کمدیهای خانوادگی سطحی، «خانواده فوری» (Instant Family) با قلبی بزرگ و نگاهی واقعگرایانه به موضوع فرزندخواندگی میپردازد. کارگردان فیلم، شان آندرس، داستان را بر اساس تجربیات واقعی خودش در پذیرش سه فرزند ساخته است. مارک والبرگ و رز بیرن نقش زوجی را بازی میکنند که ناگهان از یک زندگی آرام دو نفره، به آشوبِ زندگی با سه کودک و نوجوان وارد میشوند. فیلم به خوبی تعادل میان لحظات خندهدار و درگیریهای عاطفی و بحرانهای هویتی فرزندخواندهها را رعایت میکند.
ایزابلا مونر در نقش نوجوان سرکش، بازی بسیار خوبی ارائه داده و چالشهای نوجوانانی که در سیستمهای حمایتی بزرگ شدهاند را به تصویر میکشد. فیلم به ما نشان میدهد که عشق لزوماً با خون منتقل نمیشود و ساختن یک خانواده واقعی نیاز به صبوری، فداکاری و پذیرش شکستهای پیدرپی دارد. «خانواده فوری» همزمان که شما را میخنداند، آگاهیهای ارزشمندی درباره سیستم بهزیستی و نیازهای عاطفی کودکان بیسرپرست میدهد. این یک فیلم حالخوبکن (Feel-good movie) است که بدون افتادن در دام کلیشههای لوس، داستانی صادقانه و دلگرمکننده را روایت میکند.

۳۶. کوری جانبی؛ عدالت و رفاقت در اوکلند
فیلم «کوری جانبی» (Blindspotting) یکی از درخشانترین و نادیده گرفته شدهترین آثار سالهای اخیر است. داستان در شهر اوکلند میگذرد و بر دو دوست صمیمی، کالین (سیاهپوست) و مایلز (سفیدپوست) تمرکز دارد. کالین در آخرین روزهای آزادی مشروطش شاهد تیراندازی پلیس به یک مظنون غیرمسلح است و این حادثه او را دچار ترومای شدیدی میکند. فیلم با لحنی خاص که بین کمدی، درام و موزیکال (با استفاده از رپ و اشعار بداهه) نوسان میکند، به موضوعاتی مثل نژادپرستی ساختاری، اعیانسازی شهرها (Gentrification) و هویت مردانه میپردازد.
دو بازیگر اصلی فیلم، دیوید دیگز و رافائل کاسال، خودشان فیلمنامه را نوشتهاند و به دلیل رفاقت واقعیشان، شیمی فوقالعادهای روی پرده دارند. سکانسهای رپخوانی کالین در لحظات اوج فشار عصبی، به شکلی نبوغآمیز احساسات درونی او را به بیننده منتقل میکند. فیلم به زیبایی نشان میدهد که چطور رنگ پوست میتواند تجربه دو دوست از یک محیط مشابه را کاملاً متفاوت کند. «کوری جانبی» اثری جسورانه، خوشساخت و پرانرژی است که با پایانبندی قدرتمندش، ضربه نهایی را به ذهن مخاطب وارد میکند. تماشای این فیلم برای درک بهتر شکافهای اجتماعی مدرن با زبانی هنری ضروری است.

۳۷. یوتبیا ۲۲ جولای؛ بازخوانی یک فاجعه تروریستی
فیلم نروژی «یوتبیا: ۲۲ جولای» (Utøya: July 22) تجربهای به شدت تکاندهنده و سخت است. برخلاف نسخه نتفلیکسی که بر قاتل و دادگاه تمرکز داشت، این فیلم تماماً از دید قربانیان و به صورت یک نمای بلند (One-take) ۷۲ دقیقهای ضبط شده است؛ یعنی دقیقاً به همان اندازه که حمله واقعی در جزیره یوتبیا به طول انجامید. دوربین با کایا، دختر نوجوانی که در میان صدای شلیکها به دنبال خواهرش میگردد، همراه میشود و بیننده را در قلب وحشت، استیصال و ابهام آن لحظات قرار میدهد.
قاتل در این فیلم تقریباً هرگز دیده نمیشود و فقط به صورت یک سایه دور یا صدای شلیکهای مداوم حضور دارد که این تصمیم کارگردان، حس ترس از ناشناخته را به شدت تقویت کرده است. استفاده از بازیگران جوان و ناشناخته به حس واقعی بودن فیلم کمک کرده است. تماشای این فیلم نیاز به اعصاب قوی دارد، زیرا کارگردان، اریک پاپ، قصد نداشته یک فیلم سرگرمکننده بسازد، بلکه میخواسته رنج و وحشت قربانیان را بدون هیچ روتوشی ثبت کند. این اثر ادای احترامی است به شجاعت نوجوانانی که در یکی از تاریکترین روزهای تاریخ نروژ، برای بقا جنگیدند.

۳۸. پروفسور و مرد دیوانه؛ واژهنامهای از خون و جنون
فیلم «پروفسور و مرد دیوانه» (The Professor and the Madman) داستانی واقعی و باورنکردنی از پشت پرده نگارش دیکشنری آکسفورد را روایت میکند. مل گیبسون در نقش پروفسور جیمز موری، مردی خودآموخته که مسئولیت عظیم تدوین واژهنامه را برعهده گرفته، و شان پن در نقش دکتر ویلیام مینور، یک جراح سابق ارتش که به دلیل جنون در تیمارستان بستری است اما بیش از ۱۰ هزار مدخل واژگانی دقیق را برای پروفسور ارسال میکند. تقابل این دو ذهن درخشان، یکی در اوج احترام اجتماعی و دیگری در قعر انزوای روانی، هسته اصلی فیلم را تشکیل میدهد.
تولید این فیلم سالها با مشکلات حقوقی بین مل گیبسون و استودیو همراه بود، اما نتیجه نهایی اثری است که قدرت کلمات و نجاتبخش بودن ادبیات را ستایش میکند. بازی شان پن در نقش مردی که با شیاطین درونیاش میجنگد، خیرهکننده و گاهی ترسناک است. فیلم به زیبایی نشان میدهد که چطور یک دوستی غیرمتعارف میان دو مرد از دو دنیای متفاوت، توانست یکی از بزرگترین دستاوردهای علمی تاریخ بشریت را رقم بزند. طراحی صحنه و لباس دوران ویکتوریا با دقت بالایی انجام شده و اتمسفر سنگین و کلاسیک فیلم، بیننده را کاملاً در اواخر قرن نوزدهم غرق میکند.

۳۹. قلمرو؛ فساد در راهروهای قدرت اسپانیا
«قلمرو» (The Realm) با نام اصلی «El Reino»، یک تریلر سیاسی پرشتاب و اضطرابآور است که فساد سیستمی در اسپانیا را هدف قرار میدهد. مانوئل، یک سیاستمدار محلی با نفوذ است که زندگی لوکسی از راه اختلاس و رشوهخواری برای خود ساخته، اما وقتی یکی از پروندههای فساد لو میرود، حزبش او را قربانی میکند تا خود را تطهیر کند. مانوئل که نمیخواهد به تنهایی سقوط کند، وارد یک بازی خطرناک برای افشای تمام اعضای حزب و بقای خودش میشود. ضربآهنگ فیلم به قدری سریع است که انگار بیننده در یک دوی ماراتن قرار دارد.
موسیقی الکترونیک و کوبنده فیلم به همراه فیلمبرداری با دوربین روی دست، حس تعقیب و گریز دائمی را تقویت میکند. آنتونیو دهلاتوره بازی خیرهکنندهای در نقش مانوئل ارائه داده؛ شخصیتی که با وجود فاسد بودن، تماشاگر ناخودآگاه با تلاش او برای غرق نکردن دیگران همراه میشود. فیلم به خوبی نشان میدهد که چطور فساد مثل یک شبکه عنکبوتی تمام ارکان قدرت، رسانه و اقتصاد را در بر گرفته است. سکانس نهایی فیلم و مواجهه مانوئل با یک خبرنگار در پخش زنده تلویزیونی، یکی از قدرتمندترین پایانبندیهای سینمای سیاسی دهه اخیر است که سوالی اخلاقی را مستقیماً از مخاطب میپرسد.
برترین آثار سینمایی سالهای اخیر برای علاقهمندان به درامهای جدی
۴۰. انجمن ادبی و کیک پوست سیبزمینی؛ عشق و کتاب
این فیلم با نام طولانی و عجیبش، یک درام تاریخی گرم و دلنشین است که در پسزمینه سالهای پس از جنگ جهانی دوم میگذرد. جولیت اشتون، نویسندهای موفق در لندن، نامهای از یک کشاورز در جزیره گرنزی (که در طول جنگ تحت اشغال نازیها بوده) دریافت میکند. این نامه او را به سمت کشف یک انجمن کتابخوانی مخفی میکشاند که اهالی جزیره برای حفظ روحیه و دور زدن قوانین سختگیرانه نازیها تشکیل داده بودند. فیلم داستانی درباره قدرت شفابخش ادبیات، رازهای دوران جنگ و پیدا کردن خانه در جایی غیرمنتظره است.
لیلی جیمز در نقش جولیت، درخشان ظاهر شده و مناظر ساحلی و زیبای جزیره گرنزی، بافت بصری بسیار چشمنوازی به فیلم بخشیده است. اگرچه فیلم در ابتدا یک داستان عاشقانه ساده به نظر میرسد، اما با فلاشبکهایی به دوران اشغال، به جنبههای تاریک و فداکاریهای اهالی جزیره در برابر ظلم نازیها میپردازد. «انجمن ادبی و کیک پوست سیبزمینی» (The Guernsey Literary and Potato Peel Pie Society) از آن دسته فیلمهایی است که مثل یک فنجان چای گرم در یک روز بارانی، حال بیننده را خوب میکند و یادآور میشود که حتی در میانه جنگ و قحطی، کلمات میتوانند پیوندهایی ناگسستنی ایجاد کنند.

جمعبندی نهایی
مرور این ۴۰ اثر برجسته نشان میدهد که سینما در سالهای اخیر نه تنها در حوزه تکنولوژی و جلوههای ویژه به مرزهای جدیدی دست یافته، بلکه در روایتگری داستانهای انسانی و بازخوانی تاریخ نیز جسورتر شده است. از بلاکباسترهای میلیاردی مارول که حماسهای ده ساله را به سرانجام رساندند، تا فیلمهای مستقل و بینالمللی که صدای لایههای نادیده گرفته شده جامعه بودند، همگی ثابت کردند که جادوی تصویر هنوز هم قویترین ابزار برای همدلی و تفکر است. تماشای این آثار برای هر علاقهمند به هنر هفتم، فرصتی است تا با زوایای مختلف روح انسان، از ایثار و عشق گرفته تا فساد و جنون، روبرو شود. این لیست عصارهای از بهترین لحظات سینمایی است که تماشای آنها دیدگاه شما را نسبت به جهان و قدرت روایتگری تغییر خواهد داد.
سوالات متداول (Smart FAQ)
از انتقامجویان تا شاهکارهای مستقلی مثل رما؛ لیست ۴۰ فیلم برتر سالهای اخیر که سینما را تکان دادند. نقد فنی و بررسی داستانهای واقعی که باید ببینید.
“`بهترین فیلمهایی که چند سال پیش خیلیها دنبال تماشای آنها بودند
“`html
بهترین فیلمهایی که چند سال پیش سینما را به تسخیر خود درآوردند
دنیای سینما همیشه با موجهای بزرگی از هیجان همراه است و برخی سالها، به شکلی عجیب با ترافیک شاهکارهای سینمایی روبرو میشویم که تا مدتها نقل محافل هستند. زمانی که به فهرست پرطرفدارترین آثار چند سال گذشته نگاه میکنیم، متوجه میشویم که سلیقه مخاطبان از نبردهای حماسی ابرقهرمانی تا درامهای گزنده اجتماعی و مستندهای تاریخی تکاندهنده نوسان داشته است. این آثار نه تنها در گیشه موفق بودند، بلکه توانستند مفاهیم عمیق انسانی، تکنولوژیهای نوین تصویرسازی و روایتهای گمشده تاریخی را به متن جامعه بیاورند و بحثهای بیپایانی را در شبکههای اجتماعی و محافل دوستانه شکل دهند.
در این مقاله قصد داریم با هم مرور کنیم که چرا آثاری مانند انتقامجویان یا درامهای مستقلی مثل کفرناحوم توانستند چنین تاثیری بر مخاطب بگذارند و بررسی کنیم که کدام یک از این فیلمها پس از گذشت زمان هنوز هم ارزش تماشا دارند. آیا واقعاً «پایان بازی» نقطه اوج سینمای سرگرمی بود یا صرفاً یک ماشین پولسازی عظیم؟ چرا فیلمهای غیرانگلیسیزبان در این دوره تا این حد در دل مخاطبان جهانی جا باز کردند؟ با ما همراه باشید تا در سفری به اعماق آرشیوهای نه چندان دور، ۴۰ اثر برتر را که هر گیک سینما باید در لیست تماشای خود داشته باشد، با نگاهی فنی و جزئینگر کالبدشکافی کنیم.
فهرست مطالب
- ۱. حماسه پایان بازی؛ انتقامجویان در برابر تقدیر
- ۲. کفرناحوم؛ فریاد بلند از زاغههای بیروت
- ۳. جنگ ابدیت؛ وقتی شر پیروز میشود
- ۴. مستند آنها نباید پیر شوند؛ جادوی بازسازی زمان
- ۵. کتاب سبز؛ سفری در دل تبعیض نژادی
- ۶. درخت گلابی وحشی؛ دیالوگهایی به وسعت فلسفه
- ۷. حماسه کولی؛ بازگشت شکوه فردی مرکوری
- ۸. جزیره سگها؛ فانتزی متمایز وس اندرسون
- ۹. مبارز سایه؛ بوکس و رستگاری در رینگ زندگی
- ۱۰. روزی روزگاری در لندن؛ ظهور گانگسترهای بریتانیایی
- ۱۱. رما؛ نامهای عاشقانه به خاطرات کودکی
- ۱۲. ددپول ۲؛ شوخطبعی در قلب اکشن
- ۱۳. مأموریت غیرممکن: فالاوت؛ جنون تام کروز
- ۱۴. ستارهای متولد شده است؛ سقوط و صعود در موسیقی
- ۱۵. میخواهم پانکراست را بخورم؛ تراژدی انیمهای
- ۱۶. یک شب ۱۲ ساله؛ مقاومت در سلولهای انفرادی
- ۱۷. شاد مثل لازارو؛ معصومیت در دنیای مدرن
- ۱۸. فیلم ۳۰۳؛ سفری جادهای در اعماق ذهن
- ۱۹. هرگز روی برنگردان؛ هنر در سایه نازیها
- ۲۰. شگفتانگیزان ۲؛ بازگشت خانواده ابرقهرمان
- ۲۱. پسری که باد را مهار کرد؛ نبوغ در قحطی
- ۲۲. یک مکان ساکت؛ وحشت در سکوت مطلق
- ۲۳. جنگ سرد؛ عشق در میان مرزهای آهنین
- ۲۴. ارتقا؛ وقتی بدن به تسخیر تراشه درمیآید
- ۲۵. آلیتا: فرشته جنگ؛ سایبورگی با قلب انسانی
- ۲۶. سراب؛ پیچیدگیهای زمان و سرنوشت
- ۲۷. شزم!؛ قدرت خدایان در کالبد یک نوجوان
- ۲۸. کلاس هشتم؛ اضطرابهای نسل زِد
- ۲۹. کشیشان؛ تاریکی پشت محرابها
- ۳۰. بازیکن شماره یک آماده؛ غرق شدن در واقعیت مجازی
- ۳۱. بلککلنزمن؛ نفوذ به قلب نژادپرستی
- ۳۲. گناهکار؛ درام جنایی در یک اتاق بسته
- ۳۳. فقط میتوانم تصور کنم؛ داستان یک ترانه شفابخش
- ۳۴. در پوست من؛ تراژدی عدالت در ایتالیا
- ۳۵. خانواده فوری؛ چالشهای شیرین فرزندخواندگی
- ۳۶. کوری جانبی؛ عدالت و رفاقت در اوکلند
- ۳۷. یوتبیا ۲۲ جولای؛ بازخوانی یک فاجعه تروریستی
- ۳۸. پروفسور و مرد دیوانه؛ واژهنامهای از خون و جنون
- ۳۹. قلمرو؛ فساد در راهروهای قدرت اسپانیا
- ۴۰. انجمن ادبی و کیک پوست سیبزمینی؛ عشق و کتاب
۱. حماسه پایان بازی؛ انتقامجویان در برابر تقدیر
فیلم «انتقامجویان: پایان بازی» (Avengers: Endgame) فقط یک اثر سینمایی نبود؛ یک پدیده فرهنگی بود که یک دهه روایتگری دنیای سینمایی مارول (MCU) را به نقطهی اوج رساند. برادران روسو (Russo Brothers) با مهارتی خیرهکننده، بیش از ۴۰ شخصیت اصلی را در یک ساختار داستانی ۳ ساعته جای دادند که هم به سفر زمان میپرداخت و هم به مفهوم فقدان و سوگواری. سکانس نبرد نهایی این فیلم، جایی که تمام قهرمانان از پورتالها خارج میشوند، یکی از پرهزینهترین و پیچیدهترین سکانسهای تاریخ سینما از نظر جلوههای ویژه (VFX) محسوب میشود که ضربان قلب تماشاگران را در سالنهای سینما به شماره انداخت.
از منظر فنی، این فیلم اولین اثر کاملاً دیجیتالی بود که با دوربینهای آیمکس (IMAX) فیلمبرداری شد. جالب است بدانید که بازیگران حتی تا روز فیلمبرداری، فیلمنامهی کامل را نداشتند تا از لو رفتن داستان جلوگیری شود؛ مثلاً به بسیاری از آنها گفته شده بود که قرار است سکانس یک عروسی را ضبط کنند، در حالی که آن سکانس مربوط به مراسم ختم یکی از شخصیتهای کلیدی بود. این فیلم با فروش نزدیک به ۲.۸ میلیارد دلار، برای مدتی رکورد پرفروشترین فیلم تاریخ سینما را از چنگ آواتار درآورد و نشان داد که قدرت روایتهای سریالی در سینما میتواند به چه ابعاد غولآسایی دست یابد.

۲. کفرناحوم؛ فریاد بلند از زاغههای بیروت
کفرناحوم (Capernaum) اثری است که تماشای آن دل شیر میخواهد. نادین لبکی (Nadine Labaki) در این فیلم درام، دست روی موضوعی گذاشته که کمتر فیلمسازی جرات نزدیک شدن به آن را دارد: شکایت یک کودک از والدینش به جرم به دنیا آوردن او در فقر و فلاکت. فیلم در زاغههای بیروت میگذرد و به قدری واقعگرایانه است که مرز بین مستند و داستانی در آن گم میشود. زین الرافعی، بازیگر نقش اول که خود یک پناهنده سوری در واقعیت بود، بدون هیچ سابقه بازیگری چنان اجرای درخشانی ارائه داد که داوران جشنواره کن را به ایستادن و تشویق وادار کرد.
یکی از حقایق تکاندهنده درباره ساخت این فیلم، استفاده از نابازیگرانی است که زندگی واقعیشان شباهتهای ترسناکی به نقشهایشان داشت. در طول فیلمبرداری، برخی از بازیگران به دلیل نداشتن مدارک شناسایی توسط پلیس بازداشت شدند و لبکی مجبور بود برای آزادی آنها مداخله کند. این فیلم با کسب نمره ۸.۵ در سایت آیامدیبی (IMDB)، به یکی از محبوبترین آثار سینمای جهان تبدیل شد و توانست نامزد اسکار بهترین فیلم خارجیزبان شود. کفرناحوم فراتر از یک فیلم، یک سند تاریخی از رنجهای خاموش کودکان در خاورمیانه است که نگاه جامعهشناختی عمیقی به فقر ساختاری دارد.

۳. جنگ ابدیت؛ وقتی شر پیروز میشود
فیلم «انتقامجویان: جنگ ابدیت» (Avengers: Infinity War) ساختار کلیشهای فیلمهای ابرقهرمانی را در هم شکست. در حالی که مخاطب عادت کرده بود قهرمان در لحظه آخر پیروز شود، این بار با شخصیتی به نام تانوس (Thanos) روبرو شد که خود را نه یک شرور، بلکه یک مصلح کیهانی میدید. او با فلسفهی مالتوسی خود، قصد داشت نیمی از جمعیت جهان را برای حفظ منابع نابود کند. پایانبندی فیلم و پودر شدن شخصیتهای محبوب، شوک بزرگی به فرهنگ عامه وارد کرد و تا یک سال بحثهای داغی را درباره سرنوشت جهان به راه انداخت.
نکته فنی جالب اینجاست که شخصیت تانوس به طور کامل با تکنولوژی ضبط حرکت (Motion Capture) توسط جاش برولین بازی شد، اما میمیکهای صورت او به قدری دقیق طراحی شده بود که تمام حسهای انسانی این تیتان قدرتمند به بیننده منتقل میشد. این فیلم چهار سال پس از وقایع نگهبانان کهکشان ۲ اتفاق میافتد و پیوند میان بخشهای مختلف دنیای مارول را به کمال میرساند. جنگ ابدیت با بودجهای سرسامآور ساخته شد اما توانست در عرض تنها ۱۱ روز به فروش یک میلیارد دلاری دست یابد، رکوردی که نشان از انتظار بیصبرانه مخاطبان برای دیدن این رویارویی حماسی داشت.

۴. مستند آنها نباید پیر شوند؛ جادوی بازسازی زمان
پیتر جکسون (Peter Jackson)، خالق ارباب حلقهها، در مستند «آنها نباید پیر شوند» (They Shall Not Grow Old) دست به کاری جادویی زد. او با استفاده از تکنولوژیهای مدرن دیجیتالی، فیلمهای سیاه و سفید، لرزان و بیکیفیت جنگ جهانی اول را که بیش از صد سال قدمت داشتند، رنگی، ترمیم و به نرخ فریم ۶۰ (60 FPS) تبدیل کرد. نتیجه کار به قدری حیرتانگیز است که انگار همین دیروز این تصاویر با دوربینهای پیشرفته ضبط شدهاند. این مستند به ما اجازه میدهد مستقیماً در چشم سربازانی نگاه کنیم که قرنها پیش در گل و لای جبههها میجنگیدند.
جکسون برای ساخت این اثر بیش از ۶۰۰ ساعت مصاحبه آرشیوی را گوش داد تا بتواند روایتی انسانی از زبان خود سربازان بسازد. یکی از شگفتانگیزترین بخشهای تولید، استفاده از لبخوانهای حرفهای برای تشخیص کلماتی بود که سربازان در فیلمهای صامت صد سال پیش بر زبان میآوردند؛ سپس صداپیشگان آن جملات را با لهجههای محلی همان مناطق بازسازی کردند. این فیلم که به سفارش موزه سلطنتی جنگ بریتانیا ساخته شده، تجربهای فراتر از یک مستند تاریخی است؛ این یک سفر در زمان واقعی است که نشان میدهد تکنولوژی چگونه میتواند به تاریخ جان دوباره ببخشد.

۵. کتاب سبز؛ سفری در دل تبعیض نژادی
فیلم «کتاب سبز» (Green Book) با الهام از یک داستان واقعی، دو دنیای کاملاً متفاوت را در یک خودروی کادیلاک کنار هم قرار میدهد. دان شرلی، یک پیانیست سیاهپوست نابغه و مبادیآداب، و تونی لیپ، یک ایتالیایی-آمریکایی قلدر و بیپروا که به عنوان راننده او استخدام میشود. نام فیلم از کتابی واقعی به نام «کتاب سبز راننده سیاهپوست» گرفته شده که در دوران جدایی نژادی در آمریکا، مکانهای امن برای سفر سیاهان را لیست میکرد. این فیلم تضاد میان هنر والا و واقعیتهای تلخ خیابان را به شکلی کمدی-درام به تصویر میکشد.
اگرچه فیلم با انتقاداتی از سوی خانواده واقعی دان شرلی روبرو شد، اما بازی خیرهکننده ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی باعث شد تا مخاطبان و داوران اسکار به شدت تحت تاثیر قرار گیرند. ماهرشالا علی برای بازی در این نقش مجبور شد ساعتها تمرین پیانو انجام دهد تا حرکات دستانش با موسیقی پیچیده دان شرلی همخوانی داشته باشد. کتاب سبز توانست جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود کند و به ما یادآوری کرد که دوستیها میتوانند از پسِ سختترین دیوارهای تعصب و نژادپرستی برآیند و قلبهای آدمها را به هم نزدیک کنند.

۶. درخت گلابی وحشی؛ دیالوگهایی به وسعت فلسفه
نوری بیلگه جیلان (Nuri Bilge Ceylan) با فیلم «درخت گلابی وحشی» (The Wild Pear Tree) ثابت کرد که سینما هنوز هم میتواند محلی برای تفکر عمیق باشد. داستان دربارهی جوانی به نام سینان است که پس از فارغالتحصیلی به زادگاهش برمیگردد تا کتابش را چاپ کند، اما با پدری غرق در بدهی و جامعهای که برای هنر پشیزی ارزش قائل نیست روبرو میشود. فیلم سرشار از قاببندیهای نقاشانه و دیالوگهای طولانی و فلسفی است که گاهی بیش از ۱۵ دقیقه به طول میانجامند، اما به قدری دقیق نوشته شدهاند که بیننده را جادو میکنند.
این اثر که نماینده سینمای هنری ترکیه است، در جشنواره کن خوش درخشید. جیلان در این فیلم به تقابل نسلها، مفهوم شکست و سرنوشت انسان در جوامع در حال گذار میپردازد. جالب است بدانید که فیلمبرداری برخی از سکانسهای فضای باز به دلیل وسواس جیلان برای رسیدن به نور ایدهآل غروب، روزها به طول میانجامید. «درخت گلابی وحشی» برای کسانی که به دنبال سینمای شاعرانه و دیالوگمحور هستند یک گنجینه است؛ فیلمی که پس از اتمام، مخاطب را با پرسشهای بیشماری درباره معنای موفقیت و میراث خانوادگی رها میکند.

۷. حماسه کولی؛ بازگشت شکوه فردی مرکوری
فیلم «حماسه کولی» (Bohemian Rhapsody) ادای احترامی باشکوه به گروه راک بریتانیایی «کوئین» (Queen) و خواننده افسانهای آن، فردی مرکوری است. رامی ملک (Rami Malek) با بازی در این نقش، فراتر از یک تقلید ساده رفت و توانست روح سرکش و در عین حال شکنندهی مرکوری را بازسازی کند. نقطه اوج فیلم، بازسازی ۲۰ دقیقهای کنسرت لایو اید (Live Aid) در سال ۱۹۸۵ است که با دقت میلیمتری از روی نسخه واقعی ساخته شده؛ حتی تعداد لیوانهای روی پیانوی فردی هم دقیقاً مشابه همان روز چیده شده بود.
اگرچه فیلم به دلیل تغییر برخی واقعیتهای تاریخی مورد انتقاد قرار گرفت، اما محبوبیت خیرهکنندهاش در گیشه و جوایز متعدد، نشان داد که موسیقی کوئین هنوز هم پس از دههها زنده است. رامی ملک برای رسیدن به فیزیک بدنی فردی مرکوری، از یک مربی حرکت (Movement Coach) استفاده کرد تا حتی نحوه نگاه کردن و چرخشهای سریع او را روی استیج بیاموزد. این فیلم نه تنها اسکار بهترین بازیگر مرد را برای ملک به ارمغان آورد، بلکه نسل جدیدی را با شاهکارهایی مثل «راپسودی بوهمی» و «ما قهرمان هستیم» آشنا کرد و به پرفروشترین فیلم بیوگرافی موزیکال تاریخ تبدیل شد.

۸. جزیره سگها؛ فانتزی متمایز وس اندرسون
وس اندرسون (Wes Anderson) با استایل بصری منحصربهفردش، در انیمیشن استاپموشن «جزیره سگها» (Isle of Dogs) دنیایی فانتزی و متمایز در ژاپن آینده خلق کرد. داستان دربارهی تبعید سگها به جزیره زبالهها به دلیل آنفولانزای سگی است. اندرسون با استفاده از تقارنهای وسواسگونه، رنگبندیهای خاص و طنز خشک همیشگیاش، داستانی دربارهی وفاداری، فساد سیاسی و پیوند میان انسان و حیوان روایت میکند. صداپیشگی ستارگانی چون ادوارد نورتون و اسکارلت جوهانسون، جان تازهای به عروسکهای پشمی فیلم بخشیده است.
ساخت این انیمیشن چندین سال زمان برد و صدها هنرمند هزاران عروسک و دکور مینیاتوری را با دست ساختند. هر ثانیه از فیلم شامل ۲۴ فریم است که در هر فریم، پوزیشن عروسکها به مقدار بسیار ناچیزی تغییر میکرد. نکته جالب اینجاست که اندرسون عمداً تصمیم گرفت دیالوگهای ژاپنی انسانها را زیرنویس نکند تا مخاطب همانقدر که سگها از حرف انسانها گیج میشوند، دچار چالش شود و بیشتر بر احساسات و حرکات تمرکز کند. جزیره سگها یک شاهکار بصری است که نشان میدهد انیمیشن مدیومی قدرتمند برای روایت داستانهای پیچیده و بزرگسالانه در قالب فانتزی است.

۹. مبارز سایه؛ بوکس و رستگاری در رینگ زندگی
فیلم «مبارز سایه» (Shadow Fighter) یکی از آن درامهای ورزشی است که فراتر از مشت زدن در رینگ، به لایههای درونی شخصیتها نفوذ میکند. داستان درباره رادنی، بوکسوری سابق و سرگردان است که زندگیاش با یک جوان بیپناه گره میخورد. این فیلم با بودجهای محدود توانست نمره ۷.۹ را در آیامدیبی کسب کند که نشاندهنده تاثیرگذاری عمیق آن بر مخاطبان است. برخلاف فیلمهای پرزرقوبرق هالیوودی، مبارز سایه به دنبال نشان دادن عرق، خون و دردهای واقعی است که یک ورزشکار در مسیر بازگشت به عزت نفس متحمل میشود.
در این فیلم، بوکس استعارهای است برای مبارزه با تروماهای گذشته. رادنی نه برای مدال، بلکه برای پیدا کردن دلیلی جهت ادامه دادن میجنگد. شیمی میان دو بازیگر اصلی فیلم به قدری باورپذیر است که لحظات سکوت آنها تاثیر بیشتری از صحنههای اکشن دارد. اگرچه این فیلم ممکن است در سایه بلاکباسترهای بزرگ قرار گرفته باشد، اما برای گیکهای سینما که به دنبال داستانهای انسانی و اتمسفر گیرای فیلمهای مستقل هستند، یک پیشنهاد ویژه محسوب میشود. مبارز سایه به ما میگوید که گاهی سختترین حریف ما در رینگ، سایهای است که از گذشتهمان با خود حمل میکنیم.

۱۰. روزی روزگاری در لندن؛ ظهور گانگسترهای بریتانیایی
علاقهمندان به درامهای جنایی تاریخی قطعاً نباید فیلم «روزی روزگاری در لندن» (Once Upon a Time in London) را از دست بدهند. این فیلم به دوران طلایی گانگسترها در لندن و رقابت میان باندهای خلافکار در دهههای ۳۰ تا ۵۰ میلادی میپردازد. برخلاف فیلمهای گانگستری آمریکایی، اینجا با فضای سرد، بارانی و خشن پایتخت بریتانیا روبرو هستیم. فیلم داستان جک کامر و بیلی هیل را روایت میکند، دو شخصیت واقعی که پایههای امپراتوری جنایت در لندن را بنا کردند و الهامبخش بسیاری از داستانهای بعدی شدند.
طراحی لباس و صحنه در این فیلم با دقت بسیار بالایی انجام شده تا اتمسفر پس از جنگ جهانی دوم در لندن را بازسازی کند. خشونت در این فیلم عریان و بیپرده است و نشان میدهد که قدرت چطور میتواند انسانها را به هیولاهایی بیرحم تبدیل کند. نمره ۷.۹ این فیلم نشاندهنده رضایت مخاطبانی است که از روایتهای کلاسیک صعود و سقوط در دنیای زیرزمینی لذت میبرند. اگر به سریالهایی مثل «پیکی بلایندرز» علاقه دارید، این فیلم میتواند زاویهی دید متفاوت و واقعیتری از تاریخ جنایت در بریتانیا را به شما ارائه دهد که کمتر در آثار عامهپسند به آن پرداخته شده است.

۱۱. رما؛ نامهای عاشقانه به خاطرات کودکی
آلفونسو کوارون (Alfonso Cuarón) با فیلم «رما» (Roma) یکی از شخصیترین و در عین حال جهانیترین آثار قرن ۲۱ را خلق کرد. این فیلم سیاه و سفید که در مکزیکوسیتی دهه ۷۰ میگذرد، داستان زندگی یک خدمتکار بومی به نام کلیو را در دل یک خانواده طبقه متوسط روایت میکند. کوارون در این فیلم نقش کارگردان، نویسنده، فیلمبردار و تدوینگر را برعهده داشت تا کنترل کاملی بر دید هنریاش داشته باشد. استفاده از صداگذاری دالبی اتموس (Dolby Atmos) به قدری دقیق است که بیننده حس میکند در میان خیابانهای شلوغ رما ایستاده است.
یکی از شگفتانگیزترین نکات درباره رما، بازسازی دقیق محله دوران کودکی کوارون است؛ او حتی وسایل واقعی خانهی مادریاش را برای چیدمان صحنه پیدا کرد. فیلم نگاهی هم به کشتار کورپوس کریستی (Corpus Christi massacre) دارد، جایی که دانشجویان معترض توسط جوخههای مرگ سرکوب شدند. رما اولین فیلم نتفلیکس بود که نامزد اسکار بهترین فیلم شد و توانست سه جایزه از جمله بهترین کارگردانی را ببرد. این فیلم ثابت کرد که یک داستان کوچک و بیسروصدا دربارهی یک خدمتکار، اگر با صداقت و مهارت فنی بالا ساخته شود، میتواند به اندازه بزرگترین حماسههای تاریخ سینما تکاندهنده و ماندگار باشد.

۱۲. ددپول ۲؛ شوخطبعی در قلب اکشن
پس از موفقیت خیرهکننده قسمت اول، «ددپول ۲» (Deadpool 2) با بودجهای بیشتر و شوخیهای گزندهتر بازگشت. رایان رینولدز (Ryan Reynolds) که حالا کاملاً با این شخصیت عجین شده، در این قسمت تیمی به نام اکس-فورس (X-Force) را تشکیل میدهد تا از یک نوجوان جهشیافته در برابر «کابل» (Cable) که از آینده آمده، محافظت کند. فیلم همچنان دیوار چهارم را میشکند و با همه چیز، از دنیای دیسی گرفته تا خودِ فیلمهای مارول و حتی سوابق بازیگری رینولدز، شوخیهای بیرحمانهای میکند.
حضور جاش برولین در نقش کابل، وزنه سنگینی به بخش اکشن فیلم اضافه کرد. جالب است بدانید که سکانس سقوط با چتر نجات تیم اکس-فورس، یکی از خندهدارترین و در عین حال غیرمنتظرهترین سکانسهای سینمای ابرقهرمانی است که تمام انتظارات تماشاگر را به بازی میگیرد. ددپول ۲ ثابت کرد که میتوان یک فیلم اکشن درجهبندی سنی بزرگسال (R-rated) ساخت که هم در باکس آفیس موفق باشد و هم دل طرفداران سرسخت کمیکبوک را به دست آورد. موسیقی متن فیلم، از جمله آهنگ اصلی با صدای سلین دیون، به خوبی با پارادوکس مسخرهبازی و درام فیلم ترکیب شده بود و آن را به یکی از محبوبترین آثار سال ۲۰۱۸ تبدیل کرد.

۱۳. مأموریت غیرممکن: فالاوت؛ جنون تام کروز
در دورانی که اکثر فیلمهای اکشن به جلوههای کامپیوتری (CGI) متکی هستند، تام کروز (Tom Cruise) با «مأموریت غیرممکن: فالاوت» (Mission: Impossible – Fallout) استانداردهای سینمای بدنه را جابهجا کرد. او در این فیلم شخصاً خطرناکترین بدلکاریها را انجام داد؛ از پرش «هالو» (HALO jump) از هواپیما در ارتفاع بالا گرفته تا راندن هلیکوپتر در میان کوههای باریک و تعقیب و گریز با موتور در خیابانهای پاریس. در یکی از سکانسها، کروز هنگام پریدن بین دو ساختمان واقعاً مچ پایش شکست، اما فیلمبرداری را متوقف نکرد و همان نمای واقعی در نسخه نهایی فیلم استفاده شد.
داستان فیلم دربارهی تلاش اتان هانت برای بازیابی کلاهکهای پلوتونیم دزدیده شده است، اما چیزی که مخاطب را میخکوب میکند، ضربآهنگ (Pace) بینظیر و فیلمبرداری خیرهکننده کریستوفر مککوری است. هنری کویل با آن سبیل معروفش (که باعث دردسر بزرگی برای فیلم لیگ عدالت شد) نقش یک مامور سیا را بازی میکند که درگیریاش با هانت در یک سرویس بهداشتی، به یکی از بهترین سکانسهای مبارزه تنبهتن در تاریخ سینمای اکشن تبدیل شده است. فالاوت نه تنها بهترین فیلم این فرانچایز، بلکه یکی از کاملترین فیلمهای اکشن قرن ۲۱ است که آدرنالین را به سقف میچسباند.

۱۴. ستارهای متولد شده است؛ سقوط و صعود در موسیقی
بردلی کوپر (Bradley Cooper) در اولین تجربه کارگردانیاش با بازسازی «ستارهای متولد شده است» (A Star Is Born)، ریسک بزرگی کرد و پیروز شد. او لیدی گاگا را برای نقشی انتخاب کرد که نیاز به بازیگری عمیق و خوانندگی زنده داشت. داستان تکراری جکسون مین، ستارهای در حال افول به دلیل اعتیاد، و آلی، استعدادی نوظهور، با اجرای پراحساس این دو بازیگر جان تازهای گرفت. نکته فنی تحسینبرانگیز این است که تمام اجراهای موزیکال فیلم به درخواست لیدی گاگا به صورت زنده در لوکیشن ضبط شدند تا حس واقعی کنسرت منتقل شود.
شیمی بین کوپر و گاگا به قدری قوی بود که شایعات زیادی را درباره رابطه واقعی آنها بر سر زبانها انداخت. آهنگ «کمعمق» (Shallow) به یک هیت جهانی تبدیل شد و اسکار بهترین ترانه را برد. کوپر برای آمادهسازی در این نقش، ماهها آموزش گیتار و پیانو دید و حتی تن صدای خود را تغییر داد تا به یک خواننده کانتری-راک واقعی شباهت پیدا کند. فیلم فراتر از یک داستان عاشقانه، به بررسی جنبههای تاریک شهرت، بیماریهای روانی و تاثیر ویرانگر اعتیاد بر روابط انسانی میپردازد و پایانبندی تراژیک آن تا مدتها در ذهن تماشاگر باقی میماند.

۱۵. میخواهم پانکراست را بخورم؛ تراژدی انیمهای
نام این انیمه شاید در ابتدا عجیب یا حتی ترسناک به نظر برسد، اما «میخواهم پانکراست را بخورم» (I Want to Eat Your Pancreas) یک درام عاشقانه و اشکی (Tearjerker) به غایت زیباست. داستان درباره پسری منزوی است که به طور اتفاقی متوجه میشود همکلاسی محبوب و پرانرژیاش، ساکورا، به بیماری لاعلاج پانکراس مبتلا است. نام فیلم ریشه در یک باور قدیمی ژاپنی دارد که اگر بخشی از بدن کسی بیمار باشد، با خوردن همان بخش از بدن موجودی دیگر، شفا مییابد؛ اما در اینجا به معنای تمایل برای ماندگار شدن روح یک نفر در کالبد دیگری است.
انیمه با ظرافت به مفهوم «زنده بودن» میپردازد. ساکورا با وجود نزدیکی به مرگ، به پسر یاد میدهد که معنای واقعی زندگی در ارتباط با دیگران نهفته است. سبک هنری فیلم با استفاده از رنگهای روشن و شکوفههای گیلاس، تضاد زیبایی با موضوع تلخ داستان ایجاد کرده است. تماشای این اثر برای هر گیک انیمه که به دنبال داستانهای عمیق و فلسفی درباره مرگ و زندگی است، ضروری است. پایان فیلم با یک چرخش داستانی (Plot Twist) غیرمنتظره، مخاطب را کاملاً غافلگیر میکند و نشان میدهد که سرنوشت همیشه آنطور که ما انتظار داریم پیش نمیرود.

۱۶. یک شب ۱۲ ساله؛ مقاومت در سلولهای انفرادی
فیلم «یک شب ۱۲ ساله» (A Twelve-Year Night) بر اساس یک داستان واقعی تکاندهنده ساخته شده که مرزهای تحمل انسان را جابهجا میکند. در سال ۱۹۷۳، در دوران دیکتاتوری نظامی اروگوئه، سه زندانی سیاسی از جنبش توپاماروس به سلولهای انفرادی انداخته شدند با این دستور که: «چون نمیتوانیم آنها را بکشیم، پس آنها را دیوانه میکنیم». یکی از این سه نفر، خوزه موخیکا بود که دههها بعد به عنوان محبوبترین و سادهزیستترین رئیسجمهور جهان شناخته شد. فیلم بر شکنجههای روانی، تاریکی مطلق و تلاش این سه مرد برای حفظ سلامت عقلیشان تمرکز دارد.
کارگردان، آلوارو برکنر، با استفاده از نماهای بسته و طراحی صدای کلاستروفوبیک، بیننده را به درون آن سلولهای نمور میبرد. بازیگران فیلم برای ایفای این نقشها وزن زیادی کم کردند و تحت شرایط سختی قرار گرفتند تا رنج واقعی زندانیان را درک کنند. این فیلم ستایشی است از قدرت تخیل و کلمات؛ جایی که زندانیان با ضربه زدن به دیوارها با هم ارتباط برقرار میکردند. «یک شب ۱۲ ساله» نه تنها یک درام تاریخی قدرتمند، بلکه یک مطالعه روانشناختی درباره مقاومت است که نشان میدهد حتی در تاریکترین حفرههای زمین، روح انسانی میتواند راهی به سوی نور پیدا کند.

۱۷. شاد مثل لازارو؛ معصومیت در دنیای مدرن
آلیس رورواچر با فیلم «شاد مثل لازارو» (Happy as Lazzaro) یکی از عجیبترین و زیباترین تجربههای سینمایی سالهای اخیر را رقم زد. فیلم با سبکی شبیه به رئالیسم جادویی، داستان لازارو، پسر جوانی با معصومیتی بیپایان را در یک روستای دورافتاده ایتالیایی روایت میکند که گویی زمان در آن متوقف شده است. ساکنان روستا بدون مزد برای یک ملکه سیگار کار میکنند، غافل از اینکه بردهداری سالهاست ملغی شده. نیمه دوم فیلم با یک جهش زمانی ناگهانی، لازارو را به دنیای مدرن و بیرحم شهری میبرد، در حالی که او ذرهای تغییر نکرده است.
فیلمبرداری روی فیلم ۱۶ میلیمتری، بافت بصری قدیمی و گرمی به کار بخشیده که با حس نوستالژیک و افسانهوار داستان همخوانی دارد. لازارو در این فیلم نمادی از قدیسوارگی در دنیایی است که دیگر جایی برای خیر محض ندارد. تقابل او با فقر مدرن و سیستمهای سرمایهداری در شهر، هم خندهدار است و هم به شدت غمانگیز. این فیلم جایزه بهترین فیلمنامه جشنواره کن را برد و ثابت کرد که سینمای ایتالیا هنوز هم میتواند با الهام از سنتهای نئورئالیسم، حرفهای تازهای برای گفتن داشته باشد. تماشای لازارو مثل یک خواب شیرین است که با تلخی واقعیت از هم میپاشد.

۱۸. فیلم ۳۰۳؛ سفری جادهای در اعماق ذهن
اگر به فیلمهایی از جنس «پیش از طلوع» علاقه دارید، فیلم آلمانی «۳۰۳» یک انتخاب ایدهآل برای شماست. داستان درباره دو دانشجو به نامهای یوله و یان است که به طور اتفاقی با یک ون قدیمی (مدل مرسدس ۳۰۳) همسفر میشوند تا از برلین به سمت پرتغال بروند. بخش عمده فیلم به دیالوگهای این دو نفر درباره موضوعاتی مثل عشق، سرمایهداری، بیولوژی و معنای زندگی اختصاص دارد. برخلاف بسیاری از فیلمهای جادهای، «۳۰۳» عجلهای برای عاشق کردن شخصیتهایش ندارد و اجازه میدهد رابطه آنها به شکلی کاملاً ارگانیک شکل بگیرد.
مناظر زیبای اروپا در طول مسیر، پسزمینهای فوقالعاده برای بحثهای فکری این دو جوان فراهم کرده است. کارگردان، هانس واینگارتنر، توانسته اتمسفر آزادی و رهایی دوران جوانی را به خوبی ثبت کند. نکته جذاب فیلم این است که سوالات فلسفی مطرح شده در طول سفر، واقعاً ذهن تماشاگر را هم درگیر میکند؛ انگار که شما هم نفر سوم در آن ون قدیمی هستید. نمره ۷.۷ این فیلم در آیامدیبی نشان میدهد که مخاطبان چطور با این سفر آرام و دیالوگمحور ارتباط برقرار کردهاند. این فیلم یادآوری میکند که گاهی مقصد مهم نیست، بلکه مسیر و کسی که با او همسفر هستید، همه چیز را میسازد.

۱۹. هرگز روی برنگردان؛ هنر در سایه نازیها
فیلم «هرگز روی برنگردان» (Never Look Away) یک درام حماسی و هنری از فلوریان هنکل فون دونرسمارک، کارگردان فیلم مشهور «زندگی دیگران» است. این فیلم الهامگرفته از زندگی واقعی گرهارد ریشتر، نقاش بزرگ آلمانی است. داستان سه دهه از تاریخ آلمان را در بر میگیرد؛ از دوران وحشت نازیها و طرحهای پاکسازی نژادی تا کمونیسم در آلمان شرقی و در نهایت آزادی هنری در آلمان غربی. کورت، شخصیت اصلی، تلاش میکند ترومای دوران کودکیاش را که ناشی از اعدام عمهاش به دست نازیهاست، در قالب هنر نقاشی برونریزی کند.
فیلم به شکلی درخشان نشان میدهد که چطور سیاست میتواند به حریم خصوصی و هنر نفوذ کند. یکی از پیچشهای داستانی تکاندهنده این است که کورت عاشق دختر مردی میشود که مسئول مستقیم قتل عمهاش در دوران نازیها بوده، بدون اینکه هیچکدام از این موضوع باخبر باشند. جلوههای بصری فیلم و بازسازی نقاشیهای سبک رئالیسم فتوگرافیک خیرهکننده است. این اثر نامزد دو جایزه اسکار شد و با زمان ۳ ساعتهاش، بیننده را کاملاً در تاریخ و رنجهای آلمان غرق میکند. «هرگز روی برنگردان» ستایشی است از قدرت حقیقت که در نهایت راه خود را از میان لایههای ضخیم رنگ و دروغ پیدا میکند.

۲۰. شگفتانگیزان ۲؛ بازگشت خانواده ابرقهرمان
انتظار ۱۴ ساله طرفداران پیکسار برای دیدن دوباره خانواده پار بالاخره با «شگفتانگیزان ۲» (Incredibles 2) به پایان رسید. براد برد (Brad Bird) کارگردان فیلم، داستان را دقیقاً از همان ثانیهای شروع کرد که قسمت اول تمام شده بود. در این قسمت، نقشها عوض میشوند؛ هلن (الاستیگرل) به عنوان چهره عمومی ابرقهرمانان به ماموریت میرود تا اعتبار آنها را بازگرداند، در حالی که باب (آقای شگفتانگیز) باید در خانه بماند و با چالشهای بزرگ کردن بچهها، به خصوص قدرتهای غیرقابل کنترل جکجک، دست و پنجه نرم کند.
تکنولوژی انیمیشن در طول این ۱۴ سال پیشرفت خیرهکنندهای داشت و این موضوع در جزئیات لباسها، نورپردازی و بافت صورت شخصیتها به وضوح دیده میشود. جکجک ستاره بیچون و چرای این قسمت است که با قدرتهای چندگانهاش (از غیب شدن گرفته تا تبدیل به هیولا) لحظات کمیک نابی را خلق میکند. فیلم در کنار سرگرمی، به موضوعات مدرنی مثل نقش رسانهها در شکلدهی به افکار عمومی و تعادل میان کار و خانواده میپردازد. «شگفتانگیزان ۲» به یکی از پرفروشترین انیمیشنهای تاریخ تبدیل شد و ثابت کرد که برخی شخصیتها هرگز پیر نمیشوند و همیشه حرفی برای گفتن دارند.

۲۱. پسری که باد را مهار کرد؛ نبوغ در قحطی
این فیلم الهامبخش بر اساس زندگی واقعی ویلیام کامکوامبا ساخته شده است. داستان در مالاوی رخ میدهد، جایی که خشکسالی و قحطی زندگی مردم روستا را تهدید میکند. ویلیام، نوجوانی که به دلیل فقر از مدرسه اخراج شده، با استفاده از قطعات اسقاطی دوچرخه و دانش ناقصی که از کتابهای کتابخانه به دست آورده، سعی میکند یک توربین بادی بسازد تا پمپ آب روستا را به کار بیندازد. چیوتل اجیوفور علاوه بر کارگردانی، نقش پدر ویلیام را هم بازی میکند که در ابتدا با کارهای پسرش مخالف است.
فیلم با دقت به جزئیات فقر و استیصال مردم میپردازد، اما هرگز در ورطه ترحم نمیافتد. نبوغ ویلیام در استفاده از مواد دورریختنی، پیامی قدرتمند درباره اهمیت آموزش و تفکر خلاق دارد. سکانسی که پرههای دستساز توربین برای اولین بار میچرخند و آب از دل زمین خشک بیرون میآید، یکی از احساسیترین لحظات سینمایی سال است. «پسری که باد را مهار کرد» یادآوری میکند که علم و اراده میتوانند سختترین شرایط محیطی را تغییر دهند. این اثر توسط نتفلیکس منتشر شد و تحسینهای بسیاری را برای روایت صادقانه و بازیهای درخشانش دریافت کرد.

۲۲. یک مکان ساکت؛ وحشت در سکوت مطلق
جان کرازینسکی با کارگردانی «یک مکان ساکت» (A Quiet Place) ژانر وحشت را بازتعریف کرد. در دنیایی که توسط موجوداتی با شنوایی فوقالعاده حساس تسخیر شده، کوچکترین صدایی به معنای مرگ است. فیلم به قدری در استفاده از سکوت هوشمندانه عمل میکند که تماشاگر در سالن سینما حتی از خوردن پاپکورن هم خجالت میکشید! امیلی بلانت در نقش مادری باردار، یکی از پرتنشترین سکانسهای تاریخ سینما را در یک وان حمام، در حالی که باید در سکوت کامل زایمان کند و هیولا در چند قدمی اوست، اجرا کرد.
نکته فنی جالب اینجاست که میلیسنت سیموندز، بازیگر نقش دختر خانواده، در واقعیت هم ناشنواست و این موضوع به واقعیتر شدن زبان اشاره و اتمسفر فیلم کمک شایانی کرد. کرازینسکی از سکوت نه به عنوان یک ترفند، بلکه به عنوان یک ابزار روایی برای نشان دادن قدرت عشق خانوادگی استفاده میکند. طراحی صدای فیلم به قدری دقیق است که هر خشخش برگ یا لرزش کفپوش چوبی، مثل یک انفجار در گوش بیننده صدا میکند. این فیلم ثابت کرد که برای ترساندن لزوماً نیاز به جیغهای بلند نیست و گاهی «سکوت» میتواند وحشتناکترین چیز ممکن باشد.

۲۳. جنگ سرد؛ عشق در میان مرزهای آهنین
پاوو پاولیکوفسکی پس از موفقیت فیلم «ایدا»، دوباره با یک شاهکار سیاه و سفید به نام «جنگ سرد» (Cold War) بازگشت. فیلم داستان عشق پرنشیبوفراز ویکتور و زولا را در طول ۱۵ سال روایت میکند؛ عشقی که از لهستانِ کمونیستی شروع شده و به کلوبهای جاز پاریس میرسد. قاببندیهای فیلم با نسبت تصویر ۴:۳ و کنتراست شدید نور، حسی از خفقان سیاسی و در عین حال زیبایی کلاسیک را منتقل میکند. موسیقی در این فیلم نقش یک کاراکتر را دارد و از فولکلور لهستانی به جاز مدرن تغییر شکل میدهد.
شیمی میان دو بازیگر اصلی ویرانگر است؛ آنها نه میتوانند با هم زندگی کنند و نه بدون هم. فیلم نگاهی گزنده به مفهوم پناهندگی و غربت دارد؛ جایی که شخصیتها حتی پس از فرار به پاریس، باز هم احساس آرامش نمیکنند. پاولیکوفسکی این فیلم را بر اساس زندگی واقعی والدین خود ساخته و آن را به آنها تقدیم کرده است. «جنگ سرد» جایزه بهترین کارگردانی کن را برد و به عنوان یکی از زیباترین درامهای رمانتیک قرن ۲۱ شناخته میشود که در آن هر پلان، شبیه به یک تابلوی عکاسی حرفهای است.

۲۴. ارتقا؛ وقتی بدن به تسخیر تراشه درمیآید
فیلم «ارتقا» (Upgrade) یک اکشن سایبرپانکی با بودجه کم اما ایدهای بسیار بزرگ است. گری، مردی که در یک حادثه فلج شده و همسرش را از دست داده، با نصب یک تراشه هوش مصنوعی به نام «استم» (STEM) در ستون فقراتش، نه تنها توانایی حرکت پیدا میکند، بلکه به یک ماشین کشتار بیرقیب تبدیل میشود. نکته متمایز فیلم، نحوه فیلمبرداری صحنههای مبارزه است؛ دوربین به گونهای قفل شده که حرکات مکانیکی و غیرانسانی گری را وقتی هوش مصنوعی کنترل بدنش را به دست میگیرد، به شکلی عجیب و جذاب نشان میدهد.
لی ونل، کارگردان فیلم، با استفاده از جلوههای میدانی و خلاقیت در تدوین، اثری ساخت که از بسیاری از بلاکباسترهای ۲۰۰ میلیون دلاری جذابتر به نظر میرسد. فیلم به سوالات اخلاقی مهمی درباره ادغام انسان و ماشین و خطر سپردن اراده به هوش مصنوعی میپردازد. پایانبندی دارک و غیرمنتظره فیلم، تا مدتها ذهن بیننده را درگیر میکند. اگر به سریال «آینه سیاه» (Black Mirror) علاقه دارید، «ارتقا» دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز دارید؛ ترکیبی از اکشن خونین، تکنولوژی آیندهنگرانه و یک داستان انتقامجویانه که به شکلی نبوغآمیز روایت میشود.

۲۵. آلیتا: فرشته جنگ؛ سایبورگی با قلب انسانی
پروژه رویاهای جیمز کامرون که سالها در انتظار تکنولوژی مناسب بود، بالاخره به کارگردانی رابرت رودریگز رنگ پرده به خود گرفت. «آلیتا: فرشته جنگ» (Alita: Battle Angel) با استفاده از پیشرفتهترین تکنولوژی ضبط عملکرد (Performance Capture)، شخصیتی خلق کرد که چشمهای بزرگ انیمهایاش در ابتدا بحثبرانگیز بود، اما به سرعت مخاطب را با احساسات عمیق انسانیاش همراه کرد. داستان در شهر پساآخرالزمانی «آیرون سیتی» میگذرد، جایی که دکتری به نام ایدو، بقایای یک سایبورگ را پیدا کرده و به او زندگی دوباره میبخشد.
سکانسهای مسابقات «موتوربال» (Motorball) اوج هیجان و مهارت فنی فیلم است که با سرعت سرسامآوری طراحی شدهاند. آلیتا برخلاف ظاهر ظریفش، یک سلاح مرگبار باستانی است که حالا باید هویت گمشدهاش را پیدا کند. فیلم تضاد طبقاتی میان شهر معلق «زالم» و زاغهنشینان پایین را به خوبی به تصویر میکشد. طراحی بصری فیلم به شدت به مانگای اصلی وفادار است و دنیایی غنی و پر از جزئیات را ارائه میدهد. اگرچه پایان فیلم مسیر را برای دنبالههای بعدی باز میگذارد، اما به خودی خود یک سفر حماسی درباره قدرت اراده و بازپسگیری هویت است.

۲۶. سراب؛ پیچیدگیهای زمان و سرنوشت
اوریول پائولو، استاد تریلرهای معمایی اسپانیایی (کارگردان فیلم معروف مهمان نامرئی)، با «سراب» (Mirage) دوباره ذهن مخاطب را به بازی گرفت. فیلم با یک ایده علمی-تخیلی شروع میشود: برقراری ارتباط از طریق یک تلویزیون قدیمی میان زنی در سال ۲۰۱۴ و پسری در سال ۱۹۸۹ در شب طوفانی مشابه. زن سعی میکند جان پسر را نجات دهد، اما این کار باعث تغییر خط زمانی میشود و او در دنیایی بیدار میشود که دخترش هرگز به دنیا نیامده و هیچکس او را نمیشناسد.
دقت پائولو در چیدن قطعات پازل داستانی خیرهکننده است. هر جزئیات کوچک در ابتدای فیلم، در انتها معنا پیدا میکند. فیلم نه تنها یک درام پرکشش درباره سفر زمان است، بلکه به مفاهیم عشق مادری و بهای تغییر دادن گذشته میپردازد. سینمای اسپانیا در سالهای اخیر ثابت کرده که در ساخت تریلرهای هوشمندانه رقیب ندارد و «سراب» یکی از بهترین نمونههای آن است. تماشای این فیلم نیاز به تمرکز کامل دارد تا در لایههای مختلف زمانی گم نشوید. پایانبندی فیلم هم رضایتبخش است و هم تمام پرسشهای ایجاد شده را به شکلی منطقی پاسخ میدهد.

۲۷. شزم!؛ قدرت خدایان در کالبد یک نوجوان
دنیای سینمایی دیسی (DCEU) با فیلم «شزم!» (Shazam!) مسیر متفاوتی را در پیش گرفت و از فضای تاریک و جدی همیشگی فاصله گرفت. داستان درباره بیلی بتسون، نوجوان یتیمی است که توسط یک جادوگر باستانی انتخاب میشود تا با گفتن کلمه «شزم»، به یک ابرقهرمان بالغ با قدرتهای خارقالعاده تبدیل شود. زکری لیوای با بازی درخشانش، به خوبی توانست حس و حال یک بچه ۱۴ ساله را که ناگهان در بدنی قدرتمند حبس شده، منتقل کند؛ شوق او برای تست کردن قدرتها و خرید نوشابه با ظاهر بزرگسال، لحظات کمدی نابی را خلق کرده است.
فیلم در هسته اصلی خود، داستانی درباره مفهوم «خانواده» است. بیلی که سالها به دنبال مادر واقعیاش میگشته، در نهایت متوجه میشود که خانواده آنهایی هستند که در کنارش ماندهاند. شرور فیلم، دکتر سیوانا با بازی مارک استرانگ، نقطه مقابل بیلی است؛ کسی که به دلیل نداشتن عشق خانوادگی به سمت تاریکی کشیده شده. «شزم!» با الهام از فیلم کلاسیک «Big»، ترکیبی موفق از فانتزی، کمدی و اکشن است که هم برای کودکان و هم برای بزرگسالان جذابیت دارد. این فیلم ثابت کرد که ابرقهرمانها لزوماً نباید همیشه رنجکشیده و عبوس باشند تا مورد استقبال قرار بگیرند.

۲۸. کلاس هشتم؛ اضطرابهای نسل زِد
بو بورنهام، کمدین بااستعداد، در اولین تجربه کارگردانیاش فیلمی ساخت که به طرز دردناکی واقعی است. «کلاس هشتم» (Eighth Grade) داستان کیلا را روایت میکند؛ دختری خجالتی که در هفته آخر مدرسه راهنمایی تلاش میکند بر اضطراب اجتماعیاش غلبه کند. پارادوکس جالبی در فیلم وجود دارد: کیلا در یوتیوب ویدیوهای انگیزشی درباره «خودباوری» میسازد، در حالی که در زندگی واقعی خودش بزرگترین قربانی عدم اعتمادبهنفس است. فیلم به دقت تاثیر شبکههای اجتماعی بر سلامت روان نوجوانان را کالبدشکافی میکند.
بازی السی فیشر در نقش کیلا فوقالعاده است؛ او با تمام لکنتها، جوشهای صورت و لحظات آکواردی که هر نوجوانی تجربه کرده، شخصیتی ملموس خلق کرده است. بورنهام به جای استفاده از بازیگران بیستساله برای نقش نوجوان (اتفاقی که در هالیوود رایج است)، از دانشآموزان واقعی استفاده کرد تا حس واقعگرایی فیلم حفظ شود. سکانسهای مهمانی استخر یا تلاش کیلا برای صحبت با پسر مورد علاقهاش، به قدری صادقانه کارگردانی شده که هر بینندهای را به یاد دوران بلوغ خودش میاندازد. «کلاس هشتم» نه تنها برای نوجوانان، بلکه برای والدین هم یک اثر ضروری است تا دنیای پیچیده نسل جدید را بهتر درک کنند.

۲۹. کشیشان؛ تاریکی پشت محرابها
فیلم لهستانی «کشیشان» (Clergy) با نام اصلی «Kler»، جنجالیترین فیلم تاریخ سینمای لهستان محسوب میشود. این فیلم به نقد صریح و بیپرده فساد، سوءاستفادههای جنسی و ریاکاری در نهاد کلیسای کاتولیک این کشور میپردازد. داستان بر زندگی سه کشیش تمرکز دارد که هر کدام با بحرانهای اخلاقی متفاوتی دست و پنجه نرم میکنند؛ از اعتیاد به الکل گرفته تا روابط پنهانی و طمع برای قدرت سیاسی. فیلم به قدری در لهستان سر و صدا به پا کرد که برخی مقامات خواستار توقیف آن شدند، اما در نهایت رکورد پرفروشترین فیلم قرن ۲۱ لهستان را شکست.
کارگردان، وویچک اسمارژوفسکی، با جسارت تمام به لایههای پنهانی نهادی نفوذ کرده که در لهستان بسیار مقدس شمرده میشود. فیلم نه یک بیانیه ضد مذهبی، بلکه یک درام انسانی درباره سقوط اخلاقی است. بازیها به شدت تاثیرگذار هستند و فیلمنامه با دقت بین لحظات طنز سیاه و تراژدی مطلق نوسان میکند. تماشای این فیلم برای کسانی که به دنبال سینمای جسورانه و اجتماعی هستند، تجربهای تکاندهنده خواهد بود. «کشیشان» نشان میدهد که چطور قدرت بدون نظارت میتواند حتی معنویترین جایگاهها را به لجنزار فساد تبدیل کند.

۳۰. بازیکن شماره یک آماده؛ غرق شدن در واقعیت مجازی
استیون اسپیلبرگ با «بازیکن شماره یک آماده» (Ready Player One) نامهای عاشقانه به فرهنگ عامه دهه ۸۰ و دنیای گیمرها نوشت. داستان در سال ۲۰۴۵ میگذرد، زمانی که زمین به مکانی مخروبه تبدیل شده و مردم برای فرار از واقعیت به دنیای مجازی «اوآسیس» (OASIS) پناه میبرند. وید واتس، نوجوانی است که در پی یافتن تخممرغ هلیدی (یک ایستر اگ عظیم) در این بازی است تا کنترل کامل اوآسیس را به دست آورد. فیلم پر از ارجاعات به فیلمها، بازیها و موسیقیهای کلاسیک است که پیدا کردن آنها برای گیکها یک لذت بیپایان است.
جلوههای ویژه فیلم خیرهکننده است و مرز میان واقعیت و انیمیشن را به زیبایی طی میکند. سکانس مسابقه اتومبیلرانی در ابتدای فیلم یا بازسازی فیلم «درخشش» استنلی کوبریک در دل بازی، شاهکارهای کارگردانی اسپیلبرگ هستند. فیلم در لایههای زیرین خود به خطرات انحصار تکنولوژی توسط شرکتهای بزرگ و اهمیت حفظ ارتباطات در دنیای واقعی هشدار میدهد. «بازیکن شماره یک آماده» ترکیبی است از نوستالژی خالص و تکنولوژی آیندهنگرانه که تماشای آن روی پرده بزرگ یا با کیفیت بالا، تجربهای بصری و صوتی بینظیر را برای هر عاشق سینما فراهم میکند.
بهترین فیلمهای ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ که نباید از دست داد
۳۱. بلککلنزمن؛ نفوذ به قلب نژادپرستی
اسپایک لی با فیلم «بلککلنزمن» (BlacKkKlansman) داستانی را روایت کرد که اگر واقعی نبود، هیچکس آن را باور نمیکرد. در دهه ۷۰، ران استالورث، اولین پلیس سیاهپوست شهر کلرادو اسپرینگز، موفق میشود به صورت تلفنی به گروه نژادپرست «کو کلاکس کلان» (KKK) نفوذ کند و حتی با رهبر آنها، دیوید دوک، دوست شود! از آنجا که او نمیتوانست شخصاً در جلسات شرکت کند، همکار سفیدپوست و یهودیاش (با بازی آدام درایور) نقش او را در ملاقاتهای حضوری بازی میکند. فیلم ترکیبی نبوغآمیز از کمدی سیاه، درام جنایی و بیانیه سیاسی است.
فیلمنامه هوشمندانه فیلم، تاریخ نژادپرستی در آمریکا را به مسائل روز پیوند میزند. سکانس نهایی فیلم با استفاده از تصاویر واقعی حوادث شارلوتزویل، شوک بزرگی به بیننده وارد میکند و نشان میدهد که نفرتهای قدیمی هنوز هم در لایههای زیرین جامعه زنده هستند. بازی جان دیوید واشنگتن و آدام درایور تحسینبرانگیز است و ریتم فیلم لحظهای افت نمیکند. اسپایک لی با این اثر توانست پس از سالها بالاخره اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را ببرد. «بلککلنزمن» فیلمی است که همزمان شما را میخنداند، عصبانی میکند و در نهایت به فکر فرو میبرد.

۳۲. گناهکار؛ درام جنایی در یک اتاق بسته
فیلم دانمارکی «گناهکار» (The Guilty) ثابت کرد که برای ساخت یک فیلم مهیج و نفسگیر، لزوماً نیازی به تعقیب و گریزهای پرهزینه یا لوکیشنهای متعدد نیست. تمام اتفاقات فیلم در یک مرکز فوریتهای پلیسی و تنها در یک اتاق میگذرد. شخصیت اصلی، افسری است که به دلیل تخلفی به بخش پاسخگویی تلفن تبعید شده. او تماسی از یک زن ربوده شده دریافت میکند و باید تنها از طریق تلفن و با تکیه بر شنوایی و هوش خود، زن را نجات دهد. این فیلم یک کلاس درس در زمینه فیلمنامهنویسی و بازیگری مینیمالیستی است.
بیننده همراه با شخصیت اصلی، تمام صحنهها را در ذهن خود تجسم میکند و این قدرت تخیل، وحشت داستان را دوچندان میکند. نمره ۷.۵ در آیامدیبی برای فیلمی با چنین ساختار محدودی، نشان از موفقیت کارگردان در حفظ تعلیق تا آخرین لحظه دارد. چرخش داستانی انتهای فیلم به قدری تکاندهنده است که تمام پیشفرضهای تماشاگر را فرو میریزد. «گناهکار» نشان میدهد که سینما در ذات خود هنر روایتگری است و اگر قصهای خوب داشته باشید، یک بازیگر و یک تلفن کافی است تا مخاطب را ۹۰ دقیقه روی صندلی میخکوب کنید.

۳۳. فقط میتوانم تصور کنم؛ داستان یک ترانه شفابخش
فیلم «فقط میتوانم تصور کنم» (I Can Only Imagine) بر اساس داستان واقعی زندگی بارت میلارد، خواننده گروه موسیقی مسیحی «MercyMe» ساخته شده است. این فیلم به ریشههای شکلگیری یکی از محبوبترین و پرفروشترین تکآهنگهای تاریخ موسیقی معاصر میپردازد. داستان بر رابطه تیره و تار بارت با پدر بدرفتار و خشنش تمرکز دارد؛ پدری که رویاهای پسرش را سرکوب میکرد اما در نهایت با تغییری شگفتانگیز، راه را برای بخشش و آشتی باز کرد. این فیلم ستایشی از قدرت ایمان و تاثیر هنر در درمان زخمهای روانی است.
دنیس کواید در نقش پدر، یکی از بهترین بازیهای کارنامه خود را ارائه داده است؛ او به خوبی توانسته تحول یک مرد تلخکام به انسانی پشیمان را به تصویر بکشد. اگرچه فیلم مضامین مذهبی دارد، اما پیام اصلی آن یعنی «قدرت بخشش» و «دنبال کردن رویاها» برای هر مخاطبی با هر دیدگاهی ارزشمند است. موسیقی متن فیلم و اجرای نهایی آهنگ اصلی، لحظاتی به شدت احساسی خلق کرده که اشک تماشاگر را سرازیر میکند. موفقیت غیرمنتظره این فیلم مستقل در باکس آفیس نشان داد که مخاطبان همچنان تشنه داستانهای الهامبخش و انسانی هستند که در پایان به آنها امید میبخشد.

۳۴. در پوست من؛ تراژدی عدالت در ایتالیا
«در پوست من» (On My Skin) روایتی تلخ و گزنده از یکی از جنجالیترین پروندههای قضایی تاریخ معاصر ایتالیا یعنی مرگ استفانو کوچی است. فیلم داستان آخرین هفته زندگی این جوان را روایت میکند که به جرم حمل مقدار کمی مواد مخدر دستگیر شد و در حالی که در بازداشت پلیس بود، به شکلی مرموز جان باخت. الساندرو بورگی برای ایفای این نقش کاهش وزن شدیدی را تحمل کرد تا وضعیت رو به وخامت کوچی را در سلولهای سرد زندان به شکلی باورپذیر نشان دهد. فیلم به جای شعار دادن، بر جزئیات بروکراسی بیرحم و سکوت مرگبار نهادها تمرکز میکند.
این اثر که توسط نتفلیکس منتشر شد، موج عظیمی از اعتراضات را در ایتالیا دوباره زنده کرد و باعث شد پرونده کوچی پس از سالها دوباره به جریان بیفتد و عدالت برای او اجرا شود. فیلمبرداری سرد و اتمسفر سنگین فیلم، بیننده را در موقعیت درماندگی خانوادهای قرار میدهد که پشت دیارهای بلند زندان و بیمارستان، به هیچ اطلاعاتی دسترسی ندارند. «در پوست من» فراتر از یک فیلم، یک کنش اجتماعی است که نشان میدهد سینما چطور میتواند وجدان بیدار یک جامعه باشد و سایههای تاریک سیستم قضایی را به نور بکشاند.

۳۵. خانواده فوری؛ چالشهای شیرین فرزندخواندگی
برخلاف بسیاری از کمدیهای خانوادگی سطحی، «خانواده فوری» (Instant Family) با قلبی بزرگ و نگاهی واقعگرایانه به موضوع فرزندخواندگی میپردازد. کارگردان فیلم، شان آندرس، داستان را بر اساس تجربیات واقعی خودش در پذیرش سه فرزند ساخته است. مارک والبرگ و رز بیرن نقش زوجی را بازی میکنند که ناگهان از یک زندگی آرام دو نفره، به آشوبِ زندگی با سه کودک و نوجوان وارد میشوند. فیلم به خوبی تعادل میان لحظات خندهدار و درگیریهای عاطفی و بحرانهای هویتی فرزندخواندهها را رعایت میکند.
ایزابلا مونر در نقش نوجوان سرکش، بازی بسیار خوبی ارائه داده و چالشهای نوجوانانی که در سیستمهای حمایتی بزرگ شدهاند را به تصویر میکشد. فیلم به ما نشان میدهد که عشق لزوماً با خون منتقل نمیشود و ساختن یک خانواده واقعی نیاز به صبوری، فداکاری و پذیرش شکستهای پیدرپی دارد. «خانواده فوری» همزمان که شما را میخنداند، آگاهیهای ارزشمندی درباره سیستم بهزیستی و نیازهای عاطفی کودکان بیسرپرست میدهد. این یک فیلم حالخوبکن (Feel-good movie) است که بدون افتادن در دام کلیشههای لوس، داستانی صادقانه و دلگرمکننده را روایت میکند.

۳۶. کوری جانبی؛ عدالت و رفاقت در اوکلند
فیلم «کوری جانبی» (Blindspotting) یکی از درخشانترین و نادیده گرفته شدهترین آثار سالهای اخیر است. داستان در شهر اوکلند میگذرد و بر دو دوست صمیمی، کالین (سیاهپوست) و مایلز (سفیدپوست) تمرکز دارد. کالین در آخرین روزهای آزادی مشروطش شاهد تیراندازی پلیس به یک مظنون غیرمسلح است و این حادثه او را دچار ترومای شدیدی میکند. فیلم با لحنی خاص که بین کمدی، درام و موزیکال (با استفاده از رپ و اشعار بداهه) نوسان میکند، به موضوعاتی مثل نژادپرستی ساختاری، اعیانسازی شهرها (Gentrification) و هویت مردانه میپردازد.
دو بازیگر اصلی فیلم، دیوید دیگز و رافائل کاسال، خودشان فیلمنامه را نوشتهاند و به دلیل رفاقت واقعیشان، شیمی فوقالعادهای روی پرده دارند. سکانسهای رپخوانی کالین در لحظات اوج فشار عصبی، به شکلی نبوغآمیز احساسات درونی او را به بیننده منتقل میکند. فیلم به زیبایی نشان میدهد که چطور رنگ پوست میتواند تجربه دو دوست از یک محیط مشابه را کاملاً متفاوت کند. «کوری جانبی» اثری جسورانه، خوشساخت و پرانرژی است که با پایانبندی قدرتمندش، ضربه نهایی را به ذهن مخاطب وارد میکند. تماشای این فیلم برای درک بهتر شکافهای اجتماعی مدرن با زبانی هنری ضروری است.

۳۷. یوتبیا ۲۲ جولای؛ بازخوانی یک فاجعه تروریستی
فیلم نروژی «یوتبیا: ۲۲ جولای» (Utøya: July 22) تجربهای به شدت تکاندهنده و سخت است. برخلاف نسخه نتفلیکسی که بر قاتل و دادگاه تمرکز داشت، این فیلم تماماً از دید قربانیان و به صورت یک نمای بلند (One-take) ۷۲ دقیقهای ضبط شده است؛ یعنی دقیقاً به همان اندازه که حمله واقعی در جزیره یوتبیا به طول انجامید. دوربین با کایا، دختر نوجوانی که در میان صدای شلیکها به دنبال خواهرش میگردد، همراه میشود و بیننده را در قلب وحشت، استیصال و ابهام آن لحظات قرار میدهد.
قاتل در این فیلم تقریباً هرگز دیده نمیشود و فقط به صورت یک سایه دور یا صدای شلیکهای مداوم حضور دارد که این تصمیم کارگردان، حس ترس از ناشناخته را به شدت تقویت کرده است. استفاده از بازیگران جوان و ناشناخته به حس واقعی بودن فیلم کمک کرده است. تماشای این فیلم نیاز به اعصاب قوی دارد، زیرا کارگردان، اریک پاپ، قصد نداشته یک فیلم سرگرمکننده بسازد، بلکه میخواسته رنج و وحشت قربانیان را بدون هیچ روتوشی ثبت کند. این اثر ادای احترامی است به شجاعت نوجوانانی که در یکی از تاریکترین روزهای تاریخ نروژ، برای بقا جنگیدند.

۳۸. پروفسور و مرد دیوانه؛ واژهنامهای از خون و جنون
فیلم «پروفسور و مرد دیوانه» (The Professor and the Madman) داستانی واقعی و باورنکردنی از پشت پرده نگارش دیکشنری آکسفورد را روایت میکند. مل گیبسون در نقش پروفسور جیمز موری، مردی خودآموخته که مسئولیت عظیم تدوین واژهنامه را برعهده گرفته، و شان پن در نقش دکتر ویلیام مینور، یک جراح سابق ارتش که به دلیل جنون در تیمارستان بستری است اما بیش از ۱۰ هزار مدخل واژگانی دقیق را برای پروفسور ارسال میکند. تقابل این دو ذهن درخشان، یکی در اوج احترام اجتماعی و دیگری در قعر انزوای روانی، هسته اصلی فیلم را تشکیل میدهد.
تولید این فیلم سالها با مشکلات حقوقی بین مل گیبسون و استودیو همراه بود، اما نتیجه نهایی اثری است که قدرت کلمات و نجاتبخش بودن ادبیات را ستایش میکند. بازی شان پن در نقش مردی که با شیاطین درونیاش میجنگد، خیرهکننده و گاهی ترسناک است. فیلم به زیبایی نشان میدهد که چطور یک دوستی غیرمتعارف میان دو مرد از دو دنیای متفاوت، توانست یکی از بزرگترین دستاوردهای علمی تاریخ بشریت را رقم بزند. طراحی صحنه و لباس دوران ویکتوریا با دقت بالایی انجام شده و اتمسفر سنگین و کلاسیک فیلم، بیننده را کاملاً در اواخر قرن نوزدهم غرق میکند.

۳۹. قلمرو؛ فساد در راهروهای قدرت اسپانیا
«قلمرو» (The Realm) با نام اصلی «El Reino»، یک تریلر سیاسی پرشتاب و اضطرابآور است که فساد سیستمی در اسپانیا را هدف قرار میدهد. مانوئل، یک سیاستمدار محلی با نفوذ است که زندگی لوکسی از راه اختلاس و رشوهخواری برای خود ساخته، اما وقتی یکی از پروندههای فساد لو میرود، حزبش او را قربانی میکند تا خود را تطهیر کند. مانوئل که نمیخواهد به تنهایی سقوط کند، وارد یک بازی خطرناک برای افشای تمام اعضای حزب و بقای خودش میشود. ضربآهنگ فیلم به قدری سریع است که انگار بیننده در یک دوی ماراتن قرار دارد.
موسیقی الکترونیک و کوبنده فیلم به همراه فیلمبرداری با دوربین روی دست، حس تعقیب و گریز دائمی را تقویت میکند. آنتونیو دهلاتوره بازی خیرهکنندهای در نقش مانوئل ارائه داده؛ شخصیتی که با وجود فاسد بودن، تماشاگر ناخودآگاه با تلاش او برای غرق نکردن دیگران همراه میشود. فیلم به خوبی نشان میدهد که چطور فساد مثل یک شبکه عنکبوتی تمام ارکان قدرت، رسانه و اقتصاد را در بر گرفته است. سکانس نهایی فیلم و مواجهه مانوئل با یک خبرنگار در پخش زنده تلویزیونی، یکی از قدرتمندترین پایانبندیهای سینمای سیاسی دهه اخیر است که سوالی اخلاقی را مستقیماً از مخاطب میپرسد.
برترین آثار سینمایی سالهای اخیر برای علاقهمندان به درامهای جدی
۴۰. انجمن ادبی و کیک پوست سیبزمینی؛ عشق و کتاب
این فیلم با نام طولانی و عجیبش، یک درام تاریخی گرم و دلنشین است که در پسزمینه سالهای پس از جنگ جهانی دوم میگذرد. جولیت اشتون، نویسندهای موفق در لندن، نامهای از یک کشاورز در جزیره گرنزی (که در طول جنگ تحت اشغال نازیها بوده) دریافت میکند. این نامه او را به سمت کشف یک انجمن کتابخوانی مخفی میکشاند که اهالی جزیره برای حفظ روحیه و دور زدن قوانین سختگیرانه نازیها تشکیل داده بودند. فیلم داستانی درباره قدرت شفابخش ادبیات، رازهای دوران جنگ و پیدا کردن خانه در جایی غیرمنتظره است.
لیلی جیمز در نقش جولیت، درخشان ظاهر شده و مناظر ساحلی و زیبای جزیره گرنزی، بافت بصری بسیار چشمنوازی به فیلم بخشیده است. اگرچه فیلم در ابتدا یک داستان عاشقانه ساده به نظر میرسد، اما با فلاشبکهایی به دوران اشغال، به جنبههای تاریک و فداکاریهای اهالی جزیره در برابر ظلم نازیها میپردازد. «انجمن ادبی و کیک پوست سیبزمینی» (The Guernsey Literary and Potato Peel Pie Society) از آن دسته فیلمهایی است که مثل یک فنجان چای گرم در یک روز بارانی، حال بیننده را خوب میکند و یادآور میشود که حتی در میانه جنگ و قحطی، کلمات میتوانند پیوندهایی ناگسستنی ایجاد کنند.

جمعبندی نهایی
مرور این ۴۰ اثر برجسته نشان میدهد که سینما در سالهای اخیر نه تنها در حوزه تکنولوژی و جلوههای ویژه به مرزهای جدیدی دست یافته، بلکه در روایتگری داستانهای انسانی و بازخوانی تاریخ نیز جسورتر شده است. از بلاکباسترهای میلیاردی مارول که حماسهای ده ساله را به سرانجام رساندند، تا فیلمهای مستقل و بینالمللی که صدای لایههای نادیده گرفته شده جامعه بودند، همگی ثابت کردند که جادوی تصویر هنوز هم قویترین ابزار برای همدلی و تفکر است. تماشای این آثار برای هر علاقهمند به هنر هفتم، فرصتی است تا با زوایای مختلف روح انسان، از ایثار و عشق گرفته تا فساد و جنون، روبرو شود. این لیست عصارهای از بهترین لحظات سینمایی است که تماشای آنها دیدگاه شما را نسبت به جهان و قدرت روایتگری تغییر خواهد داد.
سوالات متداول (Smart FAQ)
نوشتههای مرتبط با فهرست فیلمها
- بهترین فیلم های هندی جدید بر اساس امتیاز IMDB به همراه خلاصه و معرفی آنها
- بهترین انیمیشن های تاریخ سینما | 82 انیمیشن برتر جهان که باید حتما با کودکان خود ببینید!
- بهترین فیلم های عاشقانه تاریخ ، 76 فیلم رومانتیک همراه با خلاصه داستان و توضیحات
- بهترین فیلم های کره ای تاریخ سینما | 38 عنوان برتر و تماشایی
- بهترین فیلمهای دهه 1950 : صد فیلم کلاسیک طلایی و دیدنی این دهه








از لین رمزی فیلم You Were Never Really Here رو دیدم. خوبه.
فیلم بیروت از برد اندرسون
از لین رمزی فیلم You Were Never Really Here رو دیدم. خوبه.
Lean On Pete هم خوبه.
یکی از بهترین فیلم های ۲۰۱۸ در ژانر ترسناک Unsane هست با کارگردانی استیون سودربرگ
فیلم Thoroughbreds را میخواستم پیشنهاد بدهم. تروبردها بدون شک یکی از بهترین فیلم های ۲۰۱۸ در ژانر کمدی سیاه است.
فیلم A Wrinkle In Time هم شاید میتونست توی این فهرست باشه. البته شاید جزو بهترین فیلم های 2018 نشه تقسیمبندیش کرد.
اپرا وینفری و کریس پاین هم در این فیلم بازی میکنن.