کتاب بی بازگشت، نوشته تئودور فونتانه

تئودور فونتانه (۱۸۹۸-۱۸۱۹) شاعر و مهم ترین رمان نویس رئالیست قرن نوزدهم آلمان است. از جمله آثار او می توان به رنج دلدادگی، تابستانی در لندن، مردان و قهرمانان و افی بریست اشاره کرد .


پیش گفتار شاید عجیب باشد که تئودور فونتانه (۱)، که به لحاظ شهرت در بین نویسندگان آلمانی، پس از گوته (۲) مقام دوم را در ادبیات اروپا دارد، مانند همسرش، از طرف پدر و مادر خود اصالتی فرانسوی دارد. این در حالی است که هیچ رمان‌نویس دیگری به اندازه او پایبند و سرسپرده وطن خود نیست. با وجوداین، هرچند مجموعه یادداشت های او تحت عنوان سفرهایی به ولایات براندنبورگ (۳) شاهدی تصویری و بسیار خواندنی از زیبایی های طبیعی و اهمیت تاریخی و باستان شناختی این شهر ارائه می دهند، اما فونتانه روستانشینی منزوی نیست که صرفا به وصف رنگ و بوی محلی و بومی اطراف خود دلخوش باشد. بیشتر ایام حیات او در برلین، پایتخت پرهیاهوی رایش جدید که توسط بیسمارک (۴) تأسیس شده بود، گذشت. از این نظر، برخی از بهترین آثار او تصویری پرداخت شده و دقیق از

حال و هوای منحصر برلینی هستند و شخصیت های آن ها نیز از اقشار طبقات متوسط و پایین دست گرفته تا اشراف پروسیایی (۵) را شامل می شوند. درحقیقت یکی از مهم ترین وظایف یک رمان نویس از دید فونتانه، مطالعه احوال فرد در بستر جامعه است. بی بازگشت به ویژه جالب است، از این جهت که تمرکز روایت آن بیشتر برحال افراد است تا بر جامعه، اگرچه همانند بسیاری از رمان های دیگر فونتانه، این افراد دارای ویژگی هایی هستند که به آن ها کیفیت نوع بودگی، خواه انسانی یا اجتماعی، می دهد و در عین حال، آن ها را واجد خصوصیاتی صرف فردی نیز می کند.

تئودور فونتانه در سال ۱۸۱۹، در شهر نوپروپین (۶) در نزدیکی برلین به دنیا آمد. پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی به صورت خصوصی، وارد یک هنرستان فنی در برلین شد و در آنجا حرفه پدرش، عطاری، را آموخت و چندین سال در نقاط مختلف کشور از جمله در لایپزیگ (۷)، درسدن (۸) و برلین به این پیشه اشتغال داشت. در همان سال ها بود که پایش به محافل ادبی گشوده شد و در سال ۱۸۴۴، به عضویت انجمن ادبی مشهور برلین به نام «راهی به سوی نشاط» در آمد. در این محفل بود که اولین آثار خود را – که اشعاری غنایی بودند – عرضه کرد. در ۱۸۴۹، عطاری را کنار گذاشت و به روزنامه نگاری روی آورد؛ مکتبی بی نظیر برای تمتع یافتن از تجارب دنیوی و برگرفتن مرام تساهل غیراحساسی که برای هر رمان نویسی بسیار سودمند است. در سال ۱۸۵۰، ازدواج کرد و چند سالی با مشقت از راه نوشتن امرار معاش می کرد. بعد از تجربه سفرهایی که پیش از آن به انگلستان کرده بود، بین سال های ۱۸۵۵ تا ۱۸۵۹، در این کشور به عنوان خبرنگار خارجی وابسته به سفارت آلمان اقامت داشت و حاصل تجربیات آن سال ها را در قالب دو سفرنامه به نام های تابستانی در لندن (۹) (۱۸۵۴) و از دیار انگلستان (۱۰)، نگاشت. او همچنین سفرهایی به اسکاتلند داشت و در مورد آن نیز سفرنامه دیگری نوشت. در اسکاتلند، ترانه های غنایی بومی و رمان های والتر اسکات (۱۱) توجه او را به خود جلب کرد. در ۱۸۶۰، سرانجام به یک شغل ثابت به عنوان کارمند مجله ای محافظه کار دست یافت که به او فرصت لازم را برای پیگیری فعالیت های ادبی دلخواهش می داد. در سال های ۱۸۶۴، ۱۸۶۶ و ۱۸۷۰ به ترتیب سه کتاب در مورد سه جنگی که در این سال از سوی پروسیا به کشورهای دانمارک، اتریش و فرانسه تحمیل شده بود، نوشت. در این زمان، با نگارش رمان تاریخی تنها یک قدم فاصله داشت و آن یک قدم را هم عاقبت در ۱۸۷۸ برداشت و رمان پیش از طوفان (۱۲) را منتشر کرد که به آلمان تحت اشغال ناپلئون می پردازد. از آن پس، زندگی فونتانه داستان آثار اوست، به ویژه بعد از آنکه سرانجام در ۱۸۷۰، به سمت منتقد نمایشنامه در روزنامه لیبرال واسیچ ازایتون (۱۳) منصوب شد که برای او و خانواده اش حقوق مکفی فراهم می کرد.


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر

پس از نوشتن یک رمان تاریخی دیگر، بالاخره به سراغ اوضاع معاصر خود رفت و در سال ۱۸۸۰، رمان زنی که تن به گناه داد(۱۴) را نوشت. روابط زن و مرد یکی از عناصر ثابت در اکثر رمان های فونتانه است و یکی از مضامین مناسب برای پاسخ به دغدغه اصلی او یعنی مطالعه اشخاص به عنوان موجوداتی به لحاظ اخلاقی آزاد که با نظام اجتماعی رودررو هستند. در حقیقت، مواجهه فرد با جامعه، کشمکشی است که در آن هرچند درنهایت، اصول حاکم در جامعه غالب می شوند، اما شخصیت شکست خورده همدلی بیشتری از سوی خوانندگان دریافت می کند. در سال ۱۸۸۷، اولین شاهکار خود در مسیرهای ناهموار (۱۵) را نوشت که داستان رابطه دختری جوان از طبقه متوسط شهر برلین با افسری جوان و ثروتمند است. این رابطه منشأ بالقوه یک تراژدی است که فونتانه هوشمندانه و به مدد پرهیز از احساسی گری متعارف خود، از آن جلوگیری می کند. او دو طرف را در مسیر ازدواج معقول و همراه با خوشبختی در طبقه اجتماعی خود قرار می دهد. آثار بعدی او بی بازگشت (۱۶) (۱۸۹۱) و خانم جنی ترایبل (۱۷) (۱۸۹۲)هستند و در آن ها، نویسنده ضمن ترسیم دقیق محیط، به بررسی تلاش های دختر یک مدیر مدرسه می پردازد که می خواهد با شخصی از طبقه تازه تأسیس صنعتی ازدواج کند ولی در نهایت قانع می شود که ازدواج با هم کفو خودش اگر بهتر نباشد، لااقل گزینه ای بی دردسر است. در سال ۱۸۹۴، افی بریست (۱۸) منتشر شد که کاوشی طنزآلود از قواعدی است که طبق آن ها شوهری که به او خیانت شده باید همچنان «رضایتمندی» و خوشبختی را بجوید، حتی وقتی خیانت سال ها پیش صورت گرفته و به از بین رفتن احساس خوشبختی انجامیده باشد. و آخرین اثر او نیز تحت عنوان استجلین (۱۹) در سال ۱۸۹۸، یعنی سال مرگ او، منتشر شد.

فونتانه را به طور کلی می توان نویسنده ای رئالیستی دانست. در یک سطح ابتدایی، این به معنای آن است که او تلاش زیادی می کند تا کیفیت واقع گرایانه را به واسطه توصیف مفصل محیط و حال و هوای واقعی به وجود آورد. مثلا، در بی بازگشت، عناصر برگرفته از دنیای واقعی بسیار زیادند؛ فردریکسبورگ (۲۰) قلعه ای واقعی مربوط به عهد رنسانس است که عملا در یک آتش سوزی در سال ۱۸۵۹ سوخت و از بین رفت؛ گل گشت هرمیتاژ (۲۱) وجود خارجی دارد؛ همچنین رستوران وینسنت (۲۲) نیز در خیابانی در کپنهاگ است؛ ورستای و تامسون (۲۳) دو باستان شناس واقعی بوده اند؛ ملبی و مارستراند(۲۴) دو نقاش مشهور دانمارکی هستند؛ ترسلینگ، بالو، دوپات، و ژنرال شلپگرل (۲۵) و دیگر نظامیان، افسران واقعی ارتش بوده اند؛ بوئرهاو(۲۶) پزشک معروف هلندی، فریتز روئیتر و کلاوس گراس(۲۷) شعرای همعصر فونتانه و لوسیل گراهان(۲۸) هم بالرینی سرشناس در آن زمان بوده است. همچنین مدارس نادنفری، گنادنبرگ و بانزلو(۲۹) وجود خارجی دارند. ذکر این افراد و اماکن واقعی صورتی به شدت واقع گرایانه به داستان می بخشند، اما همان گونه که خود فونتانه می گوید:«هدف از این رمان تنها به تصویر کشیدن یا توصیف اموری نیست که هر روز در زندگی ما رخ می دهند یا ممکن است رخ دهند؛ ازنظر من، هدف رمان مدرن به این سیاق، کنکاشی نقادانه در یک زندگی، جامعه یا بستری اجتماعی است که دقیقا تصاویری تحریف نشده از همان زندگی هستند که ما داریم.» بنابراین، داستان رمان نویس با زندگی واقعی ما همپوشانی و تداخل پیدا می کند و ما هنگام خواندن آن حس می کنیم که برهه ای از زندگی خودمان را پیگیری می کنیم. در عین حال، زندگی تصویرشده در رمان باید «شفافیت، غنی، انسجام ساختاری، پیچیدگی و تشدید مدام احساساتی را که ملازم این وقایع هستند نیز داشته باشد، و این همه به واسطه مداخلاتی صورت می گیرند که تنها از هنر ساخته است.» رئالیسم صرفا به معنای روی هم انباشتن جزئیات امور نیست، بلکه تصنیف و ترکیب دقیق ماجرای داستان است که از رهگذر آن، تأثیر تشدیدشونده حاصل نیز، متقابل به طبیعی بودن آن ماجرا عینیت و اعتبار بیشتری می بخشد.

بنابراین، یکی از تمهیدات موفق فونتانه برای ایجاد عینیت ظاهری، عدم مداخله راوی دانای کل است که اهداف نهفته تر نویسنده را پنهان می کند. و باز به نقل از خود او:«دخالت مؤلف تقریبا همیشه اشتباه یا دست کم بی فایده است. ولی متأسفانه دشوار است تعیین کنیم که این دخالت دقیقا از کجا شروع می شود زیرا او ناچار است چیزهای زیادی را روشن کند… ولی باز هم باید تا حد امکان، از قضاوت و نصیحت و نقش پیردانا را بازی کردن، پرهیز شود.» این گونه است که در بی بازگشت بخش عمده ای از روایت به گفت وگوهای دو یا چندنفره و نامه های مبادله شده بین شخصیت ها اختصاص دارد. آنچه ما درباره هالک، کریستین و ابا(۳۰) می دانیم عمدتا از رهگذر اعمال و گفتار آن ها با اعمال و گفتار دیگران راجع به آن ها است. انگیزه ها هم هرچند همیشه نامشخص نیستند، ولی همواره نوعی ابهام و راز آلودی اصل ماهیت آن ها را احاطه کرده . البته اگر اصل و ذاتی در کار باشد زیرا این نیز نامشخص باقی می ماند که به آن ها پویایی و جذابیت زندگی واقعی را می دهد. گمان نکنم لازم باشد به فرصت های بی نظیری اشاره کنیم که این رویکرد برای خلق آیرونی (۳۱) ظریف در اختیار نویسنده قرار می دهد؛ رویکردی که ضمن آن به شخصیت ها اجازه داده می شود تا خود را با زبان خودشان معرفی کرده یا حتی ماهیت نفسشان را فاش کنند. اگر تحلیلی از سوی آن ها انجام می گیرد، اغلب به صورت یک خودارزیابی صادقانه و غیرمستقیم است که حتی در بحبوحه تنش ها نیز خالی از نوعی طنز نیست. فونتانه خود بر لزوم نشان دادن امور از منظر طنز تأکید دارد و معتقد است که باید به آن ها دست کم صورت و ظاهری غریب بخشید تا بیشتر اثرگذار باشند. موارد کاربرد این رویکرد در بی بازگشت زیاد است. فونتانه به خوبی واقف است که مردم اغلب درباره خود و دیگران چیز زیادی نمی دانند، لذا، با دادن مجال لازم به شخصیت ها برای واگویه و اندیشیدن به خود، او می تواند داستان را طوری پیش ببرد که گویی پیش چشم ما رخ می دهد. همچنین با این روش، نویسنده تأکید می کند که درست مانند زندگی واقعی، سرنوشتی که دامنگیر شخصیت های اوست، دست کم تا زمانی که اتفاق نیفتاده، حتمی و غایی نیست. و در پایان رمان، می توان برگشت و دید که چگونه همه چیز، حتی بخت و اقبال، نقش و تأثیر خود را در زندگی و سرنوشت هریک از شخصیت ها داشته است، اما حین خواندن داستان، ما از این واقعه به واقعه بعد، همچنان سعی داریم حدس بزنیم که این سرگذشت على به کجا ختم خواهد شد. آری، هنر هنر بودن خود را پنهان می کند و هنر بزرگ فونتانه همواره این است که مجال کافی برای درگیر شدن تخیل خواننده و تفسیر او را نیز باقی می گذارد.

به همین ترتیب، وقتی پایان یک سرنوشت می رسد و مشخص می شود، دیگر نمی توان آن را حکمی محتوم ندانست. فونتانه عاقل تر، صبورتر و از همه بالاتر، به عنوان هنرمند، متبحرتر از آن است که به راحتی حکم محتوم صادر کند، زیرا هدف او انتقال یک پیام یا درس نیست، بلکه گفتن یک داستان است. اگر پیامی داشته باشد، بدون شک این است که همه احکام، نسبی هستند ولذا، اشتباه است فکر کنیم که چیزی صددرصد درست با صددرصد نادرست است. ممکن است به حق به نظر آید که در بی بازگشت تنها چیزی که قطعا و صراحتا عیب محسوب می شود، فقدان نوعی حس شوخ طبعی و طنز است که مانع رسیدن به خود آگاهی شخصیت می شود؛ یا عدم وجود یک پنداشت آیرونیک از خود، هرچند حتی در این مورد هم یکی دو شخصیت ثانوی مثل شوارتزکپن (۳۲)، در عین تکبر، رنگ و بویی از آن دارند. و نکته آخر هم اینکه، ما به درستی حس می کنیم که فونتانه با حفظ ابهامات سردرگم کننده ولی گیرای زندگی، به هدف خود از خلق اثر هنری نایل شده است.

از آنجاکه بی بازگشت علاوه بر اینکه رمانی روان شناختی و رمان آداب (۳۳) است، تا حدودی نیز رمان تاریخی محسوب می شود، ذکر نکاتی درباره ابعاد تاریخی آن، به ویژه در بحث شلتزویگ – هالشتاین (۳۴) برای کمک به خواننده امروزی لازم می نماید. البته، همان طور که پالمرستون (۳۵) زمانی گفته بود، اصل این قضیه را فقط سه نفر تاکنون به درستی فهمیده اند که از آن ها یکی دیوانه شده، یکی مرده و یکی هم که خود پالمرستون باشد، آن را فراموش کرده است. مختصر اینکه، تاریخچه قرن نوزدهم دوک نشین ها مشحون است از تلاش و اقدامات ایشان برای متحد و یکپارچه ماندن بر اساس معاهده ۱۴۶۰(که در همین رمان هم، شاه دخت به آن اشاره می کند). ارتباط شخصی سران برخی دوک نشین ها با پادشاهی دانمارک، ایشان را متعهد کرده بود که تا همیشه واحد بمانند. نکته مهم دیگر، تلاش برخی دولتمردان دانمارکی برای الحاق بخش شلتزویگ – هالشتاین به این کشور است. از میان ایشان، حزب معروف ایدردن ها(۳۶) (سیاستمدار معروف، هال (۳۷)، که از او در این رمان یادشده، از سران این حزب بود) خواستار این بود که کل منطقه شمال ایدر(۳۸) به خاک دانمارک اضافه شود. اما باند (۳۹) یا همان کنفدراسیون آلمان، به جلوداری پروسیا، به همان نسبت به حفظ منافع خود در منطقه مصر بود – به ویژه در هالشتاین که از سال ۱۸۱۵ از اعضای باند بود.

در ۱۸۴۸، شاه فردریک هفتم (۴۰)، که از او نیز به کرات در بی بازگشت یاد شده است، شلتزویک را یکی از استان های دانمارک اعلام کرد. پس شلتزویگ – هالشتاینی ها به دامن باند آویختند و قوای آن ها تحت فرماندهی یک ژنرال پروسیایی توفیقاتی چند به دست آورد، ولی در ۱۸۴۹ و در فردرشیا(۴۱) واقع در شمال شلتزویگ، شکست خورد. پروسیایی ها به آتش بس رضایت دادند ولی شلتزویگ – هالشتاینی ها همچنان به جنگ اصرار داشتند تا اینکه درنهایت از قوای دانمارک به فرماندهی دومزا(۴۲) (دانمارکی پرتغالی تباری که او نیز در داستان حضور دارد) در ایدست (۴۳) شکست خوردند. و سرانجام در سال ۱۸۵۳، تحت شروط معاهده لندن، شلتزویگ جزئی از دانمارک باقی ماند، اما هالشتاین، اگرچه عمدتا توسط کپنهاگ اداره می شد، عضو باند آلمان باقی ماند. این حالت، شرایطی بی ثبات و متزلزل به وجود آورده بود که بستر تاریخی رمان بی بازگشت را نیز شکل می دهد.

فونتانه هم که خود در سال ۱۸۶۳، کتابی درباره جنگ های دانمارک نگاشته بود، با وسواس تمام سعی دارد نمای گلی و اوضاع سیاسی آن روز را با توجه به جزئیات، مثلا در مورد فردریک هفتم، بازآفرینی کند. شاه فردریک که بین سال های ۱۸۰۸ تا ۱۸۶۲ می زیست، اول بار در سال ۱۸۳۶ ازدواج کرد و بار دوم در سال ۱۸۴۱ که پنج سال بعد به طلاق انجامید. ملکه او لوئیز راسموسن (۴۴)- که بعدا کنتس دانر(۴۵) شد و در بی بازگشت به کرات از او نام برده می شود –

ابتدا یک معلم سرخانه معمولی و بعدها بالرین شد. سپس از با استفاده از کمک و نفوذ پیشکار خصوصی شاه، برلینگ (۴۶)، به کلاه دوزی برای خانم های درباری اشتغال یافت و بعد از آن هم مورد علاقه شاه واقع شد و با وی ازدواج کرد. یکی از جذابیت های مهم بی بازگشت توجه به این نکته است که چگونه محل وقوع حوادث داستان در ساحل بالتیک، دربار دانمارک و مناطق روستایی این کشور، تخیل فونتانه را هم انگیخته و هم مغلوب خود می کنند. دیدار فونتانه از این محل ها و ترسیم آن ها در بی بازگشت، به داستان او رنگ و بوی محلی داده است. در پرداختی که فونتانه از داستانکی مهیج (که واقعا هم در آن سال ها در شهر مکلنبورگ – استرلیتز (۴۷) رخ داده بود) دارد و

دستمایه شروع این اثر نیز می شود، نویسنده آزادی و طنین بیشتری به تخیل خود می دهد. و این نکته نیز نشان از عمق درک و فهم و قدرت بی طرفی اخلاقی و عاطفی او دارد که رابطه پدر و مادرش و خود و همسرش را سرمشق ترسیم رابطه بین کریستین و هلموت (۴۸) قرار می دهد. اما از هرچه بگذریم، ترکیب این همه عوامل مختلف، دقت و

شفافیت در ترسیم زمینه و حوادث زمینه ساز ماجرا(نباید شخصیت های ثانوی کمیک را هم فراموش کرد) تمهیدات ماهرانه برای روایت داستان، اطمینان از هدف تعیین شده، سبک موجز و سازمان یافته، آیرونی حاکم بر ابعاد مختلف وقایع و روابط شخصیت ها، و نومایه بودن مضمون رمان همه باعث شده اند که بی بازگشت از برجسته ترین رمان های قرن نوزدهم باشد.

داگلاس پارمی

کوینز کالج، کمبریج ۱۹۶۳


قلعه هالکناس (۴۹)، میراث خاندان کنت هالک (۵۰)، در منطقه ای در یک مایلی جنوب گلاکسبرگ و بر فراز تپه ای رو به دریا بنا شده بود. هرچند منظرش زیبا و چشم نواز بود، برای اندک مسافرانی که گاه به آنجا گذر داشتند، این بنای سترگ کمی دورافتاده و متروک به نظر می رسید. این سرای بزرگ، درحقیقت، قصری به سبک بناهای بزرگ ایتالیایی بود و از بسیاری جهات یادآور معماری زیبای عصر یونان باستان. برادرزن کنت هالک، بارون آرنه (۵۱)، از آن به عنوان نمونه امروزی معبد پائستم (۵۲) یاد می کرد. البته این را بیشتر به مزاح می گفت، ولی حرف او چندان هم بی ربط نبود زیرا از سمت دریا، قصر هالک چیزی نبود جز یک ردیف ستون بلند که اتاق های پذیرایی و نشیمن در طبقه

همکف را از نظر پنهان کرده بودند. طبقه بالا از چهار طرف مقدار زیادی عقب نشسته و ایوانی بزرگ به عرض شش متر در تمام چهار طرف به وجود آورده بود. وجود ستون ها، شمایل مدیترانه ای به ساختمان داده بود. در گوشه و کنار ایوان بزرگ، همه جا تخت هایی از سنگ مرمر ساخته و با فرش پوشانده بودند تا در روزهای بهار و تابستان محل

آسایش اهل منزل باشند. این تخت ها فقط در زمانی خالی می ماندند که ساکنان منزل برای بهره بردن از چشم انداز دریا و دلپذیری هوا، به بالای بام خانه برمی شدند که آن هم بیشتر ایران بود تا بام. بر روی این بام ایوان مانند، گلدان هایی بزرگ از انواع گل های قشنگ و درختچه ها گذاشته بودند. آنجا حتی در گرم ترین روزهای سال هم هوا نسبتا خنک و مطبوع بود و هروقت نسیمی از جانب دریا می وزید، پرچمی را که بی تحرک بر دیرک روی بام نصب بود به جنبش وامی داشت و این جنبش خود به شوق حضور نسیم می افزود.

قصر هالکناس از ابتدا بر روی این تپه نبود و گنت هالک – که امروز مالک و ساکن آن است. حدود شانزده سال پیش، یعنی کمی پس از ازدواج با بارونس زیبا، کریستین آرنه (۵۳)، جوان ترین خواهر مالک ویلای مجاور، به همراه نوعروسش در منزل اول هالکناس ساکن شد که فاصله اش از دریا بیشتر بود و در وسط روستای بزرگ هالکبای (۵۴) قرار داشت. قصر قدیمی خاندان هالک درست روبروی کلیسای باستانی روستا بنا شده بود؛ کلیسایی که از سنگ ساخته شده بود و نه برج و بارویی داشت و نه صحن و سرایی برای سکونت کشیش. تاریخ بنای هردو ساختمان را قرن چهاردهم میلادی می گفتند و این قدمت طولانی در نهایت پدربزرگ کنت هالک را بر آن داشت که طرح ساخت عمارتی نو را مطرح کند که در زمان حیات او هیچ گاه آغاز نشد. ولی کنت هالک – که در میان علایقش، از قضا دستی هم در ساخت وساز داشت – دوباره طرح ساختن قصر ساحلی را پیش کشید و کار را شروع کرد. این کار او را بسیاری کسان ستودند و بسیاری مذمت کردند، ولی منزل نو، از هرجهت، از سرای پیشین زیباتر و خوش نشین تر بود. با وجود این تفاوت فاحش، کنتس کریستین هرگز یاد قصر قدیمی را از سر نمی برد و همیشه به بودن در آن بیشتر میل داشت. علاقه او به آن منزل قدیمی چنان پایدار بود که نمی شد روزی از مقابل آن بگذرد و به یاد دوران خوشی که در آن گذرانده بود، آه و افسوسی از نهادش برنخیزد و بر لبش نگذرد. آن سرای کهن برای او یادآور بهترین و شادترین روزهای زندگی مشترکش بود؛ هنگامی که بین او و همسرش فقط عشق و دلدادگی حاکم بود و هنوز

تعارضی در کار نبود. هر سه فرزندش آنجا به دنیا آمده بودند و حتی مرگ کوچک ترین آن ها که استرید (۵۵) نام داشت، این زوج را به هم نزدیک تر کرده و به وابستگی آن ها به یکدیگر افزوده بود.

اما پس از رفتن به قلعه جدید، دیگر هیچ چیز مثل آن ایام خوب و خوش نبود. بانو کنتس که پیرو مکتب هرنهاتر(۵۶) بود، از هر حیث فردی عاطفی و نازک طبع و از این تغییر بیزار بود. او ترجیح می داد که همان خانه کهنه بازسازی شود و همچنان آنجا زندگی کنند. ولی هالک سرسختانه بر بنای«ویلای ساحلی» مصمم بود و به غیر آن نمی اندیشید. و وقتی اول بار عزم جزم خود را بر این کار اعلام کرد، با افتخار تمام این بیت شعر را می خواند که:

هیچ دانی قصر من آنجا کنار ساحل است، ابرها بر روی آن هر سو به سرخی مایل است؟

البته هالک این بیت را برای متأثر کردن همسرش و ترغیب او به پذیرش ساخت ویلای ساحلی می خواند، اما اثری کاملا معکوس داشت و در او تنها حسی بدخواهانه و نفرت زا می انگیخت؛ زیرا کنت مردی ادیب و شعر دوست نبود و هیچ کس بهتر از کنتس این را نمی دانست. پس یک بار که هالک آن را خواند، همسرش گفت: «این شعر زیرخاکی را از کجا آوردی، هلموت؟» کنت گفت:«از آرنه ویک (۵۷) و خانه برادرت. یک نقش برجسته آنجا هست که زیرش این بیت نوشته شده بود. البته باید اعتراف کنم، کریستین، من هم به شدت متأثر شدم. قصری بر کنار ساحل! فکرش را بکن! فکر می کنم حتما هردو ما را خوشبخت تر خواهد کرد.»|

کریستین گفت: «اگر کسی خوشبخت باشد، گمان نکنم لازم باشد برای خوشبخت تر شدن تلاش کند. و می دانی چه نکته عجیبی در نقل تو از این شعر وجود دارد؟ اینکه تو فقط بیت اول آن را می خوانی. این شعر سروده آهلند(۵۸) است. امیدوارم از گفته من نرنجی ولی شعر به همین صورت خوش به پایان نمی رسد و آخر آن حکایت از ناکامی و تلخی دارد:

باد سرکش و امواج سخت اکنون همه آسوده اند، من ولی با چشم تر می شنوم صوت عزا ز آن ها که برجا مانده اند. بله آقا، این بیت پایانی شعر شماست!» هالک خندید و گفت:«احسنت، کریستین! من هم پایانش را دوست دارم. گفتی سروده آهلند است؟ آفرین بر ذوق و طبع نیکش. ولی قطعا تو از من انتظار نداری که به دلیل پایان ناخوش یک ترانه، ساختن قصر ساحلی ام را فراموش کنم؟ آن هم ترانه ای که از سرسرای قصری خیالی در کنار دریا به گوش می رسد حتی اگر زاییده خیال شاعری چون آهلند باشد!»

«نه، هلموت، چنین انتظاری ندارم. ولی اعتراف می کنم که ترجیح می دهم در همین خانه سنگی و قدیمی زندگی کنم، حتی اگر زیاد راحت نباشد و به قول بعضی کسان، ارواحی در آن رفت و آمد داشته باشند. نه، ارواح و اشباح بر حال من تأثیری ندارند. ولی درعوض به شدت به تأثیر تشویش خاطر و دل آشوبی اعتقاد دارم، هرچند پیروان فرقه هرنهاتر به این امور توجهی ندارند و احتمالا هم حق با آن هاست. به هرحال، به عنوان انسان، همه ما در معرض

هراس و اضطراب هستیم و اغلب با وجود تلاش زیاد هم نمی توانیم از دغدغه های دلهره آور خلاص شویم.»

پس از این گفت و گو، دیگر هیچ وقت بر سر این موضوع بحثی نبود تا وقتی که یک بار هالک و همسرش برای بازدید از ساختمان در دست احداث، به تپه ساحلی رفته بودند. وقتی به بالای تپه رسیدند، هالک خرسند به ابرهایی اشاره کرد که بر افق «هر سو به سرخی مائل اند.»

کنتس گفت: «بله، می دانم چه می گویی.» «خب؟»

«من دیگر اصراری ندارم. وقتی اول بار در مورد ساختن اینجا حرف زدی، دلم گرفت. خودت می دانی چرا؟ چون نمی توانستم کودک از دست رفته ام را فراموش کنم و می خواستم نزدیک آرامگاه او باشم.»

کنت دست او را بوسید و سپس اقرار کرد که حرف های کریستین در آن آخرین باری که در مورد این موضوع حرف زده بودند، او را نیز بسیار متأثر کرده بود. و در ادامه گفت: «ولی امروز تو همان خوب و مهربان من هستی و چقدر در این نور عصرگاهی زیبا و دوست داشتنی تر به نظر می رسی. به هرحال، ما قرار است اینجا خوشبخت باشیم، مگرنه کریستین؟» کریستین چیزی نگفت و تنها به بازوی هالک آویخت.

تمام این ماجراها پیش از اتمام کار ساختمان رخ داد و از آنجا که خانه قدیمی در داخل روستا روز به روز برای زندگی کردن بدتر می شد، هالک به زودی تصمیم گرفت تا رسیدن عید پاک (۵۹)، یعنی زمانی که احتمال می داد کار بنا به پایان برسد، خانواده اش را با موافقت برادرزنش به منزل او در آرنه ویک بفرستد. و اکنون عید نزدیک و زمان نقل مکان به منزل نو فرا می رسید. البته در ویلای ساحلی هنوز قسمت های زیادی نیمه تمام مانده بود و احداث باغ و باغچه های دامنه پشتی تپه ساحلی هنوز ادامه داشت، اما یک قسمت عمده کاملا تمام شده بود و آن سمت روبه دریا بود. در این قسمت، تعدادی باغچه دایره شکل در ایوان بزرگ مشرف به دریا ساخته بودند. یک پلکان، ایوان بزرگ را به کنار ساحل وصل می کرد و پس از آن هم به صورت اسکله ای کوچک، بخشی از لبه دریا را می پوشاند. بخشی نیز به عنوان لنگرگاه برای کشتی های بخار در حرکت بین گلاکسبورگ (۶۰) و کپنهاگ منظور شده بود.

کریستین از شور و شادی و رضایتی بیش از آنچه انتظار داشت، سرشار بود. به خوبی گوشه و کنار این سرای مجلل را وارسی کرد و به روی بام ساختمان رفت. وقتی در مقابل چشمش پهنه شگفت انگیز و نیلگون بحر را دید، همه آن دلهره و دل نگرانی هایی را که حتی پس از رضا دادن به بنای این مکان داشت فراموش کرد. فرزندانش را که همچنان در ایوان بزرگ بودند صدا زد تا نزد او بیایند و در شادی اش شریک شوند. هالک هم که به شوق و هیجان همسرش پی برده بود، خواست سخنی بگوید و از او تشکر کند که کریستین پیش دستی کرد و گفت: «هلموت، تقریبا یک سال از آخرین باری که اینجا روی این تپه روبه دریا ایستاده بودیم و از من پرسیدی آیا احساس خوشبختی می کنم یا نه، گذشته است. آن موقع نتوانستم جواب بدهم.»

«حالا چه؟ می توانی؟» «بله، حتما، اکنون می گویم که آری، من خوشبختم.»


کتاب بی بازگشت
نویسنده : تئودور فونتانه
مترجم : عباس گودرزی
بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
۳۵۲ صفحه

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.