زندگینامه ویلیام شکسپیر

مردی که برجستهترین شخصیت تاریخ ادبیات انگلستان – و چه بسا تمام دنیا نام دارد – کسی است که وجود واقعی اش معماست. محققان و منتقدانی که نمایشنامه های او را تجزیه و تحلیل کرده اند، با تمرکز بر جنبه های خاص کار او، ادعا میکنند که این مرد را شناخته اند، اما این ادعا چیزی جز وهم و خیال نیست. تلمیحات همزمان و حقایق شناخته وادارمان کرده باور کنیم شکسپیر تاجری زرنگ و مصاحبی فروتن و مهربان بوده. گرچه نمایشنامه هایش خود او را اندکی به ما میشناساند، اما ذهنی او را به ما می نمایاند که سرشار از آگاهی و شناخت همنوعان و فضائل و رذائل اخلاقی اشان است؛ او زنان و مردان و انگیزه هایی را که در ورای اعمال و کردارشان نهفته است، به خوبی می شناسد و درک میکند. نمایشنامه هایش، که در موضوع بسیار متنوعند، از شکوه و لطافت، از استادی و عمق، از شوخ طبعی، هیجان و شعرگونگی خاصی برخوردارند. این نمایشنامه ها مخلوق مردی خاص هستند که نمونهای از دوران رنسانس است، که نهم او از زندگی و علایق انسانی همواره خوانندگان آثارش را متحیر و شگفت زده میکند.
تمام کتابخانه های دنیا کتابهایی را که دربارهٔ ویلیام شکسپیر نوشته شده داشته و دارند. با این حال حقایق شناخته شدهٔ زندگی او بیش از یکی دو صفحه نیست. هیچ انسان بزرگی نیست. البته یعنی آنهایی که در مورد الوهیتشان ادعایی وجود ندارد که مانند او برایش رساله، گمانه زنی، قدردانی، حقیر پنداری و بازخواست شده باشد و تا عرش اعلی تعالیش بخشیده باشند. وی شاعران خرده پا را به سرودن سانت (غزل هایی حضیض و رفیع واداشته است. وی انسانیت را بسیار برانگیخته، متأثر کرده، آتش زده و تسکین بخشیده، بسیار بیشتر از نویسندگان دیگری که در قید حیاتند و نویسندگی را پیشهٔ خود ساختهاند. برترین نمایشنامه های او، از آن هنگام که خلق میشدند، در اختیار بهترین تئاترهایی که بزرگترین، یا کمال گراترین استعدادهای هنری در آن نقش آفرینی میکردند و آرزو داشتند معروف شوند، قرار میگرفت.
اما ما از خود او چه میدانیم؟ اگر بتوان نوع بشر را با یک برکه مقایسه کرد، (در حجم و گستردگی، حتی با چیزهایی کوچکتر مثلا در مقایسه با یک پشتهٔ مورچه یا حتی ملکول مقایسه شده است)، در مورد ذرهٔ سوزانی که در قرن شانزدهم به وسط آن انداخته شد و گرداگردش را موجهای کوچک هم مرکز فراگرفت که مایهٔ مشاجرات همیشگی شدند چه می توانیم بگوییم؟
این جواب، احتمالا مانند جواب کو ردلیا در پاسخ درخواست شاه لیر برای ابراز ذره ای تملق و چاپلوسیست. بگذریم. جامعهٔ ادبی، که از همه چیز منجمله یک شرح احوال کامل و تمام عیار دربارهٔ شکسپیر محروم است، درست مانند شاه لیر به کوردلیاء در آن هنگام که از مدح و ستایش زنندهٔ او امتناع کرد، میگوید: «از هیچ، هیچ برآید، بار دیگر بگو.» خوب، او هم همه را یک بار دیگر میگوید، و میبیند، حتی وقتی دارد دوباره تکرارش می کند، شایدها» و «احتمالها» و «اطمینانهای نسبی» که گریزناپذیرند را (اگر طالب حقیقت باشیم) واقعیتهای تردید آمیزی را که در بین حقایق شناخته شده وجود دارد تعدیل و توصیف میکند.
او در استراتفورد اپان آون در وارویل شایر به سال ۱۵۶۴، احتمالا ۲۳ آوریل، دیده به جهان گشود. مادرش ماری آردن و پدرش جان شکسپیر بود. آنان به نقل زندگینامه نویسهای دو آتشهٔ حماسه سرا، «ظاهرا از آن دسته دهقانان بی شیله پیله و متملک قدیمی بودند که آن نجیب زاده تبار والاتر از پادشاهان و آن بزرگ مرد ذاتا شاعر را از جوهرهٔ ناب زندگی محظوظ کردند.» ویلیام چهار خواهر و سه برادر داشت که بیشترشان در کودکی جان سپردند. خود ویلیام هم از بلای جدی طاعون که پیش از یک سالگی او داشت استنفورد را از پا در میآورد جان سالم به در برد.
در مورد کودکی و نوجوانی او هیچ نمیدانیم، و حتی روایتهایی هم که زبان به زبان چرخیده اطلاعاتی اندک در اختیار ما میگذارد. جان شکسپیر در سال ۱۵۶۵ عضو انجمن ملی شد، و در ۱۵۶۸ به عنوان بخشدار، در مهمترین ادارهٔ انجمن شهر انتخاب گردید. یک سال سمتش را حفظ کرد. در سال ۱۵۷۱ عضو ارشد این انجمن شد، و تا سال ۱۵۸۶ در این سمت باقی ماند، در همان سال از آن جایی که در چندین گردهمایی حاضر نشده خلع لباس گردید. روایت شده جان شکسپیر چندین بار حین خدمتش در انجمن، از تئاتر و صحنه حمایت کرده است. گزارشات شهرداری این شهر اکنون موجود و مؤید آن است. مثلا در سال ۱۵۶۸ که بخشدار شهر بود دو بار به شرکتهای مختلف بازیگران مدعو کمک مالی کرد. این گزارشات نخستین گزارشهایی هستند که در مورد اجرای تئاتر در استراتفورد در اختیارداریم. از آن زمان به بعد تا سال ۱۵۷۲ که مصوبهای برای منع فعالیت بازیگران دوره گرد به تصویب رسید، احتمالا نمایشنامههای تئاتر اغلب در شهر وارویک شایر برگزار میشد. گذشته از این، با وجود این مصوبه، حوادث زندگی این مقام استراتفوردی نشان میدهد که بین سالهای ۱۵۶۹ و ۱۵۸۷ (دو ران کودکی، نوجوانی، و خلاصه، نخستین سالهای جوانی ویلیام) تنها ده تا از گروه هنرپیشگان مشخصا در استراتفورد با مساعدت و توجهی که به هنرمندان م شد فعالیت میکردند. در سال ۱۵۸۷ پنج تا از این گروه نمایشی سیار در آنجا نمایش اجرا میکردند.
اکنون، همهٔ ما به خوبی از زیان «تاریخی که بر پایهٔ حدس و گمان استوار باشد آگاهیم، اما این که در پی مدرکی موثق باشیم احتیاط کاری اغراق آمیز است چون اصلا چنین مدرکی وجود ندارد. اما آیا شکسپیر جوان شاهد بازیهای تئاتر در زادگاه خود بوده؟ انسان در این مورد اغوا می شود «شایدها» و «احتمالها» را دور بریزد – اما مسلما بعضیها هم تسلیم این وسوسه ها میشوند. بی شک او تئاتر و بازیگران را دیده بود، (و به قول امروزیها «دیوانهی آنها بود»!) جای هیچ شک و گمانی نیست که دوران کودکی در سواحل آرام آون رویاپردازی می کرده، کتاب میخوانده، تعمق میکرده، و زیرلب با خود حرف میزده. اما آنچه مسلم است این است که چند سال بعد که تنهایی فلسفی دلزدهاش کرد، مثل تمام جوانان به عشق ورزی روی آورد و آن هاتاوی، دختر دهقان متمکن، که دوست پدرش بود را به عنوان دختر رویاهای خود برگزید. اما آنچه مسلم است این است که ذهن ویلیام در این سالها بیشتر مشغول نمایشنامهنویسی و نمایش بود تا چیز دیگری، و به احتمال قریب به یقین اغلب وسوسه می شد تا به یکی از این گروههای بازیگری که به شهر میآمدند بپیوندد و همراهشان شود (طوری که سالها بعد تصمیم گرفت با یکی از همین گروهها به السینور برود)، و آنجا را با جیرینگ جیرینگ پرطمطراق و زبان فاخرش تنها گذاشت. چون آن روزها روزهایی بود – حتی روزهایی فراتر از پختگی شکسپیر – که کلمات پرطنین یک نمایش بسیار بیشتر از فلسفه پردازی با حتی رفتار و کردار اندیشمندان مؤثر بود. کلمات چیزهایی بودند که بازیگران استراتفورد احساسات درونی، خلاقیت و حس ادبیانهٔ این دهقان زادهٔ جوان را از آن جذب میکردند.
شکسپیر در سن هجده سالگی اجازهٔ مخصوصی از جانب اسقف وستر برای ازدواج با آن هاتاوی دریافت کرد و در کلیسای تمپل گرفتون در نزدیکی استراتفورد پیوند زناشویی بست. اولین فرزندش به نام سو زانا، شش ماه پس از ازدواجشان به دنیا آمد. در سال ۱۵۸۵ دوقلوهایش به نامهای هامنت وجودیت به دنیا آمدند و مانند سوزانا در کلیساهای محلی استراتفورد تعمید داده شدند. هیچ کس نمیداند ویلیام چگونه همسر و خانوادهٔ پرتعدادش را تأمین میکرد (همسرش، آن طور که معلوم شده است هشت سال از او بزرگتر بود). کسی نمی داند چرا او ناگهانی (یا تقریبأ ناگهانی) تنهایی به لندن گریخت، کسی نمیداند آیا در لندن که بود زندگی آنها را تأمین میکرد یا نه. جان آبری در مورد این اسرار، یا لااقل در مورد اولین شان، سخنانی دلفریب و زیبا دارد.
پدرش قصاب بود، و چند تا از همسایگان به من گفتند بچه که بود کار پدرش را تمرین میکرد، اما هر وقت گوسالهای را میکشت به زیبایی این کار را میکرد و بنا میکرد به سخنرانی کردن…. این ویلیام اصلا ذاتا به شعر و شاعری و نمایشنامه علاقمند بود و برای همین رفت به لندن، به گمانم حدودا هجده سالش بود، که بنا کرد در یکی از این تماشاخانه ها به هنرپیشگی کردن، که چه زیبا هم نقش آفرینی میکرد… خیلی زود شروع کرد به نوشتن مقالههایی در مورد شعر دراماتیک، که آن روزها خیلی تک بود؛ نمایشنامه هایش با موفقیت روبرو شد: او مردی خوش چهره و دوستی بسیار خوب بود، و طبعی لطیف، خوشایند و بس مشتاق داشت.
خیلی خوب است که ما «شکسپیر شیرین سخنمان را کودکی خیال پردازه بدانیم. اما آبری (۱۶۲۵ ۔ ۱۷۰۰) شایعه پردازیست دمدمی مزاج، نه یک نویسندهٔ متعهد. گفته هایش در اغلب موارد غیر قابل اطمینان است، و بهتر است قبل از پذیرش، با نظراتی موثق تر مقایسه شود.
مثلا، از مدارک بایگانیهای شهر استراتفورد که هم اکنون در دست است یقین داریم جان شکسپیر دستکش ساز و دلال کارهای چرمی سبک بود، و نه قصاب. آبری متملق بر روایت ماندگار دیگری هم اصرار داشت؛ این که، شکسپیر لااقل برای مدت زمانی کوتاه، مدیر مدرسهای در وارویک شایر بود. آدم باید در پذیرش ارزش صحت و سقم این روایتها این نکته را مدنظر داشته باشد که ادموند مالون، محقق شکسپیر در مورد قوانینی که در قرن هجدهم میلادی حکمفرما بود چه میگوید:
روایتها و حکایتهایی که مورد قضاوت قرار گرفته اند، آن هم توسط محققی کنجکاو و زرنگ، که چنین حکایتها را از زبان کسانی بدست آورده که در مورد حقایق مربوطه اطلاعاتی درست دارند و مدارک و اسنادش را ضمیمه می کند، یقینا ارزشی والا دارند.»
پروفسور پیتر الکساندر، پژوهشگر بزرگ شکسپیر که در عصر حاضر میزیسته، معتقد است داستان آبری در مورد مدیر مدرسه بودن شکسپیر، سه پیش نیاز مالون را بر میآورد، و این که این تنها حکایت نقل شده در مورد شکسپیر است:
آبری یادداشتهایش را برای چاپ جدا و مرتب نمیکرد؛ هر چه را که میشنید یادداشت میکرد؛ اما ما باید پیش خودمان درجات مختلف صحت و سقمی را که در پس آنها نهفته است سبک و سنگین کنیم. داستان مدیر مدرسه هم به نوبهٔ خود چندان محکم و مستدل نیست؛ پشتوانهٔ این داستان نمایشنامهای است که شکسپیر کار نمایشنامه نویسی اش را با آن آغاز کرد.»
اتفاق، افسانه های سنتی در مورد شکار قاچاق گوزن در نزدیکی استراتفورد، و این که در مقام یک جوان ماجراجو در لندن که اسبش را جلو در تئاتر نگه میداشته، کاملا به دست محققان معاصر رد شده است. این افسانه ها و افسانه هایی از این دست از دروسی است که در کتابهای درسی زندگی نامهٔ شکسپیر در قرن هجدهم وجود داشته، و امروزه نبایستی بسار دیگر زنده شوند.
حرفهٔ موفقیت آمیز شکسپیر در مقام نمایشنامهنویس لندنی، متأسفانه مانند حکایتهای بیشمار دیگر از مدارک مستدل و قانونی برخوردار نیست. آیا به نظرتان مرموز است؟ خیر، اصلا رمز و رازی در کار نیست. در آن ایام، نمایشنامه نویسها فقط تهیه کنندهٔ نمایشنامه و جزء گروه تدارکات نمایش بودند یعنی اصحاب تئاتر، اعضایی از گروه که تنها وظیفه اشان تهیهٔ نمایشنامه بود، و بعد گوش سپردن به بازخوانی و در صورت مورد پسند قرار گرفتن اجرا شدن آن. زندگی نامهٔ یک نمایشنامه نویس صرف اصلا به گوش کسی نرسیده بود. ناشران در صورتی نمایشنامههای او را چاپ میکردند که طرفدارانی کار او را آنقدر خوب تلقی میکردند که به چاپ برسد. باز هم تا آن زمان هیچ ناشری تصوری از چاپ داستان زندگی نمایشنامه نویس در ذهن نداشت خصوصأ نمایشنامه نویسی که چندان از محبوبیت و موقعیتی تحسین برانگیز برخوردار نبود.
شکسپیر آنقدر عمر نکرد که مجموعه کارهایش را به چاپ برساند. هفت سال پس از مرگش بود که دو تن از دوستان قدیمی و هنرپیشه های آثارش به نام جان همینگ و هنری کاندل به کار چاپ یکی از مجموعه نمایش های او پرداختند. به همین ترتیب تقریبا یکصد سال پس از مرگ شکسپیر اولین کتاب شرح احوال او، نوشتهٔ نیکولاس راو در زمان سلطنت ملکه آن وارد بازار شد. در میان همین رویدادهای حقیقی و حقوقی چگونه میتوان توقع داشت که در آثار او دست خوردگیهای بسیار، ابهام، و نمونه هایی از عدم بازبینی و عدم اصلاح متن به دست خود نویسنده وجود نداشته باشد؟ و چطور میشود امیدوار بود حقایقی موثق از زندگی او را که حدس و گمان پنهانش کرده و افسانه پردازیها رنگ و لعابی خاص به آن بخشیده پیدا کرد؟ تعجب ندارد که ما نسخهای غیر قابل اعتماد و شرح احوال غیر موثقی در دست داشته باشیم؛ تعجب آور آن است که بسیاری از حقایق زندگی شکسپیر باید در میان آن دسته از آثارش وجود میداشت که جوهرهٔ حقیقی او را به تصویر میکشاند تا حضور جهانیاش را بین سالهای ۱۵۶۴ تا ۱۶۱۶. دکتر جی دبلیو مک گیل که یکی از شرح احوال نویسدهای او بوده، میگوید: «گرچه برای فرونشاندن حس کنجکاویمان دانش بسیاری لازم است، برای نبود چنین دانشی، چندان هم افسوس نمیخوریم. زندگی یک هنرمند در شرح احوال او زنده نگه داشته میشود، بلکه در آثاری زنده نگه داشته نمیشود که از خود برجای گذاشته است.
حرفهٔ شکسپیر را در مقام یک نمایشنامهنویس لندنی میتوان خیلی سریع شرح داد – چرا که اطلاعات اندکی در اختیارمان قرار دارد. به نظر میرسد او بیشتر خدمتگزار و از عاملان تئاتر بود تا بازیگر، درست پس از آن که قرن تازه آغاز شد شکسپیر ذهنش را درگیر مسائلی ناخوشایند کرد. اما مطالعات روانشناختی بر روی شکسپیر در مقام یک انسان و هنرمند در این دوره، یا در هر دورهای، چندان هم برای ما سودمند نیستند چرا که دادههای موجود بسیار اندکند، اصلا درست نیست که بخواهیم شکسپیر را به جای اتللو یاهملت بشناسیم. از قراردادهای قدیمی مشخص است که او با هر دو شرکت ریچارد بورباگ، شرکت ادوارد آلن، و بعدها با شرکت لد چمبرلین همکاری داشته. او با سرمایهٔ خودش دو شعر داستانیاش را که پر از صناعات ادبی است -ونوس و آدونیس در سال ۱۵۹۳ و تجاوز به لوکر سیا را در سال ۱۵۹۴ به چاپ رساند. این آثار بسیار موفقیت آمیز بودند و او را در ردهٔ نویسندگان قرار دادند، اما او برای چاپ آن دسته از آثارش که به نمایش درمیآمدند هیچ تلاشی نمیکرد. به نظر میرسد این موضوع کم کم موجب حیرت آن دسته از کسانی شد که نمایشنامه را در آن زمان، حتی در صورتی که به چاپ میرسید، جزء آثار ادبی محسوب نمیکردند.
شرکت لرد چمبرلین با اخذ مجوز انحصاری در سال ۱۶۰۳ با عنوان خادمان پادشاه به فعالیت خود ادامه داد. با چنین عنوانی آنها راهنمایان درباری شدند، مقرری منظمی دریافت میکردند و اونیفورمهای سرخ می پوشیدند. تئاتر گلوب در بنک ساید دفتر مرکزیشان بود. نه بازیگر به عنوان سهامدار نام نویسی کردند، و نام شکسپیر در سطر دوم فهرست جای گرفت. با مرگ تنها پسرش هامنت، در یازده سالگی در سال ۱۵۹۶، به نظر میرسد شکسپیر ارتباطش را با استراتفورد از سر گرفت، گرچه بی شک، هیچ مدرکی وجود ندارد که ثابت کند او چنین کاری کرده باشد. در همان سال اقوام زیادی برای کار در دفتر هرالدز اعلام آمادگی کردند. شکسپیر در سال ۱۵۹۷ نیو پلیس را خریداری کرد، خانهای بزرگ در استراتفورد، و از این رو نام خودش را به عنوان بورگس[1] به ثبت رساند. در سال ۱۶۰۱ پس از مرگ پدرش مالک مطلق ملک دیگری در شهر گردید. این بومی زاده علی الظاهر در مال این دنیا و دستیابی به مفهوم «جهان دیگر» که در کریولانوس[2] آمده بود به موفقیت بزرگی دست یافته بود. با این حال باز هم هشت نه سال دیگر در لندن ماند و بزرگترین نمایشنامهٔ خود را عرضه کرد. اما میبینیم مدتی در بیشاپز گیت، ساوت وارک، بنک ساید و کریپل زندگی میکرده. گزارشات مختلف از استراتفورد نشان میدهد که او در شش سال آخر حیاتش در نیوپلیس سکونت میکرد. شهادتی که در دادخواستی در سال ۱۶۱۲ آمده او را چنین توصیف می کند: «ویلیام شکسپیر، اهل استراتفورد آن آون یک نجیب زاده است.» دختر ارشدش سو زانا در سال ۱۶۰۸ ازدواج کرد، و در ۲۳ آوریل (بی شک در روز سنت جورج که احتمالا روز تولدش نیز بوده) از دنیا رفت. اطلاعات دیگری از شکسپیر در دست هست، اما یقینا بیشترشان بر پایهٔ حدس و گمان استوار بوده است
این فرضیهٔ خیالی و اغراق آمیز که یک نفر غیر از شکسپیر به نام بن جانسون نمایشنامه های او را می نوشته از نظر خوانندهای روشنفکر، به دلیل تقدیر و پاسداشتهای دوستش بن جانسون پس از مرگش کاملا مردود به نظر میرسد. این قطعهٔ پرصلابت – درست مثل تمام اشعار جانسون – آن طور که باید به همه شناسانده نشد. فقط یک تکبیتی خاص مانند «او تنها متعلق به یک عصر نیست، بلکه متعلق به تمامی دو رانهاست!» برای همه شناخته شده است. اما این جمله سراسر توصیفی بسیار جالب و غیر قابل اغماض است که شکسپیر چگونه یک شخصیت معاصر بسیار صادق و برجسته شد:
ای قوی زیبای آون! دیدن تو در آبهایمان هنوز چه زیبا مینماید،
که بر ساحل تیمز بال پرواز بگشایی
و الیزا و جیمز هامان را با خود ببری!
اما بمان، که تو را در همبسفر میبینم
که به آنجا رسیدهای و محفلی گرد آورده ای!
بتاب و تجلی کن، تو ای ستارهٔ شعرا، و این صحنهٔ فروافتاده را
یا ملامت کن با خشم یا با عزم تشویق کن،
از روزی که تو بال پرواز گشودی زین جا، همچو شب رخت سیه کردهایم بر تن،
روزها امیدی در دل نیست، مگر نور نجات بخش کتابهای تو»
شاعر در این شعر «قوی سفید» را آورده است. و در جایی دیگر در همین شعر به او «شکسپیر عزیز من» گفته. اسپنسر[3] در کولین کلوت کاملا روشن به همین ابر انسان اشاره می کند و مینویسد:
راهبری مهربانتر دیگر پیدا نشود
آن که نبوغش آمیخته با افکاری بدیع باشد
مانند او اسطورهای کامل
یافت می نشود آن که همانند او باشد.
آوبری میگوید: «او دوستی بسیار نیکو، و انسانی نازک سرشت بود که همیشه کلامی شوخ طبعانه در آستین داشت.» و جانسون هم در مقالهای نثر به پاسداشت او که پس از این شعر نوشته شده است نظرش را در مورد این مرد در مقام یک انسان واقعی میگوید: «او به راستی انسانی شریف و دارای سرشتی آزاده و صادق بود، با قوهٔ تخیل عالی، تفکراتی جسورانه، و بیانی نرم و دلنشین.» لطافت و نرمی کلام او در چندین جای دیگر نیز مورد تأکید قرار گرفته است، هم در بیان تقدیر و سپاس از او و هم در اشعاری که در یادبودش سروده شده است. به اختصار باید گفت، او همانند انسانی که در قید حیات است عزیز و دوست داشتنی و مانند شعرا ماندگار و جاودان است. هیچ کس را نمیتوان در این کرهٔ خاکی بیش از او سزاوار تحسین و تقدیر دانست.
[1] Burgess: (انگلیس قدیم) عضو پارلمان انگلیس که از سوی بلوک یا شهرک با دانشگاه انتخاب می شد.
[2] Corolarus: نمایشنامه ای اثر شکسپیر.
[3] Spenser: شاعر انگلیسی