کتاب اخبار را دنبال نکنید – بیانیه‌ای برای یک زندگی شادتر، آرام‌تر و خردمندانه‌تر

0

عصر دیجیتال، اخبار را از یک نوع سرگرمی بی‌ضرر به یک سلاح کشتار جمعی تبدیل کرده که مستقیماً سلامت روان ما را نشانه رفته است. ما باید خود را از سر راه این سلاح نابودگر کنار بکشیم. اخبار می‌تواند زندگی و آرامش شما را نابود کند، می‌تواند شما را آسیب‌پذیر و از نظر روانی غمگین کند. اعتیاد به اخبار آن‌چنان زندگی را فراگرفته است که کنار گذاشتن آن به را حتی امکان‌پذیر نیست پس برای رهایی از این عادت می‌توانید این کتاب را با دقت بخوانید و به روش‌های آن عمل کنید. شاهد خواهید بود که زندگی آرامش بیشتری پیدا می‌کند.


کتاب اخبار را دنبال نکنید

بیانیه‌ای برای یک زندگی شادتر، آرام‌تر و خردمندانه‌تر

نویسنده: رولف دوبلی    

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

مترجم: امید کریم‌پور    

مهرگان خرد    

۱۳۲ صفحه


بریده‌ای از کتاب

وقتی صدای افتادن سوزن شنیده می‌شد

۱۲ آوریل ۲۰۱۳ من از طرف روزنامه گاردین دعوت شدم تا درباره کتابم “هنر شفاف اندیشیدن” که تازه به زبان انگلیسی چاپ شده بود با آنها مصاحبه کنم. در گاردین هر هفته به یک نویسنده این فرصت داده می شود که خلاصه ای از آخرین کتاب خود را به اعضای تحریریه ارائه دهد و آن هفته این افتخار نصیب من شده بود. آلن راسبریجر، سردبیر گاردین، کارمندهایش را جمع کرد. اتاق کم کم از روزنامه نگارها پر شد، تا این که حدود پنجاه نفر از آنها با قهوه صبحگاهی ای که در دستانشان داشتند در برابر من ایستاده بودند و با یکدیگر پچ پچ می کردند و منتظر بودند که راسبریجر من را به آن ها معرفی کند. همسرم هم با من آمده بود و من که سعی می کردم که بر اعصابم مسلط باشم، دستش را محکم می فشردم. اینها افرادی دارای درخشان ترین ذهنها بودند که در یکی از برجسته ترین روزنامه های جهان فعالیت می کردند و این موقعیت استثنایی و منحصر به فرد برای من فراهم شده بود تا پیش درآمدی از دنیای علوم شناختی را با آنها به اشتراک بگذارم به این امید که یکی از آنها چیزی درباره کتاب من در روزنامه بنویسد. راسبریجر گلویی صاف کرد و از جایش بلند شد و با لحنی خشک گفت: «من همین الان وب سایت شما را می دیدم و مقاله جدیدتان توجه ام را جلب کرد. مایلم در مورد آن صحبت کنید، نه درباره کتاب جدیدتان»

حقیقتا آمادگی چنین چیزی را نداشتم. نوک زبانم جملاتی در باب مشاهدات متنوع، تمرین شده و متقاعد کننده مربوط به موضوع کتاب هنر شفاف اندیشیدن قرار داشت که امیدوار بودم به عنوان ماحصل آن جلسه بی کم و کاست به صفحات گاردین راه پیدا کنند. اما مجبور شدم آنها را قورت بدهم. مقاله ای که راسبریجر در وب سایت من پیدا کرده بود فهرستی از مهم ترین دلایل علیه مصرف همان چیزی بود که این آدم های کارکشته و مورد احترام در عرصه جهانی روزهای خود را صرف تولید آن می کردند؛ اخبار.

با احتیاط فراوان شروع به حرف زدن کردم و دلایلی را یکی پس از دیگری در باب این که چرا بهتر است از دنبال کردن اخبار اجتناب کنیم بیان می کردم. حالا به جای آن که پنجاه نفر آدم که نظر مثبتی به من داشتند در برابرم قرار گرفته باشند، گویی پنجاه حریف سرسخت روبه رویم بودند؛ و در شرایطی که زیر رگبار نگاه های آنها گیر افتاده بودم سعی کردم تا حد ممکن آرام بمانم. بعد از بیست دقیقه که دلایلم را توضیح دادم، سخنانم را با این نتیجه گیری به پایان رساندم؛ «صادقانه بگویم، خانمها و آقایان آن چه شما اینجا انجام می دهید، اساسا چیزی جز سرگرمی نیست.»

سکوت سنگینی اتاق را فراگرفت. سکوتی که در آن میشد صدای افتادن یک سوزن روی زمین را شنید. راسبریجر چشمان خود را باریک کرد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «من دوست دارم استدلال های آقای دوبلی را منتشر کنیم. همین امروز.» او چرخید و بدون خداحافظی اتاق را ترک کرد. روزنامه نگارها هم به دنبال او. هیچ کس به من نگاه نکرد. هیچ کس حتی یک کلمه هم نگفت.

چهار ساعت بعد نسخه کوتاه شده ای از مقاله من در وب سایت گاردین قرار گرفت. پس از مدت کوتاهی ۴۵۰ نظر از خوانندگان پای آن مقاله درج شد. حداکثر تعدادی که وب سایت گاردین اجازه نشرش را می داد.- مقاله من “اخبار برای شما بد است، به گونه ای متناقض یکی از پرمخاطب ترین مقاله های روزنامه ها در آن سال بود.

کتابی که اکنون در دستان خود دارید بر اساس آن مقاله جنجالی نوشته شده است. اما این کتاب حاوی موارد بسیار بیشتری است؛ دلایل بیشتری برای عدم مصرف اخبار، تحقیقاتی افزون تر در مورد تأثیر خواندن اخبار و نکاتی بیشتر در مورد چگونگی از بین بردن این عادت. عصر دیجیتال، اخبار را از یک نوع سرگرمی بی ضرر به یک سلاح کشتار جمعی تبدیل کرده که مستقیما سلامت روان ما را نشانه رفته است. ما باید خود را از سر راه این سلاح نابودگر کنار بکشیم.

ذکر یک نکته در این جا بسیار مهم است؛ در راه محدود کردن خودتان در مصرف اخبار، قرار نیست چیزی را فدا کنید. این کار پاداش و فواید فراوانی برایتان به همراه خواهد داشت؛ زمان بیشتر و نگاهی تازه به آن چه واقعا مهم است، آن چه حقیقتأ خوشحالتان می کند.

چگونه از اخبار دست کشیدم: قسمت ۱

“سلام، اسم من رولف است و معتاد به اخبار هستم”. اگر گروه های خودیاری به مانند آن چه برای افراد الکلی وجود دارد برای معتادان به اخبار نیز وجود داشت این جمله ای بود که خودم را با آن به این گروه معرفی می کردم، با این امید که آنها من را درک کنند. این به بیش از ده سال پیش مربوط می شود. همه چیز خیلی عادی شروع شد. من در یک خانواده طبقه متوسط به دنیا آمدم و با روال معمول دریافت اخبار بزرگ شدم. اگر شما هم دوران جوانی تان را در دهه ۱۹۷۰ گذرانده باشید، حتما چنین تجربه ای را از سر گذرانده اید. هر روز کاری هفته در ساعت شش و نیم صبح صدای انداختن روزنامه پشت در خانه مان توسط نامه رسان را می شنیدم. لحظاتی بعد مادرم می رفت و با مهارت خاصی بدون آن که حتی مجبور باشد از در خانه خارج شود، روزنامه را با دو انگشت به درون خانه می کشید. هنگام ورود به آشپزخانه، روزنامه را به دو بخش تقسیم می کرد و یکی را در مقابل پدرم قرار میداد (مادرم بود که تصمیم گرفت که چه فردی اول کدام بخش را بخواند و دیگری را برای خودش نگه می داشت. همزمان که از صبحانه لذت می بردیم، والدینم بخش های مربوط به خود را ورق می زدند. سپس آنها را با هم عوض می کردند. رأس ساعت هفت ما به برنامه خبری ای که از ایستگاه ملی رادیویی سوئیس یا DRS پخش می شد گوش میدادیم و چندی پس از آن، پدرم به سمت محل کار خود راه می افتاد و ما بچه ها روانه مدرسه می شدیم. ظهر تمام خانواده دور میز برای ناهار جمع می شدند.

سپس حوالی ساعت ۱۲ و ۳۰ بعدازظهر، وقت شنیدن اخباری بیشتر از رادیو بود. موقع شام که حدود ساعت ۶ و ۳۰ غروب بود، برنامه دیتو را تماشا می کردیم و بعد در ساعت ۷ و ۳۰ یعنی پرمخاطب ترین ساعت، پای برنامه اخبار روزانه که یک جنگ خبری از موضوعات روز بود می نشستیم که از تلویزیون ملی سوئیس (مشابه بی بی سی در سوئیس) پخش می شد.

به همان اندازه که شکلات صبحانه های اوالتین جزء جدایی ناپذیر صبحانه های من در دوران کودکی بود، اخبار نیز بخشی از زندگی من محسوب می شد. با این وجود حتی در آن زمان هم احساسی مبهم حاکی از این داشتم که انگار یک چیزی سر جای خودش نیست. دیدن این که آن روزنامه هر روز با همان ضخامت و همان قالب همیشگی به ما می رسید من را دل زده می کرد. روزنامه محلی با عنوان اخبار روز از لوسرن که والدینم مشترک آن بودند یک بخش یک صفحه ای از اخبار خارجی، یک بخش یک صفحه ای مالی و اقتصادی و یک بخش دو صفحه ای در مورد شهر لوسرن داشت. در آن دوران در سوئیس روزنامه هایی که روزهای یکشنبه منتشر شوند وجود نداشتند، اما نسخه دوشنبه به اندازه سایر روزها (یعنی ۳۶ صفحه) بود، حتی با این که دو روز شنبه و یکشنبه را پوشش می داد. فکر می کردم این موضوع عجیب و غیرمنطقی است. اگر اتفاقی در یک روز کم حادثه رخ می داد می توانست مرکز توجه اخبار باشد، اما همان خبر در یک روز پر از حوادث گوناگون، می توانست خبری بی اهمیت تلقی شود. اما با خودم می اندیشیدم «خب احتمالا این موضوع طبیعی است.» و بلافاصله این موضوع را از ذهنم خارج می کردم.

با گذشت سالها من به یک خواننده پروپاقرص روزنامه ها تبدیل شدم. در هفده سالگی عطش شنیدن و دیدن اخباری از سراسر جهان در من به اوج خود رسید. هر روزنامه ای را که به دستم می رسید را از جلد تا صفحہ آخر می خواندم و فقط از بخش ورزشی صرف نظر می کردم. همزمان که دوستانم وقت خود را در طبیعت یا در زمین فوتبال می گذرانند و یا با هواپیماهای مدلشان بازی می کردند و یا با دخترها بیرون می رفتند، من تمام شنبه هایم را در اتاق مطالعه در کتابخانه لوسرن سپری می کردم. روزنامه ها را به یک تکه چوب می چسباندند که به کمک آن می شد یک صفحه را طوری بالا نگاه داشت که نیفتد. این چوبها آن قدر دراز و سنگین بودند که اگر روی یک صندلی می نشستم و سعی می کردم آنها را نگه دارم، مچ دستم درد می گرفت. من در عوض، پشت یکی از آن میزهای عظیم کتابخانه مستقر می شدم و روزنامه را مانند کشیشی که صفحات کتاب مقدس را بر روی محراب می خواند، می خواندم. گاهی وقت ها حتی مجبور می شدم که بایستم تا بتوانم مطالب چاپ شده در بالای صفحه ها را بخوانم.

هر روز در همان ساعت، آقایانی سال خورده با عینک های قاب شاخی و کت وشلوارهایشان را در لوسرن میدیدم که مشتاقانه مشغول خواندن روزنامه ها بودند. این آقایان به چشم من افرادی بسیار باهوش می آمدند و من امیدوار بودم که یک روز مانند آنها فهمیده و مطلع باشم و وقتی که روزنامه ها را می خواندم، دقیقا همین احساس را داشتم. من خودم را یک جوان بسیار آگاه و مطلع تصور می کردم که تحت تأثیر ابتذال زندگی روزمره نبود؛ یک روشنفکر متعالی.

رئیس جمهورها با یکدیگر دست می دادند، بلایای طبیعی و اقدام به کودتا. این یک جهان پهناور بود، جهانی که از اهمیت بالایی برخوردار بود و من حس می کردم که بخشی از آن هستم. هنگامی که تحصیلم را در دانشگاه شروع کردم وسواس و گرایشم به اخبار به پس زمینه رانده شد؛ به عنوان یک دانشجو خودم کتابهای زیادی برای خواندن داشتم اما به محض این که اولین کارم را شروع کردم، خواندن اخبار انتقام جویانه بازگشت. به عنوان ناظر مالی هواپیمایی سوئیس ایر، تقریبا هر روز را در هواپیماها می گذراندم، وقتی مهماندار پرواز با یک دسته روزنامه می آمد، تعداد زیادی را شکار می کردم. در آن دوران من یک کیف دستی مضحک داشتم که مشابه آن را فقط می شد در سریال های جنایی آبکی دید که تبهکاران از آن برای جابه جا کردن دلارهایشان استفاده می کردند. اگر نمی توانستم تمام آن روزنامه ها را در زمان پرواز “پردازش” کنم، آنها را در آن کیف قرار می دادم و با خودم می بردم و بعدا در اتاق هتل

خواندن همه این روزنامه ها و مجلات بین المللی به من یک حس سرخوشی میداد. احساس می کردم که هر روز پرتویی از نور را به گوشه ای از جهان درونم می تاباندم و این برایم اوج لذت بود…

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.