کتاب ما یک عمر قلعه‌نشین بوده‌ایم – نوشته شرلی جکسون

0

شرلی هاردی جکسون (۱۹۶۵-۱۹۱۶) نویسنده آمریکایی شناخته شده در ژانر معمایی و وحشت است که الگوی نویسندگانی چون استیفن کینگ و ریچارد متیسون بوده است. وی عمده شهرتش را مرهون داستان کوتاه «لاتاری» یا «بخت آزمایی» است که به فارسی نیز ترجمه شده. جکسون در طول عمرادبی اش آثار خواندنی زیادی نوشت که در سال های ۱۹۴۴، ۱۹۵۱، ۱۹۵۶ و ۱۹۶۴ برنده جایزه بهترین داستان کوتاه آمریکایی شدند. وی همچنین جوایزی نظیر جایزه آ. هنری (در سال ۱۹۴۹ برای داستان لاتاری) و جایزه ادگار آلن پو در سال ۱۹۶۱ برای داستان لوئیزا، لطفا به خانه برگرد) را به خانه برده است.

ما یک عمر قلعه نشین بوده ایم کوتاه ترین رمان جکسون محسوب می شود. وی در زندگی شخصی اش با اهریمنان درونی بی شماری دست و پنجه نرم کرد که اعتیاد، آگورافوبیا و بیماری های روان تنی نمونه هایی از آنها هستند. جکسون به نوعی جامعه گریز بود و پیوسته زندگی در خارج از شهر را به شهرنشینی ترجیح می داد. پرسوناژهای تعدادی از برترین آثارش زنانی هستند که ارتباط ذهنی شان را با دنیای واقعی از دست داده اند؛ و حقیقتا چه چیز می تواند ترسناک تر از این باشد؟ این حقیقت را در مورد رمان ما یک عمر قلعه نشین بوده ایم از همان سطرهای ابتدایی داستان در می یابیم.

از ویژگی های خاص این اثر مواردی است که در نخستین خوانش به اهمیت شان پی نمی بریم؛ مواردی که شخصیت ها از آن آگاه اند، اما خواننده از آن بی خیر. برای نمونه، در بخش ابتدایی کتاب، زمانی که راوی برای خرید گوشت بره و شکر به فروشگاه می رود و با برخوردهای ناخوش آیند و طعنه آمیزی مواجه می شود، خواننده کوچک ترین اطلاعی از سابقه این اقلام خرید ندارد و در نتیجه آشفتگی اهالی را درک نمی کند. موارد متعددی از این دست در رمان به چشم می خورد.

می توان گفت ما یک عمر قلعه نشین بوده ایم از آن رمان هایی است که باید بیش از یک مرتبه خوانده شود، و با هر بار خواندن مطالب تازه ای برای خواننده آشکار خواهد کرد.


کتاب ما یک عمر قلعه‌نشین بوده‌ایم

کتاب ما یک عمر قلعه‌نشین بوده‌ایم

نوشته: شرلی جکسون    

ترجمه: رضا اسکندری آذر    

انتشارات آگه    


اسم من مری کاترین بلک وود است. هجده سال دارم و با خواهرم کنستانس زندگی می کنم. همیشه به این فکر می کنم که احتمال اش خیلی زیاد بوده به صورت گرگینه به دنیا بیایم، چون دو انگشت میانی هر دو دستام به یک اندازه هستند، اما چه می شود کرد، همیشه ناگزیر بوده ام به آن چه دارم راضی باشم. از سه چیز متنفرم: شستن خودم، سگ ها و سروصدا. در مقابل، عاشق خواهرم کنستانس، ریچارد پلنتجنت و امانیتا فلویدیز هستم. دیگر اعضای خانواده ام همگی مرده‌اند.

آخرین باری که به کتاب های امانتی روی رف آشپزخانه نگاه کردم، پنج ماه از مهلت عودت شان می گذشت، و من به این فکر می کردم که اگر می دانستم این ها آخرین کتاب های امانتی ام هستند – کتاب هایی که قرار است برای یک عمر روی رف آشپزخانه بمانند – آیا کتاب های دیگری انتخاب می کردم؟ به ندرت پیش می آمد چیزی را در خانه از جایش تکان دهیم؛ بلک وودها از اول اش هم از آن دست خانواده های اهل بی قراری و جنب و جوش نبودند. ما با اشیاء کوچک دم دستی و فانی مثل کتاب، گل و قاشق هم سروکار داشتیم، اما همواره قلبا تعلق خاطری جدی به اسباب و لوازم ثابت حس می کردیم. همیشه اشیاء را سر جای اول شان بازمی گرداندیم. همیشه گردگیری می کردیم و زیر میز، صندلی ها، تخت خواب ها، تابلوهای

فرش ها و چراغ ها را جارو میزدیم، اما چیزی را از جایش تکان نمی دادیم؛ سرویس لوازم آرایش طرح لاک پشتی روی میز توالت مادرم هیچ گاه بیش از یک اینچ از جایش تکان نمی خورد. خاندان بلک وود یک عمر در همین خانه زندگی می کرده و دارایی هاشان را با نظم و ترتیب نگه می داشته اند؛ به مجرد این که عروس جدید یکی از بلک وودها وارد خانه می شد، جایی

برای اسباب و وسایل اش مهیا می کردند و به این ترتیب خانه ما از لایه های مختلف اموال خاندان بلک وود پر شده بود، اموالی که به آن وزن می دادند و در مقابل باقی دنیا ثبات اش می بخشیدند.

یکی از جمعه های اواخر آوریل بود که کتاب های کتاب خانه را به خانه مان آوردم. جمعه ها و سه شنبه ها روزهای مزخرفی بودند، چون در این دو روز باید به دهکده میرفتم. بالاخره یکی باید به کتاب خانه و خواربارفروشی می رفت؛ کنستانس هیچ وقت پایش را از باغچه اش آن طرف تر نمی گذاشت و عمو جولین هم نمی توانست جایی برود. از همین رو، این غرور یا حتا کله شقی نبود که مرا هفته ای دو مرتبه به دهکده می کشاند، بلکه صرفا نیاز به کتاب و غذا بود. البته، شاید غرور بود که باعث می شد پیش از عزیمت به سوی خانه برای صرف فنجانی قهوه پیش استلا بروم؛ به خودم می گفتم دلیل اش همان غرور است و به رغم میل وافرم به بازگشت نمی توانستم از رفتن نزد استلا صرف نظر کنم. البته این را هم می دانستم که حتا اگر پیش اش نمی رفتم، مرا حین عبور از آن جا می دید و شاید با خودش فکر می کرد ازش ترسیده ام، و این فکری بود که به هیچ وجه تحمل اش را نداشتم.

استلا همیشه می گفت «صبح به خیر، مری کاترین» و دست اش را دراز می کرد تا با کهنه خیس اش پیشخوان را تمیز کند. «امروز حالت چطوره؟».

خیلی خوب ام. ممنون ام».. و کنستانس بلک وود چطور؟ حالش خوبه؟». اونم خوبه، ممنون». راستی پیرمرد حالش چطوره؟».

بهتر از این نمی شه. قهوه سیاه، لطفا».

اگر کس دیگری وارد می شد و کنار پیشخوان می نشست، بدون آن که به نظر شتاب زده بیایم، قهوه ام را روی پیشخوان رها می کردم، با تکان سر به استلا «خداحافظ» می گفتم و آنجا را ترک می کردم. و او همیشه حین بیرون رفتنام خود به خود می گفت «خوش باشی».

همیشه کتاب های کتاب خانه را با دقت انتخاب می کردم. البته در خانه مان کتاب هایی داشتیم، دو تا از دیوارهای اتاق کار پدرم تا سقف از کتاب پوشیده بود، اما من شیفته کتاب های قصه و تاریخ بودم، و کنستانس کتاب هایی را که درباره غذا بودند دوست می داشت. عمو جولین هم که هیچ وقت کتاب به دست نمی گرفت دوست داشت غروبها، حین ور رفتن به کاغذهایش، کنستانس را هنگام کتاب خواندن ورانداز کند و گاهی هم سرش را برمی گرداند، نگاهی به او می انداخت و سر به تأیید می جنباند.

چی داری می خونی، عزیزم؟ چه منظره قشنگی، یه خانم با یه کتاب».

دارم یه چیزی می خونم به اسم هنر آشپزی عمو جولین». تحسین برانگیزه».. ما هیچ وقت برای مدتی طولانی یک جا بی صدا نمی نشستیم. البته، به شرط حضور عمو جولین در اتاق – اما به یاد ندارم من و کنستانس هیچوقت لای آن کتاب های کتاب خانه را که هنوز هم روی رف آشپزخانه هستند باز کرده باشیم. یکی از صبح های زیبای ماه آوریل بود که از کتاب خانه بیرون آمدم؛ خورشید می تابید و وعده های پوچ و باشکوه فصل بهار همه جا در میان سیاهی دهکده به چشم می آمد. یادم هست که کتاب به دست روی پله های کتاب خانه ایستادم و برای دقایقی محو تماشای سبزی نوظهور میان شاخسار درختان در پس زمینه آبی آسمان شدم و مثل همیشه در دل ام آرزو کردم که کاش می شد قدم زنان از وسط آسمان به طرف خانه می رفتم، و نه از میان دهکده. می توانستم از روی پله های کتاب خانه مستقیم به آن سوی خیابان گذر کنم و از آن جا به طرف خواربارفروشی بروم، اما این به معنای رد شدن از مقابل فروشگاه بزرگ و مردانی بود که جلو آن می نشستند. در این دهکده مردان همیشه جوان می ماندند و وظیفه غیبت و شایعه پراکنی را به دوش می کشیدند و زنان، با خستگی پلیدی به رنگ خاکستری، پیر می شدند و غرق در سکوت به انتظار می ایستادند تا مردان شان از جلو فروشگاه بلند شوند و به خانه بازگردند. می توانستم پس از خروج از کتابخانه از همین سمت خیابان بروم تا روبه روی خواربارفروشی برسم و بعد عرض خیابان را طی کنم؛ این کار را ترجیح می دادم، هرچند این مسیر هم نیازمند آن بود که از جلو اداره پست و عمارت روچستر با آن تل قوطی های زنگ زده، اتومبیل های قراضه، حلبهای خالی بنزین، تشکهای کهنه، اتصالات لوله کشی و تشت های رختشویی که خانواده هارلر با خود به خانه آورده بودند و به عقیده راسخ من – عاشقانه دوستشان داشتند عبور کنم.

عمارت روچستر زیباترین خانه دهکده بود و زمانی یک کتاب خانه از جنس چوب گردو و یک سالن رقص در طبقه دوم و بوته های فراوان رز در ایوان اش داشت: مادرمان آن جا به دنیا آمده بود و قاعدتا آن خانه بایستی به کنستانس تعلق می گرفت. بنا به روال معمول به این نتیجه رسیدم که رفتن از مسیر مقابل اداره پست و عمارت روچستر باید امن تر باشد، اگرچه از دیدن خانه ای که زمانی مادرمان درش به دنیا آمده بود بیزار بودم. این دست خیابان صبح ها عموما متروک بود چون در سایه قرار می گرفت، و پس از رفتن به خواربارفروشی برای بازگشتن به خانه به هر ترتیب ناگزیر بودم از جلو فروشگاه بزرگ عبور کنم، و رد شدن از جلو فروشگاه بزرگ، هم در راه رفت و هم در راه برگشت، ورای تحمل ام بود.

خارج از دهکده، در املاک هیل رد، ریوررد و الدمانتن، خانواده هایی مثل کلارک و کارینگتون خانه های زیبایی ساخته بودند. آنها برای رسیدن به هیل رد و ریوررد باید از میان دهکده عبور می کردند، چون خیابان اصلی دهکده ادامه همان بزرگراه اصلی ایالت بود. اما بچه های خانواده کلارک و پسران کارینگتون به مدارس خصوصی می رفتند و غذای آشپزخانه های هیل رد از شهر می آمد؛ نامه ها را از اداره پست دهکده با اتومبیل در امتداد ریورزد و تا الدمانین می بردند، اما اهالی مانتین نامه هاشان را تحویل اداره پست شهر می دادند و اهالی ریوررد موهاشان را در شهر اصلاح می کردند.

از یک چیز سر درنمی آوردم: مردم دهکده که در خانه های کوچک کثیف شان بر بزرگراه اصلی یا آن ور در کریکرد زندگی می کردند با دیدن کلارکها و کارینگتون ها در اتومبیل هاشان لبخند می زدند و دست تکان می دادند و با جنباندن سر سلام می کردند؛ اگر هلن کلارک برای خرید یک قوطی سس گوجه فرنگی یا یک پوند قهوه که آشپزش فراموش کرده بود بخرد

به خواربارفروشی البرت می آمد، همه به اتفاق بهش می گفتند «صبح به خیر» و این را هم می گفتند که هوا امروز خیلی بهتر شده. عمارت کلارکها در مقایسه با عمارت بلک وود نوسازتر بود، اما نه زیباتر. پدر ما اولین کسی بود که در این دهکده پیانو به خانه اش آورد. کارینگتون ها مالک کارخانه کاغذسازی بودند، اما بلک وودها مالک تمام زمین های بین بزرگراه و رودخانه. خانواده شپرد در آلمانین تالار اجتماعات دهکده را ساختند، تالاری سفید و نوک تیز که روی چمن های سبز بنا شده بود و یک توپ جنگی جلویش داشت. زمانی صحبت از آن بود که قوانین محدوده بندی را در دهکده اجرا کنند، آلونک های کریکرد را خراب کنند و تمام دهکده را متناسب با معماری تالار اجتماعات از نو بسازند، اما هیچ کس پا پیش نگذاشت؛ شاید فکر می کردند اگر این کار را بکنند، ممکن است اعضای خانواده بلک وود هم بخواهند در جلسات دهکده شرکت کنند. روستاییان جواز شکار و ماهی گیری را در جلسات تالار دریافت می کردند، و یک بار در سال، کلارکها، کارینگتونها و شپردها در جلسات شرکت می کردند و با حالتی خشک و رسمی به برچیدن حیاط پر از آشغال هارلر از خیابان اصلی و برداشتن نیمکت های جلو فروشگاه بزرگ رأی می دادند، و اهالی دهکده نیز هرسال با حالتی سرخوش و شاد و با تعداد بیشتر- رأی مخالف می دادند. بعد از تالار اجتماعات، در سمت چپ، بلک وودرد قرار دارد که راه رسیدن به خانه است. این مسیر چرخی دایره وار دور املاک وسیع بلک وود میزند و قدم به قدم بلک وودرد را پدرمان حصار سیمی کشیده است. کمی بعد از تالار اجتماعات تخته سنگ بزرگ سیاهی قرار دارد. تخته سنگ علامت ورود به مسیری است که در آغازش قفل دروازه را باز می کنم و پشت سرم دوباره میبندم، وارد درخت زار می شوم و دیگر در خانه هستم.

مردم دهکده همیشه از ما متنفر بوده اند.

وقت هایی که به خرید می رفتم، با خودم یک بازی ای می کردم. به بازی های بچه ها فکر می کردم که در آنها هرکس بسته به تاسی که می آورد مهره اش را حرکت می دهد. در آن بازی ها همیشه خطرهایی وجود داشت، مثلا «یک دور محرومیت از تاس انداختن»، «چهار خانه عقب گرد» یا «بازگشت به ابتدای بازی». گاهی هم جایزه وجود داشت، مثل «سه خانه به جلو» و «یک دور تاس جایزه».

برای من کتاب خانه نقطه آغاز و تخته سنگ سیاه نقطه پایان بازی بود. باید مسیر را از یک دست خیابان آغاز می کردم، به آن دست می رفتم، بعد دوباره به همان دست باز می گشتم و ادامه می دادم تا به تخته سنگ سیاه برسم و بازی را برنده شوم. شروع خوبی داشتم، پیچی را به سلامت در امتداد دست خلوت خیابان رد کردم. شاید امروز یکی از آن روزهای خوب از آب در می آمد؛ صبح های بهاری اغلب – البته نه همیشه به همین طور بود. اگر روز خوبی از آب درمی آمد، بعد از سر سخاوت، جواهری چیزی دفن می کردم.

با شروع بازی به سرعت قدم از قدم برداشتم، نفس عمیقی کشیدم به این نیت که مسیر را همان طور ادامه دهم و به اطراف نگاه نکنم؛ کتاب های کتاب خانه و کیسه خریدم را در دست داشتم و قدم هایم را یکی بعد از دیگری زیر نظر می گرفتم؛ دو پا درون کفش های قدیمی مادرم. احساس کردم کسی از درون اداره پست مرا دید می زند ما نامه ها را دریافت نمی کردیم، تلفن هم نداشتیم، هر دو اینها از شش سال پیش تحمل ناپذیر شده بودند، اما می توانستم یک نگاه گذرا از درون اداره پست را تحمل کنم؛ کسی که مرا میپایید، خانم داتن پیر بود که هرگز عادت نداشت مثل سایر اهالی به کسی خیره شود، بلکه فقط از پشت پرده نگاه می کرد. من هم هیچ وقت به عمارت روچستر نگاه نمی کردم. نمی توانستم این فکر را تحمل کنم که مادرمان زمانی در این خانه به دنیا آمده است. مانده بودم که آیا خانواده هارلر هیچ می دانستند در خانه ای زندگی می کنند که بایستی به کنستانس تعلق می گرفته؟ از حیاط آن جا همیشه سروصدای تلق تلوق پیت های حلبی می آمد و آنها نمی توانستند صدای قدم هایم را بشنوند. شاید هم هارلرها فکر می کردند این سروصدای بی پایان شیاطین را دور نگه می دارد، یا شاید اهل موسیقی بودند و آن صداها به مذاق شان خوش می آمد؛ اصلا شاید هارلرها داخل خانه هم همان طور زندگی می کردند که بیرون اش. توی وان های قدیمی می نشستند و شامشان را به جای میز دور اسکلت یک اتومبیل فورد قدیمی در بشقاب های شکسته می خوردند و حین خوردن حلبی ها را به هم می زدند و تلق تلوق راه می انداختند و عربده زنان با یکدیگر صحبت می کردند. همیشه لایه ای از گردوخاک روی پیاده رو محل زندگی هارلرها به چشم می خورد.

بعد از آن، نوبت عبور از عرض خیابان بود (یک دور محرومیت از تاس انداختن تا به خواربارفروشی آن دست برسم. همیشه هنگام عبور اتومبیل ها، مردد و بی دفاع، یک دست خیابان می ایستادم. چون بزرگراه اصلی ایالت از آن جا می گذشت، اتومبیلها و کامیون های زیادی از خیابان رد می شدند، بنابراین راننده ها به ندرت نگاه ام می کردند؛ اتومبیلهای محلی را می توانستم از روی نگاه زشت و سریعی که رانندههاشان حواله ام می کردند تشخیص دهم و همیشه از خودم می پرسیدم چه می شود اگر پایم را از روی جدول پایین بگذارم؛ آیا ممکن است فرمان اتومبیلی سهوا به طرف ام بچرخد؟ مثلا برای آن که بترساندم و از جا پریدن ام را ببیند؟ و حتما پس از آن صدای خنده از همه طرف بلند می شود، از پشت پرده های کرکره ای اداره پست، از مردان نشسته جلو فروشگاه بزرگ و از زنانی که دارند از داخل خواربارفروشی سرک می کشند. تمام شان دارند با نگاه هایی مملو از بغض و کینه دید می زنند تا فرار مری کاترین بلک وود را از جلو اتومبیل گذری ناظر باشند. گاهی اوقات دو یا سه نوبت از تاس انداختن محروم می شدم، چون پیش از گذشتن از عرض خیابان به ناچار منتظر می ماندم تا مسیر از عبور و مرور اتومبیل ها خالی شود.

وسط خیابان که رسیدم، از سایه خارج شدم و زیر آفتاب اغواگر و فرح انگیز ماه آوریل قدم گذاشتم؛ جولای که می رسید، آسفالت خیابان زیر آفتاب نرم میشد و ممکن بود پایم به آن بچسبد و گذر از عرض خیابان را مخاطره آمیزتر کند (مری کاترین بلک وود، در حالی که پایش در قیر گیر کرده و اتومبیلی بهش نزدیک می شود، خود را پس می کشد و به همان دست خیابان عقب نشینی می کند و روز از نو، روزی از نو؛) در این ماه ساختمان ها هم از اینی که بودند زشت تر می شدند. تمام دهکده یک دست بود، متعلق به یک زمان و یک سبک. گویا اهالی دهکده به این ظاهر زشت اش نیاز داشتند و دوام شان به آن وابسته بود. به نظر می رسید خانه ها و مغازه های دهکده با شتابی تحقیر آمیز روی زمین کاشته شده اند تا صرفا سرپناهی باشند برای مردمان ملول و ناخوش آیند؛ و احتمالا عمارت های روچستر، بلک وود و حتا تالار اجتماعات تصادف از سرزمینی زیبا که مردمان اش در شکوه و وقار زندگی می کردند به آن جا آمده بودند. اصلا شاید خانه های زیبا را به احتمالا به منظور مجازات خاندان های روچستر و بلک وود و بدخلقی نهفته شان – دستگیر و در دهکده زندانی کرده بودند؛ شاید پوسیدن تدریجی آنها نشانه ای بود از زشت رویی اهالی دهکده. ردیف مغازه های کنار خیابان به طرزی تغییرناپذیر خاکستری بود. صاحبان مغازه ها در ردیفی از آپارتمان ها در طبقه دوم مغازه هاشان زندگی می کردند و پرده های تمام آن ردیف آپارتمان های طبقه دومی بی رنگ و لعاب و عاری از شور زندگی بود؛ هر آن چه که قرار بود رنگارنگ باشد خیلی زود در این دهکده از سکه می افتاد. زنگار نشسته بر روی این دهکده هرگز از خاندان بلک وود نشئت نمی گرفت؛ اهالی دهکده به این جا تعلق داشتند و این دهکده تنها مکان فراخور حال شان بود.

همیشه وقتی از کنار ردیف مغازه ها رد می شدم به پوسیدگی فکر می کردم؛ به گند دردناک سیاه و سوزانی که این دهکده را از درون می خورد و به نحوی خوف انگیز نابود می کرد. در دل آرزو می کردم بلایی سر دهکده آوار شود. برای خرید خواربار فهرست داشتم؛ کنستانس هر سه شنبه و جمعه پیش از آن که خانه را ترک کنم برایم فهرست می نوشت. مردم دهکده پیوسته از این واقعیت که ما پول برای خرج کردن به وفور داشتیم آزرده بودند؛ البته، ما پول هامان را از بانک بیرون کشیده بودیم، و می دانستم که آنها درباره پول زیادی که در خانه مان پنهان شده بود حرف می زنند. انگار کوهی از سکه های طلا در خانه مان بود و من و کنستانس و عمو جولین عصرها، فارغ از کتاب های کتاب خانه، دور هم می نشستیم و با سکه ها بازی می کردیم، دستهامان را توی سکه ها فرو می بردیم، آنها را می شمردیم، روی هم می انباشتیم، روی شان غلت میزدیم، پشت درهای بسته مسخره بازی در می آوردیم و می خندیدیم. تصور می کنم دلهای سیاه متعفنی در سینه بسیاری از اهالی دهکده در حسرت سکه های طلای ما می تپید، اما آنها بزدلانی بیش نبودند و از بلک وودها می ترسیدند. وقتی فهرست خرید را از کیسه ام بیرون می کشیدم، کیف پول ام را هم بیرون می آوردم تا البرت خواربارفروش ببیند که با خودم پول آورده ام و نتواند از فروختن جنس به من طفره برود. اصلا مهم نبود چه کسی در خواربارفروشی باشد. همیشه اول از همه کار من را راه می انداختند؛ آقای البرت و همسر حریص رنگ پریدهاش همیشه از هر جای مغازه که بودند خود را می رساندند تا هر آن چه را لازم داشتم تحویل ام بدهند. گاهی اوقات که پسر بزرگشان در دوران تعطیلی مدارس در امور مغازه کمک حال شان بود، آنها خود را با عجله می رساندند تا مبادا سروکار پسرشان با من بیفتد، و یک بار هم که دختربچه ای – که البته در دهکده غریب بود – در خواربارفروشی به من نزدیک شد، خانم البرت بچه مفلوک را چنان عقب کشید که جیغ اش به هوا رفت و پس از آن همه به مدت یک دقیقه طولانی منتظر ایستادند تا خانم البرت نفس اش جا آمد و گفت «چیز دیگه هم می خوای؟». من همیشه وقتی بچه ها نزدیک ام می شدند صاف و عصا قورت داده می ایستادم، چون ازشان میترسیدم. از این می ترسیدم که مبادا آن بچه ها دستشان به من بخورد و مادرهاشان مثل دستهای قرقی تیز چنگال روی سرم بریزند؛ این تصویری بود که همیشه در ذهن ام داشتم – پرندگانی وحشی که فرود می آمدند، هجوم می آوردند و با چنگال های برانشان خراش می دادند و می دریدند. امروز چیزهای زیادی بود که باید برای کنستانس میخریدم. و این که زنان و کودکان زیادی در مغازه ندیدم موجب آسایش خیال ام بود؛ با خودم فکر کردم درست مثل یه تاس جایزه، و خطاب به خانم البرت گفتم «روز به خیر».

با تکان سر جواب ام را داد؛ نمی توانست سلام و احوال پرسی با من را به کل کنار بگذارد و، گذشته از آن، زنان داخل مغازه داشتند نگاهمان می کردند. پشت ام را به آنها کردم، اما می توانستم حضورشان را پشت سرم احساس کنم، آنها هر کدام یک قوطی حلبی یا کیسه ای نیمه پر از کلوچه یا یک کاهو در دست داشتند و تا زمانی که خروج من را از در مغازه نمیدیدند، خیال جم خوردن نداشتند. و پشت سرم، سیل افاضاتشان گل می کرد و بعد از آن همگی سراغ زندگی نکبت بارشان می رفتند. خانم دانل جایی همان پشت ها بود؛ هنگام ورود به مغازه دیده بودم اش و مثل همیشه به این می اندیشیدم که آیا به این دلیل که می دانست من دارم می آیم خودش را به مغازه رسانده؟ چون او همیشه دل اش می خواست حرفی بزند؛ جزء معدود نفراتی بود که لباش به حرف زدن باز می شد.

رو به آقای البرت گفتم «یه دونه مرغ». و همسر حریص اش در آن طرف مغازه در یخچال را باز کرد، مرغی بیرون آورد و مشغول کاغذ پیچ کردن اش شد. گفتم «یه شقه کوچیک رون بره. عمو جولین من همیشه روزای اول بهار هوس رون کبابی بره می کنه». نباید این حرف را می زدم. می دانستم. صدای حبس نفس مثل جیغی دورتادور مغازه پیچید. با خودم گفتم اگه دلم بخواد میتونم کاری کنم مثل خرگوش پا به فرار بذارن، اما فایده اش چه بود؟ دوباره بیرون مغازه گرد هم جمع می شدند و از آن جا مرا میپاییدند. با لحنی مؤدب به آقای البرت گفتم «پیاز، قهوه، نون، آرد، گردو… و شکر، شکرمون داره تموم میشه». از پشت سرم صدای خنده عصبی کوتاهی آمد و آقای البرت برای لحظه ای پشت سرم را نگاه کرد و بعد رفت سراغ چیدن اجناس روی پیشخوان. تا یک دقیقه دیگر خانم البرت گوشت و مرغ را بسته بندی شده برایم می آورد و کنار باقی خریدهایم می گذاشت. تا زمانی که آماده رفتن نبودم، نیازی نبود برگردم و پشت سرم را ببینم. «دو لیتر شیر، نیم لیتر خامه و یه پوند هم کره». از شش سال پیش، خانواده هریس دست از آوردن لبنیات برای ما کشیده بودند و از آن موقع به بعد شیر و کره را از خواربارفروشی به خانه می بردم. «ویه دوجین تخم مرغ»، کنستانس فراموش اش شده بود تخم مرغ را در فهرست بنویسد، اما می دانستم که فقط دو تخم مرغ در خانه داریم. «یه بسته آبنبات آجیلی». عمو جولین امشب روی کاغذهایش حسابی خرپ خرپ راه می انداخت و با دست و روی چسبناک به بستر می رفت.

خونواده بلک وود همیشه سفره پر و پیمونی می چینن»، این صدای خانم دانل بود که به وضوح از یک جایی پشت سرم می آمد. یکی زیرزیرکی خندید و یکی دیگر گفت «هیسسس». اصلا برنگشتم؛ همان که می دانستم پشت سرم ایستاده اند برایم کافی بود و نیازی به برگشتن و نگاه کردن به صورت های خاکستری و تخت و چشمان منزجرشان نداشتم. توی دل ام گفتم آرزو می کنم همه تون بمیرید. و دلام ضعف می رفت برای بلند گفتن اش. کنستانس گفته بود «هیچ وقت اجازه نده بفهمن که به حرفاشون اهمیت میدی» و «اگه کوچکترین توجهی به شون بکنی، از اینی که هستن بدتر می شن» و احتمالا حرفاش درست بود، اما واقعا دل ام می خواست بمیرند. دل ام می خواست یک روز صبح وارد مغازه شوم و ببینم همه شان، حتا آقا و خانم البرت و بچه هاشان، کف مغازه دراز به دراز افتاده اند، از درد به خودشان می پیچند و رو به موت هستند. در آن صورت باید خودم خواربار مورد نیازم را بر می داشتم، از روی جنازههاشان رد میشدم، هرچه عشق ام می کشید از روی رفها برمیداشتم و به خانه می رفتم. و شاید هم حین رفتن، لگدی حواله خانم دانل که روی زمین افتاده بود می کردم. هرگز از داشتن چنین افکاری در سرم احساس تأسف نمی کردم؛ فقط آرزو داشتم که کاش این اتفاق در واقعیت می افتاد. کنستانس می گفت «درست نیست ازشون متنفر باشی. این کار فقط ضعیفت می کنه». اما من به هر حال ازشان بیزار بودم و همه ش از خودم می پرسیدم که چرا باید چنین موجوداتی اصلا خلق شوند.

آقای البرت خریدهایم را روی پیشخوان گذاشت و در حالی که به نقطه ای نامعلوم پشت سرم خیره شده بود منتظر ماند. بهش گفتم «امروز فقط همینا رو می خوام» و او بی آن که نگاه ام کند قیمت ها را روی تکه ای کاغذ نوشت و با هم جمع زد، سپس کاغذ را جلویم گذاشت تا مطمئن شوم که سرم کلاه نگذاشته است. همیشه اعداد و ارقام اش را با دقت تمام وارسی می کردم، اگرچه او هرگز مرتکب خطا نمی شد؛ البته اگر هم کاشف به عمل می آمد کلک ام زده، کاری از دستام برنمی آمد که در مقام تلافی انجام دهم، اما به هر حال آن چه را در توان ام بود انجام میدادم. چیزهایی که خریده بودم ساک خرید خودم و یک کیسه دیگر را پر کرد، اما برای رساندن شان به خانه راهی به جز تنهایی حمل کردن شان نبود. هیچ کس، حتا یک نفر، به من پیشنهاد کمک نمی داد، البته اگر هم می داد قبول نمی کردم.

محرومیت از دو دور تاس انداختن. با وجود کتاب ها و خریدهایم آهسته راه می رفتم و ناگزیر بودم پای پیاده از جلو فروشگاه بزرگ و مغازه استلا عبور کنم. در آستانه خواربارفروشی ایستادم، درون ام به دنبال فکری می گشتم که قدری حس امنیت برایم به ارمغان بیاورد. پشت سرم جنب و جوش و سرفه شروع شد. دوباره داشتند برای ورور کردن آماده می شدند و، در آن طرف پیشخوان، آقا و خانم البرت احتمالا داشتند به یکدیگر نگاه می انداختند و از رفتن من نفس راحتی می کشیدند. چهره ام را در هم کشیدم. امروز می خواستم به این فکر کنم که ناهار را بیرون خانه و توی باغ بخوریم، و در حالی که چشم هایم را تنها به اندازهای باز نگه داشته بودم که جلو پایم را ببینم – کفش های قدیمی مادرم جلو چشمام بالا و پایین می رفت – داشتم توی ذهن ام میز غذا را با یک رومیزی سبز می چیدم، کاسه بشقاب های زرد را بیرون می آوردم و توت فرنگی را در یک کاسه سفید می ریختم. با خودم فکر کردم کاسه بشقاب های زرد و در حال راه رفتن نگاه سنگین مردها را روی خودم احساس می کردم. و عمو جولین تخم مرغ عسلی آبپز با نان برشته می خورد و حتما باید یادم می ماند به کنستانس بگویم که یک شال روی شانه هایش بیندازد، چون تازه اول بهار بود. بدون آن که نگاه کنم، می توانستم پوزخندها و اشارات شان را ببینم؛ آرزو کردم کاش همه شان مرده بودند و من روی اجسادشان راه می رفتم. آنها به ندرت مستقیما با خودم حرف می زدند، در عوض همیشه حرفهاشان را خطاب به یکدیگر می گفتند. شنیدم یکی شان با صدای بلند و استهزاءآمیزی گفت اون یکی از دخترای بلک ووده. یکی از دخترای بلک وود از املاک بلک وود». یکی دیگر گفت «اون ملک از سر خونواده بلک وود زیادیه. واسه اون دخترا زیادیه». آنها می گفتند «زمینای خوبی دارن. جون میده واسه کشت و کار. اگه یکی زمیناشون رو ببره زیر کشت، حسابی پول دار می شه. طرف حتا اگه یه میلیون سال عمر، و سه تا کله داشته باشه، و همین جوری

الابختکی محصول بکاره هم میتونه پولدار بشه. همچی زمیناشون رو قفل و زنجیر زدن که نگو. بلک وودا این جوری ان دیگه». «آدم میتونه حسابی پول دار بشه». «واسه دخترای بلک وود زیادیه». «هیچکی نمیدونه چی توی زمیناشون عمل میاد».

با خودم فکر کردم دارم روی جنازههاشون راه می رم. داریم توی باغ ناهار می خوریم، عمو جولین شال شو انداخته روی دوشش. همیشه چهار چشمی مراقب خریدهایم بودم، چون در یک روز مزخرف کیسه خرید از دست ام افتاده، تخم مرغ ها شکسته و شیر روی زمین ریخته بود و، در حالی که همه داشتند فریاد می زدند، هر آن چه را می شد از روی زمین جمع کردم و به خودم گفتم هر اتفاقی هم که افتاد نباید فرار کنم. با شتاب و دستپاچگی قوطی ها، بسته ها و شکرهای ریخته را توی کیسه ام فرو کردم و مدام با خودم تکرار می کردم که نباید فرار کنم.

روی پیاده رو جلو مغازه استلا ترک بزرگی بود شبیه انگشتی که به اتهام به کسی اشاره داشت؛ آن ترک از وقتی که به یاد داشتم آنجا بود. نشانه های دیگر، مثل جای دست جانی هریس در زیربنای بنی تالار اجتماعات و حروف اول اسم پسر خانواده مولر روی ایوان کتاب خانه، از وقتی که یادم می آمد آن جا حک شده بودند. زمانی که ساخت بنای تالار اجتماعات به پایان رسید، من کلاس سوم بودم. اما ترک جلو مغازه استلا از زمانی که به یاد دارم آن جا بود، درست مثل مغازه استلا که همیشه آن جا بود. یادم هست که با کفش های اسکیتی چرخ دار از پیاده رو میگذشتم و حواس ام بود پایم روی آن ترک نرود، چون اگر می رفت کمر مادرمان میشکست، و با موهایم که پشت سرم در پرواز بود سوار بر دوچرخه از آن جا میگذشتم؛ آن وقتها، اهالی دهکده این طور آشکارا از ما بیزار نبودند، اگرچه پدرمان می گفت آنها یک مشت آشغال بیشتر نیستند. مادرم یک بار به من گفت آن ترک حتا زمانی که او دختربچه بود و در عمارت روچستر زندگی می کرد آن جا بوده، بنابراین زمانی هم که او با پدرمان ازدواج کرد و برای زندگی به املاک بلک وود رفت ترک قطعا همین جا بوده، و من فکر می کنم ترک – همانند انگشت اتهام – از زمانی که این دهکده از الوارهای خاکستری قدیمی ساخته شد و این مردمان زشت رو با صورتهای اهریمنی شان را از ناکجا آوردند و توی این خانه ها کاشتند این جا بوده باشد.

استلا دستگاه قهوه ساز را وقتی شوهرش مرد با پول بیمه عمرش خرید و روی پیشخوان سنگ مرمر مغازه گذاشت، اما از زمانی که او را می شناختم هیچ تغییر دیگری در زندگی اش رخ نداده بود. من و کنستانس بعد از مدرسه به این جا می آمدیم تا پول توجیبی مان را خرج کنیم و هر بعدازظهر روزنامه می خریدیم و به خانه می بردیم تا غروب که شد پدرمان بخواند؛ ما این روزها دیگر روزنامه نمی خریدیم، اما استلا هنوز روزنامه می فروخت، و همین طور مجلات، آبنبات های یک پنسی و کارت پستال های خاکستری با تصاویری از تالار اجتماعات دهکده.

وقتی کنار پیشخوان نشستم و خریدهایم را روی زمین گذاشتم، استلا گفت «صبح به خیر، مری کاترین». گاهی اوقات که آرزوی مرگ ساکنان دهکده را می کردم، به ذهن ام می رسید که از استلا بگذرم، چون در میان تمام اهالی او شخصیت اش از همه به مهربان نزدیک تر بود و در ضمن تنها کسی بود که رنگ به چهره و ظاهرش داشت. هیکلی گرد و چهره ای به رنگ صورتی داشت و وقت هایی که لباس گل گلی روشن می پوشید، لباس اش پیش از آن که در میان رنگ خاکستری کثیف بقیه گم شود، برای مدت کوتاهی رنگ و لعاب به خودش نگه می داشت. استلا پرسید «امروز حالت چطوره؟».

خیلی خوب ام. ممنون». و کنستانس بلک وود، حالش خوبه؟».

اونم خوبه، ممنون».

راستی پیرمرد حالش چطوره؟». بهتر از این نمیشه. قهوه سیاه، لطفأ». واقعا دل ام می خواست قهوه ام را با شکر و خامه بخورم، چون قهوه سیاه بدجور تلخ است، اما از آن جایی که تنها به خاطر غرورم به این جا می آمدم، ناچار بودم کوچک ترین چیز ممکن را سفارش دهم. اگر زمانی که من در مغازه استلا بودم کسی وارد می شد، آرام و بی سروصدا بلند میشدم و آنجا را ترک می کردم، اما بعضی روزها بدشانسی گریبان ام را می گرفت. آن روز صبح، استلا تازه فنجان قهوه ام را روی پیشخوان گذاشته بود که سایه کسی در آستانه مغازه ظاهر شد و استلا سرش را بالا گرفت و گفت «صبح به خیر، جیم». بعد به انتهای پیشخوان رفت و همان جا منتظر ایستاد، درواقع از جیم انتظار داشت آن جا بنشیند تا من بتوانم بدون جلب توجه جیم شوم. اما آن سایه جیم دائل بود و همان موقع شست ام خبردار شد که امروز روی دنده شانس نیستم. برخی از مردم دهکده صورتهای حقیقی داشتند که من می توانستم به تفکیک ازشان متنفر باشم؛ جیم دانل و همسرش جزء همین دسته بودند، چون آنها برخلاف سایرین که فقط همین جوری از روی عادت نفرت انگیز بودند، از کارهاشان قصد و عمدی داشتند. اغلب ساکنان در چنین شرایطی در انتهای پیشخوان، همان جایی که استلا ایستاده بود، می نشستند اما جیم دانل صاف به طرف ام آمد و روی سه پایه کنار من نشست؛ درست در نزدیک ترین جای ممکن به من، چون دل اش می خواست امروز صبح برای من با بدشانسی همراه

در حالی که روی سه پایه می چرخید و مستقیما به من نگاه می کرد گفت «شنیدم دارین از این جا میرین». توی دل ام آرزو می کردم که کاش اینقدر نزدیک به من ننشسته بود؛ استلا از سمت دیگر پیشخوان به طرف مان آمد و من آرزو می کردم از جیم بخواهد تن لش اش را تکان دهد تا بتوانم بدون نزدیک شدن به او بلند شوم و رفع زحمت کنم. جیم با چهره ای عبوس گفت «شنیدم دارین از این جا می رین». چون منتظر جواب بود گفتم «نه». جیم گفت «مسخره ست» و نگاهاش را روی استلا و بعد دوباره روی من چرخاند. گفت «حاضرم قسم بخورم از یکی شنیدم که شما به زودی از این جا میرین». دوباره گفتم «نه».

استلا پرسید «قهوه، جیم؟».

به نظرت کی هم چون قصه ای رو شروع کرده، استلا؟ به نظرت کی ممکنه بیاد به من بگه اونا دارن میرن، در حالی که اونا هم چون قصدی ندارن؟». استلا سرش را به طرفین تکان داد و کوشید لبخند نزند. متوجه شدم که دارم دستمال کاغذی را روی پاهایم ریزریز می کنم. دستان ام را به هر زوری که بود ثابت نگه داشتم و برای خودم قانونی گذاشتم: هر وقت که یک تکه کاغذ کوچک دیدم، باید یادم می افتاد که با عمو جولین مهربان تر باشم.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.