جنجال کتاب چشمان تاریکی، که ادعا می‌شد ویروس کرونا را نزدیک به ۴۰ سال پیش پیشبینی کرده!

سال ۱۹۸۱، نویسنده‌ای به نام دین کونتز، رمانی به نام چشمان تاریکی نوشت که در آن ویروس کشنده‌ای را تصور کرده بود.

در پی شیوع بیماری کرونا، بسیاری در پی آن برآمدند که در دنیای سینما و کتاب، دنبال محتواهایی مشابه به رویدادهای دنیای پساکرونا بگردند و کتاب دین کونتز در این میان جنجال بسیاری به پا کرد، چون میزان شباهت‌ها قابل توجه بود، تا حدی که در اینترنت صحبت از پیشبینی بیماری شد.

بیشتر جنجال ناشی از عکسی از یکی از صفحات کتاب بود. در این عکس مشخص بود که نام ویروس تخیلی Wuhan-400 گذاشته شده. یعنی همون ووهان، همان شهری که نخستین بار اخبار شیوع بیماری را از آن شنیدیم و مدت‌‌ها در قرنطینه بود.

اما جالب است بدانید که در نسخه اصلی کتاب، اسم کتاب گورکی – ۴۰۰ بود و منشا ویروس به روسیه نسبت داده شده و در ویرایش سال ۱۹۸۹، اسم ویروس به ووهان تغییر داده شد. در ضمن در کتاب میزان مرگ و میر ناشی از ویروس ۱۰۰ درصد است.

خود این کتاب مدت‌ها قبل توسط نشر طره مشتاق و با ترجمه داوود آقا محسنی، منتشر شده است. یک ترجمه دیگر کتاب هم توسط میثم فرجی و انتشارات هزارافسان آن را چاپ کرده است.

داستان این کتاب درباره‌ی مادری است که می‌کوشد دریابد آیا پسرش واقعا یک سال پیش درگذشته یا هنوز زنده است.

مادری پسرش را با یک سردسته کوه‌نوردی به سفر می‌فرستد. او که پیش از این بارها سفرهای بدون خطر به کوه داشته‌ است؛ اما در این سفر اتفاقی می‌افتد. تک‌تک مسافران، سردسته و راننده بدون هیچ توضیحی می‌میرند.

وقتی مادر عزادار که شخصیت اصلی داستان است، شروع به پذیرفتن مرگ پسرش می‌کند، پیام‌هایی در قالب جمله‌هایی دور از انتظار دریافت می‌کند. این پیام‌ها شامل نوشته‌هایی با گچ روی تخته سیاه، پیام‌های چاپ‌شده در پرینتر و دیگر نشانه‌هاست.

مادر به همراه دوست جدیدش «کریستینا ایوانز» تصمیم دارد آنچه را که احتمالا در روز «درگذشت» پسرش اتفاق افتاد، کشف کند.


شما می‌توانید از طریق ایران صدا، به نسخه صوتی کتاب چشمان تاریکی گوش کنید.


سه شنبه: سی ام دسامبر

ساعت شش دقیقه پس از نیمه شب و صبح سه شنبه بود، تینا ایوانز در راه رسیدن به خانه پس از اتمام دوره نمایش جدید خود بود. او پسرش، دنی را در ماشین غریبه ای دید. اما دنی بیش از یک سال بود که مرده بود.

دو بلوک نرسیده به خانه خود، تینا که قصد خرید یک شیشه شیر و یک عدد نان سبوس دار را دارد، در مقابل یک بازار بیست و چهار ساعته متوقف می شود و در سایه درهم نور زرد رنگ و خشک یک لامپ بخار سدیم، کنار درخشش یک اتومبیل شورولت خامه ای لوکس پارک کرد. پسر در صندلی مسافر جلو اتومبیل بود و منتظر کسی در فروشگاه بود. تینا می توانست تنها سمت راست صورت او را ببیند، اما در تشخیص دردناک خود احساس خستگی می کرد. پسرش دنی حدود دوازده سال داشت، این پسر هم سن دنی بود و موهای تیره و پر پشتی مانند دنی داشت، بینی ای که به دنی شبیه بود و یک فک ظریف نیز مانند دنی داشت.

او اسم پسرش را زمزمه می کرد، گویی او از این دیدار ظاهرا دوست داشتنی می ترسد، اگر با هر گونه ناغافلی از اینکه او را خیره نگاه کند و با او صحبت کند، پسر یک دست را به دهان خود خواهد انداخت و کمی به آرامی روی انگشت شست خم خود می شود، همان کاری که دنی، یک سال یا همین حدود و قبل از درگذشتش شروع به انجام آن کرده بود. تینا سعی کرده بود او را از این عادت بد دور کند، اما موفقیتی نداشت. اکنون، وقتی او این پسر را تماشا می کند، به نظر می رسد شباهت او به دنی فراتر از تصادف صرف نیست. ناگهان دهان تینا خشک و ترش شد و قلبش لرزید. او هنوز با از دست دادن تنها فرزند خود کنار نیامده بود، زیرا او هرگز نمی خواست با سعی نمی کرد که آن را در ذهن خود تنظیم کند. او با شگفتی و دریافت شباهت این پسر به دنی خود، خیلی راحت توانست خیال کند که در وهله اول هیچ خسارتی در کار نبوده است. شاید … شاید این پسر واقعا دنی بود. چرا که نه؟ هر چه بیشتر آن را در نظر می گرفت، دیوانه تر به نظر می رسید.

از این گذشته، او هرگز جسد دنی را ندیده بود. پلیس و بزهکاران به او توصیه کرده بودند که دنی آنقدر لت و پار شده است، که به طرز وحشتناکی حال آدم را بهم می زند، که بهتر است به او نگاه نکند. با حالی ناحوش و اندوهگین، او نصیحت آنها را قبول کرده بود، و مراسم تشییع جنازه دنی در یک سرویس تابوت بسته انجام شده بود. اما شاید آنها هنگام شناسایی جسد اشتباه کرده اند. شاید دنی در این حادثه کشته نشده باشد. شاید او فقط در ناحیه سر یک صدمه خفیف خورده باشد، یا فقط به اندازه کافی شدید او را آنرا تحمل نکرده باشد… فراموشی، آره فراموشی شاید او را از اتوبوس اسقاط شده دور کرده باشد و مایل ها دور از محل حادثه پیدا شده بود، بدون شناسایی، نتوانست به کسی بگوید که کجاست یا از کجا آمده است. این امکان پذیر بود، نه؟ او داستانهای مشابهی را در فیلم ها دیده بود. مطمئن بود که یک نوع فراموشی در کار بود و اگر این طور بود، ممکن است او در یک زندگی تازه متولد شده باشد و در یک زندگی جدید به پایان برسد. و اکنون در اینجا او در این شورولت خامه ای لوکس نشسته است، که به سرنوشتی که برای او رقم زده شده بود، می اندیشید. پسر از نگاه تینا آگاه شد و به سمت او چرخید. وقتی چهره اش به آهستگی می چرخید تینا نفسش را نگه داشت. از آنجا که از طریق دو پنجره و از طریق نور شفاف کننده عجیب و غریب به یکدیگر خیره می شدند، او احساس می کرد که با خلیج بیکرانی از فضا و زمان و سرنوشت در تماس هستند.

اما پس از آن، به ناچار، خیال او فوران کرد، زیرا او دنی نبود. با نگاهی او را از نگاهش دور کرد، به دستانش خیره شد، که فرمان را چنان چنگ می زد که درد می کردند. “لعنتی” از خودش عصبانی بود. او از خودش به عنوان یک زن سرسخت و با ذکاوت و شایسته یاد می آورد که فکر می کرد که قادر به مقابله با هر زندگی می باشد که به او انداخته شود، و از ادامه عدم توانایی خود در پذیرش مرگ دنی ناراحت بود. پس از شوک اولیه، پس از تشییع جنازه، او مقابله با آسیب دیدگی را آغاز کرده بود. به تدریج، روز به روز، هفته به هفته، دنی را پشت سر خود قرار داده بود، با اندوه، با گناه، با اشک و تلخی بسیار، بلکه با استحکام و عزمی ستودنی. او طی سال گذشته چندین قدم در حرفه خود برداشته بود و به سختی کار را با تکیه به نوعی مورفین ادامه داده بود و از آن برای تسکین درد خود تا زمان بهبودی کامل زخم استفاده می کرد. اما پس از آن، چند هفته پیش، او شروع به برگشت به وضعیت وحشتناکی کرد که وقتی بلافاصله پس از آنکه خبر تصادف را دریافت کرده بود، در آن غرق شد.

انکار او به همان اندازه که غیر منطقی بود باز هم، از این احساس غافلگیر کننده که فرزندش زنده است، از خیالی خوش برخوردار بود. زمان باید فاصله بیشتری بین او و رنجها قرار می داد، اما در عوض روزهایی که گذشت او را در غم و اندوه خود به دور دایره کامل می کشاند. این پسر در آن شورلت اولین کسی نبود که تصور می کرد، دنی بود. در هفته های اخیر، فرزند گمشده خود را در اتومبیل های دیگر، در حیاط مدرسه که در آن کار می کرد، در خیابان های عمومی و در یک سالن سینما دیده بود. این چنین بود که او اخیرا با یک رویا تکراری که دنی در آن زنده بود، گرفتار شده بود. هر بار، چند ساعت پس از بیدار شدن، او نمی توانست با واقعیت روبرو شود. او نیمه خود را متقاعد کرد که این خواب پیش شرط باز گشت نهایی دنی به او بود، که به نوعی زنده مانده بود و به زودی روزی به آغوش او باز می گشت. این یک فانتزی گرم و شگفت انگیز بود، اما او نمی توانست مدت طولانی آن را حفظ کند. گرچه او همیشه در برابر حقیقت شدیدا، مقاومت می کرد، اما هر بار به تدریج خود را سرزنش می کرد، و بارها و بارها سخت محکوم می شد، و مجبور می شد بپذیرد که این خواب مقدمه نیست.

با این وجود، او می دانست که هنگامی که دوباره رویای خود را داشته باشد، مانند گذشته بارها و بارها امید تازه ای در آن پیدا می کند. و این خوب نبود. کرخت و مات و مبهوت نگاهی به اتومبیل شورولت انداخت و دید که پسر هنوز به او خیره شده است. او دوباره به دستان محکم بسته شده خود به فرمان خیره شد و قدرت چنگ زدن به فرمان را پیدا کرد. اندوه می تواند فرد را دیوانه کند. او این حرف را شنیده بود، و او به این اعتقاد داشت. اما او نمی خواست اجازه دهد چنین اتفاقی برای او بیفتد. او به اندازه کافی برای خودش سرسخت می ماند تا با واقعیت در ارتباط باشد. هر اندازه که واقعیت ناخوشایند باشد. او نمی توانست به خودش اجازه دهد که امیدوار باشد. او با تمام وجود دنی را دوست داشت، اما او از بین رفته بود. در تصادف اتوبوس با چهارده پسر کوچک دیگر، فقط قربانی یک فاجعه بزرگتر، پاره و خرد شده و فراتر از شناخت. مرده. سرد، فروپاشیده، در تابوت، زیر زمین و تا ابد. لب پایینش لرزید.

او می خواست گریه کند، باید گریه کند، اما این کار را نکرد. پسر داخل شورولت علاقه خود را از دست داده بود. او دوباره به جلوی فروشگاه مواد غذایی خیره شد و منتظر ماند. تینا از هوندا خارج شد. شب دلپذیر بیابان خنک و خشک بود. نفس عمیقی کشید و وارد بازار شد، جایی که هوا آنقدر سرد بود که استخوان های او را سوراخ می کرد، و جایی که نور فلورسنت خشن بیش از حد روشن و بیش از حد برای تشویق خیالات تاریک بود. او یک بطری شیر بدون چربی و یک نان سبوس دار را که برای رژیم های غذایی به صورتی نازک خرد شده بود خریداری کرد، که هر وعده فقط نیمی از کالری یک تکه معمولی از نان را شامل می شد. او دیگر رقصنده نبود. اکنون او در پشت پرده، در پایان تولید این نمایشگری کار می کرده است، اما وقتی وزن داشت بیشتر از چیزی که وزن داشت می ارزید.

وقتی که مجری بود وزن خود را از لحاظ جسمی و روانی بهتر احساس می کرد. پنج دقیقه بعد او در خانه بود. یک خانه در یک مرتع متوسط در یک محله ساکت با درختان زیتون و بیزاری لرزان از تاسف باران در نسیم ضعیف بیابانی موهاوی در جنوب خاوری کالیفرنیا. در آشپزخانه، او دو تکه از نان را برداشت و یک پوسته نازک کره بادام زمینی را روی آنها پهن کرد، یک لیوان شیر بدون چربی ریخت و روی میز نشست. نان تست با کره بادام زمینی یکی از غذاهای مورد علاقه دنی بوده است، حتی زمانی که کودکی نوپا بود و به خصوص در مورد آنچه می خورد، دلهره آور بود. هنگامی که او بسیار جوان بود، آن را “نژاد شیرینی” نامیده بود. با بسته شدن چشمان خود و جویدن نان تست، تینا هنوز هم می تواند او را ببیند، سه ساله، کره بادام زمینی همه لب و لوچه اش را لکه دار کرده بود. پوزخندی زد و گفت: نانوا، نان تست بیشتری بده لطفا. او با یک شروع جدید چشمان خود را باز کرد زیرا تصویر ذهنی او از وی بیش از حد واضح تر است، کمتر شبیه یک خاطره از یک دیدگاه است. در حال حاضر او نمی خواست به وضوح چیزی به یاد داشته باشد. اما بسیار دیر بود. قلب او در سینه گره خورد و لب پایین او دوباره لرزید. سرش را روی میز گذاشت و گریه کرد…

نظرات

  1. خیلی داستان برایم جذاب شد و‌ حتما میزارم در لیست مطالعه‌ام دکتر. ممنونم

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.