فیلم هوش مصنوعی A.I. Artificial Intelligence 2001 – داستان و نقد و بررسی

کارگردان و فیلمنامهنویس: اسپیلبرگ، بر مبنای داستان ایان واتسن از داستان برایان الدیس
بازیگران: هیلی جوئل آزمنت، فرانس اوکانر، سام روباردز، جیک تامس، جود لو، ویلیام هرت، ایپریلگریس و مت وینستن
“هوش مصنوعی هوش مصنوعی” یک فیلم علمی تخیلی به کارگردانی استیون اسپیلبرگ است که در سال 2001 منتشر شد. این فیلم بر اساس داستانی کوتاه به نام “Supertoys Last All Summer Long” نوشته برایان آلدیس ساخته شده است و به بررسی مضامین عشق، انسانیت و طبیعت می پردازد. هوشیاری از نگاه پسری مصنوعی به نام دیوید.
داستان این فیلم در آینده ای می گذرد که گرمایش زمین شهرهای ساحلی را زیر آب گرفته و تمدن بشری رو به زوال است، این فیلم با ساخت ربات های بسیار پیشرفته ای به نام Mechas آغاز می شود. این ربات ها برای خدمت به انسان ها در ظرفیت های مختلف، از کارهای خانه گرفته تا همراهی، طراحی شده اند. یکی از این Mecha دیوید (با بازی Haley Joel Osment)، یک نمونه اولیه است که توسط Cybertronics Corporation ساخته شده است. برخلاف سایر مکاها، دیوید طوری برنامه ریزی شده است که احساسات، به ویژه عشق به مادرش را تجربه کند.
دیوید با یک زوج به نام های هنری (با بازی سم روباردز) و مونیکا سوئینتون (با بازی فرانسیس اوکانر) قرار می گیرد که پسر خود مارتین (با بازی جیک توماس) به دلیل بیماری نادر در حالت کما به سر می برد. مونیکا در ابتدا مردد بود، دیوید را فعال می کند و شروع به رفتار با او به عنوان پسر خود می کند. دیوید نیز به نوبه خود عمیقاً به مونیکا وابسته می شود و آرزوی عشق و پذیرش او را دارد.
با گذشت زمان، پسر واقعی مونیکا، مارتین، به طور غیر منتظره ای بهبود می یابد. این پیشرفت موقعیت دیوید را در خانواده پیچیده می کند، زیرا توجه مونیکا به مارتین برمی گردد و دیوید را رها شده و طرد شده می کند. دیوید که مصمم است عشق و شایستگی خود را ثابت کند، سفری را برای تبدیل شدن به یک پسر “واقعی” آغاز می کند و معتقد است که این امر محبت مونیکا را دوباره به دست خواهد آورد.
دیوید با همراهی خرس عروسکی رباتیک خود، تدی (با صدای جک آنجل)، تلاشی خطرناک را برای یافتن «پری آبی» آغاز می کند، شخصیتی از داستانی که مونیکا یک بار قبل از خواب برای او خوانده بود. دیوید معتقد است که اگر بتواند پری آبی را پیدا کند، او به آرزوی او مبنی بر تبدیل شدن به یک پسر واقعی و جلب عشق مونیکا برای همیشه عمل خواهد کرد.
دیوید در طول سفر خود با چالش ها و خطرات مختلفی مواجه می شود، از جمله برخورد با سایر مکاها که با او دشمنی می کنند. او با گیگولو جو (با بازی جود لا)، یک فاحشه مرد مچا که مربی و محافظ دیوید می شود، اتحاد کوتاهی برقرار می کند. آنها با هم در دنیای خشن انسان ها و روبات ها حرکت می کنند.
با پیشرفت تلاش دیوید، او بیشتر در مورد پیچیدگی های احساسات و روابط انسانی می آموزد. او هم شاهد مهربانی و هم بی رحمی انسان هاست و لحظات شادی و ناامیدی را تجربه می کند. در طول مسیر، ارادت دیوید به مونیکا تزلزل ناپذیر باقی می ماند و او را با وجود مشکلات پیش می برد.
در نهایت، دیوید و تدی به ویرانه های نیمه غوطه ور شهر نیویورک می رسند، جایی که با مکانیک های پیشرفته ای که به نام “Flesh Fair” شناخته می شوند، روبرو می شوند که هم نوع خود را تحقیر می کنند. دیوید که دستگیر شده و به نمایشگاه گوشت آورده می شود، برای نابودی در یک نمایش عمومی که قرار است سلطه بشریت بر ماشین ها را به نمایش بگذارد، در نظر گرفته شده است. در یک چرخش دراماتیک از وقایع، دیوید موفق می شود با کمک جو فرار کند و برای لحظه ای دوباره با مونیکا متحد می شود.
با این حال، مونیکا متوجه می شود که تلاش دیوید برای عشق و پذیرش نمی تواند توسط او برآورده شود، زیرا او فقط انسانی است که ظرفیت محدودی برای درک ماهیت منحصر به فرد خود دارد. او با گریه دیوید را غیرفعال می کند و او را در جنگلی در کنار تدی رها می کند و معتقد است که این مهربان ترین اقدام است.
دیوید تنها در جنگل، ناامیدانه از پری آبی التماس می کند تا از او یک پسر واقعی بسازد. با وجود آرزوهای پرشور او، پری آبی بی حرکت و بی پاسخ می ماند و امیدهای دیوید را در هم می کوبید. دیوید در غم و اندوه خود در حالت سکون قرار می گیرد، در زمان یخ زده اما همچنان کارآمد است.
قرن ها می گذرد، و با تکامل بشریت و در نهایت نابودی، جهان پیرامون دیوید تغییر می کند. محیط بازیابی می شود و موجودات پیشرفته ای به نام «مکان های پیشرفته» شکل منجمد دیوید را کشف می کنند. آنها مجذوب طراحی او شده اند و تصمیم می گیرند او را برای مطالعه گذشته احیا کنند.
دیوید در آیندهای دور بیدار میشود، جایی که بشریت مدتهاست ناپدید شده است و تنها مکاهای پیشرفته باقی ماندهاند. Mechas پیشرفته نشان می دهد که آنها توانایی بازسازی یک شبیه سازی از مادر دیوید، مونیکا را دارند تا او یک روز را با او سپری کند. دیوید غرق در شادی، مشتاقانه این پیشنهاد را می پذیرد.
در این روز شبیه سازی شده با مونیکا، دیوید عشق و محبتی را که همیشه آرزویش را داشت تجربه می کند. آنها یک روز عالی را با هم می گذرانند، به خاطره ای از دوران با هم بودن خود می گذرانند و خاطرات جدیدی خلق می کنند. وقتی روز به پایان می رسد، مونیکا به دیوید می گوید که او را دوست دارد و همیشه دوستش دارد.
دیوید راضی و در آرامش، با اشتیاق برای نگه داشتن شادی که پیدا کرده است، درخواست می کند که او را بخوابانند. Mechas پیشرفته درخواست او را برآورده می کند و دیوید با آرامش چشمان خود را می بندد، در حالی که چشم اندازهای عشق مادرش احاطه شده است.
فیلم در حالی به پایان می رسد که مکاس پیشرفته دیوید را زیر نظر دارد و عمق احساسات او و قدرت ارتباطش با مونیکا را تشخیص می دهد. در وسعت جهان، عشق داوود پابرجاست، گواهی بر طبیعت پایدار قلب انسان، حتی در بعید ترین مکان ها.
هوش مصنوعی یا نسخه علمی / تخیلی پینوکیو برای روزگار ما، تا جایی پیش میرود که آیندهای را تصور کند عاری از انسان، زمانی که حافظ خاطره انسانیت، یک روبات انسان نماست.
اسپیلبرگ، هیچگاه تلختر و نا امیدتر از این فیلم نبوده است و فراموش نشود که این اولین باری بود که او سراغ دنیای آینده رفت.
منتقدانی که معمولا به اسپیلبرگ روی خوش نشان نمیدادند، هوش مصنوعی را ستودند. فیلم در ردهبندیها و انتخابهای سالانه منتقدان آمریکایی حضور قابل توجهی پیدا کرد و برای چندمین بار متوالی از «بلوغ» اسپیلبرگ سخن رفت تا معلوم شود که تا چه حد سیاه اندیشی مفرط هم چنان مترادف باکمال دانسته میشود .
نمیشود فرض کنیم اسپیلبرگ از همان آغاز به قدر لازم بالغ بود و ئی تی، ۱۹۸۲، هم فیلم مأیوسانهای درباره رؤیاهای کودکی است. در واقع هوش مصنوعی از لحاظ کارگردانی، عوامل فنی و از این قبیل کاری تراز اول است ولی در عین حال عمیقا پاره پاره و بیمنطق، بیش از حد باروک و آمیزه غریبی از تأثیرات کوبریک و والت دیزنی است
طراحی صحنه کوبریکوار «شهر سرخ» و آدمهای خودخواه و بیرحم و غیرانسانی مورد علاقه استاد فقید را در یک سو بگیرید و صحنهای که مادر بچه روبات خود را در جنگل رها میکند. این معادلی است برای صحنه معروف بامبی والت دیزنی، ۱۹۴۲ .
همچنین نشانههای روحانی – مذهبی پراکنده در هر سو و یک عشق اودیپی شدید و جانگداز حتی با مقیاس اسپیلبرگ در فیلم نمایان است.
اسپیلبرگ سه بار فیلم را «پایان» میدهد، یا درواقع «پایان» ای باشکوه و درخور، برپا میکند انگار که میخواهد تمام گزینههای احساسی ممکن را امتحان کند: هنگامی که «دیوید» به پایان دنیا میرسد و تصمیم به خودکشی میگیرد، آن جا که همراه «جیمینی» زیر آبهای منجمد بیتوته میکند و سرانجام جایی که «دیوید» به کمک موجودات فرازمینی فوق هوشمند، موفق میشود «خواب مادر» را ببیند و رؤیای «رؤیا» دیدن که به زعم اسپیلبرگ بزرگترین خوشبختی هاست – عملی میشود.
منبع: راهنمای فیلم نشر روزنه – با اندکی ویرایش و حذف





