روان‌شناسی فیلم شیطان پرادا می‌پوشد؛ چرا برای پیشرفت شغلی روحمان را به حراج می‌گذاریم؟

فیلم شیطان پرادا می‌پوشد (The Devil Wears Prada) فراتر از یک درام کمدی درباره دنیای مد، یک آزمایشگاه روان‌شناسی زنده است که ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance) و فرسایش تدریجی ارزش‌های انسانی را در مسیر جاه‌طلبی شغلی به تصویر می‌کشد. اندی، فارغ‌التحصیل آرمان‌گرایی که در ابتدا به دنیای مادی‌گرایانه مجله ران‌وی (Runway) پوزخند می‌زند، به تدریج به همان چیزی تبدیل می‌شود که از آن متنفر بود. این مقاله با نگاهی عمیق به لایه‌های زیرین فیلم، تحلیل می‌کند که چگونه سیستم‌های قدرت و ساختارهای سازمانی سمی، افراد را مجبور می‌کنند تا برای توجیه موفقیت، زشت‌ترین رفتارهای خود را منطقی جلوه داده و هویت اصلی‌شان را در ازای ارتقای شغلی قربانی کنند.

۰۱

شناسنامه فیلم شیطان پرادا می‌پوشد (2006)

کارگردان: دیوید فرانکل (David Frankel) – شرکت سازنده: فاکس قرن بیستم (20th Century Fox) – بازیگران اصلی: مریل استریپ (Meryl Streep) در نقش میراندا پریستلی، آن هاتاوی (Anne Hathaway) در نقش آندریا (اندی) ساکس، امیلی بلانت (Emily Blunt) در نقش امیلی چارلتون و استنلی توچی (Stanley Tucci) در نقش نایجل کیپلی. این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته لورن وایزبرگر ساخته شده است که خود تجربه کار به عنوان دستیار آنا وینتور (Anna Wintour)، سردبیر مشهور مجله ووگ (Vogue) را داشته است.

۰۲

داستان کلی و حال و هوای فیلم

داستان درباره دختر جوانی به نام اندی ساکس است که آرزوی روزنامه‌نگاری جدی را در سر دارد، اما تقدیر او را به دفتر میراندا پریستلی، سردبیر مستبد و قدرتمند با نفوذترین مجله مد جهان می‌کشاند. اندی که هیچ علاقه‌ای به لباس و برند ندارد، در ابتدا به این محیط با دیده تحقیر نگاه می‌کند، اما فشار کاری وحشتناک و شخصیت کاریزماتیک و در عین حال بی‌رحم میراندا، او را وارد مسیری می‌کند که تمام روابط شخصی و اصول اخلاقی‌اش را به چالش می‌کشد. فیلم با صراحتی بی‌پرده، تلاش یک کارمند برای بقا در اکوسیستمی را نشان می‌دهد که در آن بی‌رحمی، استاندارد حرفه‌ای محسوب می‌شود و «پیشرفت» تنها به قیمت از دست دادن خودِ واقعی ممکن است.

۰۳

ناهماهنگی شناختی؛ چرا بدی‌ها را خوب می‌بینیم؟

در روان‌شناسی، ناهماهنگی شناختی زمانی رخ می‌دهد که اعمال ما با باورهایمان در تضاد قرار می‌گیرند. اندی در ابتدا معتقد است که دنیای مد سطحی و احمقانه است، اما وقتی برای پیشرفت در این دنیا تلاش می‌کند، دچار تنش روانی می‌شود. برای حل این تنش، او نمی‌تواند کارش را رها کند، پس شروع به تغییر باورهایش می‌کند. او به تدریج به خودش تلقین می‌کند که میراندا یک نابغه است و سخت‌گیری‌های او برای حفظ استانداردهای عالی ضروری است. این دقیقاً همان مکانیسمی است که کارمندان در شرکت‌های سمی به کار می‌برند؛ آن‌ها رفتار توهین‌آمیز مدیران را به عنوان «تلاش برای کمال» یا «فشار برای رشد» توجیه می‌کنند تا بتوانند با وجدان راحت به کارشان ادامه دهند. در واقع، ما برای اینکه دیوانه نشویم، زشتی‌های محیط کارمان را به فضیلت تبدیل می‌کنیم. اندی برای اینکه ثابت کند شکست‌خورده نیست، مجبور می‌شود باور کند که حضور در پاریس مهم‌تر از حضور در جشن تولد دوست‌پسرش است.

زنگ تفریح: وقتی مریل استریپ از نقش بیرون نیامد!

جالب است بدانید مریل استریپ برای اینکه بتواند حس ترس و استرس را در آن هاتاوی به درستی ایجاد کند، از روش بازیگری متد (Method Acting) استفاده کرد. او در اولین روز فیلم‌برداری به آن گفت: «فکر می‌کنم تو برای این نقش عالی هستی و خیلی خوشحالم که با هم کار می‌کنیم… و این آخرین حرف مهربانانه‌ای است که از من می‌شنوی!» و واقعاً هم همین شد! مریل در تمام طول فیلم‌برداری با کسی گرم نمی‌گرفت و در تنهایی خودش می‌ماند تا آن هیبت ترسناک میراندا پریستلی در پشت صحنه هم حفظ شود. آن هاتاوی بعدها اعتراف کرد که واقعاً از او حساب می‌برده است!

۰۴

فرسایش تدریجی مرزهای اخلاقی در محیط کار

هیچ‌کس یک‌شبه تبدیل به یک هیولا نمی‌شود. در شیطان پرادا می‌پوشد، ما شاهد یک سقوط گام‌به‌گام هستیم. اندی در ابتدا فقط قبول می‌کند که لباس‌هایش را عوض کند (تغییر ظاهر)، سپس قبول می‌کند که کارهای غیرمنطقی مثل پیدا کردن نسخه چاپ‌نشده هری پاتر را انجام دهد (تغییر اولویت‌ها) و در نهایت، همکارش امیلی را دور می‌زند تا به پاریس برود (خیانت اخلاقی). این فیلم به خوبی نشان می‌دهد که سیستم‌های توتالیتر (Totalitarian) اداری چگونه با پاداش‌های کوچک، فرد را به سمتی می‌برند که او دیگر مرزی بین «حرفه» و «اخلاق» نمی‌بیند. وقتی اندی به میراندا می‌گوید: «من چاره‌ای نداشتم»، میراندا با خونسردی پاسخ می‌دهد: «نه، تو انتخاب کردی که پیشرفت کنی.» این دیالوگ طلایی، هسته مرکزی فیلم است؛ ما اغلب جبر محیطی را بهانه‌ای برای تصمیمات خودخواهانه خود قرار می‌دهیم تا از بار مسئولیت فرار کنیم.

۰۵

پارادوکس تخصص و از خود بیگانگی

نایجل، با بازی درخشان استنلی توچی، نماد فردی است که کاملاً در سیستم ذوب شده است. او متخصص است، عاشق کارش است و تمام زندگی‌اش را فدای مجله کرده، اما در نهایت توسط همان میراندایی که می‌پرستید، قربانی می‌شود. این جنبه از فیلم به موضوع «از خود بیگانگی» (Alienation) در نظریات جامعه‌شناسی اشاره دارد. وقتی کار به تنها منبع هویت تبدیل شود، فرد تبدیل به ابزاری می‌شود که هر زمان تاریخ مصرفش تمام شد، به راحتی کنار گذاشته می‌شود. فیلم به ما هشدار می‌دهد که تخصص و وفاداری افراطی در یک محیط سمی، تضمینی برای امنیت شغلی نیست، بلکه صرفاً شما را به یک قربانیِ باکیفیت‌تر تبدیل می‌کند. اندی با دیدن سرنوشت نایجل متوجه می‌شود که انتهای این جاده، تنهایی و بی‌کسی است، حتی اگر بر قله دنیای مد ایستاده باشی.

۰۶

فکت‌های نایاب؛ از دستمزد مریل تا لباس‌های میلیاردی

ساخت این فیلم چالش‌های عجیبی داشت. مریل استریپ در ابتدا دستمزد پیشنهادی را رد کرد چون آن را توهین‌آمیز می‌دانست، اما تهیه کنندگان که می‌دانستند بدون او فیلمی در کار نیست، بلافاصله مبلغ را دو برابر کردند (حدود ۴ میلیون دلار). از طرفی، طراح لباس فیلم، پاتریشیا فیلد، با بودجه‌ای حدود ۱۰۰ هزار دلار باید ظاهری خلق می‌کرد که واقعاً شبیه به دنیای میلیاردی مد باشد. او با استفاده از نفوذش، لباس‌هایی به ارزش بیش از یک میلیون دلار را از طراحان مختلف قرض گرفت. گفته می‌شود این فیلم گران‌ترین کمد لباس تاریخ سینما را داشته است. همچنین، بسیاری از چهره‌های واقعی دنیای مد از ترس آنا وینتور (سردبیر ووگ) جرئت نکردند در فیلم ظاهر شوند، مگر ژیزل بوندشن که با شرطی جالب پذیرفت؛ او نمی‌خواست نقش یک مدل را بازی کند، بلکه می‌خواست در نقش یک کارمند دفتر ظاهر شود!

۰۷

تاثیر فرهنگی و بازتاب در دنیای واقعی

شیطان پرادا می‌پوشد تنها یک فیلم نیست، بلکه تبدیل به یک اصطلاح در فرهنگ عامه شده است. عبارت «یک میلیون دختر حاضرند برای این شغل بکشند» (A million girls would kill for this job) به خوبی نشان‌دهنده فشار اجتماعی برای پذیرش شرایط کاری سخت در مشاغل لوکس است. پس از اکران فیلم، بحث‌های زیادی در مورد حقوق کارآموزان و رفتار مدیران در صنعت مد شکل گرفت. جالب است که آنا وینتور واقعی در شب افتتاحیه فیلم، با لباس کامل پرادا حاضر شد که نشان از هوش رسانه‌ای بالای او داشت؛ او به جای جبهه گرفتن، از این موج به نفع برند شخصی‌اش استفاده کرد. این فیلم همچنین باعث شد نگاه جامعه به دستیاران اداری تغییر کند و سختی‌های نادیده این شغل پرزرق‌وبرق بیشتر دیده شود.

زنگ تفریح: صدای میراندا؛ از فریاد تا پچ‌پچ!

همه انتظار داشتند مریل استریپ برای نقش میراندا، مدام فریاد بزند و عصبی باشد، درست مثل یک رئیس دیکتاتور کلاسیک. اما او در اولین جلسه دورخوانی فیلم‌نامه، همه را شوکه کرد. او با صدایی بسیار آرام و در حد پچ‌پچ دیالوگ‌هایش را گفت! او معتقد بود قدرت واقعی نیازی به فریاد ندارد و کسی که واقعاً قدرتمند است، کاری می‌کند که همه برای شنیدن صدایش در اتاق خم شوند. این تغییر کوچک در بازیگری، شخصیت میراندا را هزار بار ترسناک‌تر و نافذتر کرد. به همین دلیل است که در طول فیلم، هر وقت میراندا آرام‌تر حرف می‌زند، کارمندانش بیشتر به وحشت می‌افتند!

۰۸

ارتباط با روان‌پزشکی؛ بررسی شخصیت خودشیفته

از منظر روان‌پزشکی، میراندا پریستلی بسیاری از ویژگی‌های اختلال شخصیت خودشیفته (Narcissistic Personality Disorder) را نشان می‌دهد. او فاقد همدلی (Empathy) است، نیاز شدیدی به تحسین دارد و از دیگران به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهدافش استفاده می‌کند. اما فیلم با ظرافت نشان می‌دهد که این رفتارها لزوماً ذاتی نیستند، بلکه بخشی از زرهی هستند که او برای بقا در یک دنیای مردانه و بی‌رحم به تن کرده است. صحنه‌ای که او بدون آرایش و با چشمان گریان درباره طلاقش حرف می‌زند، انسانیتِ ترک‌خورده زیر آن نقاب سنگی را نشان می‌دهد. فیلم به ما می‌گوید که سیستم‌های قدرت، حتی قدرتمندترین افراد را هم به سمت رفتارهای غیرانسانی سوق می‌دهند تا جایگاه خود را حفظ کنند.

۰۹

سوءبرداشت‌ها؛ آیا اندی واقعاً قهرمان است؟

بسیاری از بینندگان در پایان فیلم فکر می‌کنند اندی با رها کردن گوشی‌اش در آب‌نمای پاریس، قهرمانانه عمل کرده است. اما تحلیل‌های مدرن‌تر نشان می‌دهند که اندی نیز در طول مسیر، اشتباهات بزرگی مرتکب شده است. او بارها به دوستان و خانواده‌اش بی‌توجهی کرد و از موضع بالا به آن‌ها نگاه کرد. در واقع، او هم بخشی از همان بازی شد. نکته اینجاست که فیلم نمی‌خواهد یک دنیای سیاه و سفید بسازد. اندی متوجه می‌شود که «موفقیت» در آن سطح، هزینه‌ای دارد که او دیگر حاضر به پرداختش نیست. او لزوماً قدیس نیست، بلکه فقط کسی است که ترمز دستی زندگی‌اش را قبل از سقوط کامل کشیده است. این فیلم به جای قهرمان‌سازی، به ما می‌گوید که مراقب باشید در مسیر اثبات خود به دیگران، چه چیزهایی را پشت سر جا می‌گذارید.

۱۰

مقایسه با یافته‌های مشابه در مدیریت مدرن

تحقیقات جدید در حوزه مدیریت منابع انسانی نشان می‌دهد که محیط‌های کاری با استرس بالا و رقابت سمی، برخلاف تصور میراندا پریستلی، در بلندمدت بهره‌وری را کاهش می‌دهند. پدیده «ترک شغل بی‌صدا» (Quiet Quitting) که امروزه بسیار بحث‌برانگیز شده، واکنشی است به همین سبک مدیریتی که در فیلم می‌بینیم. فیلم شیطان پرادا می‌پوشد به خوبی پیش‌بینی کرد که نسل‌های جدیدتر (مثل اندی) در نهایت بین «زندگی» و «برند»، زندگی را انتخاب خواهند کرد. هرچند فیلم در سال ۲۰۰۶ ساخته شده، اما مفاهیم آن در عصر شبکه‌های اجتماعی که در آن نمایشِ موفقیت از خودِ موفقیت مهم‌تر شده، حتی پررنگ‌تر هم شده است. ما هنوز هم در بسیاری از استارتاپ‌ها، میرانداهایی داریم که با پیتزای رایگان و شعارهای پرزرق‌وبرق، جان کارمندانشان را می‌گیرند.

۱۱

سناریوی توضیحی؛ وقتی شما اندی می‌شوید

تصور کنید در شرکتی کار می‌کنید که حقوق عالی می‌دهد اما از شما می‌خواهد که گزارش‌های مالی را کمی «تلطیف» کنید. در ابتدا مقاومت می‌کنید، اما وقتی پاداش می‌گیرید و همکارانتان را می‌بینید که با این کار ترفیع گرفته‌اند، کم‌کم با خودتان می‌گویید: «این فقط یک عدد است، من که دزدی نمی‌کنم، این نفع شرکت است.» این دقیقاً همان مسیری است که اندی طی کرد. او با تغییر ظاهرش (کت‌وشمار Chanel) شروع کرد و به تغییر ارزش‌هایش رسید. فیلم به ما می‌گوید که شیطان لزوماً با شاخ و دم نمی‌آید، بلکه گاهی در قالب یک جفت کفش دست‌دوز ایتالیایی و یک فرصت شغلی طلایی ظاهر می‌شود که رد کردنش غیرممکن به نظر می‌رسد. انتخاب با شماست که در آن لحظه حساس، گوشی را در آب‌نما بیندازید یا جواب تلفن «رئیس» را بدهید.

۱۲

رازهای پشت‌پرده؛ چرا مریل استریپ پلک نمی‌زد؟

یکی از تکنیک‌های بازیگری مریل استریپ در این فیلم که شاید کمتر کسی متوجه شده باشد، این بود که او در صحنه‌های مواجهه با کارمندانش، تا حد امکان پلک نمی‌زد! او می‌خواست حسی از تسلط مطلق و غیرانسانی بودن را منتقل کند. همچنین، صدای او که پیش‌تر اشاره شد، ترکیبی از صدای کلینت ایستوود و مایک نیکولز (کارگردان فقید) بود. مریل گفته بود که آرام حرف زدن ایستوود همیشه او را می‌ترسانده است. نکته عجیب دیگر این است که بعد از اکران فیلم، فروش برند پرادا به شدت افزایش یافت، علیرغم اینکه فیلم چهره‌ای نسبتاً بی‌رحم از این صنعت نشان می‌داد. این پارادوکس دنیای مد است؛ حتی نقد شدن هم به فروش بیشتر منجر می‌شود، چون «دیده شدن» در این دنیا همه چیز است.

سوالات متداول هوشمند (Smart FAQ)

۱. آیا واقعاً شخصیت میراندا پریستلی بر اساس آنا وینتور ساخته شده است؟
بله، لورن وایزبرگر نویسنده کتاب مدتی دستیار شخصی آنا وینتور در مجله ووگ بود و بسیاری از وقایع را از یادداشت‌های روزانه‌اش برداشته است. با این حال، نویسنده و تیم تولید فیلم همواره سعی کردند برای جلوگیری از مشکلات حقوقی، شباهت‌های مستقیم را در مصاحبه‌ها انکار کنند. مریل استریپ هم بارها تاکید کرد که برای خلق این نقش از چندین شخصیت مرد قدرتمند الهام گرفته است. اما جزئیاتی مثل ظاهر سرد و استانداردهای غیرممکن کاری، مستقیماً به سبک مدیریتی وینتور اشاره دارند.
۲. چرا ناهماهنگی شناختی در این فیلم تا این حد برای مخاطب ملموس است؟
مخاطب به همراه اندی وارد این دنیا می‌شود و به همان سرعتی که او در زرق‌وبرق مد غرق می‌شود، تماشاگر هم جذب زیبایی‌ها می‌شود. ما در طول فیلم خودمان را جای اندی می‌گذاریم و وقتی او برای توجیه کارهایش دلیل می‌آورد، ما هم ته دلمان به او حق می‌دهیم. این درگیری ذهنی باعث می‌شود که ما هم مثل شخصیت اصلی، بین قضاوت اخلاقی و لذت از موفقیت دچار تردید شویم. فیلم به جای شعار دادن، ما را در موقعیت تجربه مستقیم این فشار روانی قرار می‌دهد.
۳. پیام اصلی فیلم درباره تعادل بین کار و زندگی شخصی چیست؟
فیلم نشان می‌دهد که در سطوح بالای قدرت، چیزی به نام تعادل (Balance) عملاً وجود ندارد و همه چیز حول محور فداکاری می‌چرخد. میراندا در صحنه‌ای می‌گوید که وقتی زندگی شخصی‌اش از هم می‌پاشد، یعنی زمان ترفیع گرفتنش فرا رسیده است. این نگاه تلخ نشان می‌دهد که سیستم‌های سنتی موفقیت، بهای گزافی را از روابط انسانی افراد طلب می‌کنند. پیام نهایی این است که هر کسی باید مرز خودش را برای این فداکاری مشخص کند، قبل از اینکه سیستم جای او تصمیم بگیرد.
۴. آیا پایان فیلم به معنای شکست اندی در دنیای حرفه‌ای است؟
به هیچ وجه، پایان فیلم در واقع پیروزی اندی بر «هویت جعلی‌اش» است که توسط میراندا ساخته شده بود. او با استفاده از تجربه‌ای که کسب کرده و توصیه‌نامه‌ای که از خودِ میراندا می‌گیرد، شغلی را پیدا می‌کند که با ارزش‌هایش همخوانی دارد. او نشان می‌دهد که می‌توان از یک محیط سمی درس گرفت بدون اینکه تا ابد در آن باقی ماند. اندی در پایان فیلم، فردی توانمندتر است که حالا می‌داند قدرت چیست اما انتخاب می‌کند از آن به شکلی دیگر استفاده کند.
۵. نقش شخصیت امیلی در درک روان‌شناسی فیلم چیست؟
امیلی نماد فردی است که کاملاً تحت سلطه «سندروم استکهلم» سازمانی قرار گرفته و به آزاردهنده خود وفادار مانده است. او تمام هویت و اعتمادبه‌نفس خود را از تایید میراندا می‌گیرد و حتی وقتی بیمار است، نگران از دست دادن جایگاهش است. تقابل او با اندی نشان می‌دهد که چگونه یک محیط سمی می‌تواند افراد را به جای همکاری، به رقابتی وحشیانه و تخریب‌گر سوق دهد. امیلی در واقع آینه‌ای است که به اندی (و مخاطب) نشان می‌دهد اگر بماند، به چه موجود رنجوری تبدیل خواهد شد.
۶. چرا صحنه «ژاکت آبی لاجوردی» (Cerulean) در مدیریت و بازاریابی تدریس می‌شود؟
این صحنه به زیبایی زنجیره تامین و قدرت پنهان صنایع را نشان می‌دهد که بر زندگی روزمره مردم تاثیر می‌گذارند. میراندا به اندی ثابت می‌کند که حتی انتخاب‌های به ظاهر «مستقل» او، تحت تاثیر تصمیمات اتاق‌های فکر مد در سال‌های قبل بوده است. این درس بزرگی در مورد ساختارهای قدرت است؛ اینکه هیچ‌کس خارج از سیستم نیست، حتی اگر فکر کند به آن بی‌اعتناست. این سکانس به ما می‌آموزد که برای نقد کردن هر چیزی، ابتدا باید سازوکار و عمق آن را به درستی درک کرد.
۷. آیا فیلم شیطان پرادا می‌پوشد یک اثر فمینیستی محسوب می‌شود؟
دیدگاه‌ها در این باره متفاوت است اما بسیاری معتقدند فیلم چالش‌های زنان در جایگاه قدرت را به خوبی نشان می‌دهد. میراندا اشاره می‌کند که اگر او یک مرد بود، به جای «سخت‌گیر و شیطان»، به عنوان یک مدیر «قاطع و باهوش» ستایش می‌شد. فیلم از یک سو قدرت و نفوذ زنان را جشن می‌گیرد و از سوی دیگر، بهای سنگینی که جامعه از زنان موفق مطالبه می‌کند را نقد می‌کند. در نهایت، فیلم بر حق انتخاب زن برای تعریف موفقیت بر اساس معیارهای شخصی خودش تاکید دارد.

جمع‌بندی نهایی

شیطان پرادا می‌پوشد، آینه‌ای تمام‌نما از جدال ابدی میان «بودن» و «داشتن» است. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که محیط‌های کاری سمی، نه با شکنجه، بلکه با وسوسه کردن ما به نسخه‌ای بهتر از خودمان، روحمان را می‌خرند. ناهماهنگی شناختی ابزاری است که ما را در این مسیر نگه می‌دارد، اما بیداری زمانی رخ می‌دهد که بفهمیم موفقیت به قیمت از دست دادن انسانیت، در واقع بزرگ‌ترین شکست ممکن است. اندی ساکس به ما آموخت که می‌توان در دل تاریکی درخشید، اما نباید اجازه داد که آن درخشش، چشم ما را بر حقیقتِ خودمان ببندد. در دنیای امروز، همه ما به نوعی یک گوشی تلفن در دست داریم که میراندای درونمان مدام به آن زنگ می‌زند؛ هنر واقعی، دانستن زمانی است که باید آن را خاموش کرد و به دنبال صدای واقعی قلب خود رفت.

شما هم یک میراندا در زندگی‌تان دارید؟

همه ما احتمالاً در دوره‌ای از زندگی شغلی‌مان مجبور شده‌ایم بین «ارزش‌هایمان» و «میز ریاست»، یکی را انتخاب کنیم. آیا شما هم تا به حال برای پیشرفت، کارهایی انجام داده‌اید که بعداً از انجام‌شان تعجب کنید؟ یا شاید رئیسی داشته‌اید که شما را به یاد میراندا پریستلی انداخته باشد؟ تجربیات و نظرات ارزشمندتان را در بخش دیدگاه‌ها با ما و بقیه دوستان‌تان به اشتراک بگذارید تا با هم درباره این دنیای پیچیده گپ بزنیم!

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]