کتاب تاوان |خلاصه و معرفی | میناتو کانائه

«تاوان» سومین اثر بلند میناتو کانائه (-۱۹۷۳)، نویسنده ممتاز و مردمی ژاپن امروز و خالق اثر «اعترافات» است که جوایز ادبی بسیاری را کسب کردهاست. تاوان نیز همچون کارهای دیگر میناتو کانائه تبدیل به اثری سینمایی شده و با مخاطبین بیشماری در جهان ارتباط برقرار کردهاست. ویژگی آثار میناتو کانائه شخصیتپردازی بینظیر و روانشناسی عمیق شخصیتهای داستان و همینطور ترسیم هنرمندانه جامعه امروز و مشکلات و تناقضات آن است. بیمسئولیتی آدمهایی که به دیگران اهمیت نمیدهند، چقدر زندگی در این دنیا را سخت کرده است. نمیشود به گذشته بازگشت و اشتباهات را اصلاح کرد . پس باید تاوان داد… تاوان داستان پدر و مادرهایی است که محبت به فرزندانشان را جدی نمیگیرند …
داستان مادر امیلی است که کینه و خشم دختر به قتل رسیدهاش را بر سر چهار همبازی او خالی میکند. داستان چهار دختر که پس از گذشت پانزده سال همچنان سایه سنگین قاتل و نیز مادر دوستشان را حس میکنند و در بند ترسها، گذشتهای تاریک و تاوانی که باید بدهند، گرفتار ماندهاند… بخشی از کتاب: من چهار سال در خوابگاه دانشجویی زندگی کردم. وقتی به پدر و مادرم گفتم که میخواهم در دانشگاه توکیو ادامهی تحصیل بدهم، هر دو بهاتفاق مخالفت کردند ـ اگر فریب آدم بدجنسی را بخورم و مجبورم کنند که تنفروشی کنم، چه؟ اگر معتاد شوم، چه؟ اگر به قتل برسم، چه؟
خانم آساکو، شما که در پایتخت بزرگ شدهاید، شاید با خواندن این حرفها خندهتان بگیرد و بگویید واقعاً آنها چه چیزی شنیدهاند که چنین فکرهایی میکنند. من هم با این صحبتها مخالفت کردم و حتی با کنایه نام برنامهی تلویزیونی مورد علاقهی آنها را به میان آوردم و گفتم: «این صحبتها به خاطر زیادی دیدنِ (بیستوچهار ساعت در پایتخت) است»، ولی در حقیقت، بارها چنین تصورات وحشتناکی به ذهن خودم هم راه یافته بودند، اما با وجود آنها، مصرانه تصمیم داشتم به توکیو بروم. «مگر توکیو چه دارد؟ غیر از این است که رشتهای که میخواهی بخوانی در چند دانشگاه این استان هم تدریس میشود؟
کتاب تاوان
نویسنده: میناتو کانائه
مترجم: مصطفی رضوی
کتاب کوله پشتی
«نباید فکر کنیم که همهی آدمها با هم برابر هستند. به این خاطر که از لحظهی تولد ویژگیهایی که به هر آدمی داده شده است با بقیه تفاوت دارد. آدم فقیر نباید ادای آدمهای پولدار را دربیاورد، آدم احمق نباید ادای دانشمندها را در بیاورد، آدم فقیر باید در فرودستی به دنبال خوشبختی باشد و آدم احمق باید برای انجام کاری که از پس آدم احمق برمیآید تمام تلاشش را به کار بگیرد. اگر کسی چیزی بالاتر از جایگاه خودش بخواهد، فقط خودش را بدبخت میکند. به این خاطر که حضرت مَلِک شمس دارد از آن بالا همهچیز را بهدقت میبیند و تنبیه میکند.»
حضاری که فیلم تایتانیک را دیدهاند، هنگام تماشای فیلم، خودشان را در آن کشتی لوکس و گرانقیمت که غرق میشود تصور نکردهاند؟ به اینکه چطور در آن لحظه فقط خودشان را نجات بدهند فکر نکردهاند؟ اینکه با خونسردی یک تکه تخته را پیدا کرده، خودشان را صحیح و سالم به آن رسانده و تا زمان رسیدن امداد بر روی آن صبر کنند را در ذهن خود تصور نکردهاند؟ یامثلاً برایتان پیش نیامده که هنگام دیدن خبر زلزله و یا آتشسوزی در اخبار، خودتان را درحالیکه از ساختمان در حال ریزش دور کرده و به جایی امن پناه میبرید تصور نکردهاید؟ یامثلاًهنگام تماشای برنامهی حوادث خطرناک، این صحنه را کهبه صورت میلیمتری از ضربهی چاقو نجات پیدا میکنید در ذهن خود مجسم نکردهاید؟ هنگامی که شنیدید یک ضارب به درون مدرسه نفوذ کرده است، این را در ذهن خودتان تصور نکردید که چطور بر خودتان مسلط شده و حملهی ضارب را دفع میکنید؟
هر کسی باید جایگاه خودش را بداند و متناسب با آن جایگاه زندگی کند. این حرف را از روزی که چشم باز کردم از بابابزرگم میشنیدم. «نباید فکر کنیم که همهی آدمها با هم برابر هستند. به این خاطر که از لحظهی تولد ویژگیهایی که به هر آدمی داده شده است با بقیه تفاوت دارد. آدم فقیر نباید ادای آدمهای پولدار را دربیاورد، آدم احمق نباید ادای دانشمندها را در بیاورد، آدم فقیر باید در فرودستی به دنبال خوشبختی باشد و آدم احمق باید برای انجام کاری که از پس آدم احمق برمیآید تمام تلاشش را به کار بگیرد. اگر کسی چیزی بالاتر از جایگاه خودش بخواهد، فقط خودش را بدبخت میکند. به این خاطر که حضرت مَلِک شمس دارد از آن بالا همهچیز را بهدقت میبیند و تنبیه میکند.»
«آیا عهدی که من و تو بستیم ابدی نبود؟ چرا بهیکباره قلب تو چرخید، چرا با من صحبت نمیکنی؟ با اینکه میدانم به من خیانت کردی، اما شبی نیست که به تو فکر نکنم.»
اما آن زمان در آن شهرستان تنها هشداری که به ما میدادند این بود که اگر کسی را که نمیشناسید به شما آدامس و یا آبنبات داد، و یا گفت که پدر و مادرتان مریض هستند و با من بیایید، بههیچوجه سوار ماشین آن آدم نشوید.
«امیلی، ما را ببخش.» برای اولین بار این را در دلم گفتم. همزمان با این فکر، احساس کردم که نمیتوانم بزرگسالان و آدمهای منحرفی را که بچههایی را که از خودشان به مراتب ضعیفتر هستند هدف قرار میدهند، ببخشم. نباید بچههای دیگر هم مثل ما آیندهشان بهخاطربزرگترهای احمق به هم بریزد.
شاید اهالی توکیو اطراف را نمیبینند، شاید به دیگران اهمیتی نمیدهند، شاید تا زمانی که مزاحمتی برایشان به وجود نیاید برایشان فرقی ندارد کسی که کنار آنها نشسته چه کار میکند، شاید برایشان مهم نیست عنوان کتابی که مسافر روبهروییشان میخواند، چیست. آنها هر چقدر هم که مارک کیف کسی که جلوی آنها ایستاده گرانبها باشد، به آن خیره نمیشوند.
من شیوهی کمک خواستن را بلد نبودم. مشکلی ندارم که در مورد کاری که خودم قادر به انجام آن نیستم درخواست کمک کنم، ولی کاری که خودم قادر به انجامش نباشم، نه.





