چرا اسکارلت تا این حد عاشق اشلی بود در حالی که رت او را واقعاً دوست داشت؟

داستان بر باد رفته (Gone with the Wind) فقط یک درام تاریخی درباره جنگ داخلی آمریکا نیست؛ بلکه یکی از پیچیده‌ترین پرونده‌های روان‌شناختی در تاریخ ادبیات و سینماست. سوالی که دهه‌هاست ذهن تماشاگران را درگیر کرده، این است که چطور اسکارلت با آن همه هوش و غریزه بقا، سال‌ها دنبال سرابی به نام اشلی ویلکز دوید در حالی که رت باتلر، نیمه گمشده و هم‌تراز او، در کنارش بود؟ در این مقاله قراره با نگاهی عمیق به لایه‌های پنهان شخصیت اسکارلت، ریشه‌های این وسواس فکری (Obsession) را کالبدشکافی کنیم. ما از دیدگاه‌های مختلف روان‌شناسی، جامعه‌شناسی دوران جنوب قدیم و حتی جزییات فنی فیلم‌برداری به این موضوع نگاه می‌کنیم تا بفهمیم چرا اسکارلت اوهارا برای فهمیدن حقیقت، باید تمام پل‌های پشت سرش را خراب می‌کرد. با ما همراه باشید تا بفهمید چرا گاهی ما هم مثل اسکارلت، عاشق چیزی می‌شویم که وجود خارجی ندارد.

۰۱

شناسنامه فیلم بر باد رفته (1939)

کارگردان: ویکتور فلمینگ (Victor Fleming) – شرکت سازنده: سلزنیک اینترنشنال پیکچرز (Selznick International Pictures) – بازیگران اصلی: ویوین لی در نقش اسکارلت اوهارا، کلارک گیبل در نقش رت باتلر، لزلی هاوارد در نقش اشلی ویلکز، اولیویا دی هاویلند در نقش ملانی همیلتون.

۰۲

داستان کلی و حال و هوای حماسی فیلم

فیلم بر باد رفته روایتی است از سقوط اشرافیت جنوب آمریکا در کشاکش جنگ داخلی. اسکارلت اوهارا، دختری لوس و خودخواه در مزرعه تارا، عاشق اشلی ویلکز است؛ اما اشلی با دخترعموی نجیبش ملانی ازدواج می‌کند. جنگ شروع می‌شود و دنیای اسکارلت فرو می‌ریزد. او در میان قحطی، آتش‌سوزی آتلانتا و مرگ عزیزانش، برای حفظ تارا می‌جنگد. رت باتلر، مردی ماجراجو و بدنام، در تمام این مسیر با عشق و تمسخر در کنار اوست. حال و هوای فیلم ترکیبی از شکوه تماشایی (Grandeur) تکنیکالر و تلخی بی‌پایان از دست دادن است. اسکارلت در تمام طول داستان بین کشش به گذشته (اشلی) و واقعیت عریان حال (رت) معلق است و این سردرگمی، موتور محرک تمام فجایع زندگی اوست.

۰۳

عشق به مثابه یک «میوه ممنوعه»

اولین و شاید مهم‌ترین دلیل وسواس اسکارلت، غریزه شکارچی‌گری او بود. اسکارلت در دنیایی بزرگ شده بود که هر مردی با یک نگاه او از پا در می‌آمد. اشلی ویلکز تنها مردی بود که به او «نه» گفت. در روان‌شناسی این پدیده را به عنوان اثر میوه ممنوعه (Forbidden Fruit Effect) می‌شناسند. برای اسکارلت، اشلی یک شخص نبود، بلکه یک «قلعه فتح‌نشده» بود. او به اشلی علاقه نداشت، بلکه به «پیروزی بر اشلی» نیاز داشت تا اعتماد به نفسِ آسیب‌دیده‌اش را ترمیم کند. رت باتلر همیشه در دسترس بود، همیشه او را می‌خواست و همیشه او را تحسین می‌کرد؛ همین در دسترس بودن باعث می‌شد رت در ذهن اسکارلت بی‌ارزش جلوه کند. اسکارلت فکر می‌کرد چیزی که به راحتی به دست می‌آید، ارزش جنگیدن ندارد و چیزی که او را پس می‌زند، حتماً گنجینه‌ای گرانبهاست.

زنگ تفریح: وقتی اسکارلت واقعی پیدا شد!

شاید جالب باشد بدانید که برای پیدا کردن بازیگر نقش اسکارلت، یکی از بزرگترین جست‌وجوهای تاریخ سینما راه افتاد. بیش از ۱۴۰۰ زن تست دادند! دیوید او. سلزنیک حتی فیلم‌برداری صحنه آتش‌سوزی آتلانتا را بدون بازیگر زن شروع کرد و از بدلکار استفاده کرد. در همان شب، برادرش ویوین لی را روی ست آورد و گفت: «دیوید، اسکارلتت رو پیدا کردم!» ویوین لی که خودش هم در زندگی واقعی زنی بسیار با اراده و کمی لجباز بود، دقیقاً همان برقی را در چشم داشت که برای نقش اسکارلت لازم بود. او برای بازی در این نقش روزی ۲۰ سیگار می‌کشید تا استرسش را کنترل کند!

۰۴

اشلی به مثابه نمادِ دنیای گمشده

اشلی ویلکز برای اسکارلت فقط یک معشوق نبود، بلکه او تجسم دوران طلایی جنوب پیش از جنگ (Antebellum South) بود. دورانی که در آن تارا آباد بود، مهمانی‌های بزرگ برپا می‌شد و هیچ غمی وجود نداشت. وقتی جنگ همه چیز را ویران کرد، اسکارلت با چنگ و دندان به اشلی چسبید، چون فکر می‌کرد اگر اشلی را داشته باشد، یعنی هنوز آن دنیای زیبا نمرده است. اشلی اهل کتاب، موسیقی و فلسفه بود؛ چیزهایی که در دنیای خشن و جدیدِ پس از جنگ دیگر جایی نداشتند. اسکارلت که خودش مجبور شده بود به زنی خشن، تاجری بی‌رحم و کشاورزی سخت‌کوش تبدیل شود، به اشلی پناه می‌برد تا کمی از آن لطافتِ اشرافی را حس کند. در واقع او عاشقِ «خاطره‌ای» بود که در کالبد اشلی زنده مانده بود، نه خودِ آن مرد ضعیف و بی‌اراده.

۰۵

خطای دید در تحلیل شخصیت (رت شبیه خودِ او بود)

یکی از دلایل روان‌شناختی که اسکارلت رت را پس می‌زد، این بود که رت باتلر مثل یک آینه عمل می‌کرد. رت به اندازه اسکارلت خودخواه، واقع‌بین و فرصت‌طلب بود. ما معمولاً در دیگران از چیزی متنفر می‌شویم که در خودمان داریم و از آن می‌ترسیم. اسکارلت می‌خواست خودش را زنی نجیب و شکنجه‌دیده نشان دهد، اما رت مدام به او یادآوری می‌کرد که: «ما هر دو از یک قماشیم، اسکارلت؛ هر دو کلاهبردار و فرصت‌طلب!» این صراحتِ رت برای اسکارلت ترسناک بود. در مقابل، اشلی با آن نگاه‌های رویایی و حرف‌های شاعرانه، به اسکارلت اجازه می‌داد که در توهماتش باقی بماند. رت او را به چالش می‌کشید تا خودش باشد، اما اشلی اجازه می‌داد اسکارلت نقاب بزند. فرار اسکارلت از رت، در واقع فرار از پذیرش هویت واقعی خودش بود.

۰۶

سندروم شوالیه و قربانی (روان‌پزشکی عشق)

از منظر روان‌پزشکی، اسکارلت دچار نوعی سندروم نجات‌دهنده (Savior Complex) در قبال اشلی بود. بعد از مرگ ملانی، اسکارلت فکر می‌کرد اشلی بدون او می‌میرد. او حس می‌کرد وظیفه دارد از این مردِ ناتوان مراقبت کند. این حسِ «مورد نیاز بودن» به اسکارلت قدرت می‌داد. رت باتلر هیچ‌وقت به اسکارلت «نیاز» نداشت؛ رت یک مرد مستقل و قدرتمند بود که فقط اسکارلت را «می‌خواست». اسکارلت تفاوت بین «نیاز» و «خواستن» را نمی‌فهمید. او فکر می‌کرد عشقی که در آن ضعف و نیاز نباشد، عشق واقعی نیست. او اشلی را دوست داشت چون می‌توانست بر او مسلط شود و برایش مادری کند، اما رت کسی نبود که زیر سلطه اسکارلت برود و همین موضوع باعث می‌شد اسکارلت در کنار رت احساس ناامنی قدرت داشته باشد.

۰۷

تضاد طبقاتی و حسادت به ملانی

بخش بزرگی از عشق اسکارلت به اشلی، ریشه در حسادت او به ملانی همیلتون داشت. ملانی نماد تمام فضایل اخلاقی بود که اسکارلت فاقد آن‌ها بود: آرامش، فداکاری و اصالت. اسکارلت می‌خواست با به دست آوردن اشلی، ثابت کند که از ملانی برتر است. در واقع اشلی جایزه‌ای بود که اسکارلت می‌خواست از چنگ رقیبش درآورد. او ملانی را زنی احمق و ساده‌لوح می‌دید، اما در لایه‌های پنهان ذهنش، از اینکه ملانی قلبِ مردی مثل اشلی را دارد، زجر می‌کشید. رت باتلر بارها به او گفت که ملانی تنها کسی است که واقعاً اسکارلت را دوست دارد، اما اسکارلت چشمانش را بست چون پذیرش این موضوع به معنی پذیرش شکست در رقابت زنانه‌اش بود. اشلی در این میان فقط یک وسیله برای اثبات برتری بود.

زنگ تفریح: لزلی هاوارد و لباس‌های تنگ!

لزلی هاوارد، بازیگر نقش اشلی، در واقعیت اصلاً از این نقش خوشش نمی‌آمد! او معتقد بود اشلی یک آدم بی‌خاصیت و «شیربرنج» است. هاوارد که در آن زمان ۴۵ ساله بود، مجبور بود برای بازی در نقش اشلی جوان، لباس‌های بسیار تنگی بپوشد تا لاغرتر به نظر برسد و مدام از این وضع شکایت می‌کرد. او حتی کتاب را هم نخوانده بود و می‌گفت: «نمی‌فهمم چرا این دختر (اسکارلت) ول‌کنِ من نیست!» جالب اینجاست که همین بی‌حسی و بی‌میلی واقعی لزلی هاوارد به نقش، باعث شد سردیِ اشلی نسبت به اسکارلت در فیلم خیلی طبیعی از آب دربیاید!

۰۸

اثر زایگارنیک در عشق اسکارلت

در روان‌شناسی پدیده‌ای به نام اثر زایگارنیک (Zeigarnik Effect) وجود دارد که می‌گوید ذهن ما کارهای ناتمام را بیشتر از کارهای تمام شده به خاطر می‌سپارد. رابطه اسکارلت و اشلی هیچ‌وقت به سرانجام نرسید؛ نه ازدواجی، نه وصالی و نه حتی یک دعوای نهایی. این «ناتمام ماندن» باعث شد اشلی در ذهن اسکارلت مثل یک پرونده باز باقی بماند. رت باتلر تمام شده بود؛ او همسر اسکارلت شده بود، با هم زندگی کرده بودند و تمام ابعاد رابطه‌شان کشف شده بود. اما اشلی همیشه در هاله‌ای از ابهام و «ای کاش» باقی ماند. اسکارلت تصور می‌کرد اگر با اشلی ازدواج می‌کرد، خوشبخت‌ترین زن جهان می‌شد، چون هیچ‌وقت فرصت پیدا نکرد ببیند زندگی روزمره با مردی به سردی و بی‌عملیِ اشلی چقدر می‌تواند فاجعه‌بار باشد.

۰۹

تفاوت در درک «امنیت» بین رت و اشلی

برای اسکارلت که فقر و گرسنگی جنگ را با تمام وجود حس کرده بود، امنیت حرف اول را می‌زد. او به اشتباه فکر می‌کرد اشلی به او امنیت می‌دهد، چون اشلی متعلق به طبقه نجیب‌زادگان بود. اما در واقعیت، این رت باتلر بود که با پول، ذکاوت و نفوذش، اسکارلت را از اعدام، فقر و تنهایی نجات داد. اشلی حتی نمی‌توانست مالیات مزرعه‌اش را بدهد و اسکارلت مجبور بود برای او کار پیدا کند. اما ذهن اسکارلت به شکلی سنتی برنامه‌ریزی شده بود؛ او امنیت را در «نام خانوادگی» و «ریشه» می‌دید که اشلی داشت، نه در «توانمندی فردی» که رت داشت. او تا آخرین لحظه متوجه نشد که امنیت واقعی را کسی به او داد که از او متنفذ بود، نه کسی که فقط بلد بود درباره یونان باستان حرف بزند.

۱۰

نقش رت باتلر در تداوم این وسواس

شاید عجیب باشد اما خودِ رت باتلر هم در این عشقِ اشتباه نقش داشت. رت با بازی‌های روانی‌اش، با مسخره کردن اسکارلت و با نشان ندادن عشق خالصش در اوایل رابطه، باعث شد اسکارلت حالت تدافعی بگیرد. رت می‌ترسید اگر کاملاً خودش را تسلیم اسکارلت کند، اسکارلت مثل بقیه مردها او را هم زیر پا بگذارد. این «موش و گربه بازی» باعث شد اسکارلت هیچ‌وقت رت را به عنوان یک پناهگاه امن نبیند، بلکه او را به عنوان یک حریف ببیند. اگر رت از همان ابتدا کمی صبورتر و شفاف‌تر بود، شاید اسکارلت زودتر از خواب بیدار می‌شد. رت با هوش زیادش، اسکارلت را می‌خواند اما نمی‌توانست قلب او را لمس کند، چون خودش هم از آسیب دیدن می‌ترسید.

۱۱

تاثیرات فرهنگی جنوب و تربیتِ مادرانه

اسکارلت همیشه می‌خواست شبیه مادرش، الن اوهارا، یک «بانوی کامل» (Lady) باشد. الن مظهر وقار و نجابت بود. در ذهن اسکارلت، یک بانوی واقعی باید عاشق مردی مثل اشلی می‌شد که بافرهنگ و مبادی آداب است. رت باتلر با آن رفتارها و حرف‌های تندش، ضدِ تمام ارزش‌هایی بود که مادرِ اسکارلت به آن‌ها اعتقاد داشت. اسکارلت با اصرار بر عشق به اشلی، در واقع داشت سعی می‌کرد به استانداردهای مادرش وفادار بماند. او فکر می‌کرد اگر رت را انتخاب کند، یعنی به ریشه‌های خانوادگی و تربیت مادرش خیانت کرده است. عشق به اشلی، نوعی تلاش ناخودآگاه برای راضی نگه داشتن روحی بود که دیگر وجود نداشت؛ تلاشی برای فرار از «بی‌بندوباری» که جنوب به رت باتلر نسبت می‌داد.

۱۲

لحظه بیداری؛ وقتی پرده‌ها کنار رفت

در نهایت، اسکارلت زمانی به حقیقت پی برد که دیگر خیلی دیر شده بود. مرگ ملانی باعث شد اسکارلت اشلی را در عریان‌ترین حالت ممکن ببیند: مردی که بدون زنش حتی نمی‌تواند بند کفش‌هایش را ببندد. در آن لحظه، اسکارلت فهمید که او عاشقِ یک «کت و شلوار قشنگ» و یک «ایده‌آل خیالی» بوده است، نه یک انسان واقعی. او متوجه شد که در تمام این سال‌ها، رت باتلر تنها کسی بوده که او را همان‌طور که هست (با تمام زشتی‌ها و زیبایی‌هایش) دوست داشته است. تراژدی بر باد رفته در این است که اسکارلت برای رسیدن به این بینش (Insight)، باید همه چیز را از دست می‌داد. او فهمید که اشلی فقط یک «بهانه» برای فرار از واقعیت بوده و رت، خودِ واقعیت بوده که او از آن می‌ترسیده است.

سوالات متداول هوشمند درباره وسواس اسکارلت به اشلی

۱. آیا اشلی ویلکز هم واقعاً عاشق اسکارلت بود یا فقط با او بازی می‌کرد؟
اشلی در واقع عاشقِ «کشش جسمانی» و «شور زندگی» اسکارلت بود، اما هیچ‌وقت او را به عنوان یک همسر یا شریک زندگی نمی‌خواست. او بارها اعتراف کرد که اسکارلت برای او مثل یک روح سرکش است که نمی‌تواند با آن زندگی کند. اشلی ملانی را به خاطر آرامش و هم‌فکر بودن انتخاب کرد و اسکارلت را فقط به عنوان یک خاطره شیرین و ممنوعه نگه داشت. او با ضعف شخصیتی‌اش، اجازه داد اسکارلت امیدوار بماند چون خودش هم از توجه اسکارلت لذت می‌برد.
۲. نقش ملانی در تداوم عشق اسکارلت به اشلی چه بود؟
ملانی با مهربانی و اعتماد بیش از حدش، ناخودآگاه مانعی بزرگ برای بیداری اسکارلت ایجاد کرده بود. اسکارلت به خاطر ملانی نمی‌توانست با اشلی صریح باشد و همین مخفی‌کاری، هیجان رابطه خیالی را برایش بیشتر می‌کرد. از طرفی، ملانی تنها کسی بود که از اسکارلت در برابر جامعه دفاع می‌کرد و اسکارلت حس می‌کرد با خیانت به ملانی، تنها حامی واقعی‌اش را از دست می‌دهد. در واقع نیکیِ مطلق ملانی، عذاب وجدان و کشش اسکارلت را به طور همزمان تغذیه می‌کرد.
۳. چرا رت باتلر زودتر اسکارلت را رها نکرد و سال‌ها منتظر ماند؟
رت باتلر هم مثل اسکارلت دچار نوعی لجاجت در عشق بود و فکر می‌کرد بالاخره می‌تواند قلب اسکارلت را تسخیر کند. او در اسکارلت پتانسیلی را می‌دید که هیچ‌کس دیگر نمی‌دید و امیدوار بود با صبر و ثروت، جای اشلی را در ذهن او بگیرد. رت به نوعی معتاد به چالشِ رام کردن اسکارلت شده بود و هر بار که شکست می‌خورد، بیشتر تلاش می‌کرد. او تنها زمانی رفت که فهمید حتی با اعتراف اسکارلت به عشق، حرمت و اعتماد بین آن‌ها برای همیشه نابود شده است.
۴. آیا اسکارلت اگر با اشلی ازدواج می‌کرد، خوشبخت می‌شد؟
قطعا خیر؛ ازدواج این دو یک فاجعه تمام‌عیار می‌شد چون آن‌ها هیچ نقطه اشتراک شخصیتی نداشتند. اشلی مردی بود که در رویاها زندگی می‌کرد و اسکارلت زنی بود که برای نان شب می‌جنگید و این تضاد به زودی به نفرت تبدیل می‌شد. اسکارلت خیلی زود از انفعال اشلی خسته می‌شد و اشلی از بی‌رحمی و مادی‌گرایی اسکارلت به شدت رنج می‌برد. ملانی تنها کسی بود که می‌توانست اشلی را تحمل کند چون خودش هم از همان جنس دنیای رویایی بود.
۵. تفاوت سنی بازیگران چقدر بر باورپذیری این مثلث عشقی تاثیر گذاشت؟
در زمان فیلم‌برداری، ویوین لی ۲۵ ساله و لزلی هاوارد ۴۵ ساله بود که این اختلاف سنی زیاد، حسِ «عشق دخترانه و خام» اسکارلت را تقویت می‌کرد. کلارک گیبل هم ۳۸ ساله بود و پختگی‌اش در برابر خامی اسکارلت کاملاً مشهود بود. این تفاوت سنی باعث شد بیننده حس کند اسکارلت در یک فضای کودکانه گیر کرده و رت مردی است که منتظر بزرگ شدن اوست. لزلی هاوارد با چهره‌ای که پیرتر از نقش بود، ناخودآگاه نشان می‌داد که اشلی متعلق به گذشته‌ای است که دیگر تمام شده.
۶. چرا اسکارلت در پایان فیلم به تارا برگشت؟
تارا برای اسکارلت تنها منبع قدرت و هویت واقعی بود که هیچ مردی نمی‌توانست آن را از او بگیرد. او وقتی فهمید هر دو مردِ زندگی‌اش را (به دو شکل متفاوت) از دست داده، به ریشه‌هایش پناه برد تا دوباره خودش را پیدا کند. بازگشت به تارا نشان‌دهنده بلوغ اسکارلت است؛ او فهمید که دیگر نباید خوشبختی‌اش را در گروی یک مرد ببیند. خاک تارا تنها چیزی بود که به تلاش‌های او پاسخ مثبت می‌داد و به او حس مالکیت و امنیت می‌بخشید.
۷. آیا پایان فیلم بر باد رفته یک پایان خوش محسوب می‌شود یا تلخ؟
این پایان‌بندی یک درام واقع‌گرایانه است که تلخی و امید را با هم ترکیب کرده است. تلخ است چون عشق واقعی (رت) از دست رفته، اما امیدوارکننده است چون اسکارلت بالاخره از توهم اشلی رها شده و قدرت درونی‌اش را بازیافته است. جمله «فردا روز دیگری است» نشان می‌دهد که اسکارلت شکست را نمی‌پذیرد و همچنان برای ساختن آینده تلاش خواهد کرد. این پایان به مخاطب یادآوری می‌کند که بیداری و شناخت خویشتن، گاهی بهای سنگینی دارد اما همیشه ارزشمند است.

جمع‌بندی نهایی

وسواس اسکارلت اوهارا به اشلی ویلکز، داستانی تکراری در زندگی بسیاری از ماست؛ داستانِ عاشق شدن به یک «ایده» به جای یک «انسان». اسکارلت نه عاشق اشلی، بلکه عاشقِ امنیتی بود که فکر می‌کرد اشلی دارد و عاشقِ غروری بود که با تصاحب او ارضا می‌شد. او رت باتلر را ندید، چون رت بیش از حد واقعی و شبیه به خودِ او بود. بر باد رفته به ما می‌آموزد که گاهی برای دیدن خوشبختی که درست جلوی چشممان ایستاده، باید از شرِ تمام نوستالژی‌های سمی و ایده‌آل‌گرایی‌های کودکانه خلاص شویم. اسکارلت در نهایت بزرگ شد، اما به قیمتِ از دست دادن تنها مردی که او را فراتر از یک نقاب، واقعاً بلد بود. این فیلم آینه‌ای است که در آن می‌بینیم چطور «فردا» می‌تواند روز دیگری باشد، اما برخی «دیروزها» دیگر هرگز تکرار نمی‌شوند.

شما جای اسکارلت بودید چه می‌کردید؟

به نظر شما آیا رت باتلر حق داشت که در پایان اسکارلت را رها کند؟ یا فکر می‌کنید اسکارلت واقعاً مستحق یک فرصت دوباره بود؟ اگر شما در آن دوران بودید، جذب شخصیت رویایی اشلی می‌شدید یا جسارت و صراحت رت باتلر را انتخاب می‌کردید؟ نظرات و تحلیل‌های شخصی خودتان را درباره این مثلث عشقی جاودانه در بخش دیدگاه‌ها برای ما بنویسید؛ مشتاقیم بدانیم شما از چه زاویه‌ای به این داستان نگاه می‌کنید!

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]