گفت وگو با جیم جارموش درباره سینمایش

ترجمه: ونداد الوندی پور

از جیم جارموش به عنوان سمبل سینمای مستقل معاصر آمریکا نام برده می‌شود. ویژگی‌هایی چون روایت پردازی مینی مالیستی، تاکید بر ریتم و ساختار، فضای سوررئال یا ابزورد، ساختار روایی شاعرانه، طنز تلخ، نگاه بدبینانه و در عین حال انسانی به زندگی و تم‌هایی نظیر از خودبیگانگی، تنهایی، عدم درک متقابل، مرگ، سفر و ر‌هایی، کم و بیش در همه فیلم‌های جارموش حضور دارند. شخصیت‌های جارموش معمولاً سرگردان، درون گرا، بیگانه یا جدا افتاده هستند و در پی یافتن حقیقتی ناشناخته، پای در سفری می‌گذارند که مقصد مشخصی ندارد. تخطی از شیوه‌های روایی و ساختار‌های سینمایی متعارف و انتقاد از سیستم سرمایه داری و فرهنگ نژادپرستانه ایالات متحده و هجو اتوپیای آمریکایی، چهره‌ای رادیکال از این کارگردان مولف ترسیم کرده است. آخرین فیلم جار موش، گل‌های پژمرده، درباره مردی می‌انسال (بیل موری) است که بعد از دریافت نامه‌ای، متوجه می‌شود که پدر یک فرزند ۱۹ ساله است. او در پی اصرار‌های دوست آفریقایی تبارش، مجاب می‌شود که به دنبال فرزندش_ که احتمال دارد اصلاً وجود خارجی نداشته باشد- بگردد. این دون ژوآن بازنشسته برای پیدا کردن سرنخی از فرزندش، به سراغ محبوبه‌های قدیمی‌اش می‌رود تا شاید مادر فرزندش را پیدا کند و از آن طریق به فرزند برسد. در این ضمن، او به شناختی جدید از خود و از گذشته خود دست می‌یابد. (در شماره‌های پیشین شرق، مطالبی درباره این فیلم به چاپ رسیده. ) در گفت وگوی زیر- که تلفیق و گزیده‌ای است از چند گفت وگو- جار موش درباره این فیلم و دیگر فیلم‌هایش و نیز عقاید کلی‌اش درباره زندگی و سینما صحبت می‌کند.


• به نظر می‌رسد که یکی از دل مشغولی‌های تو- که در فیلم‌های مرد مرده و گوست داگ، مرام سامورایی نمود واضحی داشت- سیر عوالم متافیزیکی و مفهوم مرگ باشد، حتماً شنیده‌ای که یکی از منتقدین گفته که اگر تارکوفسکی می‌خواست یک فیلم وسترن بسازد، فیلم مرد مرده را می‌ساخت.

خب، یکی از تم‌های اصلی مرد مرده، «چرخه» یا تسلسل مدور زندگی و مرگ است. فلسفه اصلی که بر فیلم مرد مرده حاکم بود این بود که زندگی و مرگ در یک چرخه (سیکل) جریان پیدا می‌کنند نه در یک خط مستقیم. در این فیلم، منبع الهام من عقاید فلسفی مردمان بومی آمریکا بود و در گوست داگ، فلسفه شرقی به خصوص ذن. این دو فلسفه شباهت زیادی به هم دارند حداقل از نظر چرخه‌ای دیدن تسلسل زندگی و مرگ و این دو فیلم متاثر از این دو فلسفه هستند.

• دلیل علاقه‌ات به این مکاتب چیست؟

من نمی‌توانم با نظام‌های فلسفی ای که معتقد به جزا و پاداش هستند کنار بیایم. این که اگر انسان اعمال خوب انجام داده باشد، بعد از مرگ پاداش می‌گیرد و اگر اعمال بد انجام داده باشد، بعد از مرگ مجازات می‌شود، برای من قابل قبول نیست. من معتقدم که همه موجودات و اجزای جهان در یک چرخه به حیاتشان ادامه می‌دهند. البته مرد مرده یا گوست داگ، رساله‌های فلسفی نیستند. من در این فیلم‌ها قصد درس دادن یا تبلیغ چیزی را نداشتم.

• چرا اسم شخصیت اصلی مرد مرده را ویلیام بلیک گذاشتی؟ اصولاً ویلیام بلیکِ شاعر چه نقشی در این فیلم دارد؟

هیچ نقشی. در واقع وقتی نصف فیلمنامه را تمام کردم، با خودم گفتم که بهتر است اسم شخصیت اصلی را ویلیام بلیک بگذارم. فیلم درباره عقاید متافیزیکی بومیان آمریکا بود. من قبلاً چند کتاب از بلیک خوانده بودم و متوجه قرابت نظریات او با عقاید بومیان آمریکا شده بودم. شاید به این دلیل از اسم او استفاده کرده‌ام. به علاوه این فیلم، یک فیلم شاعرانه است و نوعی مراعات نظیر با اسم ویلیام بلیک دارد! اصولاً من عاشق ادبیات هستم. مثلاً در فیلم «گرفتار قانون» (۱۹۸۶) هم، شعر‌هایی از رابرت فراست را در دیالوگ‌های روبرتو بنینی گنجانده بودم، شعر‌هایی که با تماتیک فیلم هماهنگ بود.

• ظاهراً در خلق شخصیت اصلی گوست داگ، از شخصیت‌های سینمایی دیگر هم الهام گرفته بودی؟

من عاشق دو آدمکش در تاریخ سینما هستم. یکی آدمکش فیلم سامورایی (ساخته ژان پی یر ملویل) با بازی آلن دلون و شخصیت اصلی یک فیلم گنگستری ژاپنی ساخته سیجون سوزوکی به نام Branded to Kill. در فیلم هم ارجاعاتی به این دو فیلم دارم مثلاً شخصیت اصلی فیلم، پیش از هر قتل، دستکش سفیدی دستش می‌کند، درست مثل آلن دلون سامورایی.

• می‌گویند که تو خیلی از ویم وندرس تاثیر گرفته‌ای؛ خودت هم این را قبول داری؟

البته من به نوعی از هر کدام از فیلمساز‌هایی که آثارشان را دوست دارم تاثیر گرفته‌ام و ویم هم یکی از آن‌ها است ولی فکر نمی‌کنم به طور اخص از او تاثیر گرفته باشم. روش کار ویم با من فرق دارد. او عادت دارد که بدون فیلمنامه فیلمبرداری را شروع کند و در ضمن کار داستان را پیدا کند. من هیچ وقت این کار را نمی‌کنم. من فیلم‌های ویم را از نظر خلاقیت بصری و خیلی چیز‌های دیگر دوست دارم ولی آن‌ها را منبع الهام خودم نمی‌دانم. البته ویم موقعی که داشتم فیلمسازی را شروع می‌کردم خیلی بهم کمک کرد، فیلم در اختیارم گذاشت و حمایتم کرد. من برای ویم وندرس احترام زیادی قائلم.

• چرا کاراکتر‌های تو معمولاً تنها و افسرده هستند؟

چون خودم تنها و افسرده هستم (می‌خندد). این [تنها بودن] یک قسمت از زندگی است. من یک جور‌هایی حس می‌کنم که یک جدا افتاده‌ام، یک بیگانه. البته کاراکتر‌های من در عین تنها بودن، شوخ طبع هم هستند. آن‌ها معمولاً روابط صمیمانه‌ای با دیگران ندارند. در واقع از برقرار کردن ارتباط با بقیه عاجزند.

• بسیاری از کاراکتر‌های تو خارجی و مهاجر (غیر آمریکایی) هستند. چرا؟

به چند دلیل. یکی اینکه آمریکا در اصل یک کشور مهاجر نشین است. اروپایی‌های سفید پوست به اینجا مهاجرت کردند و سعی کردند نسل ساکنان بومی اینجا را نابود کنند. من خودم چند رگه هستم. هم خون ایرلندی دارم، هم خون بوهمی (چکی) و هم خون آلمانی. دلیل دیگر ش این است که من مسافرت و رفتن به کشور‌های خارجی و قرار گرفتن در مکان‌های غریب و مواجه شدن با فرهنگ‌های غریب و غیرقابل فهم را خیلی دوست دارم و شاید به همین دلیل است که دوست دارم شخصیت‌هایم را در چنین موقعیت‌هایی قرار بدهم.

• فیلمساز‌های مستقل معمولاً با مشکل کمبود سرمایه‌گذار روبه رو هستند. چطور برای فیلم‌هایت سرمایه‌گذار پیدا می‌کنی و آیا این سرمایه گذار‌ها سعی نمی‌کنند اختیارات تو را محدود کنند؟

من از اول با خودم قرار گذاشتم که طوری فیلم بسازم که خودم و افراد گروهم دوست داریم و همیشه هم این قانون را برای خودم حفظ کردم. پول هالیوود هیچ وقت نتوانست من را اغوا کند. آن تاجر‌ها کلی پول در اختیار شما می‌گذارند ولی از شما می‌خواهند فیلمی را بسازید که می‌خواهند و این از عهده من برنمی آید. بنابراین تصمیم گرفته‌ام که هیچ وقت از پول آمریکایی استفاده نکنم چون این پول غل و زنجیر‌های زیادی را به پا‌های آدم می‌بندد، مشاوره درباره فیلمنامه، مشاوره درباره انتخاب بازیگران و انواع و اقسام مشاوره‌های دیگر و این چیز‌ها اصلاً برای من قابل تحمل نیست. یارو کمپانی تولید لباس دارد و می‌خواهد در فیلم ساختن من هم دخالت کند! من معمولاً با کمپانی‌های غیر آمریکایی کار می‌کنم. کمپانی ژاپنی JVC از زمان ساخت فیلم قطار اسرار‌آمیز (۱۹۸۹) تا حالا خیلی از من حمایت کرده و در همه فیلم‌هایم سرمایه‌گذاری کرده. کمپانی پاندورا که یک کمپانی آلمانیه هم همین طور. کمپانی فیلمسازی BAC از پاریس هم در ساخت چند فیلم با من همکاری کرده. من وقتی با این کمپانی‌ها کار می‌کنم، طبق قرارداد، حتی موظف نیستم نسخه راف کات فیلم را به آن‌ها نشان بدهم و تنها باید نسخه نهایی را تحویل‌شان بدهم ولی من راف کات را هم بهشان نشان می‌دهم چون آن‌ها برای من احترام قائلند و من هم برایشان احترام قائل می‌شوم. حتی ممکن است از بعضی نظراتشان که به نظرم سازنده می‌آید استقبال کنم ولی هرگز مجبور نیستم نظراتشان را قبول کنم و در صورتی که بخواهند من را مجبور به کاری کنند، بهشان می‌گویم خداحافظ!

• طنز یکی از عناصر همیشه حاضر در فیلم‌های تو است. آیا در زمینه طنز، از فیلمساز‌های دیگر هم تاثیر گرفته‌ای؟

مطمئناً. باستر کیتون کارگردان محبوب من است. کمدی‌های او به طرز خاصی هنرمندانه و انسانی هستند. چارلی چاپلین را هم دوست دارم ولی نه به اندازه کیتون. همچنین برادران مارکس. البته بعضی از فیلم‌های آن‌ها مایه‌های نژاد پرستانه دارد که واقعاً من را اذیت می‌کند ولی از نظر مایه‌های طنز، آن‌ها واقعاً شگفت انگیزند. یک بار مقاله‌ای خواندم راجع به مردی که سرطان داشت و هر روز از روی بیکاری فیلم‌های برادران مارکس را تماشا می‌کرد و در آخر سرطانش درمان شد و خودش گفت که این را مدیون برادران مارکس است. اسکار وایلد می‌گوید: «زندگی مهم‌تر از آن است که جدی گرفته شود. » من این گفته را خیلی دوست دارم و سعی می‌کنم بهش عمل کنم و در فیلم‌هایم هم منعکس‌اش کنم.

• درباره حضور در جشنواره‌ها و دریافت جایزه چه نظری داری؟

در کل من زیاد دوست ندارم که زیر فلاش دوربین عکاس‌ها روز و شبم را سر کنم. البته این که فیلمم در جشنواره‌ای مثل جشنواره کن به نمایش در بیاید خیلی برایم افتخار‌آمیز است. به علاوه، به نمایش در آمدن فیلم در چنین جشنواره‌هایی باعث می‌شود که پخش‌کننده‌های دیگر به فیلم علاقه‌مند بشوند و امتیازش را از سرمایه گذار‌های فیلم بخرند و این باعث می‌شود که من در آینده، از نظر مالی با آزادی عمل بیشتری کار کنم. البته این که شما مسابقه‌ای برای انتخاب بهترین فیلم به راه بیندازید غیر منطقی به نظر می‌آید. فرض کنید از شش نفر بخواهند بهترین اثر ون گوگ را انتخاب کنند. مسلم است که هر کدام از آن‌ها تابلویی را انتخاب می‌کند که با مذاق خودش بیشتر سازگار باشد. فیلم‌ها هم همین طور هستند یعنی شما یک سلیقه‌ای دارید و من هم یک سلیقه و نمی‌شود گفت که سلیقه کدام‌مان بهتر است. ولی در کل، جشنواره‌هایی مثل کن، کمک می‌کنند تا فیلم‌های مهجور «دیده شوند» و مورد توجه قرار بگیرند و این خیلی عالی است.

• ظاهراً قصد داری فیلمسازی «به روش جیم جارموش» را کنار بگذاری و نوعی سینمای متعارف‌تر را تجربه کنی.

من اهل این نیستم که زیاد کار‌های خودم را تحلیل کنم. من نمی‌دانم فیلمسازی به روش جیم جارموش یعنی چی. من یک آدمی هستم که اهل [شهر] آکرون است و می‌خواهد سینما را یاد بگیرد و همیشه می‌خواهد چیز‌های جدید را تجربه کند. دوست ندارم زندگی گذشته‌ام و فیلم‌های گذشته‌ام را برای خودم یادآوری کنم. می‌دانم افرادی مثل رابرت آلتمن هستند که فیلم‌های قدیمی شون را بار‌ها و بار‌ها تماشا می‌کنن و کیف می‌کنن. آن‌ها فیلم‌های خودشان را خیلی دوست دارند، به آن‌ها افتخار می‌کنند و آن‌ها را بچه‌های خودشان می‌دانند. البته من هم فیلم‌هایم را بچه‌های خودم می‌دانم ولی بچه‌هایی که فرستادم‌شان بروند سربازی! (می‌خندد). من در طول ۲۵ سال فیلمسازی، یاد گرفتم که چیزی که باعث پیشرفت می‌شود، اشتباه کردن است. شاید خنده‌ات بگیرد ولی به نظر من، اشتباه مثل هدیه می‌ماند. شما با تحلیل اشتباهات و نقاط ضعف‌تان می‌توانید پیشرفت کنید. در مورد سینمای متعارف هم منظورت را درک نمی‌کنم. اگر منظورت از سینمای متعارف، سینمای هالیوود است، آره، فیلم‌های من هیچ وقت متعارف نخواهد بود.

•بهتر است کمی درباره فیلم «قهوه و سیگار» صحبت کنیم. چرا این اسم را برای فیلم انتخاب کردی؟

خب، چیزی که مسلم است این است که موضوع این فیلم درباره قهوه و سیگار نیست. قهوه و سیگار صرفاً بهانه‌هایی بودند برای نشان دادن قسمت‌های غیر دراماتیک زندگی افراد در یک روز، بهانه‌هایی بودند برای اینکه یک سری افراد را در یک محل جمع کنیم تا به طرز عامیانه با هم صحبت کنند.

• خب که چی؟ چه چیزی در این فیلم اپیزودیک وجود دارد که ممکن است باعث جذب تماشاگر بشود؟

من فکر می‌کنم که زندگی ما از لحظات کوتاهی تشکیل شده که لزوماً لحظات دراماتیکی (پر ماجرایی) نیستند و من، به دلایل خاصی مجذوب این لحظات هستم. مثلاً در فیلم «شب روی زمین» – [که داستان چند نفر است که سوار چند تاکسی در چند نقطه مختلف می‌شوند]- من به لحظاتی پرداختم که در یک فیلم متعارف به عنوان لحظات دورانداختنی قلمداد می‌شدند، لحظاتی به ظاهر بی اهمیت که در اصل، زندگی ما را شکل می‌دهند. یاسوجیرو ازو یکی از فیلمساز‌های مورد علاقه من است. روی سنگ قبر او یک عبارت نوشته که تقریباً به این معنی است: «خلایی در لابه لای چیز‌ها وجود دارد. » من عاشق این خلأ هستم.

• قهوه و سیگار از چند اپیزود تشکیل شده که ظاهراً هیچ ارتباطی با هم ندارند. می‌خواهم ببینم که در ذهن تو، چه عاملی این قسمت‌ها را به هم مرتبط می‌کرد؟ منظورم از نظر تماتیک است.

همان طور که گفتم همه این اپیزود‌ها به لحظات غیر دراماتیک زندگی افراد می‌پردازند، افرادی که به یک کافه آمده‌اند تا قهوه‌ای بخورند، سیگاری بکشند و استراحتی بکنند، ناتوانی در ارتباط برقرار کردن- که از تم‌های مورد علاقه و همیشگی من است- و دلخوری‌های کوچکی که بین آدم‌ها پیش می‌آید و اینکه افراد چگونه به گفته‌های همدیگر واکنش نشان می‌دهند، فکر می‌کنم این چیز‌ها حلقه‌های ارتباطی ای هستند که این اپیزود‌ها را به هم پیوند می‌دهند.

• فکر می‌کنم یک چیز دیگر هم در همه اپیزود‌های فیلم وجود دارد: نوعی تکرار که تقریباً به شکل یک ترجیع بند درآمده است.

آره. بعضی دیالوگ‌ها هست که در همه اپیزود‌ها تکرار می‌شود. موقعیت‌ها و مکان هم در همه اپیزود‌ها ثابت و تکراری است. همین طور طرز فیلمبرداری و نوع نما‌ها. من در همه اپیزود‌ها یک نمای مستر (معرف) داشتم، یک نمای دو نفره، یک نمای یک نفره و یک نما از بالا از میز. موقع ساخت فیلم‌های بلند، من خیلی نسبت به مکان دوربین و اندازه نما‌ها حساس هستم ولی در اپیزود‌های قهوه و سیگار این طور نبود یعنی این چیز‌ها از قبل معلوم بود و من مجبور نبودم برای میزانسن‌بندی و دکوپاژ وقت صرف کنم. این باعث می‌شد تا سر صحنه آزادی عمل بیشتری داشته باشم، فرصت کافی داشتم تا درباره گفت وگو‌ها، جزئیات و ریزه کاری‌های رفتاری کاراکتر‌ها و چگونگی کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها فکر کنم. در واقع این اپیزود‌ها برای من حکم کارتون را داشتند، خیلی مسخره و خیلی با مزه بودند. من در آینده هم از این نوع فیلم‌ها می‌سازم. قصد دارم سالی یک یا دو فیلم کوتاه بسازم و بعد، بعد از چند سال، آن‌ها را مثل قهوه و سیگار در قالب یک فیلم بلند اکران کنم.

• به نظر می‌آید که این اپیزود‌ها به صورت بداهه ساخته شده‌اند. اصلاً فیلمنامه برای این اپیزود‌ها نوشته بودی؟

آره، برای همه‌شان فیلمنامه نوشته بودم ولی بعضی از اپیزود‌ها خیلی از فیلمنامه اصلی منحرف شدند. مثلاً اپیزود اول که استیو [رایت] و روبرتو [بنینی] در آن بازی می‌کنند تقریباً به صورت فی البداهه گرفته شد ولی اپیزودی که کیت بلنچت در آن بازی می‌کرد تقریباً همان طور گرفته شد که در فیلمنامه آمده بود.

• در کل این فیلم را یک فیلم رئالیستی می‌دانی؟

نه، این فیلم یک فیلم واقعاً رئالیستی نیست و شخصیت‌ها هم شخصیت‌های رئال نیستند ولی هدف من از ساخت این فیلم، رسیدن به نوعی واقعیت درباره انسان‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها بود.

• موسیقی، یکی از مهم‌ترین اجزای فیلم‌های تو است. اصولاً موسیقی چه جایگاهی در کار تو دارد؟

موسیقی الهام بخش اصلی من است. من عاشق ادبیات، سینما، نقاشی و طراحی هستم ولی فکر می‌کنم که هیچ هنری، تاثیر آنی موسیقی را ندارد. من فیلم را یک فرم موسیقایی می‌دانم. چون فیلم هم، مثل موسیقی، هنری است که در یک بازه زمانی و طبق یک ساختار معین، تکوین پیدا می‌کند. در حالی که ادبیات یا نقاشی این طور نیستند. وقتی من مشغول تدوین می‌شوم، به فیلم به عنوان یک قطعه ریتمیک موسیقایی نگاه می‌کنم. لذت بخش‌ترین لحظات زندگی من لحظاتی هستند که دارم به یک قطعه زیبای موسیقی گوش می‌دهم. راک‌اند رول، هیپ هاپ و جز، سبک‌های مورد علاقه من در موسیقی هستند.

سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۴ – شرق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]