کتاب «همه کاری که باید بکنی کُشتن است» – نوشته هیروشی ساکورازاکا

کتاب «همه کاری که باید بکنی کُشتن است»، یک رمان علمی تخیلی نوشته هیروشی ساکورازاکا، نویسنده ژاپنی است. این رمان اولین بار در سال 2004 منتشر شد و از آن زمان در ژاپن و بینالمللی محبوبیت پیدا کرد.
این رمان عناصر داستانهای علمی تخیلی نظامی را با داستانهای حلقه زمانی ترکیب میکند و مضامین جنگ، رشد شخصی و پیامدهای اعمال فرد را بررسی میکند. کتاب «همه کاری که باید بکنی کُشتن است» در یک مجموعه مانگا به تصویر کشیده شده توسط تاکشی اوباتا و یک فیلم بسیار مشهور با عنوان “Edge of Tomorrow” (2014) با بازی تام کروز و امیلی بلانت اقتباس شده. اقتباس سینمایی، در حالی که برخی از تفاوتهای خلاقانهای داشت، اما داستان را برای مخاطبان گستردهتری به ارمغان آورد و مورد استقبال قرار گرفت.
در آیندهای که زمین مورد حمله یک نژاد بیگانه به نام “میمیکها” قرار میگیرد، بشریت درگیر یک جنگ ناامیدکننده برای بقا است. Mimicها به لطف توانایی آنها در پیشبینی و مقابله با استراتژیهای نظامی انسانی بسیار پیشرفته و به ظاهر شکست ناپذیر هستند. رمان، داستان کیجی کریا، یک جوان استخدام شده در نیروی دفاعی متحد (UDF) را دنبال میکند که در خط مقدم این درگیری وحشیانه رانده میشود.
رمان با بیدار شدن کیجی در یک پادگان نظامی شروع میشود و کاملاً سرگردان است. او به زودی متوجه میشود که ..
حلقه زمانی و بررسی آسیبهای روانی و عاطفی آن و همچنین رشد و تکامل قهرمان داستان، کتاب را خواندنی و فیلم را تماشایی میکند. تبدیل کیجی از یک سرباز بی دست و پا به یک جنگجوی سرسخت ماهر و در عین حال شخصیتی دلسوز برای همه جالب است.
سکانسهای اکشن کتاب هم هیجانانگیز هستند و خوانندگان نمیتوانند را کتاب را به کنار نهند. نبردها در برابر Mimics به صورت معمایی با جزئیات بسیار توصیف شدهاند و عناصر استراتژیک به صحنههای نبرد عمق میبخشند. گنجاندن ریتا وراتاسکی، «عوض تمام فلزی» بهعنوان یک مربی برای کیجی، جنگ را کمی تلطیف میکند.
کاوش ساکورازاکا از مضامینی مانند سرنوشت، فداکاری، و پیامدهای اعمال خود، در کتاب استفاده کرده.
رمان علمی تخلیلی “All You Need Is Kill” یک رمان علمی تخیلی برجسته و خلاقانه است. با اینکه فیلماش را بسیاری از سینمادوستان عاشق علمی تخیلی دیدهاند اما جادوی واژگان هم چیزی دیگر هستند.
کتاب همه کاری که باید بکنی کُشتن است
نویسنده: هیروشی ساکورازاکا
مترجم: سارا پورحسنی
ناشر: انتشارات کتابسرای تندیس
وقتی گلولهها شلیک میشوند فقط کمی زمان میبرد تا وحشت سرتاپای سرباز را فرا بگیرد. مرگِ فلزی چرخان توی هوا از کنار گوشت عبور میکند.
گلولههای توپ از دوردست صدای غرش آرام و انفجار خاک ایجاد میکنند؛ صدایی تهی که بیشتر از این که بشنویاش؛ حسّش میکنی. آنهایی که نزدیکتر منفجر میشوند صدای بلندتر و واضحتری دارند. صدایی که دندانهایت را درون دهانت به لرزه در میآورند و میدانی این توپها به سمت تو هدف گرفته شدهاند. آنها درون خاک گودالهای عمیقی ایجاد میکنند و حجابی از خاک در هوا معلق میماند تا در دور بعدی شلیک پاره شود.
هزاران خمپاره در سرتاسر آسمان میسوزند – تکههایی آهنی که از انگشتتان بزرگتر نیستند – و یکی از آنها هم برای کشتنتان کافیست. یکی از آن خمپارهها کافیست تا بهترین رفیقتان را تبدیل به تکهای گوشت بخارپز بکند.
مرگ سریع از راه میرسد – به اندازهی یک تپش قلب – و انتخاب نمیکند جان چه کسی را بگیرد.
سربازهایی که مرگ سریع جانشان را میگیرد – قبل از اینکه بفهمند چه چیزی بهشان اصابت کرده – از همه خوش شانس ترند بیشترشان با عذاب میمیرند، استخوانهایشان خُرد و اندامهای درونیشان تکه تکه میشود و دریایی از خون روی زمین میریزد. تنهایی توی گل منتظر میمانند تا مرگ از پشت سر غافلگیرشان کند و آخرین قطرههای زندگی را با دستهای سردش از جانشان بچکاند.
اگر بهشتی وجود داشته باشد جایی سرد و تاریک و تنهاست.
وحشتزدهام. انگشتهای خشکم روی ماشه است؛ دستهایم طوری میلرزند که گویی بارانی از فولاد داغ را بر سر دشمن فرستادهام وقتی شلیک میکنم تفنگ به من لگد میزند ،بوم بوم بوم صدایش آرامتر از ضربان قلب من است روح به سرباز توی بدنش نیست، توی تفنگشه. لولهی تفنگ آن قدر داغ میشود که به رنگ سرخ در میآید؛ این گرما وحشت را به خشم تبدیل میکند.
لعنت به افسر ارشد و بهانه تأسف بار مزخرفشان برای پشتیبانی هوایی لعنت به این لباسها و هواپیماهای کوفتیشان که وقتی پرواز میکنند به لعنتِ سگ هم نمیارزندو لعنت به توپخانه که از جناح چپ عقب نشینی کردو
لعنت به این عوضی که خودش را به کشتن داد و بیشتر از همه لعنت به هر چیز و هر کسی که من را هدف گرفته! خشمات را مثل یک مشت فولادی خوب به کار ببر و بکوب توی صورتهایشان.
لعنت به هر چیزی که میجنبد. باید همهشان را بکشم باید متوقفشان کنم.
فریادی راهش را از میان دندانهای به هم چفت شدهام گرفت و بیرون آمد. تفنگم هر دقیقه ۴۲۰ گلوله ۲۰ میلیمتری شلیک میکند و به خاطر همین خیلی زود داغ میشود. ولی دست از شلیک برداشتن فایدهای ندارد چون وقتی مُردی دیگر فرقی ندارد که چه قدر مهمات برایت باقیمانده است وقت تعویض خشاب شده.
«پرش کن!» سربازی که سرش داد زدم مُرده بود. فرمانم مثل نبض از کارافتادهی بی معنایی توی هوا جان داد دوباره ماشه را چکاندم. رفیقم یونابارو در یکی از اولین دورهایی که آنها به طرف ما شلیک کردند، مرد ـ یکی از آن نیزهها جانش را گرفت یکراست به او خورد و سمت راست کتاش را پاره کرد سرنیزه به خون روغن و مایعات نامشخص دیگری آغشته بود. کتش ده ثانیه قبل از مرگش با مرگ میرقصید تا بالاخره از حرکت افتاد.
فقط دکتر صدا زدن فایدهای نداشت. درست زیر قفسه سینه سوراخی به عرض دو سانتیمتر ایجاد شده بود و تا پشتش ادامه داشت. سایش باعث خشکیدن لبههای زخم و ایجاد شعله نارنجی رنگ رقصانی در اطراف زخم شده بود. تمام این اتفاقات در یک دقیقه بعد از صدور فرمان حمله رخ دادند. او از آن آدمهایی بود که دوست دارند سر هر اتفاق احمقانهای رتبه و مقامشان را به رخت بکشند یا اینکه به تو بگویند مقصر اصلی در رمان پلیسی کیست قبل از این که حتی اولین فصلش را تمام کنی ولی حقش نبود بمیرد.
جوخهی من – ۱۴۶ مرد از جوخه هفدهم گردان سوم هنگ ۳۰۱ لشکر زره پوش پیاده نظام – برای تقویت انتهای شمالی جزیرهی کوتویوشی فرستاده شده بود. آنها با هلی کوپر ما را به پشت مخفیگاه جناح چپ دشمن رساندند. وظیفهی ما این بود که وقتی حمله از جلو آنها را مجبور به عقب نشینی کرد تمام فراریها را نابود کنیم. اجتناب ناپذیر بود.
یونابارو حتی قبل از این که جنگ شروع شود .مُرد شک دارم که زیاد هم درد کشیده باشد. آن زمان بود که فهمیدم چه خبر است؛ جوخه من درست وسط میدان جنگ بود ما هم از طرف دشمن و هم از طرف جوخهی خودمان آماج شلیک قرار میگرفتیم. «لعنت!» لعنت لعنت لعنت فحش و لعنت مثل گلولهها هوا را پر کرده بودند. فرمانده جوخه ما مُرده بود گروهبانمان مُرده بود.صدای غژغز هلی کوپترهای پشتیبان دیگر به گوش نمیرسید. ارتباطمان قطع و جوخهمان تکه پاره شده بود. تنها دلیلی که من هنوز زندهام این است که وقتی یونابارو مُرد، زیر کت او پناه گرفتم. در حالی که بقیه ایستاده بودند و میجنگیدند من در زیر پوستهی کتم پنهان شده بودم و مثل برگی در باد میلرزیدم.
این زره از ترکیب زره آبکاری شده ژاپنی درست میشود که باعث حسادت جهانیان شده است. این کتها مثل نقطهی سفیدی درون برنج پنهانات میکنند. متوجه شدم که اگر گلولهای از لایهی اول کُت عبور کرد دفعهی ،بعد گذشتن از لایهی دوم برایش کاری نداشت. پس اگر من میتوانستم به اندازهی کافی مخفی بمانم، دشمن میرود و من میتوانم بیایم بیرون مگر نه؟
داشتم از ترس خودم را خراب میکردم
مثل هر سرباز جدیدی میتوانستم با تفنگ یا ماشین میخکوب شلیک کنم؛ ولی هنوز نمیدانستم چطور شلیک کنم که کارساز و به دردبخور باشد. هر کسی میتواند ماشه را بچکاند !بنگ ولی این که بدانی وقتی محاصره شدی کی و به کجا شلیک کنی حرف دیگری ست برای اولین بار فهمیدم که حتی چیزهای ابتدایی دربارهی جنگ را نمیدانم.
نیزه دیگری از بالای سرم گذشت.
طعم خون را درون دهانم حس میکردم طعم آهن میداد و این اثبات میکرد که هنوز زنده هستم نبضم درون دستکشهایم آهسته و مرتب میزد لرزهی کت به من فهماند که باتری تقریباً تمام شده. بوی روغن حس میکردم. فیلتر هم داشت از کار میافتاد و بوی وحشتناک جنگ داشت به درون کتام نفوذ میکرد؛ بوی اجساد دشمن مثل برگهای له شده بود.
برای لحظهای از کمر به پایین چیزی حس نمیکردم. میبایست وقتی که به من شلیک میکردند زخمی شده باشم؛ ولی این طور نبود نمیدانستم که این وضعیت خوب است یا بد اگر درد داشته باشی میفهمی که هنوز نمردهای حداقل دیگر لازم نبود نگران شاش توی کُت باشم.





