جهان ناجوانمردی که بی‌سخن می‌گذاردت

فرانک مجیدی: وقتی چند سال باشد که می‌نویسی، اعتماد به نفس‌ت بیش از حد زیاد می‌شود. شما بخوانید غرور. دیگر مطمئن می‌شوی که موضوعی نیست که نتوانی برای‌ش قدرتمندترین کلمه‌ها را در ذهن‌ت ردیف کنی و توصیف‌ش کنی. فکر می‌کنی این کلمه‌ها تغییری ایجاد می‌کند. حالا نه یک قدم، یک سانتیمتر تا بهتر شدن… خب، اشتباه می‌کنی. هنوز بازی‌های زشتی هستند که تمام توان فصاحت ناچیز یا بلیغِ تو را در هم می‌شکنند.

اولین صبحی که شبکه‌های اجتماعی را چک کردم و تصویر بدن کوچک و سفید «آیلان کردی» را دیدم که به طفلی با آرامش خوابیده روی شن‌های ساحل می‌مانست،  خوب یادم هست. فکر می‌کنم تمام صبح داشتم به تصویر دست‌های سفید تپل و پاهای آرام‌ش نگاه می‌کردم. به کف کفش‌هایی که نو بودند و قرار بود روی دنیای خوشبختِ تازه‌ی آزاد، پا بگذارند. گریه‌ام نمی‌گرفت. تکان نمی‌خوردم. با خودم فکر کردم «این همان شوکه شدن است، همین که می‌گویند زبان‌ت بند می‌آید.» همیشه با خودم فکر می‌کردم یعنی چه که زبان آدم بند بیاید؟ اقلاً داد که می‌شود زد! روزگار صحنه‌پرداز غریبی است و دقیقاً همان سئوال‌هایی را که با استهزا پرسیده‌ای، با تراژیک‌ترین کمدی که بلد است، پاسخ می‌دهد. یادم هست با خودم می‌گفتم اینقدر این بچه قشنگ است که حتی ماهی‌ها دل‌شان نیامده دندانی به تن سفیدش بزنند، بعد دلم آشوب می‌شد… روضه می‌شد… اما نمی‌توانستم بنویسم. حالا هم واقعاً نمی‌توانم بنویسم‌ش. چون قبلاً هم گفته‌ام که امید، آخرین عنصرِ زنده‌ی آدمی است که می‌میرد، و  ممکن است خودت بمیری و امیدت هنوز برقرار بماند و چشم‌انتظار، اما اگر قبل از تن‌ت بمیرد دیگر آن زندگی، زندگی نمی‌شود. و حالا این دنیایی است که با آن مواجه هستیم. دنیایی که بدترین صحنه‌ها را تماشا می‌کند و از یاد می‌بردشان. سیل اخبار، مانند موج دریا از پس موج بعد می‌آید و تو فراموش می‌کنی آن موج قبلی چه ردی روی ساحل انداخته بود. من نویسنده‌ی ماهری نیستم. شاید اگر بودم، اقلاً می‌توانستم بنویسم چه حسی داشته‌ام وقتی تصور می‌کنم دنیا برای آرامشِ آیلان و برادرش چقدر کوچک و پست بود. شاید دست‌کم اگر آدم بهتری بودم اشکم بند نمی‌آمد، یا زبانم…

aylan-kurdi-syria-refugee_1_660x

و خب، این هنوز نمایش زشت و کریه دنیای ماست که در قرن ۲۱، بعد از قرن‌ها خون ریختن و دو حمام عظیم خون و مرگی که در جنگ‌های جهانی راه افتاد،  همانقدر پوچ و پست مانده. انگار هرچه که شده، درسی نداده. بهترین تکنولوژی را داریم، ولی احساسات‌مان الکن و عقیم است. بعد از سال‌ها زد و خرد سیاهپوستان برای دست‌یابی به حقوق مدنی، ناگهان پلیس‌های سفید یک نوجوان را از پای درمی‌آورند و دلیل زیادی هم ندارند، جر تردیدی که ممکن است پسرک سلاح داشته‌باشد و خب در دنیای امروز، کمتر از این هم برای کشتن دیگری، کفایت می‌کند! انگار که آن‌همه‌ میراث لوترکینگ، یک داستان خیالیِ یک فیلم پرخرج علمی- تخیلی باشد و سخنرانی «من رؤیایی دارم»، ردیفی از کلمات قشنگ که معنی‌اش را نمی‌دانیم، یک موسیقی متن زیبا از هانس زیمر هم به آن الحاق شده و همه‌اش همین. انگار هیتلر و موسولینی و فرانکو خواب و خیال بوده‌اند و نسل‌کشی بخاطر نژاد و قومیت، یک لطیفه‌ی سرسری در یک کمدی‌استندآپ در شبکه‌ای دست‌چندم.

و حالا، این نمایش ویژه‌ی دنیای ماست که آدم‌هایی که نسل‌کشی را تجربه کرده‌اند، خود نسل‌کشی می‌کنند. با بلیط ویژه‌ی کلیپ زن لهستانی که طبعاً باید یادش باشد که تاریخ چه بلایی سر کشور و مردم‌ش آورده، و با این وجود برای مرد بچه به بغل سوریه ای پشت‌پا می‌گیرد! و سانس ویژه‌ی نمایش «اسرائیلی‌ها دست از کشتن برنمی‌دارند». این آخری، نمایش واقعاً منحصر به فردی است. یک نمایش ویژه‌ی بدویت در قرن ۲۱٫ پسر ۱۳ ساله‌ای روز روشن در خیابان هدف گلوله قرار می‌گیرد. فکرش را بکنید تیری از ناکجا می‌آید توی سینه‌ی کسی که در خیابان است، چون مجرمی و جرم‌ت این است که از آن‌ها، با آن‌ها، مثل آن‌ها و برای آن‌ها نیستی. فکرش را بکنید که خون‌ش کف خیابان می‌ریزد و فرد مجروح همه‌ی نگاه و تن‌ش التماس است که هوایی برای نفس بماند و خیل آن قومی که صلاح می‌دانند چون مانند آن‌ها نیستی، کلاً روی زمین نباشی، داد می‌زنند: «بمیر لعنتی! بمیر!» و با شوق و ذوق با موبایل فیلم می‌گیرند و احتمالاً با اسم «لعنتی مرد» برای دیگر دوستان‌شان که این صحنه ناب را از دست داده، در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می گذارند. این هم ماجرای زندگی ۱۳ ساله‌ی «احمد شراکه» است. خیلی نمایش خوبی است، مخصوصاً که این‌قدر طبیعی از آب در آمده که احمد آخرش جدی‌جدی می‌میرد!

inside1_1444740015

شاید من به دنیای سیاست آن‌قدرها وارد نباشم، اما کوچک‌ترین تفاوتی بین اساس قدرت در اسرائیل و آلمان رایش سوم نمی‌بینم: حکومتی بر اساس پاکسازی قومی و نفرت. با این تفاوت که آلمان رایش سوم خیلی زود در هم شکست و اسرائیل دهه‌هاست همان روند را ادامه می دهد. اصولاً به گمان‌م  محال است که در میان فاشیست‌ها، یکی «فاشیست بهتری» از آب در بیاید.

واقعاً کجا قرار است تمام‌ش کنیم و از کوری به در آییم؟ ساقه‌ی امید مگر چقدر محکم و تناور است که تاب بیاورد و نشکند؟! شده‌ایم آدم‌های کوکیِ جلوی پرده‌ی نمایش که قبحِ تعفن و شقاوت در نمایش قبلی برای‌مان ریخته و تماشای نمایش وحشتناک‌تر بعدی برای‌مان آسان‌تر شده. یاد گرفته‌ایم عکس‌ها را به مدد تکنولوژی در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذاریم و زودتر هم این کار را بکنیم، تا دوست‌مان آن را نگذاشته. تا در گروه نفر اول باشیم. بلد هستیم با لایک کردن، یاد و خاطره‌ی کودکان درگذشته د جنگ‌های غیرانسانی را زنده نگاه داریم. واقعاً که با یک لپ‌تاپ و گوشی، کارِ کیمیا می‌کنیم! حتی این‌قدر پوست‌مان کلفت شده که اندوهی احساس نمی‌کنیم. شده‌ایم آدم‌های راضی به رضا، آدم‌های همین است که هست! کاشتن دوباره‌ی بذر امید و تغییر در زمینی سراسر از سنگ خارا، واقعاً سخت است.

فقط بین این نگاه‌های ثابت‌م روی تصاویر دهشتناک مرگ و تعفن و جنگ، می‌گویم کاش نویسنده‌ی بهتری بودم، یا دست‌کم آدم بهتری، شاید آن‌وقت می‌توانستم چیزی بنویسم که کمی باعث رفتن به سمت دنیای بهتر شود. به‌ازای تمام عمر نوشتن، ولی فقط به قدر یک میلی‌متر…

قبلی «
بعدی »

نظرات

  1. کاش انسان های بهتری بودیم

  2. این فقط قسمت کوچکی است که رسانه ای شده.
    وحشی گری انسان از قدیم بوده و نهایت هم ندارد فقط حالا رسانه ای شده است

  3. و کاش میشد خواننده منفعلی نبودم و هزار کاش دیگر فقط برای خالی نبودن عریضه!

  4. واقعا عالی بود…و مطمئنا تاثیر گذار در جهت پیشرفت به سمت دنیایی بهتر…
    شاید یک نوشته ، یک سخن ، یک عکس یا یک نقاشی نتواند آنی جلوی یک کشتار را بگیرد ولی مطمئنا امواج مثبتی که ایجاد می کند سایر امواج مثبت را بر‌ خواهد انگیخت و روزی ان شاالله خوبی بر بدی غلبه خواهد کرد.

  5. سلام
    متن زیبایی بود

  6. سلام
    واقعا عالی نوشتید خانم مجیدی، خیلی تاثیرگذار… کاش مردم دنیا زودتر بیدار بشن، کاش از این ابزارهای دنیای دیجیتال برای بیدار شدن و بیدار کردن استفاده کنیم، نه خوابیدن و غرق شدن… کاش زودتر این اتفاق بیافته تا کمتر شاهد این وقایع فجیع و این وحشیگری‌ها باشیم…

  7. بسیار تلخ و دردناک
    نمیدونم اگر ما و کشور ما یکی از طرفین جنگ بود باز هم عکس العملمون سکوت بود ؟با یه لایک سروته قضیه رو واسه آروم کردن وجدانمون هم می آوردیم ؟
    یا نه ! هراسون و آواره فریاد میزدیم چرا دنیا به دادمون نمیرسه
    همینی هم که من دارم می نویسم یه شعار مسخره بیشتر نیست
    باید فکر کرد که چی کار میشه کرد ؟شروعش هم می تونه با یه پست باشه ، حتی پستی که از نظر نویسندش حق مطلب ادا نشده .

    • خیلی از ما و کشور ما عکس العملشون در مقابل این تصاویر تلخ و دردناک سکوت نبوده و نیست.
      تصاویر دردناکی مانند این قبل از این هم تکرار شده و خیلی از آنها از چشم ما مخفی مانده. اما اصل، ظلم و سیاستی ست که نباید هیچ گاه در برابر آن سکوت کرد، نه فقط در اینگونه مواقع که آثار این ظلم و جنایا ت را به چشم میبینیم.

  8. خانم مجیدی عزیز متاسفانه اطلاعات تاریخی شما در این باب به شدت ناقص و احساسی است ،تا جایی که در واگویی اتفاقی که افتاده هم همه خبر را نگفتید و یک سویه عمل کردید.به هر حال موج سواری بر احساسات مردم قبلا جایی در یک پزشک نداشت که امیدوارم همچنان نداشته باشد.

    • آقا حمید. بله خود شما. منظورم شما هستید. احتمالا اطلاعات تاریخی شما بچه ندارد یا هنوز ازدواج نکرده است. وگرنه می دانست هیچ و هیچ و هیچ دلیلی ندارد که انسان بخواهد به سوی یک کودک تیراندازی کند چه در ایران چه در فلسطین چه در آمریکا.

    • یک داستان همشه دو طرف داره حق باشماست
      ولی
      هیچ حقی شامل کشته شدن یه بچه کف خیابان در حالی همه که نظاره گر هستند و هیچ کس هم کوچکترین کمکی نمیکنه نمیشه در برابر اتفاقات مشابه در جاهای دیگه دنیا
      حالا بلوای رسانه ها به کنار
      چون اگه این در ایران باشه یکجور دیده می شه (فکر نکنم لازم باشه توضیح بدم چطور … که از حوصله خارجه)
      در افغانستان یه جور
      در عراق یه جور
      در عربستان یه جور
      در امریکا یه جور
      و در اسرائیل که اصلا دیده نمیشه
      ): ): ):

    • دوست عزیز بد نیست بگید چه اطلاعات غلطی ارایه شده تا دیگر خواننده ها هم بهتر متوجه بشن.

    • اگر مایلید آدرس ایمیلتون رو بفرمایید تا فیلم پسرک تیر خورده و عکس العمل حاضرین در صحنه برایتان ارسال شود .
      شاید !!! دریافتید که حاضرین در صحنه همه چیز بودند غیر از انسان.

  9. والا چی بگم، آدم حیران میماند. رسانه ها کارشان خیلی تاثیرگذار است. انسانیت مرده است . وجدان خفته و دلها سنگ شده. روح ها تار عنکبوت گرفته…. کار دنیا از مردی و نامردی گذشته…

  10. با تشکر از متن خوب، فصیح و زیبایتان
    همه حرفها نشان از آن بود که از دل برآمده ولاجرم بر دل ما نشست
    راستی کاش بجای آیلان اسم اصلی رو درج میکردید (آلان)

  11. سلام ممنون از متن تاثیر گذار شما. قصه پر غصه ای است.

  12. عالی و تاثیر گذار بود

  13. جز هم دردی مگر کاری از ما بر می آید.اما عجیب این که عده ای با دیدن این کشتارها حق را به ظالم می دهند.تاب آوردن این از آن ظلم گاهی سخت تر است.
    سپاس سرکار خانم مجیدی!

  14. خیلی وقت بود منتظر یه پست آتشین از شما درباره این عکس بودم. ولی همونطور که خودتونم گفتین و از نوشته شما برمیاد زبانتون بند اومده.

  15. به امید روزی که کره خاکی ، عاری از هر گونه وحشی گری و خونریزی باشه……. به امید اون روز…..

  16. کودکان بیگناه همیشه قربانی سیاست های کثیف جنایتکاران هستند.ای کاش دنیا جای بهتری بود…

  17. تشکر از نگاه زیبا و دقیقتان.
    بهترین تکنولوژی را داریم، اما احساساتمان عقیم است. تکنولوژی و ظاهر مدرن و زیبای دنیای امروز را همان سیاستی به کل دنیا عرضه و صادر میکند که از طرف دیگر معتقد است مبانی دینی مانند اسلام مانع خوی استعماری و جهانگیری اوست. و بر همین اساس هرکه با اوست، دوست و هرکه با او نیست و مخصوصا مسلمان است حق کشته شدن به هر طریقی را دارد.

  18. چند وقت پیش بود داشتم به همین نکته فکر میکردم که چه احمقانه تصورم این بود که کشتارهای بزرگ بعد از جنگ جهانی دوم تموم شده. اما دیدم نه. اوضاع بدتر هم شده. هیتلر و چنگیز خان و… بیشرمانه تکثیر شدن و حالا هر سری و که قطع کنی هزاران سر دیگر دارد این مار. و اینکه عادت کردیم و عادتمون دادن به بی تفاوتی به این تکثیر.

  19. و ۱۰۰ البته این متن احساسیت و فقط همین !
    بدون در نظر گرفتن واقعیات . هیچکسی موافق جنگ و کشتار نیست مگر تندرهای مذهبی و نژادپرستها

  20. بسیار عالی بود ممنون از شما که برای لحظاتی وجدان ما رو بیدار کردید!

  21. هم نویسنده خوبی هستید هم انسان خوبی ، این از نوشته هایتان می بارد .
    اما قصه پر غصه آیلان واقعا تکانم داد .
    قلم و احساستان پاینده باد .

  22. سلام خانم فرانک مجیدی عزیز؛
    اول از همه از موضوع بااهمیت ی که با قلم زیبا و تأثیر گذارتون به آن پرداختید متشکرم … این که هنوز هستند افرادی که به این مسائل و معضلات توجه دارند و تلاش میکنند تا به اندازه ی توان و فکری که دارند با این ظلم ها مقابله کنند، نشونه ای از امیدواریه برای رسیدن به صلح و برچیده شدن ظلم….
    با اجازتون قسمت هایی از متن تون رو در شبکه اجتماعی که عضو هستم با نام خودتون منتشر کردم …. به این امید که این متن قوی و تأثیر گذار افراد بیشتری را به فکر وا دارد.
    ممنونم

  23. خیلی خوب بیان کردید.وبه نظر من کمترین کار اینه که خوبی و بد نکردن به دیگران رو از خودمون شروع کنیم.

  24. متن جانبدارانه ست.ما در متن اتفاقاتی که توی اون کشور میفته نیستیم.گاهی اینا اونارو میکشن.گاهی اونا اینا رو…چند وقت پیش فلص@تین@ها به یک ماشین حمله کردن و پدرو مادر عسر@اعیلی را جلوی ۳ تا بچشون کشتن.تصویرها وحشتناک بود…من طرف هیچ کدوم رو نمیگیرم.

  25. سلام
    امیدوارم خوب باشید.
    این چند واژه تکراری اول تمام نوشته هایی که روزانه ایمیلشان می کنم این ور و آن ور، موجود است. اما این بار نوشتمشان چون نمی دانستم با چه چیز دیگری می توان شروع کرد. مدت هاست که یک پزشک را خوانده ام، اما دلیلی نداشتم چیزی بنویسم، حتی در مورد رویاواره ای که از فرهاد نوشتید -فرهاد برای ِ من جان ِ جان ِ جان است- اما این لحظه که حرف ها کنار هم، با ضرباهنگ ِ در سر زنی ِ دکمه های کیبردم شکل می گیرند دوست ندارم بی حرف و بی واژه باشم و از کنار این پست سر به زیر بگذرم. اما نمی دانم از کجا شروع کنم، یا اصلا چه بگویم، من هم نویسنده نبوده و نیستم اما انقدر می دانم که نوشتن چیزی می خواهد شبیه ِ ایده مرکزی. اما چه طور می شود زیر این پست چیزی نوشت؟ در من انسان های ضد و نقیضی زندگی می کنند که یکیشان می گوید این همه درد در بطن این سیاره هر روز دوره می شوند و آدم ها جان سوز تر از این ها را می کشند و خواهند کشید، این یکی فقط ندرت خبری است و نه هیچ چیز دیگر. یک نفر دیگر دلش می خواهد برود یک گوشه ای بنشیند، بغض کند، گریه کند که این چرخ ِ بیهده تا کی قرار گذاشته به این منوال بگذرد که ما همه فردایی را انتظار می کشیم که هر انسان برای هر انسان برادری ست. یک نفر دیگری خیلی کمرنگ به انتقام فکر می کند؛ به خون خواهی، به کشیدن خط و نشان های مختلف؛ یک نفر دیگر به این فکر می کند که خط و نشان برای که؟ مگر جوانکی که فیلم گرفته استراتژی ِ چگونه عرب های همجوار را دوست نداشته ایم نوشته؟ او به طرزی کاملا معمولی عابر یکی از این خیابان های همیشه بوده که یکی تیر خورده، افتاده و مرده است. او هیچ فرقی با یکی از این من های ِ من و شما ندارد لابد. فقط جرمش این است که جز خودش کسی را دوست ندارد. مثل او و من در این هفت هشت ملیارد ِ دور و ور زیاد پیدا می شوند. ما سکوت می کنیم چون کمونیست نبودیم، چون سوسیالیست نبودیم، چون یهودی نیستیم. نمی دانم تهش باید تا کجا از این ضد و نقیض های ماسیده در استخوان هام بنویسم. اما تهش می دانم تکنولوژی و امکانات قرار نیست کاری برای عقیم بودن حس و جان و جهانمان بکند. می دانم آدم ها، روزهایی که قدشان از این کوتاه تر بود و کرور کرور به خاطر یک درد بی درمان می مردند آدم تر بودند. یا من اینطور خوش خیال ترم . . . نمی دانم

  26. متاسفانه در این چند سال اخیر اونقدر تصاویر دردناک دیدیم و ناراحت شدیم که داره کم کم برامون دیدنشون عادی میشه

  27. سلام وباسپاس اززحمت های شما.امکان بزرگنمایی متن رابه اپ اضافه فرمایید.

  28. عجب کلمه ای برای صفحه انتخاب شده
    wild wild world

  29. فکر نمی کنم امشب خوابم ببره منم بچه ای هم قدبچه ی کنار ساحلی دارم . آخه چرا؟ خدا او بالا نظاره گر ؟

  30. سخنرانی خوبی برای روزی مثل روز قدس,می تونست و می تونه باشه.

  31. بله… دردآور و جان فرسات از دست شدن جان نازنین کودکان… بله، حق با شماست؛ کاری نمی شود کرد… به میزان سرعت و پیشرفت تکنولوژی، بی حسی و بی تفاوتی و زودفراموشی و بی تفاوتی در ما آدم ها روی داده و بیشتر هم خواهد شد… توصیه می نمایم کتاب “نظر به درد دیگران” از سوزان سونتاگ که اخیرا نشر گمان و به سرپرستیِ خشایار دیهیمی چاپ کرده را مطالعه فرمایید… چاره ای نیست ظاهرا، مرگ و فاجعه و جنگ اگر دور هم باشد از جغرافیای ما؛ در منازل مان و سر سفره هایمان (به واسطه ی تکنولوژی ها) حضور دارد… حضوری غالب…

  32. متن خوبی بود.

    این لینک رو هم نگاه کنید که جادی مدتها پیش نوشته بودند.
    http://jadi.net/2014/07/israel/

  33. انسانها در هر حیطه ای که فعالیت میکنند، به مشکلات و شرایط سخت آن عادت میکنند. یک رفتگر از بوی بد همانند بقیه آشفته نمیشه؛ یک پزشک از دیدن یک بیمار با شرایط وخیم نیز همانند بقیه مضطرب نمیشه و … .
    متاسفانه در این چند ساله که رسانه ها (چه تلویزیون و چه شبکه های اجتماعی) قویتر و بی مهابا تر شده و از هر شگردی برای محق نشان دادن خود استفاده میکتتد، دیدن تصاویر فجیع برای همه اغشار مردم نیز عادی شده. دیگه دیدن سربریدن، آتش زدن انسان، شکنجه، گرسنگی، فقر و … هیچ یک از آدما رو بشدت قبل تکون نمیده. یا شاید هم اصلا تکون نمیده.
    یه جورایی شبیه فیلمهای آخرالزمانی ولی با شکلی متفاوت.
    نمیدونم، شاید باید وا داد و دل رو به دریا زد. شاید بهتر باشه زبان آدم بند بیاید تا اینکه حرفی بخواد بزنه تو این دنیای بی احساس. اگر هم حرفی زده شود آنوقت “می شنوییم که به هم می گویند :سحر میداند ، سحر !”
    نقلی از سهراب عزیز(سوره تماشا):
    “”””
    به تماشا سوگند
    و به آغاز کلام
    و به پرواز کبوتر از ذهن
    واژه ای در قفس است.
    حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
    من به آنان گفتم :
    آفتابی لب درگاه شماست
    که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
    و به آنان گفتم :
    سنگ آرایش کوهستان نیست
    همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .
    در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
    که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
    پی گوهر باشید.
    لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
    و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
    و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
    به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
    و به آنان گفتم :
    هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
    صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
    آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
    می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.
    زیر بیدی بودیم.
    برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
    چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
    می شنیدم که به هم می گفتند :
    سحر میداند ، سحر !
    سر هر کوه رسولی دیدند
    ابر انکار به دوش آوردند.
    باد را نازل کردیم
    تا کلاه از سرشان بردارد.
    خانه هاشان پر داوودی بود،
    چشمشان را بستیم.
    دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
    جیبشان را پر عادت کردیم.
    خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
    ” سهراب سپهری “

  34. درود فرانک عزیز
    افسوس که این روزهایمان کم‌تر اتفاق خوبی برای گفتن و به اشتراک گذاشتن دارد. جهان ما دور بی‌پایان بدی‌هایی است که تا به خودمان نیاییم – که گویا هیچ‌گاه قرار نیست به خودمان بیاییم – ادامه خواهد داشت.
    هر کودک مهاجر، در جنگ، آواره، زخمی، غمگین یا گریانی می‌بینم به پسر ۶ ساله‌ام نگاه می‌کنم و ناخودآگاه گریه می‌کنم، خوب حس می‌کنم که نیاز آن کودک چیست و از چه چیزی محروم می‌شود و تصور روزها و سال‌های بعدی که برایش می‌آید قلبم را به درد می‌آورد.
    دوستی می‌گفت «تنها جهانی شایسته‌ی کودکان، شایسته‌ی زیستن است» این جمله با روزگار ما فاصله‌ای بسیار دارد. کاش دنیایمان جای بهتری بود…

  35. وقتی یاد بگیریم که جنایت و جنایتکار رو بدون توجه به اینکه کیست و چه نسبتی با ما داره محکوم کنیم مطمئنا وضعیت تغییر میکنه و میشه به کاهش خونریزی و وحشیگری امیدوار بود.
    شاید نخواستید یا نتونستید اسمی از بشار اسد ببرید و البته همه کسانی هم با دستاویزهای مختلف دینی و نژادی و فکری کشتن دیگران رو مقبول و حتی واجب میدونند!!!!!

  36. سلام
    اسم این جوان احمد مناصره و خوشبختانه زنده است. ظاهراً فیلم دیگری هم پخش شده که مادر وی را نشان می دهد که در بیمارستان گریه و زاری می کند. این خانم هم مادرش نیست بلکه یک خانم یهودی است.

  37. جناب اقای مجیدی سلام و عرض ادب
    ببخشید ظاهرا در فید سایت اتفاق هایی افتاده. چون تنها تیر پست به اضافه یک بنر تبلیغاتی نمایش داده میشود. (حداقل توسط فید خواند InoReader اینگونه هستش)
    مزاحم شدم اطلاع بدهم، که اگر تغییرات ناخواسته هستش اقدام لازم را انجام بدهید.
    ممنون

  38. در عمیق بودن فاجعه فلسطین و اسرائیل هیچ شکی نیست
    اما ظاهرا کودک در این عکس ahmad manasra اسمش هست و خوشبختانه زنده است
    یک فیلمی از این کودک در بیمارستان وجود داره
    تو فیلم این صحنه هم اواخرش بچه میشینه
    البته این موضوع از فاجعه بار بودن این صحنه که یه کودک خون آلود روزمین درد میکشه و چند نفر داد میزنن و فحش میدن و نفرین میکنن کم نمیکنه

    http://www.nytimes.com/2015/10/16/world/middleeast/israel-accuses-abbas-of-lying-about-wounded-boy-in-video.html

  39. دنیای کنونی در آستانه رکود یا پسرفتی به مراتب بزرگتر از رکودیست که از سال ۱۹۲۹
    میلادی آغاز شد و سرانجام به جنگ جهانی دوم منجر شد . جنگ اول جهانی هم به دنبال
    رکود اقتصادی ۱۹۱۴ روی داد و همواره رابطه ای علت و معلولی بین رکود اقتصادی و
    آشوب های اجتماعی و جنگ وجود داشته .
    از هم اکنون میتوان همه نشانه های آشکار تصادم های بزرگ آینده را در گوشه گوشه دنیا دید .
    آمریکا و اروپا و آسیای شرقی مکانهای محوری تنش ها و جنگهای آینده هستند . سیستم پولی
    به گل نشسته جهان ، نرخهای بهره نزدیک به صفر پولهای عمده ، تمام شدن انرژی محرک
    بانکهای مرکزی . بدهکاری غول آسای دولتهای بزرگ و در رآس آنها آمریکا ، ژاپن و چین .
    شکاف بزرگ بین قدرت تولید و ناتوانی مصرف کننده . جمعیت رو به کاهش جهان . همه اینها هشداریست به توهمات خوشبینانه دال بر بهبود اقتصاد جهانی .
    سرزمین ما هم نمیتواند از ترکش های چنین دنیائی در امان بماند هرچند که باز جای بهتری
    برای زندگی در این جهان پر آشوب خواهد بود که چون و چرایش در این نوشته نمیگنجد .
    مثبت اندیشی منافاتی با واقع نگری ندارد . واقعیات تلخ را دیدن نه تنها زیانی ندارد بلکه میتواند
    ما را آماده کند که از رویداد های آینده گزند کمتری ببینیم . امید واقعی حاصل نگاه واقعی به زندگیست .
    رشید دمهری

    http://durnama.blogfa.com/post-75.aspx

  40. دکتر چرا این جا هم مثل نارنجی خوابید،؟

  41. چرا دیر به دیر به‌روز می‌کنید؟

  42. این پسر بچه به تمام مردایی که کت و شلوار میپوشن و پز کراوات شون رو میدن و به فکر شرکت های تسلیحاتی شون هستن , غیرت و شرف داره … واقا نمیدونم چی بگم … ولی به قول پیامبرم : اسلام غریب امد غریب نیز خواهد رفت ولی خوش به حال غربا

  43. دکتر جان تو یک نویسنده ای و چه خوب نوشتی … ابتدا دریا بود… و بعد پدری که دل به دریا زد .. و حالا کودکی که در ساحلی آرام خواب خوشبختی می بیند .. عکاسی که به جای طلوع آفتاب ساحل .. غروب انسانیت را شکار کرد … تو اینچنین نوشتی .. حالا نوبت من است ..پازلی از صلح را تکه تکه باید کنار هم چید… باید باور کنیم که توان ما بیشتر از این حرف هاست .. سال هاست که ابرسیاه ظلم بر دنیای من و تو سایه افکنده … باید کاری کرد … باید هر کس تکه پازل خود را بچیند … و گرنه روزگار اینچنین تصویری را رقم میزند

  44. سلام خیلی عجیبه برام که نظر من تایید نشده. یک کامتی نوشته بودم که ظاهرا این پسر زنده است خوشبختانه. لینک منبع هم گذاشته بودم. اگه دلتون خواست متن رو اصلاح کنید

  45. عالی بود خانم مجیدی
    کا ش …. مطمئنا تاثیر گفته هاشون بیشتر بود!

  46. والا زبان قادر به گفتن نیست….. منم مثل شما شکه شدم…. فقط ارزو میکنم زنده نمونم و نبینم اون روزایی که قراره بعدش اقا ظهور کنه…. اون روزا،روزای سختیه…. به مراتب سخت تر از این چیزی که الان هست یا ممکنه بشه…. واقعا نمیتونم این همه نفرت رو در موجودی به نام انسان ببینم…. این دنیا محکوم به نابودیست و این انسان محکوم به درد

  47. متاسفانه این فیلم ها و عکس ها برای من فوق العاده عادی شده. وقتی آدمای دور و بر خودتون، آشناها و غریبه ها، خبر کشته شدنشون رو میشنوی، وقتی مرگ چندین انسان رو ببینی، جلوی چشم خودت جون بدن و کاری نتونی بکنی، این چیزها متاسفانه کاملا عادی میشه برات.
    نه متن منقلبم کرد و نه تصاویر، اما یادمه یکی دو سال پیش کامنتی گذاشتم که لینک چند تا از این تصاویر توش بود ( اگه اشتباه نکنم از جنایات نازی ها بود در جواب کسی که از اونها دفاع کرده بود) و با اینکه قبل از لینک ها نوشته بودم که تصاویر منقلب کننده است و کودکان و کسانی که مشکل قلبی دارند نگاه نکنند، اون کامنت رو منتشر نکردید، برایم جالب بود که این پست بدون هیچ تذکری در این مورد، در این وبلاگ پرخواننده منتشر شده و تصاویر شفافی از کودکان کشته شده به راحتی در معرض دید خواننده قرار گرفته. لطفا این پست رو ویرایش کنید، همه افراد مثل من نیستند که این چیزها براشون عادی باشه، همه افراد مثل شما نیستند که نهایتا چند روزی این تصاویر جلوی چشمشون باشه و وبلاگی داشته باشند که دردشون رو با هزاران خواننده به اشتراک بگذارند و خودشون رو تا حدودی خالی کنند، خیلی ها کودک هستند و این تصاویر تا بر روی شخصیت آینده شون قطعا تاثیر گذار خواهد بود، خیلی ها مشکل قلبی دارند و دیدن این تصاویر براشون به هیچ وجه خوب نیست، خیلی ها از نظر احساسی توانایی درک این تصاویر رو ندارند و اعصاب شون به هم میریزه. خیلی ها این تصاویر عزیزان از دست رفته شون رو یادآوری میکنه. خیلی ها…

  48. یکی از اون متن های خوبتون که چند وقته مثلشو نذاشته بودین.

  49. افرین به این دقت نظر ومتن زیبا و دلنشین… و مرگ بر رژبم کثیف اسراییل

  50. همه این ناآرامی ها و ناجوانمردی ها در پی ایدئولوژی و مذهب میاد. کاش ما آدم های مذهبی ای بودیم. ولی در مذهب انسانیت….

  51. برای من هم همیشه این سوال هست که اگه یه قومی در گذشته نسل کشی داشتند امروز مجوز این رو دارند که یه قوم دیگه رو که حتی اون موقع تو جنایات علیه اونا نقشی نداشتند از بین ببرند فقط به خاطر گذشته تلخی که داشتند و این مجوز اعمال وحشیانشون میشه؟

  52. فرانک مجیدی نوشته هات رو دوست دارم و اصلا به خاطر این نوشته ها سایت یک پزشک رو میخونم. نویسنده خوبی هستی و نویسنده بهتری خواهی شد. ممنون از این نوشته زیبا

  53. خوندم و گریه کردم،بغد از ده سال، چند سال؟ ولی رها شدم،
    رها توی تن تبدار و بستر بیمار،ساعت هفت و سی و شیش دقیقه صبح

  54. دلم سوخت من هم نتونستم گریه کنم حتی نتونستم فریاد بزنم فقط از درون سوختم ، سوختم . چشم هام اشکی برای ریختن نداشت ولی سرتا سر وجودم اشک ریخت ..

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.

اینستاگرام ما را لطفا دنبال کنید!

پیشنهاد می‌کنیم