لارس گیلنستین؛ پزشک بافتشناسی که برای جراحی روح به ادبیات پناه برد
لارس یوهان ویکتور گیلنستین (Lars Gyllensten) یکی از چهرههای منحصربهفرد در تاریخ علم و ادب سوئد است که مسیر زندگیاش از آزمایشگاههای بافتشناسی تا ریاست بنیاد نوبل امتداد یافت. او که در سال ۱۹۲۱ در استکهلم متولد شد، ابتدا به عنوان یک دانشمند برجسته در انستیتو کارولینسکا (Karolinska Institute) شناخته میشد، اما عطش او برای کشف معنای عمیقتر هستی، وی را به سمت نویسندگی سوق داد. گیلنستین با انتشار بیش از چهل مقاله علمی معتبر، ناگهان دنیای آکادمیک پزشکی را رها کرد تا با سلاح کلمات به جنگ ملال و رنج بشری برود. او با تکیه بر دیدگاههای دیالکتیکی و تحت تأثیر فیلسوفان بزرگی همچون کییرکگارد، آثاری خلق کرد که مرزهای میان علم، مذهب و فلسفه را در نوردید و نام او را در تالار افتخارات آکادمی سوئد جاودانه ساخت.
دوگانگی شخصیت؛ از کالبدشکافی تا شعر هجو
لارس گیلنستین زندگی حرفهای خود را با دقتی علمی آغاز کرد و به عنوان استاد بافتشناسی در یکی از معتبرترین مراکز پزشکی جهان فعالیت داشت. او در حالی که روزها بر ساختار سلولها متمرکز بود، شبها به واکاوی پیچیدگیهای ذهن انسان در قالب کلمات میپرداخت. اولین تجربه ادبی او در سال ۱۹۴۶، یک مجموعه شعر هجوآمیز بود که با همکاری دوستش منتشر کرد و در آن به تمسخر جریانهای مدرنیستی زمانه پرداخت. این حرکت جسورانه نشان داد که او حتی در ابتدای مسیر هنری خود، ابایی از به چالش کشیدن هنجارهای تثبیت شده نداشت. منتقدانی که ابتدا فریب ظاهر جدی اشعار او را خورده بودند، پس از افشای نیت اصلی وی، به شدت به او تاختند که این خود آغازگر شهرت جنجالی او بود.
شاید برایتان جالب باشد که بدانید او این کتاب را با نام مستعار «یان ویکتور» منتشر کرد تا از قضاوتهای دنیای پزشکی در امان بماند. تصور کنید یک استاد جدی بافتشناسی، پنهانی نشسته و دارد به ریش شاعران زمانهاش میخندد؛ این دقیقاً همان روحیه شیطنتآمیزی است که گیلنستین تا پایان عمر با خود حفظ کرد. او به خوبی میدانست که گاهی برای بیان حقیقت، باید نقابی از هجو بر چهره زد تا گوشهای شنوا پیدا شود.
سهگانه نقادانه و تثبیت جایگاه ادبی
نقطه عطف زندگی ادبی گیلنستین با انتشار سهگانهای درخشان رقم خورد که او را از یک نویسنده آماتور به یک متفکر تراز اول تبدیل کرد. کتابهای «اساطیر نوین»، «کشتی آبی» و «بچهکتاب» مفاهیمی را مطرح کردند که پیش از آن در ادبیات سوئد سابقه نداشت. او در این آثار، با نگاهی تحلیلی به بررسی وضعیت انسان در جهان معتبر پرداخت و سعی کرد میان دانش تجربی خود و نیازهای معنوی بشر پلی بزند. این سهگانه به قدری از نظر ساختار و محتوا غنی بود که منتقدان اروپایی بلافاصله او را با غولهایی نظیر توماس مان (Thomas Mann) مقایسه کردند.
ویژگی بارز این آثار، استفاده از نثری دقیق و کالبدشکافانه است که به وضوح ریشههای پزشکی نویسنده را نمایان میکند. گیلنستین در این نوشتهها نه به عنوان یک قصهگو، بلکه در قامت یک پژوهشگر اگزیستانسیال ظاهر میشود که به دنبال یافتن راهی برای خروج از بنبستهای فکری است. او معتقد بود که حقیقت همواره در میان تضادها نهفته است و نباید به پاسخهای ساده و سطحی بسنده کرد. این رویکرد باعث شد که آثار او، علیرغم دشواری در ترجمه، به عنوان ستونهای مدرنیسم ادبی در اسکاندیناوی شناخته شوند.
فلسفه نوسان؛ زندگی بین رنج و ملال
گیلنستین تحت تأثیر شدید سورن کییرکگارد (Søren Kierkegaard)، فیلسوف دانمارکی، به این باور رسیده بود که حیات بشری مدام بین دو قطب رنج و ملال در نوسان است. او این دیدگاه را نه به عنوان یک نظریه بدبینانه، بلکه به عنوان یک واقعیت بیولوژیک و روانی مینگریست که باید با آن مواجه شد. از نظر او، انسان تنها زمانی میتواند به معنای واقعی کلمه «آزاد» باشد که این نوسان را بپذیرد و آگاهانه دست به انتخاب بزند. او خود را نوعی «جاسوس» در دنیای مفاهیم میدانست که وظیفه دارد لایههای پنهان باورهای انسانی را کشف و بازنمایی کند.
این زاویه دید باعث شد که او در نوشتههایش به جای ارائه راهحلهای قطعی، سوالات بیپایانی را مطرح کند که خواننده را به چالش میکشید. او بر این باور بود که هرگونه ثبات بیش از حد در اندیشه، منجر به جمود فکری و مرگ خلاقیت میشود. به همین دلیل، قهرمانان داستانهای او اغلب افرادی مردد، جستجوگر و در حال تغییر هستند که هیچگاه به یک مقصد نهایی نمیرسند. او با ترکیب مفاهیم روانپزشکی و فلسفه، توانست تصویری دقیق از تنشهای روانی انسان مدرن ترسیم کند که هنوز هم پس از گذشت دههها، زنده و تاثیرگذار به نظر میرسد.
زنگ تفریح: وقتی دانشمند نوبل، «دوربین» میسازد!
فکرش را بکنید، لارس گیلنستین و دوستش چنان در هجو کردن مهارت داشتند که کتاب «کامرا آبسکیورا» را با چسباندن کلمات تصادفی از مجلات و روزنامهها خلق کردند! آنها میخواستند ثابت کنند که منتقدان ادبی آنقدر غرق در ژستهای روشنفکری هستند که هر «مزخرفی» را به عنوان هنر مدرن میپذیرند. جالبتر اینجاست که وقتی منتقدان متوجه شدند سرکار رفتهاند، به جای خندیدن، چنان عصبانی شدند که انگار گیلنستین به مقدساتشان توهین کرده است. این پزشک باهوش به ما ثابت کرد که گاهی یک شوخی خوب، بیشتر از صد مقاله علمی میتواند توهمات یک جامعه را برملا کند!
خداحافظی با پزشکی و انتخاب تماموقت نویسندگی
در سال ۱۹۷۳، لارس گیلنستین تصمیمی گرفت که بسیاری از همکارانش را در بهت و حیرت فرو برد؛ او صندلی استادی در انستیتو کارولینسکا را رها کرد. با وجود اینکه بیش از ۴۰ مقاله علمی سطح بالا منتشر کرده بود و در اوج قدرت حرفهای قرار داشت، احساس کرد که رسالت واقعی او در جای دیگری نهفته است. او معتقد بود که علم هرچند برای بقای فیزیکی ضروری است، اما نمیتواند به تنهایی به عطش بیپایان انسان برای درک معنا پاسخ دهد. این انتقال از علم تجربی به دنیای تخیل و کلمات، نشاندهنده شجاعت مردی بود که امنیت شغلی را فدای حقیقتجویی کرد.
او پس از این استعفا، تمام توان خود را صرف نوشتن و مدیریت نهادهای فرهنگی کرد و به یکی از بانفوذترین چهرههای آکادمی سوئد تبدیل شد. گیلنستین ثابت کرد که تخصص در یک حوزه نباید مانع از پرواز در آسمانهای دیگر شود. او با همان دقت میکروسکوپی که به سلولها مینگریست، شروع به تحلیل ساختارهای اجتماعی و اخلاقی جامعه سوئد کرد. این تغییر مسیر نه تنها باعث افول او نشد، بلکه او را به مرتبهای رساند که بتواند بر روند اهدای جوایز نوبل و تعیین مسیر ادبیات جهان تأثیر بگذارید.
ده فرمان نوین؛ بیانیهای علیه بتپرستی مدرن
در میانه دهه ۱۹۶۰، زمانی که بحثهای شدیدی میان سنتگرایان و مدرنیستها در جریان بود، گیلنستین با ارائه مفهوم «ده فرمان نوین» وارد میدان شد. او به شدت با هرگونه ایدئولوژی آرمانشهری (Utopian) مخالفت میکرد و آنها را بتهای جدیدی میدانست که آزادی بشر را سلب میکنند. از نظر او، هر باوری که مطلق تلقی شود و اجازه پرسشگری ندهد، یک بت است که باید شکسته شود. او تأکید داشت که انسان باید همواره نسبت به تصورات خود مشکوک باشد و از پرستش ساختههای ذهنی خویش پرهیز کند تا در دام تعصب نیفتد.
این دیدگاه او، بازتابی از تفکر علمیاش بود که در آن هیچ نظریهای قطعی نیست و همواره باید با شواهد جدید سنجیده شود. او این روحیه «ابطالپذیری» را به حوزه اخلاق و مذهب آورد و معتقد بود که ایمان تنها زمانی ارزش دارد که با شک و جستجو همراه باشد. گیلنستین با این تفکر، به یکی از منتقدان سرسخت جریانات رادیکال زمان خود تبدیل شد که میخواستند به نام پیشرفت، آزادیهای فردی را قربانی کنند. او بر این باور بود که پذیرش موقت و مشروط باورها، تنها راه پیشگیری از فجایع تاریخی است که به نام آرمانهای بزرگ رقم میخورند.
ریاست بر بنیاد نوبل؛ قدرت در خدمت فرهنگ
نقش گیلنستین به عنوان رئیس بنیاد نوبل (Nobel Foundation)، به او قدرتی بخشید که کمتر نویسندهای در تاریخ از آن برخوردار بوده است. او با درایتی که از سالها کار علمی و اداری آموخته بود، سعی کرد اعتبار جوایز نوبل را در سطح جهانی ارتقا دهد. حضور او در کنار شخصیتهای برجستهای مانند ملکه سیلویا و فیزیکدانان بزرگی همچون جرج چارپاک (Georges Charpak)، نشاندهنده جایگاه رفیع او در ساختار قدرت و دانش بود. او نه تنها یک داور ادبی، بلکه نگهبان استانداردهای علمی و اخلاقی معتبرترین جایزه جهان به شمار میرفت.
در دوران حضور او، آکادمی سوئد با چالشهای فکری و سیاسی متعددی روبرو شد که او با خونسردی یک پزشک جراح، به مدیریت آنها پرداخت. گیلنستین همواره معتقد بود که هنر و علم نباید از مسائل روز جامعه جدا باشند، اما در عین حال نباید به ابزاری برای تبلیغات سیاسی تبدیل گردند. او با تکیه بر استقلال رأی خود، تلاش کرد تا انتخابها بر اساس معیارهای کیفی و نه مصلحتهای مقطعی صورت گیرند. این دوره از زندگی او، ترکیبی از دیپلماسی فرهنگی و سختگیریهای آکادمیک بود که میراث ماندگاری از خود بر جای گذاشت.
استعفای جنجالی و دفاع از آزادی بیان
یکی از بحثبرانگیزترین اقدامات زندگی گیلنستین، استعفای او از آکادمی سوئد در سال ۱۹۸۹ بود. این حرکت در اعتراض به سکوت و عدم حمایت قاطع آکادمی از سلمان رشدی، پس از صدور فتوای جنجالی علیه او، صورت گرفت. گیلنستین که تمام عمر از آزادی انتخاب و اندیشه دفاع کرده بود، نتوانست محافظهکاری همکارانش را در برابر تهدید آشکار آزادی بیان تحمل کند. این استعفا، تکانی بزرگ به محافل ادبی جهان داد و بار دیگر بر اصول اخلاقی خدشهناپذیر او صحه گذاشت.
او با این کار نشان داد که حتی عضویت در معتبرترین نهاد ادبی جهان نیز برایش ارزشی بالاتر از حقیقت و شرافت ندارد. این اقدام او باعث شد که بحثهای گستردهای پیرامون وظیفه نهادهای فرهنگی در قبال سانسور و تهدیدات بینالمللی شکل بگیرد. گیلنستین تا پایان عمر بر موضع خود پافشاری کرد و ثابت کرد که یک متفکر واقعی، در لحظات حساس تاریخی، عمل را بر حرف ترجیح میدهد. او با این استعفا، به الگویی برای نویسندگانی تبدیل شد که معتقدند قلم باید در خدمت دفاع از حقوق بنیادین بشر باشد، حتی اگر به قیمت از دست دادن کرسیهای قدرت تمام شود.
زنگ تفریح: فیلسوفی که نخواست بت شود!
میدانید پارادوکس خندهدار زندگی گیلنستین چه بود؟ او که تمام عمر علیه «بتسازی» و «کیش شخصیت» مبارزه کرد و ده فرمان داد که هیچکس نباید بت شود، خودش در سوئد به چنان جایگاه قدسی و غیرقابل نقدی رسیده بود که حرفش حکم وحی منزل را داشت! او بارها به شوخی میگفت که بزرگترین شکستش این بوده که مردم او را به خاطرِ مخالفت با بتپرستی، تبدیل به یک بت کردهاند. گیلنستین از آن دست آدمهایی بود که اگر امروز زنده بود، احتمالاً به تمام طرفداران دوآتشهاش یک چشمک میزد و میگفت: «زیاد جدی نگیرید، من فقط یک پزشک بازنشسته هستم که کمی هم مینویسم!»
تأثیر متقابل علم پزشکی بر سبک نگارش
تجربه گیلنستین در زمینه بافتشناسی (Histology) تأثیر عمیقی بر ساختار روایی و زبانی او داشت. او در نوشتههایش از متدولوژی علمی برای بررسی احساسات انسانی استفاده میکرد؛ به این معنا که پدیدههای انتزاعی را به اجزای کوچکتر تقسیم میکرد تا ماهیت آنها را درک کند. این رویکرد باعث شد که متون او دارای دقت و صراحتی باشند که در آثار دیگر نویسندگان معاصرش کمتر دیده میشد. او به جای استفاده از استعارههای مبهم، ترجیح میداد با کلماتی برنده و دقیق، مستقیم به قلب موضوع بزند.
بسیاری از منتقدان معتقدند که نگاه او به جامعه، شباهت زیادی به نگاه یک آسیبشناس به یک بافت بیمار دارد. او ناهنجاریهای فرهنگی را شناسایی میکرد و با جراحی کلمات، سعی در نمایان ساختن ریشههای فساد یا جهل داشت. این ترکیب علم و ادب، نوعی «پزشکی فرهنگی» را به وجود آورد که در آن نویسنده نه تنها یک راوی، بلکه یک درمانگر اجتماعی است. گیلنستین به ما آموخت که ابزارهای علمی میتوانند در خدمت غنای تخیل قرار گیرند و ادبیات میتواند با تکیه بر واقعیتهای فیزیکی، به اوج شهود برسد.
میراث گیلنستین در ادبیات جهان و اسکاندیناوی
با وجود اینکه لارس گیلنستین ترجیح میداد آثارش به زبان مادریاش باقی بمانند و کمتر به زبانهای دیگر ترجمه شوند، اما تأثیر او بر نویسندگان نسلهای بعد غیرقابل انکار است. او راه را برای نوعی از نویسندگی باز کرد که در آن تفکر فلسفی بر داستانپردازی سنتی غلبه دارد. در کشورهای اسکاندیناوی، او به عنوان یکی از ستونهای روشنفکری مدرن شناخته میشود که توانست میان علمگرایی قرن بیستم و جستجوهای معنوی انسان پلی مستحکم ایجاد کند. آثار او هنوز هم در دانشگاهها به عنوان نمونههای برتر نثر اندیشهمحور تدریس میشوند.
او در سال ۲۰۰۶ درگذشت، اما تفکراتش در مورد نوسان زندگی و ضرورت شکاکیت آگاهانه، همچنان در جوامع پیچیده امروز کاربرد دارد. گیلنستین به ما یادآوری کرد که هیچگاه نباید از پرسیدن دست کشید و هویت ما در گروی انتخابهایی است که در لحظات تردید انجام میدهیم. میراث او تنها در قفسه کتابخانهها نیست، بلکه در روحیهای است که او در کالبد فرهنگ سوئد دمید؛ روحیهای که در آن تخصص علمی و بصیرت شاعرانه با هم متحد میشوند تا تصویری کاملتر از انسان ارائه دهند.
ارتباط با روانپزشکی؛ کالبدشکافی روان انسان
هرچند تخصص اصلی گیلنستین بافتشناسی بود، اما نوشتههای او پیوند عمیقی با مفاهیم روانپزشکی و روانکاوی دارند. او در آثارش به بررسی مکانیسمهای دفاعی ذهن در مواجهه با اضطراب وجودی میپردازد و نشان میدهد که چگونه انسانها برای فرار از پوچی، به ساختارهای خیالی پناه میبرند. او با دقتی وسواسگونه، رفتارهای وسواسی و روانرنجوریهای شخصیتهای داستانش را تحلیل میکرد که این خود نشان از اشراف او بر متون کلاسیک روانشناسی داشت. او معتقد بود که کلمات میتوانند به عنوان کاتالیزور در فرآیند خودشناسی عمل کنند.
در بسیاری از سمینارهای بینالمللی، از آثار او به عنوان مطالعات موردی برای درک بهتر بحرانهای هویتی استفاده شده است. او به جای اینکه به دنبال درمان سریع بیماران روانی باشد، سعی داشت نشان دهد که بخشی از این رنجها، جزئی جداییناپذیر از ماهیت انسانی هستند. گیلنستین با ترکیب دیدگاههای بیولوژیک و روانشناختی، به یک سنتز (Synthesis) دست یافت که در آن بدن و ذهن به عنوان یک واحد کل نگریسته میشدند. این نگاه کلنگر (Holistic)، او را به یکی از پیشگامان ادبیات چندرشتهای در قرن بیستم تبدیل کرد که هنوز هم برای پژوهشگران حوزههای مختلف جذابیت دارد.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
لارس گیلنستین فراتر از یک پزشک یا نویسنده، یک «معمار اندیشه» بود که در طول هشت دهه زندگی خود، مرزهای میان علم و هنر را به چالش کشید. او با ترک دنیای بافتشناسی، به ما نشان داد که حقیقت در لایههای زیرین واقعیتهای ملموس نهفته است و تنها با شجاعت در شک کردن میتوان به بصیرت دست یافت. گیلنستین با ایستادگی بر اصول اخلاقی و دفاع از آزادی بیان، حتی به قیمت از دست دادن کرسیهای قدرت، ثابت کرد که رسالت روشنفکر، دیدهبانی بیدار در برابر بتهای زمانه است. میراث او دعوتی همیشگی است برای نوسان میان دانش و تخیل، تا در نهایت بتوانیم در دنیایی پر از رنج و ملال، معنایی انسانی و آگاهانه برای زیستن بیابیم.
شما درباره پزشکان فیلسوف چه فکر میکنید؟
داستان لارس گیلنستین، نمونهای درخشان از جسارت در تغییر مسیر زندگی است. آیا شما هم معتقدید که علم و ادبیات میتوانند مکمل یکدیگر باشند؟ یا فکر میکنید گیلنستین باید در دنیای پزشکی میماند و به کشفیات علمیاش ادامه میداد؟ مشتاقانه منتظر خواندن نظرات و تحلیلهای ارزشمند شما در بخش دیدگاهها هستیم؛ بیایید درباره این تضاد جذاب با هم گفتگو کنیم!
نوشتههای مرتبط با تاریخ پزشکی
- رازهای زندگی مایکل کرایتون؛ خالق پارک ژوراسیک و پیشگام تکنوتریلر در جهان
- پل براگ؛ پدرخوانده جنجالی رژیمهای غذایی و تناسب اندام در آمریکا
- یان فریزر و واکسن گارداسیل؛ داستان مردی که جان میلیونها زن را نجات داد
- نبرد برای تسخیر آخرین سنگر بدن | از آرزوی لینک شدن به رایانه تا تراشههای نورالینک
- میراث آلبرت بارنز؛ از اختراع آرژیرول تا بزرگترین گنجینه هنری جهان







چرا ما ایرانیا از تبلیغات خوشمون نمیاد؟!
بالاخره مدیرای سایت به غیر از علاقه یه هزینه ای رو هم دارند
موفق باشید
من یک پزشک را مدتهاست می شناسم و از مطالبش استفاده می کنم و لذت می برم. و خوشحالم که به عنوان یک وبلاگ خواندنی که مرتب به روز می شود، از تبلیغات هم به عنوان یک ابزار ضروری برای بقا و ادامه دادن به شکل حرفه ای استفاده می کند. من واقعا متوجه نمی شوم بعضی دوستان در مطلبی که به عنوان رپرتاژ مشخص شده و سابقه هم در یک پزشک داشته، چه امر رنج آوری مشاهده کرده اند که این طور جبهه گرفته اند؟! چیزی که من از این متن برداشت می کنم، معرفی محصولی است که اگر کسی استفاده کند، زندگی اش بهتر می شود. اینکه همین طور است یا نه، چیزی است که بررسی اش به عهده آقای مجیدی نیست. به قول خودشان، اگر با اخلاقیات و قوانین کشور در تضاد نباشد، چه منعی دارد تبلیغ؟ اتفاقا من خوشحالم که یک پزشک آنقدر مورد اعتماد است و خواننده دارد که موسسه ای مثل مکتب کمال، اینجا را برای تبلیغ محصولش انتخاب می کند. یک پزشک جان، دوستت داریم :)
یه سری کامنتهایی که آدم توی این سایت میبینه واقعا باعث تعجبه! مگه دوستانی که وبگردی میکنن و اینقدر با تبلیغات مشکل دارن، این همه تبلیغات مختلف و گاهی مضحک رو توی روزنامه ها و مجله ها نمی خونن؟ آیا اونجا هم شاکی میشن و تماس می گیرن شکایت می کنن؟! تازه بابت خرید نشریات کاغذی پول هم باید پرداخت، اینجا که مجانیه! کلا توی وبسایت های فارسی شاید 40-50 نفر هم نباشن که دنبال تولید محتوای مفید باشن و کارشونم خوب باشه و با این سرعت هم آپدیت کنن، یکیشونم این سایته، اونوقت عده ای میان همچین کامنت هایی میذارن و اصلا در نظر نمی گیرن که هزینه های سایتی با این عظمت به کنار، کسی که داره ساعت ها در روز وقتش رو میذاره و حجم زیادی مطالب مختلف رو مطالعه می کنه و از توش مطالب مفید و کاربردی در میاره و روزی چندین بار وبلاگ رو آپدیت می کنه که من و شما بخونیم و یه چیزی به معلوماتمون اضافه بشه، آیا حق نداره هفته ای 1 پست از 30 پستش رو به تبلیغات اختصاص بده؟!
از اینها گذشته این پست های غلط املایی و نگارشی و ترجمه ای!! محتوا مهمتره یا دیکته؟! آدم گاهی این حس بهش دست میده که یه سریها به املا و نگارش به مراتب بیشتر اهمیت میدن تا این همه محتوای مفیدی که توی این سایت عرضه شده و تاثیر مثبتی که توی این سالها داشته.
من هم اولش خوشم نیومد ولی بعد دیدم که ایشون حق دارند اما اینجا جای یک سوال باقی است …ایشون برای رپرتاژها از همان ادبیات زیبایی استفاده می کند که در سایر نوشته هاشون به کار می برند و موضوع را از یک رپرتاژ معمولی به مطلبی تاثیرگذار تبدیل می کنند . .. و ما چون ایشون رو دوست داریم بخاطر اعتمادی که به ایشون داریم موارد تبلیغی رو هم ( حتی ممکنه خود ایشون قبولش نداشته باشه) قبول می کنیم..دوست عزیزمون درست گفتند که برند یک پزشک راحت به دست نیامده پس امیدواریم راحت هم از دست نره ..میشه یک راه های دیگه هم برای تبلیغ پیدا کرد ..
شما حق ندارید که پست تون رو به عنوان آگهی پخش کنید. این سوء استفاده از خوانندگان است. حداقل می تونستید قبل از این کار یه پست بزنید و بگید که روند وبلاگتون عوض شده
ببخشید؟! ما «حق» نداریم؟!؟! این چه نوع ادبیاتیه؟ چی باعث شده شما خود رو منبع «صدور حق» تصور کنید آقا؟! نکنه وبلاگنویسی آییننامهای داره که شما خبر دارید، ما نه؟!
ما بهعنوان صاحبان این وبلاگ، «حق تصمیمگیری» دربارهی مطالب وبلاگ رو داریم و این «حق» رو برای خودمون محفوظ میدونیم. ضمن اینکه نخستین رپورتاژی نیست که کار میکنیم و همواره این نوع پستها رو با نام «رپورتاژ» از باقی پستها جدا کردیم. خوانندهای که دوست نداره مطالبی سوای مطالب معمول ما رو بخونه، میتونه اونها رو اصلاً نخونه! شما هم مختارید، میتونید بخونید یا نه. به هیچ عنوان یادمون نمیآد از مخاطبی خواستهباشیم به اجبار مطلبی رو بخونه!
تیتر پست های تبلیغاتی باید نشان دهنده ی تبلیغاتی بودن اون باشه ، یا حداقل چهار کلمه در انتها اورده شده باشه که این یک تبلیغ بوده و ممکنه صاحب یا صاحبان این سایت اون را تایید نکنن . این حداقل احترام به خواننده های همیشه گی شماست ، مگر اینکه بگید چهاردیواری اختیاری و …
واقعا عبارت رپورتاژ را در تیتر پست نمیبینید؟ یا مشکل اصولا جای دیگری است؟
من فکر کنم مخاطبین 1پزشک به نوعی احساس مالکیت میکنن بر این وبسایت! یعنی انقدر دوسش دارن، هر روز بارها بهش سر میزنن و با مطالبش اوقات خوشی رو سپری میکنن که اون رو مال خودشون میدونن. و احساس میکنم این جبهه گیری که میکنن دقیقا بخاطر همینه! انتظار ندارن تو این محیط دوست داشتنی تبلیغات بیاد…! که البته این احساس اشتباهه و باید به آقای دکتر و خواهر گرامیشون حق بدیم.
من از خانم مجیدی هم میخوام که ناراحت و عصبانی نشید…! مخاطبین وبسایتتون فقط یکم رو 1پزشک غیرت زیادی دارن!!! و البته غیرت این منطق رو نمیفهمه که 1پزشک برای بقا، عین همه نشریات کاغذی و دیجیتالی نیاز به تبلیغ داره…
برقرار باشید و سبز
جناب دکتر هرچقدر دوست دارید تبلیغات کنید، از نظر من که سالهاست بلاگتون رو پیگیری میکنم هیچ مشکلی با (حتی) نوع تبلیغات شما ندارم. این حق شماست، و البته میدونم به نفع ما دنبال کنندگان وبلاگ هم هست :)
امید عزیز: به نظر میاد کسی که داره از شما سوء استفاده می کنه ، خود شما هستید ، چون فراموش کردین که در این وبلاگ ،این حق رو دارید که با خونسردی ، از خوندن یک پست صرفنظر کنید .
در ضمن اگر خواننده قدیمی این وبلاگ می بودید ، حتما به یاد می داشتید که بطور قراردادی ، کلمه “رپورتاژ” در اول هر پست ، نشاندهنده تبلیغاتی بودن اونه و شما می تونید “حق نخوندن” اون رو برای خودتون محفوظ بدارید.
این برنامه تنها کسی رو که موفق تر می کنه خود محمود معظمی با دکونی که باز کرده!
به به استاد محمود معظمی عزیز، خوشحالم که آموزشهای شما رو دیدم و روز به روز گسترش پیدا میکند، خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند.
من متوجه نمیشم چرا دوستان با نفس این عمل مشکل دارند… اولاً جدا از هزینه های فضا و پهنای باند زیادی که یک پزشک باید بپردازد، بالاخره این وقت و زمانی که دکتر مجیدی صرف مطالعه، ترجمه، نوشتن و ویرایش مطالب خودشون میکنند (که خداییش تقریباً همه اونها هم خوب و خواندنی هستند)، ارزشمند هست… خب مثل خیلی های دیگه ایشون هم این وقت رو میتونه صرف فعالیتهای اقتصادی و کاری بکند. من و شما فقط میشینیم طی چند دقیقه اونها رو میخونیم ولی خداییش این نوع نوشتن خیلی سخته و همت بالایی میطلبه. خب این حق یک وبلاگ هست که “نوشتن” رو به عنوان یک حرفه ببینه و بخواد از اون طی یک رویکرد اخلاقمند کسب درآمد کنه…
برند “یک پزشک” یک شبه ایجاد نشده و تو این چند سال کلی هزینه براش شده و این حق دکتر مجیدی هست که از بخواد از این برند برای تامین هزینه ها و کسب درآمد استفاده کنه… درس امتحانی هم نیست که همه مجبور باشند بخوانند… بنده خدا خودش مینویسه “رپرتاژ”… خب اگر علاقه ندارید اون مطلب را نخوانید…
فکر میکنم هم دکتر مجیدی و هم خوانندگانش اینقدر قدرت تشخیص داشته باشند که متوجه شوند هر رپرتاژ برای چه گروه مخاطب و چه هدفی تهیه و ارائه شده است. قرار نیست همه از همه چیز خوشمان بیاید.
رپورتاژ = گزارش
آپ!؟!= برنامه
آپ استور = فروشگاه برنامه
دانلود = دریافت
آپلود = بارگذاری
اسپیکر = بلندگو
چرا تصور می کنید کلمه “برنامه” از “اپ” یا شکل صحیح تر “App” کاربردی تر یا خوش لحن تر یا متین تره؟
چرا کلمات معادل بسازیم تا ذهن مون درگیر ترجمه دو یا چند کلمه برای یک مفهوم بشه؟
یک زبان با استفاده و قرض گرفتن از سایر زبان ها نمیمیره. یا شاید بهتره بگم، اگر باور دارید زبان فارسی در حال زوال و مرگ هست، مطمعن باشید به زور خوراندن کلمات ساختگی عاریه فقط باعث پارگی بیشتر اون زبان میشه.
ما ادبیات اصیل خودمون را داریم. نیازی نیست برای هر ابداع جدید لغاتی بسازیم تا درک علوم و تکنولوژی جدید رو برای فارسی زبان ها سخت کنیم. این کار باعث انزوا میشه.
من فکر میکنم بهترین کاربرد استفاده از کلمه اصلی در زبان بین المللی و با الفبای بین المللی است. کلماتی مثل Download, App, App store , …
هیچ کدوم از معادل هایی که گفتین معنی واقعی واژه اصلی رو توی ذهن تدایی نمیکنند!
دلیل اینکه این کلمات در ذهن شما نقش نمیبنده 1- به این نسل کامپیوتر تعلق دارید در زمان ما استفاده میشد هیچ مشکلی هم نبود 2 – اینکه بکار نبردید و در میان بخش فارسی مغزتون جا خوش کرده بنابر این از بکار بردنش لذت نمیبرید دوبار بکار ببریدش مانند یخچال و خرپشته براتون عادی میشه و لذت هم میبرید فرهنگ عامتون رو هم کنار فن آوری حفظ میکنه. 3- از همه مهمتر اگر بکار نبرید جمعیتتون کمه و نتیجه نسل بعدیتون مانند هندوستان و آفریقا یک زبان شکسته در هم ورهمی خواهد بود که از استانی به استانی زبان همدیگر را نخواهند فهمید نمونه این اشتباه بزرگ پیشتر در ایران پیش آمده در خوزستان به علت نفوذ انگلیسیها یک آبادانی میگفت چراغ لیت و سپرتاس و تماته رو بردار بیار ایخوم بروم باواردی! اینها رو بعنوان یک نرمافزار نویس ارشد (بقول شما اپ نویس سنیور! آپ موبایل هم مینویسم کد دولوپر هم هستم همان نرمافزار نویس خودمان) در آمریکا در شرکت مشهور میگم هیچ نیازی ندارید و صدمهای هم به یادگیریتون نمیزنه هیچ کشوری هم مانند شما بکار نمیره این کلمات دقیقا عادت بد آقای مجیدی هستند که در سطح کلان منتشر میشه. مشکل اینه که در زبان خود آنها به حالت اسلنگ اینها بکار میره و مفهومی از کلمه اصلیه که خودشون میدونن ولی برای شما تنها یک علامته مانند اینکه شما به شامی کباب میگی شامی و در یک زبان دیگه شامی رو از شما میشنون ولی کبابشو نه! از ما گفتن و طبق عادت همیشه از بقیه گوش نکردن و من درست می گویم فقط مواظب باشید روزی به بریانی مثل هندیه نگید چیکن بریانی! بیشک اینها برای دلسوزی است.
دکتر از شما بعید بود از این چیزای … تبلیغ کنی!! هر چند البته نظر شخصی منه و شخصا اصلاً به این چیزا اعتقادی ندارم …
تبلیغ، تبلیغ است برادر. همه رسانهها و نشریات کاغذی، تبلیغ میگیرند و از آن برای طرحهای توسعهای خود استفاده میکنند.
یک پزشک به خوانندگان خود احترام میگذارد، اما برای بقا نیازمند تبلیغات است.
یک پزشک از گرفتن تبلیغاتی که مغایر با قوانین داخلی و اخلاقیات نباشند، رویگردان نیست و مسلما به این کار ادامه خواهد داد.
شما به عنوان خواننده یک پزشک حق انتخاب دارید که یک مطلب را نخوانید.
همه پستهای تبلیغاتی با عبارت رپورتاژ مشخص و متمایز شدهاند.
دقیقا به دلیل این پست از لیست گوگل ریدر حذف می کنم وبلاگتان را.