دوگانه سینمایی «شهر گناه» (Sin City) | از وفاداری به کامیک استریپ تا جادوی فناوری دیجیتال

دنیای رمانهای مصور همواره منبع الهامی غنی برای صنعت سینما بوده است، اما انتقال تصاویر ایستا و جوهری کاغذ به فریمهای متحرک نقرهای، چالشی بزرگ برای کارگردانان به شمار میرود. در این مقاله میخواهیم با هم مرور کنیم که چگونه رابرت رودریگز با همکاری فرانک میلر توانست شاهکار سیاه و سفید شهر گناه را به یکی از وفادارترین و خیرهکنندهترین اقتباسهای تاریخ سینما تبدیل کند. آیا واقعاً هالیوود تا پیش از عرضه این اثر آمادگی پذیرش این حجم از نوآوری در نورپردازی و ساختار روایی را داشت؟ در این پرونده جامع، قصد داریم ضمن تفکیک دقیق شناسنامه هر دو فیلم، ساختار داستانی، نوآوریهای تکنولوژیک و دلایل تفاوتهای بنیادین میان قسمت اول و دوم را مورد بررسی عمیق قرار دهیم.
فهرست مطالب
- ۱. شناسنامه، مشخصات فنی و هنری فیلم اول (شهر گناه ۲۰۰۵)
- ۲. شناسنامه، مشخصات فنی و هنری فیلم دوم (شهر گناه: بانویی که به خاطرش میکشم ۲۰۱۴)
- ۳. ریشههای کامیک استریپ فرانک میلر و فلسفه خلق جهان بیسن سیتی
- ۴. ساختار روایی اپیزودیک و مفهوم اقتباس فریمبهفریم
- ۵. واکاوی داستان «همآغوشی دشوار» و جنون انتقام مارو
- ۶. تحلیل داستان «آن حرامزاده زردرنگ» و فداکاری هاتیگان
- ۷. کالبدشکافی داستان «کشتار بزرگ» و نبرد محله قدیمی
- ۸. بررسی داستان «بانویی که به خاطرش میکشم» و حضور جنجالی اوا گرین
- ۹. تحلیل داستان «شب طولانی بد» و شخصیت قمارباز با بازی جوزف گوردون لویت
- ۱۰. تکنیکهای انقلابی پرده سبز و تصویربرداری در استودیوی دیجیتال
- ۱۱. نورپردازی کنتراست بالا و استفاده هوشمندانه از رنگهای انتخابی
- ۱۲. کارگردانی مشترک و جنجالهای قانونی صنف کارگردانان آمریکا
- ۱۳. طراحی صدا، موسیقی متن نئونوآر و همافزایی صوتی
- ۱۴. مقایسه سرنوشت گیشه، بازخورد منتقدان و میراث دو فیلم در سینما
۱. شناسنامه، مشخصات فنی و هنری فیلم اول (شهر گناه ۲۰۰۵)
قسمت اول فیلم شهر گناه (Sin City) به کارگردانی مشترک رابرت رودریگز و فرانک میلر در سال ۲۰۰۵ میلادی اکران شد. این فیلم با بودجهای در حدود ۴۰ میلیون دلار توسط کمپانی دایمنشن فیلمز (Dimension Films) ساخته شد و توانست به فروش جهانی خیرهکننده بیش از ۱۶۰ میلیون دلار دست پیدا کند. در این اثر ماندگار، بازیگران بزرگی همچون بروس ویلیس در نقش جان هاتیگان، میکی رورک در نقش مارو، کلایو اوون در نقش دوایت مککارتی، جسیکا آلبا در نقش نانسی کالاهان، الیجا وود (Elijah Wood) در نقش کوین و بنیسیو دل تورو در نقش جکی بوی به ایفای نقش پرداختند. فیلم با حضور کوئنتین تارانتینو به عنوان کارگردان مهمان ویژه در یکی از بخشها، به یکی از شاخصترین آثار نئونوآر قرن بیستویکم تبدیل شد.
این اثر با ترکیب سه داستان کلیدی از کتابهای کمیک فرانک میلر شامل «همآغوشی دشوار» (The Hard Goodbye)، «کشتار بزرگ» (The Big Fat Kill) و «آن حرامزاده زردرنگ» (That Yellow Bastard) ساخته شد. مدت زمان این فیلم ۱۲۴ دقیقه بود و به دلیل نمایش بیپرده خشونت مفرط و وفاداری به ساختار بصری کامیک، درجه سنی بزرگسال (R) دریافت کرد. فیلمبرداری این اثر به طور کامل با دوربینهای دیجیتال پیشرفته در استودیوی شخصی رابرت رودریگز در شهر آستین تگزاس انجام شد و جوایز متعددی را در بخش دستاوردهای فنی و هنری از جشنوارههای معتبری همچون جشنواره فیلم کن به خود اختصاص داد.
۲. شناسنامه، مشخصات فنی و هنری فیلم دوم (شهر گناه: بانویی که به خاطرش میکشم ۲۰۱۴)
قسمت دوم این مجموعه با عنوان شهر گناه: بانویی که به خاطرش میکشم (Sin City: A Dame to Kill For) پس از وقفهای طولانی در سال ۲۰۱۴ میلادی اکران شد. رابرت رودریگز و فرانک میلر بار دیگر برای هدایت این پروژه همکاری کردند، اما این بار بودجه فیلم به مراتب بیشتر و در حدود ۶۵ میلیون دلار تخمین زده شد. در این قسمت، برخی از بازیگران فیلم اول مانند میکی رورک، جسیکا آلبا و بروس ویلیس بازگشتند، در حالی که چهرههای جدیدی چون اوا گرین در نقش اوا لرد، جاش برولین (Josh Brolin) در نقش دوایت مککارتی (جایگزین کلایو اوون به دلیل تغییر چهره شخصیت)، جوزف گوردون لویت (Joseph Gordon-Levitt) در نقش جانی و لیدی گاگا (Lady Gaga) در نقشی کوتاه به پروژه اضافه شدند.
فیلم دوم که ترکیبی از پیشدرآمد و دنباله داستانهای فیلم اول بود، بر اساس کتاب دوم فرانک میلر و چند داستان کوتاه اورجینال که میلر اختصاصاً برای فیلم نوشته بود، توسعه یافت. این اثر با زمان ۱۰۲ دقیقه و به صورت سهبعدی (3D) روانه سینماها شد، اما بر خلاف نسخه اول، در گیشه شکست بسیار سختی خورد و تنها توانست نزدیک به ۴۰ میلیون دلار در سراسر جهان فروش داشته باشد. فیلمبرداری این اثر نیز با استفاده از تکنولوژیهای پیشرفتهتر دوربینهای سهبعدی در استودیوی تگزاس انجام شد، اما تکرار فرمولهای قدیمی مانع از موفقیت تجاری و هنری آن در سطح جهانی گردید.
۳. ریشههای کامیک استریپ فرانک میلر و فلسفه خلق جهان بیسن سیتی
ریشههای داستانی شهر گناه به اوایل دهه نود میلادی بازمیگردد؛ زمانی که فرانک میلر پس از سالها کار برای کمپانیهای بزرگ مارول و دیسی، تصمیم گرفت دنیایی تاریکتر و شخصیتر خلق کند. او با همکاری انتشارات دارک هورس کمیکز (Dark Horse Comics) مجموعه شهر گناه را نوشت و طراحی کرد. میلر تحت تاثیر شدید رمانهای جنایی هاردبویل (Hardboiled) از نویسندگانی چون ریموند چندلر و فیلمهای نوآر کلاسیک، شهری خیالی به نام بیسن سیتی را آفرید که در میان مردم به شهر گناه شهرت یافته بود؛ مکانی فرسوده، بارانزده و آکنده از فساد که هیچ روزنه امیدی در آن دیده نمیشد.
فلسفه بصری فرانک میلر در این کمیکها بر تضاد مطلق نور و تاریکی استوار بود. او با حذف جزئیات غیرضروری و استفاده از سطوح پهن رنگ مشکی و خطوط سفید ضخیم، فضایی به شدت اکسپرسیونیستی ایجاد کرد که تنهایی و سردرگمی اخلاقی شخصیتها را منعکس میکرد. در جهان بیسن سیتی، سیستم قضایی، مذهبی و سیاسی به طور کامل فاسد است و قهرمانان داستان برخلاف ابرقهرمانان سنتی، انسانهایی آسیبدیده، الکلی و خشن هستند که تنها بر اساس غرایز اولیه و کدهای اخلاقی بدوی خود برای بقا یا انتقام تلاش میکنند.
۴. ساختار روایی اپیزودیک و مفهوم اقتباس فریمبهفریم
یکی از بزرگترین ویژگیهای متمایزکننده فیلم اول شهر گناه، ساختار روایی غیرخطی و اپیزودیک آن بود. رابرت رودریگز به جای تلفیق تمام داستانها در یک روایت واحد، تصمیم گرفت آنها را به شکل بخشهای مجزا اما مرتبط ارائه دهد که با پیشدرآمدی کوتاه آغاز و با یک پسدرآمد مشابه به پایان میرسند. این ساختار وفاداری کاملی به فرمت انتشار کمیکها داشت و به تماشاگر اجازه میداد بدون سردرگمی، با سرنوشت هر یک از قهرمانان خشن شهر گناه همراه شود و اتمسفر هر اپیزود را به صورت مستقل درک کند.
مفهوم اقتباس فریمبهفریم در این فیلم به معنای واقعی کلمه پیادهسازی شد. رابرت رودریگز کتابهای مصور فرانک میلر را به عنوان استوریبورد اصلی فیلم در نظر گرفت و زاویه دوربین، قاببندیها، ژست بازیگران و حتی نحوه تابش نورها را دقیقاً مطابق با پنلهای طراحیشده توسط میلر تنظیم کرد. این رویکرد جسورانه، مرزهای میان سینما و ادبیات مصور را از بین برد؛ به طوری که تماشاگر حس میکرد در حال ورق زدن یک کتاب کمیک متحرک، زنده و سهبعدی است که تصاویر آن بر پرده نقرهای جان گرفتهاند.
۵. واکاوی داستان «همآغوشی دشوار» و جنون انتقام مارو
داستان همآغوشی دشوار متمرکز بر شخصیت مارو است؛ مردی غولپیکر با چهرهای ترسناک و قلبی وفادار که در جامعه به عنوان یک مطرود شناخته میشود. مارو پس از گذراندن یک شب رویایی با زنی زیبا به نام گلدی، صبح با جسد بیجان او مواجه میشود و پلیس بلافاصله برای دستگیری او وارد اتاق میگردد. مارو که متوجه توطئه چیده شده برای قتل گلدی و متهم کردن خودش میشود، با خشنی بیحدوحصر از چنگ پلیس میگریزد و سفری خونبار را برای یافتن قاتل واقعی آغاز میکند.
این اپیزود با بازی شگفتانگیز میکی رورک زیر انبوهی از قطعات پروتزی گریم، به بررسی روانشناختی خشم مهارناپذیر مارو میپردازد. او در مسیر انتقام خود متوجه میشود که این جنایت با عالیرتبهترین مقامات مذهبی و سیاسی شهر ارتباط دارد و با یک قاتل زنجیرهای آدمخوار به نام کوین روبرو میشود. نبرد مارو نه تنها برای انتقام شخصی، بلکه برای احقاق حق زنی است که به او محبتی کوتاه کرده بود؛ روایتی تاریک که با اعدام حماسی مارو روی صندلی الکتریکی به پایان میرسد.
۶. تحلیل داستان «آن حرامزاده زردرنگ» و فداکاری هاتیگان
در داستان آن حرامزاده زردرنگ، بروس ویلیس در نقش کارآگاه جان هاتیگان ظاهر میشود؛ پلیسی سالخورده و شریف که در آخرین روز خدمت خود تلاش میکند نانسی کالاهان یازده ساله را از دست روآرک جونیور، پسر سناتور پرنفوذ شهر نجات دهد. هاتیگان با شلیک به پسر سناتور او را به شدت مجروح میکند، اما همکار فاسدش به او خیانت کرده و به او شلیک میکند. هاتیگان به عنوان متهم اصلی پرونده به زندان میافتد و سالها سکوت میکند تا امنیت نانسی حفظ شود.
پس از هشت سال حبس، هاتیگان آزاد میشود و متوجه میشود که پسر سناتور با جراحیهای متعدد به موجودی زردپوست و کریه تبدیل شده و بار دیگر به دنبال شکار نانسی است. تقابل نهایی میان هاتیگان و این موجود زردپوست در یک مزرعه متروکه برفی رخ میدهد، جایی که هاتیگان برای نجات نانسی، دشمن خود را نابود میکند. هاتیگان که میداند سناتور هرگز او را رها نخواهد کرد و نانسی هرگز در امان نخواهد بود، با شلیک گلولهای به زندگی خود پایان میدهد تا با مرگش راز بقای نانسی را برای همیشه حفظ کند.
۷. کالبدشکافی داستان «کشتار بزرگ» و نبرد محله قدیمی
داستان کشتار بزرگ به بررسی روابط پیچیده و موازنه قدرت در محله قدیمی بیسن سیتی میپردازد، جایی که گروهی از فاحشههای مسلح به رهبری گیل، کنترل منطقه را در دست دارند. ماجرا زمانی بحرانی میشود که دوایت مککارتی با بازی کلایو اوون، متوجه میشود که جکی بوی، یک کارآگاه پلیس فاسد و خشن، به همراه نوچههایش مزاحم یکی از دختران شده است. در درگیری رخداده، جکی بوی کشته میشود و این امر آتش جنگی بزرگ میان پلیس، مافیا و زنان محله را شعلهور میسازد.
این اپیزود سرشار از صحنههای اکشن و درگیریهای خیابانی است که با جلوههای بصری خیرهکننده مانند شلیک گلولهها در تاریکی شب به تصویر کشیده شده است. دوایت تلاش میکند تا با همکاری میهو، جنگجوی مرگبار ژاپنی، جسد جکی بوی را پنهان کند تا پیمان صلح شکننده میان پلیس و زنان محله حفظ شود. این اپیزود نمادی از قدرتنمایی زنان آسیبدیده است که برای دفاع از استقلال و حریم خود در برابر دنیای مردسالار و فاسد بیرون، تا آخرین قطره خون میجنگند.
۸. بررسی داستان «بانویی که به خاطرش میکشم» و حضور جنجالی اوا گرین
در فیلم دوم، داستان اصلی با عنوان بانویی که به خاطرش میکشم روایت میشود که پیشدرآمدی بر سرنوشت دوایت مککارتی با بازی جاش برولین است. دوایت که تلاش میکند زندگی آرامی داشته باشد، ناگهان با بازگشت معشوقه قدیمیاش، اوا لرد با بازی اوا گرین روبهرو میشود. اوا ادعا میکند که همسر ثروتمندش او را شکنجه میدهد و از دوایت کمک میخواهد، اما این تنها بخشی از یک بازی شیطانی برای تصاحب ثروت شوهرش است.
حضور اوا گرین در نقش اوا لرد به عنوان یکی از نمادینترین تصاویر زن اغواگر در سینمای نئونوآر مدرن شناخته میشود. او با استفاده از زیبایی و فریبکاری خود، دوایت را به مرز جنون و جنایت میکشاند تا جایی که دوایت ناچار میشود چهره خود را پس از یک درگیری مرگبار تغییر دهد. این اپیزود به بررسی اعماق تاریک خیانت، هوس و نابودی هویت مردانی میپردازد که تحت تاثیر جذابیتهای ظاهری زنان فریبکار، تمام داشتههای اخلاقی خود را فدا میکنند.
۹. تحلیل داستان «شب طولانی بد» و شخصیت قمارباز با بازی جوزف گوردون لویت
یکی از داستانهای جدید که به طور اختصاصی توسط فرانک میلر برای فیلم دوم نوشته شد، داستان شب طولانی بد با بازی جوزف گوردون لویت در نقش جانی است. جانی قماربازی جوان، خوششانس و مغرور است که وارد شهر گناه میشود تا در یک بازی پوکر خصوصی با قدرتمندترین و بیرحمترین مرد شهر، یعنی سناتور رورک شرکت کند. جانی موفق میشود سناتور را شکست دهد و پولهای او را ببرد، اما این برد برای او بهای سنگینی به همراه دارد.
سناتور رورک که تحمل شکست را ندارد، جانی را به سختی مجروح کرده و انگشتان دستش را میشکند تا درس عبرتی به او بدهد. با این حال، جانی که رازی بزرگ درباره رابطه خونیاش با سناتور دارد، دوباره بازمیگردد تا او را در برابر چشمان تماشاگران تحقیر کند. این داستان با روایتی تلخ به بررسی غرور جوانی، تقابل نسلها و بیرحمی بیانتهای قدرت سیاسی در بیسن سیتی میپردازد و نشان میدهد که شانس در برابر قدرت مطلق، همیشه بازنده است.
۱۰. تکنیکهای انقلابی پرده سبز و تصویربرداری در استودیوی دیجیتال
رابرت رودریگز برای ساخت هر دو فیلم شهر گناه، روشهای سنتی فیلمسازی هالیوود را کنار گذاشت و به سراغ فیلمبرداری کاملاً دیجیتال بر روی پرده سبز رفت. در این روش، بازیگران بدون حضور در لوکیشنهای واقعی و در فضایی خالی بازی میکردند و تمام پسزمینهها، ساختمانها، ماشینها و حتی شرایط جوی مانند باران و برف بعداً توسط طراحان جلوههای ویژه کامپیوتری ساخته میشد. این تکنیک به کارگردان اجازه داد تا کنترل بیسابقهای روی ترکیببندی تصاویر داشته باشد.
این رویکرد دیجیتال همچنین به رودریگز کمک کرد تا زاویههای دوربین غیرمعمولی را ایجاد کند که در لوکیشنهای واقعی غیرقابل فیلمبرداری بودند. بازیگران میتوانستند بدون محدودیتهای فیزیکی صحنه، بازیهای اغراقآمیز و کمیکبوکی ارائه دهند. نتیجه کار، ایجاد اتمسفری کاملاً انتزاعی و رویایی بود که به مخاطب القا میکرد در حال تماشای دنیایی بین واقعیت و خیال است؛ دنیایی که قوانین فیزیکی و بصری آن کاملاً با سینمای رئالیستی تفاوت داشت.
۱۱. نورپردازی کنتراست بالا و استفاده هوشمندانه از رنگهای انتخابی
طراحی بصری شهر گناه به شدت به نورپردازی کنتراست بالا (High-Contrast) وابسته است که در آن مرز میان تاریکی و روشنایی کاملاً تیز و بدون خاکستریهای میانه است. این تکنیک که مستقیماً از هنر سیاه و سفید فرانک میلر الهام گرفته شده، شخصیتها را به صورت سایهنماهای گرافیکی نشان میدهد. این سبک نورپردازی نه تنها زیباییشناسی منحصربهفردی به فیلم بخشیده، بلکه حس خفقان و تهدید مداوم در شهر را تقویت میکند.
علاوه بر این، استفاده از رنگهای انتخابی (Selective Color) در بستر سیاه و سفید فیلم، یکی از خلاقانهترین بخشهای بصری آن است. رنگ قرمز تند رژ لب، لباسها یا خون، رنگ آبی چشمان کاراکترها و رنگ زرد پوست شخصیت منفی، به عنوان ابزارهای روایتگری بصری عمل میکنند. این لکههای رنگی ناگهانی، احساسات شدید و نقاط کلیدی درام را برجسته میسازند و توجه مخاطب را به جزئیاتی معطوف میکنند که در حالت عادی ممکن است در شلوغی کادر گم شوند.
۱۲. کارگردانی مشترک و جنجالهای قانونی صنف کارگردانان آمریکا
تصمیم رابرت رودریگز برای ثبت نام فرانک میلر به عنوان کارگردان مشترک فیلم اول، منجر به یک درگیری قانونی بزرگ با صنف کارگردانان آمریکا (DGA) شد. طبق قوانین سرسخت این صنف، هر فیلم تنها میتواند یک کارگردان رسمی داشته باشد تا از تضعیف جایگاه کارگردان جلوگیری شود. صنف کارگردانان معتقد بود که میلر تجربه کارگردانی سینما را ندارد و نباید این عنوان به او داده شود، اما رودریگز بر این باور بود که بدون خلاقیت میلر، این فیلم هرگز وجود خارجی نداشت.
رودریگز که حاضر نبود در برابر خواستههای صنف تسلیم شود، تصمیم گرفت از عضویت در این اتحادیه استعفا دهد. این استعفای شجاعانه عواقب حرفهای سنگینی برای او داشت، از جمله اینکه مجبور شد از کارگردانی پروژههای بزرگی که تحت نظارت این صنف بودند کنارهگیری کند. با این حال، این حرکت نشاندهنده احترام عمیق رودریگز به حقوق معنوی خالق اثر و تلاش او برای حفظ یکپارچگی هنری فیلم شهر گناه بود که در نهایت به نفع خروجی نهایی فیلم تمام شد.
۱۳. طراحی صدا، موسیقی متن نئونوآر و همافزایی صوتی
موسیقی متن دوگانه شهر گناه، نقشی حیاتی در بازسازی اتمسفر تیره و خشن بیسن سیتی ایفا میکند. موسیقی فیلم اول که توسط رابرت رودریگز، جان دبنی و گریم رول ساخته شد، تلفیقی مدرن از سازهای بادی تیره سبک جاز خیابانی و ضربآهنگهای الکترونیک صنعتی است. این موسیقی به خوبی حس سردرگمی، تنهایی و خشم کاراکترها را در کوچههای خلوت و بارانزده شهر منتقل میکند و در صحنههای اکشن، هیجان کاراکترها را به اوج میرساند.
طراحی صدای فیلم نیز با وسواس زیادی انجام شده است؛ صدای چکه کردن آب در گوشههای تاریک، صدای کشیده شدن پاهای سنگین مارو روی آسفالت خیس و شلیکهای کرکننده اسلحه، همگی برای ایجاد یک تجربه صوتی عمیق طراحی شدهاند. صدای راویان داستان که با لحنی بم، آرام و خسته داستان را روایت میکنند، یادآور رادیوهای قدیمی و فیلمهای پلیسی دهه چهل است. این هماهنگی کامل میان صدا و تصویر، اتمسفر نئونوآر فیلم را کامل کرده و بیننده را به درون دنیای تاریک شهر میکشد.
۱۴. مقایسه سرنوشت گیشه، بازخورد منتقدان و میراث دو فیلم در سینما
فیلم اول شهر گناه در سال ۲۰۰۵ با استقبال بینظیر منتقدان روبرو شد و در جشنوارههای مختلف به دلیل نوآوریهای بصریاش مورد تحسین قرار گرفت. این فیلم توانست به یک اثر کالت (Cult Classic) تبدیل شود و تاثیر عمیقی بر صنعت سینما و نحوه ساخت فیلمهای اقتباسی بگذارد. فیلم با بودجه متوسط خود به موفقیت تجاری بزرگی دست یافت و استانداردهای جدیدی را برای استفاده از جلوههای ویژه کامپیوتری در فیلمهای مستقل تعریف کرد.
در مقابل، فیلم دوم در سال ۲۰۱۴ با نقدهای متوسط و ضعیفی روبرو شد و در گیشه شکست تجاری سختی خورد. تماشاگران و منتقدان معتقد بودند که جادوی بصری فیلم اول تکرار شده و دیگر نوآوری خاصی برای ارائه ندارد؛ همچنین داستانهای فیلم دوم انسجام و قدرت روایت نسخه اول را نداشتند. با وجود این شکست، دوگانه شهر گناه به عنوان یک تجربه هنری جسورانه در یادها باقی مانده و نشان داد که چگونه یک فیلمساز میتواند با ترکیب هنر نقاشی و سینما، اثری کاملاً متفاوت و منحصربهفرد خلق کند.
جمعبندی نهایی
دوگانه سینمایی شهر گناه، تلاشی بیبدیل برای ترجمه زبان بصری رمانهای مصور فرانک میلر به قابهای متحرک سینما بود. در حالی که فیلم اول با تکیه بر نوآوریهای تکنولوژیک و وفاداری فریمبهفریم به یکی از نقاط عطف ژانر نئونوآر تبدیل شد، فیلم دوم نشان داد که حفظ جذابیتهای فرمی بدون توسعه داستانی عمیق تا چه حد دشوار است. با این حال، میراث این مجموعه در تغییر رویکرد هالیوود به اقتباسهای کامیکبوکی و استفاده خلاقانه از پرده سبز، همواره به عنوان یکی از مهمترین تجربیات بصری تاریخ سینمای مدرن مورد احترام باقی خواهد ماند.






«در دنیای ما به اندازه کافی بیرحمی وجود دارد، و هر کس که سرش به تنش بیارزد، باید تلاش کند که دنیا را مبدل به جای بهتری کند، نه اینکه بدترش کند.»
…
و به دنیای پیرامون که بازتاب دنیای درون ذهن من هست فکر میکنم، به این ایده هیجان انگیز که میتونم از همین الان دست به کار تبدیل این بازتاب دهنده و دنیای اطراف اون بشم.
مثل یه جور الهام میمونه.
دکتر خیلی مجله این هفته تون خوب بود ، توانا بودن قلم شما در کنار توانایی های سینا می تونه ما رو بیشتر خوشحال کنه پس ما هم برای حل شدن مشکل اینترنت ایشون دعا می کنیم … کاش می تونستم غرور انسانی خودمو با مگان با اون فرشته شیرینش به اشتراک بذارم و دوست داشتم بتونم پیامم رو بهش برسونم این جملات رو برای همه مادرهای صبور مثل مگان می نویسم : شادی نمادی از زیستن آگاهانه است و نمایشی از سپاسگزاری در برابر یزدان پاک .شاد باش و شاد زندگی کن که شاد زیستن انتخاب است نه اتفاق .شاد باش نه یک روز بلکه هزار سال ، بگذار آواز شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند آنان که بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند …
و اما شعارهفته تون ، منم از اینکه در کنار آدمهایی باشم که انرژی مثبت رو از من می گیرن و ناراحتم می کنند رنج می برم .. به روز اول خلقتشون فکر می کنم که چطور پاک و معصوم بودند و به عنوان نماینده حق پا به عرصه وجود کذاشتن به لحظاتی که می تونست شیرین باشه . هیچ چیز شیرین تر از زندگی نیست ،شاد بودن و شادی بخشیدن و شادی دیدن .. برای همین همیشه به این جمله تکیه می کنم :
من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛ زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند…”
بازم ممنون دکتر .. ما منتظر جمعه بعدی هستیم
دکتر عزیز,
تا چند دقیقه پیش با خودم داشتم فکر میکردم چرا امروز رو دارم از دست میدم. مطلبتون رو در مورد تنفر خوندم و امروزم شکل گرفت. ممنونم!
اگر از اشتباهات تایپی به دلیل خواب آلود بودنتون چشم پوشی کنیم در کل زیبا بود
باز هم بسیار خوب و دوست داشتنی نوشتید. و البته تشکر ویژه بابت کودک مبتلا به سندروم داون. متاسفانه در کشور ما هم مردم دیدگاهی عجیب نسبت به این افراد دارند.
سلام دکتر جان و خسته نباشید. دکتر می گم چطوره از این به بعد خودتون این بخش مطالب هفتگی رو بنویسید بسیلر عالی و دلچسب بودند. موفق باشید
خودتون بهتر از سینا مینویسید دکتر؛ لطفاً ادامه بدین.
با سپاس فراوان.
سلام و تشکر بابت مجلات هفتگی
یک نکته: فکر میکنم برای معرفی سریال، ایده معرفی هفتگی یک مجموعه جدید چندان خوب نباشه … . نه تعداد سریال های قوی این قدر زیاده، نه امکان دیدن یک سریال جدید چند فصلی در یک هفته وجود داره و نه عملا برای شما امکان پذیره … و از طرفی برای معرفی یک سریال خوب نیاز به مطالب بیشتری هم هست.
شاید دنبال کردن یک سریال در چند قسمت (مثلا چهار هفته؛ به صورت سریالی … شبیه چیزی که واقعا هست!) پیشنهاد بدی نباشه.
عالی.
احساس میکنم از احوال دوستی که مدتها خبری از او نداشتم مجددا باخبرم. این دو جمعه که سینای عزیز نبود فرصت شد تا از طریق “دو پست مربوط به جمعه”خبری از شما داشته باشم. فعلا قادر به شرح بیشتر دیدگاهم نیستم اما قطعا اصل قضیه را درک میکنید.
ایندفعه پست دلچسب تری نسبت به جمعه قبلی قرار دادید و البته بسیار قابل تامل.
صحبت از کینه شد. نگاهی به پست اخیرتان در رابطه با بررسی میزان خم شدن گوشی های مختلف بیاندازید. تعداد زیادی از کامنت بازدید کنندگان سرشار از کینه و نفرت بوده است.
علت این همه کینه و نفرت نسبت به برند اپل را درک نکردم. صرف انرژی برای نفرت داشتن نسبت به مارک یک موبایل واقعا تاسف برانگیز است.
واقعا برایم ناراحت کنندست که مردم به دنبال یک موضوع برای کینه ورزی هستند. انگار چرخ زندگی بدون کینه و نفرت نمیچرخد.
گاها فکر میکنم “قضاوت روزمره” و “نفرت” دو نفرین بزرگیست که مردم کشورمان با آن دست به گریبانند.
صحبت از فیدیبو شد. نه برای مک و نه آیفون کتابخوانی معرفی نکرده اند و ماه هاست که وضع به همین منوال است. شاید در این مدت ده ها جلد کتاب از این عزیزان خریده بودم.
نه فقط من بلکه صدها و شاید هزاران نفر به علت این تعلل از خرید کتاب محروم شدند و هم از رونق بیشتر نشر الکترونیک به نوعی جلوگیری کردند. به امید روزی که از استور بخش آیبوک بتوانیم کتابهای مورد نظرمان را تهیه کنیم.
آرزوی بزرگیست؟
با تشکر از شما به خاطر نوشتن این مجله هفتگی.
دکتر مثل همیشه عالی و تشکر بابت وقتی که میزاری
و یه خواهش این سخنرانی های TED رو اگه میشه بیشتر معرفی کنید
نکات بسیار آموزنده ای دارند.
عالی بود
ممنون از آقای دکتر مجیدی عزیز. مطلب ارزشمند و اثرگذاری بود.
شما رو نمی دونم ولی من نمیتونم از آدم های نادون یا آیین هایی که حرف های قشنگ می زنن ولی در پایان کله مردم رو خالی می کنن متنفر نباشم. متنفرم!
متاسفانه لغات معنی واقعی خود رو از دست دادند. یا بهتر بگم کمتر افرادی از لغات به معنی صحیح استفاده میکنند. زبان ابزار ارتباطی وسیله ای برای سوتفاهم هاست.
تنفر کلمه قوی ای هست.
این هفته معرفی سریال نداشتید، فکر کنم the Knick پیشنهاد خیلی مناسبی باشه.
مثل همیشه عالی خسته نباشید دکتر