کتاب قرن دیوانه‌ی من – ایوان کلیما

کتاب قرن دیوانه‌ی من نوشته ایوان کلیما است که سید علیرضا بهشتی شیرازی آن را به فارسی ترجمه کرده است. این کتاب شرح دوران زندگی نویسنده در جوانی است که عضو حزب کمونیست بوده است.

مارکسیسم، که ایدئولوژی کمونیسم را شکل داد، امروزه تا حدی فراموش شده است. نظریات انقلابی این مکتب در عمل شکست خورده‌اند. این روزها جهان بیشتر از سوی تروریسم تهدید می‌شود و با داعش و مرام‌هایی شبیه به آن دست و پنجه نرم می‌کند فراموش کرده است یک زمانی این تفکر در کشورها چه چیزهایی را می‌ساخت و چگونه می‌توانست به دیکتاتوری برسد. نویسنده در این کتاب سعی کرده است به آن دوران بپردازد و توضیح دهد چگونه در جوانی جذب کمونیست شد و پس از مدتی متوجه شد این مسیر اشتباه است و از آن فاصله گرفت. در این کتاب نویسنده عقاید حزب و دلیل جدا شدنش را توضیح می‌دهد.


کتاب قرن دیوانه‌ی من

نویسنده: ایوان کلیما    

مترجم: سیدعلیرضا بهشتی    

انتشارات روزنه    

۴۳۲ صفحه

ایوان کلیما


بریده‌ای از کتاب

یکی از دبیران رادیو بی بی سی، که گاهی برایش تحلیل می نوشتم، یک بار از من پرسید، «چرا درباره علت کمونیست شدنت در جوانی نمینویسی؟ به نظرم شنوندگان خیلی به آن علاقه مند خواهند شد.» با آنکه از بسیاری تجربیات خود به عنوان ماده نثر استفاده می کردم، دیدم از اشاره به چندین سال عضویت در حزب کمونیست پرهیز داشته ام، مگر چند فراز ملایم از رمان قاضی در دادگاه. اینک زمانی طولانی است که حزب کمونیست، یا دقیق تر گفته باشم جنبش کمونیستی، را توطئهای جنایت آمیز علیه مردم سالاری می دانم. و به یاد آوردن آن عضویت کوتاه برایم گوارا نیست. ولی آیا همکار جوانم در بی بی سی درست می گفت؟ این روزها دیگر چه کسی می خواهد بداند چرا بسیاری از اعضای نسل من در عقیدهای غوطه خوردند که به اندیشه ها، شرایط اجتماعی و فضای گذار از قرن نوزدهم به قرن بیستم تعلق داشت؟ مارکسیسم، که ایدئولوژی کمونیسم را شکل داد، امروزه تا حدی فراموش شده است. نظریات انقلابی این مکتب در عمل شکست خورده اند. این روزها جهان بیشتر از سوی تروریسم تهدید می شود و با داعش و مرام هایی شبیه به آن دست و پنجه نرم می کند.

منتهی این وضعیت قبل از آنکه ریشه در ایدئولوژی داشته باشد از نیاز افراد، خصوصا جوانان، برای شوریدن علیه نظمی ریشه می گیرد که خود نیافریده اند و آن را منسوب به خویش نمی دانند. افزون بر این افراد احتیاج به نوعی ایمان یا آرمان دارند که بتوانند آن را بالاتر از خویش به حساب آورند، و مایلند جهان و تناقض هایش را در قالب روابطی غیرمنتظره و ظاهره ساده ببینند، روابطی که به نظرشان همه مهمات امور و تمامی آنچه از سر می گذرانند، یا با آنها مخالف اند را تبیین می کند. و آنان حاضرند برای این اهداف غالبا فریبنده جانشان را بدهند.

تمامی ایدئولوژی هایی که در گذشته به جنایت انجامیدند تنها زمانی امکان تکامل یافتند که پیشتر هر چه را نامناسب تشخیص می دادند از ذهن مردم زدودند و افراد را به وفاداری رؤیاپردازانه نسبت به آراء خود واداشتند، نظراتی که دم از درخشندگی می زدند. و در این کار، آنها تفاوتی با ایدئولوژی های معاصری نداشتند که به جنایت تروریستی می انجامند. لذا تلاش من در این کتاب برای روایت و تحلیل وقایع زندگی ام شاید حتی برای کسانی که کمونیسم را اندیشهای مرده می شمارند معنادار باشد. من در گزارشم عمدتا بر شرایطی تمرکز می کنم که در این قرن دیوانه بشریت را غالب گمراه می کرد و گاهی به مسیرهای مرگبار می کشاند.

اولین خاطره ام چیزی پیش پا افتاده است: یک روز مادر مرا برای خرید به محله ویسوچانی در پراگ برد و از من خواست یادش بیاورم که برای پدر روزنامه بگیرد. این مسئولیت از نظرم چنان پراهمیت جلوه کرد که هنوز آن را در ذهن دارم. هرچند اسم روزنامه را فراموش کرده ام. والدینم دو اتاق و یک آشپزخانه را از خانه ای اجاره کرده بودند، که علاوه بر ما صاحب خانه و یک سگ شکاری با نام شکوهمند «لرد» در آن به سر می بردند. پرندگان، عمدتأ زاغ ها و توکاها، در باغ خانه لانه می ساختند. وقتی چهار پنج ساله هستی زمان بی انتها به نظر می آید، و من ساعتها به تماشای جست و خیزیک زاغ در میان چمنزار می نشستم، تا آنکه پیروزمندانه کرمی از زمین بیرون می کشید و با آن به لانه اش در بیشه سروهای متراکم باز می گشت، یا دانه های برف را می نگریستم که چگونه بر بام چوبی همسایه می نشست. بام دانه های برف را می بلعید تا آنکه سیر می شد، و تنها پس از آن اجازه می داد سفیدی اندک اندک بر سطح سیاهی انباشته شود.

پنجره اتاقی که در آن می خوابیدم چشم اندازی به دره داشت. گه گاه قطاری می گذشت، و در انتهای دره، بر روی شیب های مقابل، دودکش هایی عظیم سر به آسمان می سائیدند. آنها تقریبا زنده بودند و مانند لوکوموتیوها از دهان شان لقمه لقمه دود سیاه بیرون می دادند. تمامی آن اطراف پر از مرغزار، بیشه های کوچک، و بوته زارهای در هم تنیده بود، و در بهار که درختان و بوته ها شکوفه می کردند عطسه های من به راه می افتاد، چشمانم سرخ میشد و شب ها به سختی نفس می کشیدم. مادرم نگران، دمای بدنم را می گرفت و مرا به بلعیدن قرص هایی وا می داشت که قرار بود در تنفس یاریم کنند. سپس مرا پیش پزشک می برد، و او اطمینان می داد که مشکل جدی نیست، فقط تب یونجه است، و آنکه این بیماری احتمالا هر بهار به سراغم خواهم آمد. این یکی را راست می گفت.

پدرم در یکی از آن کارخانه های دودکش دار به نام کولنکا کار می کرد. مادر توضیح می داد که او یک مهندس و یک دکتر است، اما نه از آن دکترهایی که مردم را مداوا می کنند: او موتورها و ماشین ها را معالجه و حتی گاهی اختراع می کرد. در نگاه من پدر عظیم تر از زندگی به نظر می رسید. او قوی بود، با موهایی پرپشت و سیاه. هر روز صبح با یک تیغ سلمانی، که حق نداشتم به آن دست بزنم، ریشش را می تراشید. پیش از آنکه صورتش را کف بمالد تیغ را با یک کمربند چرمی چاق می کرد. یک بار گرده نانی از میز صبحانه برداشت و با تیغ آهسته به آن اشاره کرد تا نشانم دهد که لامسب چقدر تیز است. نیمه بالایی نان روی زمین افتاد.

پدر عادتی بد داشت که مادرم را اذیت می کرد: به هنگام پیاده روی در خیابان او همیشه داخل جوی تف می انداخت. یک بار زمانی که مرا برای پیاده روی تا ویسوچانی برده بود از روی پلی چوبی بر بالای خط آهن گذشتیم. قطاری نزدیک می شد و او برای سرگرم کردنم کوشید مستقیما به داخل دودکش لوکوموتیو تف کند. ولی بادی ناگهانی، شاید فشار دود، کلاه جدید پدر را از سرش برداشت، آن را در هوا شناور کرد و بر واگنی روباز و پر از ذغال سنگ انداخت. آن وقت بود که برای اولین بار دانستم او مرد عمل است: به جای ادامه دادن به پیاده رویمان به سمت ایستگاه دویدیم، جایی که پدر از رئیس خواست به ایستگاه بعدی زنگ بزند و از کارکنان بخواهد واگن های ذغال را وارسی کنند تا اگر کلاهی دیدند آن را پس بفرستند. چند روز بعد کلاه را با افتخار به خانه آورد، ولی مادر دیگر اجازه استفاده از آن را نداد، زیرا پوشیده از گرد ذغال و شبیه به یک گربه نر کثیف شده بود.

مادر با من در خانه می ماند و خانواده را اداره می کرد: غذا می پخت، به خرید می رفت، مرا پیاده روی می برد، و شب ها برایم کتاب می خواند تا خوابم ببرد. همیشه تا جایی که میشد خفتن را به تأخیر می انداختم. از ناهشیاری همراه با خواب واهمه داشتم، و بیشتر از همه میترسیدم هرگز بلند نشوم. همچنین نگران بودم که وقتی خوایم والدینم مرا ترک کنند و هرگز بازنگردند. آنها گاهی می کوشیدند پیش از به خواب رفتن کامل از کنارم بروند و من قشقرق راه می انداختم، گریه می کردم، جیغ می کشیدم و به دامن مادر می چسبیدم. از آویختن به پدر وحشت داشتم؛ او می توانست با صدایی به مراتب قوی تر از من فریاد بکشد.

سر در آوردن از مشکلات، دیدگاه ها، یا عواطف والدین آسان نیست؛ کودک تمامأ مشغول به خویشتن و روابط پدر و مادرش با خود است، و تا مدتها بعد این واقعیت به ذهنش خطور نمی کند که در بیرون جهانی پیچیده از مناسبات وجود دارد، که بزرگترها به نوعی درگیر آن هستند.

هم پدر و هم مادرم خانواده هایی فقیر داشتند، امری که یقینا بر طرز فکرشان تأثیر می گذاشت. مادر فرزند پنجم از شش کودک خانه به حساب می آمد. پدربزرگ به عنوان یک کارمند جزء در دادگاه کار می کرد (او تنها تا سال دوم دبیرستان درس خوانده بود؛) مادربزرگ یک مغازه کوچک لوازم زنانه داشت. کسب و کار او سرانجام شکست خورد – دوران فروشگاه های زنجیره ای آغاز می شد و دکان های کوچک از پس رقابت بر نمی آمدند.

پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام به راستی تنگدست بودند. خانواده هشت نفره آنان در یک آپارتمان دو اتاقه در میدان پترسکه زندگی می کرد، و تازه یکی از آن دو اتاق برای مستاجران دست دو خالی می ماند تا تأمین هزینه اجاره تضمین شود. با این حال هر دو آنها بر تحصیل فرزندان شان اصرار داشتند: یکی از خاله هایم اولین زن چک بود که مدرک مهندسی شیمی گرفت، و مادرم از یک مدرسه عالی بازرگانی فارغ التحصیل شد.

دو نفر از دایی هایم قرار بود حقوق بخوانند، ولی به جای آن وارد سیاست شدند. چیز چندانی در موردشان نمی دانم و نمی توانم داوری کنم آیا از سر آرمان گرایی گمراه به حزب کمونیست پیوستند یا به منظور همبستگی راستین با مستمندانی که در آن زمان هنوز بخش قابل توجهی از جمعیت را تشکیل می دادند. هر دو آنها پس از مهاجرت به اتحاد شوروی به دستور حزب به تحت الحمایه بوهمیا و موراویا، که تحت اشغال آلمانی ها بود بازگشتند. با توجه به تبار یهودی شان این یک انتحار به شمار می رفت و یقینا اقدامی فرصت طلبانه نبود.

مادر به برادرانش عشق می ورزید و به آنان احترام می گذاشت، ولی با تعهداتشان همدلی نداشت. اینکه آنها اتحاد شوروی را مهم تر از کشورشان و لنین را محترم تر از توماش گاریگ ماساریک میدانستند او را می آزرد. روزی که شش ساله شدم ماساریک مرد. مادر برای تولدم قول کیک اسفنجی داده بود، که در آن ایام یک پذیرایی استثنائی به حساب می آمد. هنوز می توانم او را با بشقایی پر از شیرینی، در حالی که هق هق می گریست و از گونه های زیبایش اشک می چکید ببینم. هیچ از علت نمیدانستم؛ هر چه باشد تولد من بود. پدر به ندرت از کودکی اش تعریف می کرد. او کمتر در مورد هر چیزی با ما حرف می زد؛ از سر کار به خانه می آمد، شام می خورد، پشت میز کارش می نشست، و مشغول طراحی موتور می شد. میدانم که پدرش را وقتی سیزده ساله بود از دست داد. مادربزرگ تنها از آن رو توانست با مستمری ناچیز شوهرش سر کند که برادر شوهرش (تنها خویشاوند ثروتمند ما) در بیرون پراگ خانه ای کوچک برایشان خرید و به آنها اجازه داد آنجا بدون پرداخت اجاره بنشینند. پدر زمانی که در دانشگاه درس می خواند با تدریس خصوصی امرار معاش می کرد (به مانند مادرم)، اما سپس شغلی مناسب در کولبنکا به دست آورد و توانست حتی در خلال رکود بزرگ آن را نگه دارد. به نظرم بیکاری عظیمی که در رکود بزرگ آن همه کارگر را آواره کرد تا سالیان طولانی از ذهن او زدوده نشد.

هنوز هفت ساله نشده بودم که کشور برای جنگ بسیج شد. شرایط را نمی فهمیدم، با این حال دم در باغ، همراه همسایگان به تماشای عبور ستون های زرهی و تانکها ایستادم. ما برای هواپیماهایی که از فرودگاه کبلی در همان نزدیکیها برمی خاستند و بالای سرمان می غریدند دست تکان دادیم. مادر بغضش ترکید و پدر شروع به بدگویی از فرانسوی ها و انگلیسی ها کرد. هیچ نمیدانستم درباره چه چیز حرف می زنند.

کمی بعد به هانسپائولکا در آن سوی شهر نقل مکان کردیم. آپارتمان جدیدمان عظیم به نظر می رسید؛ آنجا سه اتاق، یک ایوان، و یک اجاق بزرگ در آشپزخانه داشت، و زمانی که اجاق روشن میشد آب گرم در لوله هایی با اشکال عجیب جریان می یافت. پدر به آنها رادیاتور می گفت، اگرچه به رادیویی که از آن صدای انسان و موسیقی به گوش می رسید کمترین شباهتی نداشتند. در آپارتمان جدید بود که برادرم، یان، به دنیا آمد. نام یان نسخه چکی ایوان روسی است، لذا اگر در روسیه زندگی می کردیم نام های مان شبیه به هم می شد.

روزی که پدرم مادر و بچه تازه متولد شده را از زایشگاه آورد مادربزرگ ها و پدربزرگ و خاله هایم در خانه ما جمع بودند. آنها نوزاد را زیر باران ستایش های خود گرفتند، در حالی که به نظرم او به صورتی استثنائی کریه می آمد. مخصوصا یک جمله را که پدربزرگ گفت به یاد می آورم: «خب، یان کوچولو، دقیقا چه فرخنده وقتی را برای تولد انتخاب کردی.»

تا آن زمان هرگز کلمه «یهودی» را نشنیده بودم و هیچ نمیدانستم که معنایش چیست. برایم توضیح دادند که این یک دین است، ولی من در مورد دین هم چیزی نمی دانستم: کارت گزارش مدرسه ام می گفت: «بدون گرایش مذهبی». ما به صورت سنتی در ایام کریسمس مجسمه مسیح نوزاد را زیارت می کردیم، اما هرگز چیزی از عیسای انجیل (ع) نشنیده بودم. با توجه به حکایت های زیبایی که از ایلیاد و اودیسه برایم تعریف می کردند در مورد الهه گان یونان بیشتر می دانستم تا خدای اجدادم. خانواده ام با این تصور احمقانه که دارند از من و برادرم در مقابل آزارها حفاظت می کنند ما را مسیحی کرده بودند. در خانواده گفته می شد که مادر یک جد دور پروتستان دارد، و لذا برادرم و من توسط کشیش یک کلیسای موراویائی از اهالی ژیژکوف مسیحی شدیم. به من یک گواهی غسل تعمید دادند، که تا امروز آن را نگه داشته ام، ولی همچنان هیچ چیز از خدا یا عیسایی که قرار بود معتقد باشم پسر خداست و با مرگش بر بالای صلیب همگان – حتی مرا – از گناه و مرگ آزاد کرد نمی دانستم.

با آنکه پدر از دست انگلیسی ها عصبانی بود، یک روز والدین خبر دادند که عازم مهاجرت به انگلستان هستیم. مرا یک کتاب درسی مصور و بسیار مسحور کننده با نام بخند و بیاموز دادند و مادر آموختن انگلیسی به من را آغاز کرد.

از والدینم پرسیدم چرا باید از آپارتمان جدیدمان که همگی این قدر دوستش داریم برویم. پدر گفت هنوز برای فهم این مطالب کودکم، اما شغلی خوب در آنجا به او پیشنهاد شده است و اگر اینجا بمانیم همه چیز نامطمئن خواهد بود، خصوصا اگر کشور به اشغال آلمانها درآید، کشوری که به قول او، توسط یک مبل ساز، یک عوضی بی ارزش به نام هیتلر اداره می شود آلمانی ها در یک روز برفی به راستی کشور را گرفتند. همان صبح روز بعد افرادی کاملا غریبه در خانه ما را زدند و شروع به آلمانی صحبت کردن – بلکه دقیق تر گفته باشم، داد زدن – کردند. آنها وارد خانه زیبای ما شدند، کمدها را گشتند، زیر تخت ها و محوطه ایوان را جستند و به گهواره ای که برادرم در آن می گریست سرک کشیدند. سپس داد دیگری زدند و رفتند. می خواستم بدانم اینها کیستند و چه حقی دارند که این طور به آپارتمان ما حمله کنند، به صورتی که انگاری صاحب آنند. مادر با صورتی رنگ پریده کلمه ای گفت که آن را برای اولین بار می شنیدم: گشتاپو. او توضیح داد که آنها دنبال دایی اوتا و دایی ویکتور می گردند. بعد برادرم را از گهواره برداشت و کوشید آرامش کند، اما از بس ناراحت بود تلاش هایش گریه های یان را بدتر می کرد.

سر شام پدر به مادر گفت وقت خارج شدن از کشور است. اما سر آخر به انگلستان ترفتیم، زیرا با وجود حاضر بودن ویزاها هنوز باید منتظر روادید مادر بزرگ می ماندیم. سپس صاحبخانه، آقای گواژ، برایمان حکم تخلیه گرفت تا اوضاع از آن هم بدتر شود. او دیگر نمی خواست در ساختمانش یهودی داشته باشد. طبعا هیچ کس چیزی به من نگفت و هنوز نمی دانستم با دیگران تفاوت هایی دارم که می تواند سرم را به باد دهد.

به یک ساختمان نوساز در ورشوویتسه اسباب کشیدیم. آنجا باز تنها دو اتاق داشتیم. بلافاصله بعد از آن جنگ آغاز شد. اینک نمی توانم اثاثه آن آپارتمان جدید را دقیقا به یاد آورم؛ خاطره ای مبهم از یک صندوق سبز، یک کتابخانه با کاسه ای لاجوردی بر رویش، و یک نقشه بزرگ اروپا و شمال آفریقا آویخته به دیوار اتاق، که پدر از روی آن تحولات جنگ را پی می گرفت. ظاهرأ اوضاع خوب نبود. ارتش آلمان داشت به راحتی تمامی آن لکه های رنگی روی نقشه را می گرفت، لکه هایی که نام شان را بی غلط آموخته بودم: هلند، بلژیک، فرانسه، دانمارک، نروژ، یوگوسلاوی. علاوه بر همه اینها هیتلر عوضی با کسی به نام استالین، که بر اتحاد شوروی حکم می راند، پیمانی بست که بر اساس آن امپراتوری های این دو نفر اینک دوست شمرده می شدند. این خبر پدر را حیرت زده کرد. همچنین فهمیدم که این یک نشانه بد است، زیرا لکه ای که در نقشه اتحاد شوروی را نشان می داد چنان عظیم بود که اگر نقشه را تا میزدی مابقی اروپا را تماما می پوشاند.

زمانی که برای اولین بار به خانه جدید اسباب کشیدیم دختران و پسران زیادی آنجا بودند که می شد با آنها بازی کرد. من فوتبال را دوست داشتم و تقریبا آن را خوب بازی می کردم؛ در مرتبه بعد قایم باشک بازی را، چون در آن محله جاهای زیادی برای پنهان شدن بود. سپس با صدور فرمانی از سوی حکومت تحت الحمایه از رفتن به مدرسه، یا سینما، یا پارک محروم شدم و کمی بعد گفتند باید ستاره ای بر روی لباسم بپوشم که به من احساس شرم می داد، زیرا میدانستم این علامت مرا از دیگران جدا می کند. هرچند در این زمان آلمان به اتحاد شوروی حمله کرد. در ابتدا پدر خوشحال بود. او می گفت این پایان کار هیتلر است، زیرا تاکنون هر کس به روسیه حمله کرده، حتی شخص ناپلئون بزرگ، شکست خورده است، و این مدت ها پیش از زمانی بود که روس ها یک نظام دولتی به شدت مترقی بسازند.

البته اوضاع تماما برخلاف این تحلیل پیش رفت و با پیشرفت آلمانی ها شوروی بزرگ بر روی نقشه هر روز کوچکتر شد. پدر می گفت این امکان ندارد. آلمان ها حتما دارند دروغ می گویند؛ آنها تقریبا در مورد همه چیز دروغ می گفتند. اما در عمل اکثر اخبار منتشره از سوی ستاد فرماندهی هیتلر حقیقت از کار درآمد. آنها به هنگام هر پیشروی همه جا را با علامت ۷ آذین می بستند – به نشانه «پیروزی» – و هم زمان ممنوعیت های بیشتر و بیشتری را به اجرا می گذاشتند، که سرانجام زندگی را برای ما غیرقابل تحمل کرد. دیگر حق نداشتم شب ها به خیابان بروم؛ مجاز نبودم سوار قطار شوم؛ مادر فقط می توانست در ساعت های مقرر خرید کند. ما در انزوای کامل به سر می بردیم.

ایلونکا، خواهر زیبای پدرم، توانست در لحظات آخر به کانادا بگریزد. ما دیگر به ملاقات با خاله بزرگم نمی رفتیم، حتی حق نداشتیم نامش را ببریم، زیرا او تصمیم گرفت تبارش را پنهان کند تا به عنوان یک غیریهودی از جنگ جان سالم در ببرد. به نظر پدر بعید بود از پس این کار بر آید، اما او در این مورد هم اشتباه می کرد. خاله کوچکترینم به اتحاد شوروی گریخت و برادران کمونیستش برای مدتی مخفی شدند و سپس آنها هم گریختند. زمانی که حزب آنان را مجددأ مأمور کار زیرزمینی در چکسلواکی کرد آلمانی ها به سرعت ردشان را زدند، آنها را گرفتند، و کمی بعد کشتند. خاله دیگرم، ایرنا، به خانه ما آمد. او طلاق گرفت، اما این تنها یک ظاهرسازی بود، زیرا در غیر این صورت آلمانی ها کارخانه کوچک لوازم آرایشی شوهر غیریهودی اش را به فنا می داند. خانواده هیچ از ماجرا خبر نداشت، بلکه در آن زمان تنها افراد کمی میدانستند که آنها زندگی خاله ام را فدای کسب و کار کرده اند.

در ساختمان ما دو خانواده دیگر هم ستاره بر روی لباسشان داشتند – یکی در طبقه همکف و دومی در طبقه آخر. در سپتامبر ۱۹۴۱ به هرمان ها، خانواده ای که در طبقه همکف زندگی می کرد، دستور داده شد کشور را در چیزی که «ترابری» می خواندند به سمت لهستان، ظاهره شهر لوج، ترک کنند.

رفتن شان را به یاد دارم. آنها دو دختر داشتند، کمی از من بزرگتر. وقت رفتن، هر دو دختر چمدان های بزرگی را که رویشان نام و شماره ترابری درج شده بود دنبال خود می کشیدند. به هنگام عزیمت هرمان ها بعضی از لای در آپارتمان سرک کشیدند. شجاع ترها با آنان خداحافظی کردند و اطمینان دادند که جنگ به زودی تمام می شود و آنها باز خواهند گشت. اما اشتباه می کردند…

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.