کتاب صنعت شادی – ویلیام دیویس

0

«صنعت شادی» کتابی در زمینه اقتصاد رفتاری و روان‌شناسی اقتصادی، نوشته ویلیام دیویس، جامعه‌شناس و اقتصاددان سیاسی، درباره یکی از دغدغه‌های انسان امروزی به نام «شادی» است. امروز شادی یک صنعت است که باید آن را در تمام نهادهای جامعه بکاربرد، نظام سیاسی، مدیریت، نظام آموزشی، شرکت‌های تولیدی و واحدهای اقتصادی و هر نهاد کوچک و بزرگی در دنیا به این صنعت نیاز دارد تا به حدکثر بازدهی خود برسد. مدیران شرکت‌ها باید به کمک مشاوران متخصص شادی بیاموزند که چگونه کارکنان خود را خوشحال کنند زیرا رضایت کارکنان از مهم‌ترین عناصر پیشرفت اقتصادی و اجتماعی است.

کتاب صنعت شادی درباره «شادی» و دانش «شادزیستن» و معیارهای سنجش آن در دنیای مدرن با تاکید بر کاربرد آن در اقتصاد و بازاریابی است. این اثر با بررسی آرای روان‌شناسان و جامعه‌شناسان بزرگ، بخصوص جرمی بنتام، در این زمینه، موضوع شادی را از منظر روان‌شناسی اقتصادی در دنیای امروز، پی‌گیری کرده است.


کتاب صنعت شادی

تبلیغ: دوره آموزش الکترونیکی: پداگوژی، ابزارها و تولید محتوای آموزشی

نویسنده: ویلیام دیویس    

مترجم: اعظم ورشوچی فرد    

بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه

۳۶۰ صفحه


از زمان تأسیس مجمع جهانی اقتصاد (WFE) در سال ۱۹۷۱، نشست سالانه این مجمع در داووس به عنوان شاخص وضعیت اقتصاد جهانی به کار رفته است. نشست های این مجمع که در اواخر ژانویه برگزار می شود و چند روز به طول می انجامد، مدیران اجرایی شرکت های بزرگ، سیاستمداران ارشد، نمایندگان سازمان های مردم نهاد (سمن) و تعداد اندکی از مشاهیر نگران وضعیت اقتصاد جهانی را گرد هم می آورد تا به موضوعات مهمی رسیدگی کنند که اقتصاد جهانی و تصمیم گیرندگان مسائل اقتصاد جهانی با آن مواجه اند.

در دهه ۱۹۷۰، یعنی زمانی که مجمع اقتصاد جهانی هنوز با عنوان «مجمع مدیریت اروپایی» شناخته می شد، دغدغه اصلی مجمع کاهش یکباره رشد بهره وری در اروپا بود. در دهه ۱۹۸۰، این مجمع درگیر موضوع مقررات زدایی از بازار شد. در دهه ۱۹۹۰، نوآوری و اینترنت بر سر زبان ها افتاد و در دهه اول قرن بیست ویکم که اقتصاد جهانی دوران فعالی را سپری می کرد، مجمع جهانی به موازات دغدغه امنیتی به وجود آمده پس از یازدهم سپتامبر، به تدریج به طیفی از موضوعات اجتماعی تر» روی آورد. تا پنج سال پس از بحران بانکی سال ۲۰۰۸، نشست های داووس عمدتا به این موضوع می پرداخت که چگونه وضعیت سابق را دوباره احیا کند.

در نشست این مجمع در سال ۲۰۱۴، یکی از شرکت کنندگان که کمتر انتظار می رفت در آنجا حضور داشته باشد یک راهب بودایی بود که با میلیاردرها، ستاره های پاپ و روسای جمهور کشورهای مختلف دوست و همراه شده بود. هر روز صبح پیش از آغاز به کار کنفرانس، اعضای هیئت های اعزامی فرصت داشتند با این راهب به مراقبه بپردازند و تکنیک های تمدد اعصاب را فرا گیرند. این مرد آی پد به دست که ردای قرمز و زرد رنگی به تن داشت به مخاطبان خود می گفت: «شما برده افکارتان نیستید. روش درست این است که فقط به افکارتان خیره شوید… مثل چوپانی که بر فراز علفزاری می نشیند و به گوسفندان خود نگاه می کند. هنگامی که راهب بودایی این جملات را به زبان می آورد ذهن مخاطبان او به احتمال بسیار زیاد مشغول مسائل مختلفی همچون سبد سهام بورس و تقدیم هدایای پنهانی به منشی های شان بود.

سازمان دهندگان داووس در راستای عمل به اصول تجاری رقابتی، راهب خاصی را انتخاب کرده بودند. متیو ریشار فرانسوی که اینک راهبی واقعی است، سابق بر این زیست شناسی معروف هم بود. افزون بر این، او مترجم زبان فرانسوی دالایی لاما است و سخنرانی هایی از مجموعه کنفرانس های تد در مورد موضوع شادی ایراد می کند. از آنجا که او به «شادترین مرد جهان» شهرت دارد، پس شادی موضوعی است که شایسته است درباره آن صحبت شود. ریشار سال ها در دانشگاه ویسکانسین در یک پروژه تحقیقاتی درباره عصب شناسی شرکت کرد. محققان در صدد بودند دریابند چگونه سطوح مختلف شادی در مغز حک و قابل رویت می شوند. در انجام این تحقیقات لازم بود در آن واحد ۲۵۶ حسگر مختلف برای مدت سه ساعت به سر شخص وصل شود.

حضور ریشار در اجلاس داووس ۲۰۱۴ نشان داد که در مقایسه با سال های قبل موضوع حائز اهمیت در این اجلاس به کلی تغییر کرده است. در اجلاس مذکور همه صحبت ها در مورد «تمرکز حواس» بود. تمرکز حواس یک تکنیک آرام سازی و متشکل از روان شناسی مثبت گرا، بودیسم، رفتاردرمانی شناختی و عصب شناسی است. در مجموع تمرکز بیست و پنج جلسه در کنفرانس ۲۰۱۴ بر موضوعات مرتبط با سلامتی – روانی و فیزیکی – بود، یعنی بیش از دو برابر تعداد جلساتی که در کنفرانس ۲۰۰۸ به این امر اختصاص یافته بود.

جلساتی نظیر «بازنویسی مغز» [یا تنظیم مجدد آن شرکت کنندگان را با آخرین تکنیک های بهبود عملکرد مغز آشنا کرد. در میزگرد «سلامتی ثروت است» به شیوه های تبدیل تندرستی به انواع ملموس تر سرمایه پرداخته شد. با توجه به اینکه چنین اجلاسی فرصت منحصر به فردی بود تا بتوان بسیاری از تصمیم گیرندگان ارشد جهان را در یک مکان گرد هم آورد، تعجبی ندارد که این اجلاس به صحنه نمایش شیوه های بازاریابی از سوی شرکت هایی تبدیل شد که وسایل الکترونیکی، اپلیکیشن ها و مشاوره هایی در جهت تقویت شیوه های زندگی با تمرکز حواس بیشتر و اضطراب کمتر عرضه می کردند.

تا اینجای کار همه چیز به مراقبه ذهنی مربوط می شد. اما این کنفرانس پا را از مرز شعار فراتر گذاشت و به عمل پرداخت. به هریک از شرکت کنندگان در این اجلاس یک دستگاه الکترونیکی داده شد تا به بدن خود وصل کنند. این دستگاه دائمأ آخرین اطلاعات به روز شده را به گوشی هوشمند فردی که این دستگاه به او متصل بود می فرستاد و به این طریق سلامت فعالیت های او را ارزیابی می کرد. چنانچه فرد به حد کافی راه نمی رفت یا نمی خوابید، دستگاه ارزیابی خود را به فرد مذکور منتقل می کرد. به این ترتیب، شرکت کنندگان در اجلاس داووس توانستند بینش جدیدی در مورد شیوه زندگی و سلامت خود کسب کنند. به علاوه، آنها توانستند نگاهی هرچند گذرا به آینده ای بیندازند که در آن همه رفتارها بر اساس تأثیرشان بر ذهن و جسم ارزیابی می شوند. اطلاعات مختلفی که معمولا به طور سنتی فقط در اماکنی نظیر آزمایشگاه یا بیمارستان قابل دسترسی بودند، در جریان این اجلاس ۴ روزه، همزمان با فعالیتهای عادی حضار در اختیارشان قرار می گرفت.

این همان چیزی است که اکنون ذهن نخبگان جهانی را به خود مشغول داشته است. شادی – در اشکال مختلف خود – دیگر به معنای یک موضوع جانبی خوشایند برای مبحث مهم تر پول درآوردن نیست، همچنین در عصر جدید، شادی صرفا دغدغه افرادی محسوب نمی شود که فرصت دارند وقت خود را صرف پخت نان مصرفی خود کنند، بلکه شادی در حکم هویتی قابل اندازه گیری، قابل رویت و بهبود پذیر به دژ مدیریت اقتصاد جهانی نفوذ کرده است. چنانچه معیار ما هم چون گذشته مجمع جهانی اقتصاد باشد، آینده نظام سرمایه داری موفق در گرو توانایی ما در غلبه بر استرس، حس بیچارگی و بیماری و جایگزینی آنها با آرام سازی، شادی و سلامتی خواهد بود. در حال حاضر ما برای رسیدن به این اهداف، تکنیکها، برنامه ها و تکنولوژهای مختلفی در اختیار داریم و این ابزار به محل کار، خیابان های شهر، منازل و جسم افراد نفوذ کرده اند.

شرکت کنندگان اجلاس داووس، اهدافی به مراتب بالاتر از قله کوههای سوئیس داشتند. در حقیقت این موضوع سال هاست که به تدریج سیاست گذاران و مدیران را اغوا کرده است. در حال حاضر تعدادی از موسسات رسمی آمارگیری در برخی کشورها از جمله ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و استرالیا گزارش های منظمی در مورد سطح «سلامت ملی» منتشر می کنند. شهرهای خاصی مانند سانتامونیکا در ایالت کالیفرنیا در این موضوع در مدل های خاص محلی سرمایه گذاری کرده اند. نهضت روان شناسی مثبت گرا تکنیکها و شعارهایی را منتشر می کند که به کمک آن، افراد می توانند عمدتا با یادگیری نحوه مسدود کردن خاطرات و افکار غیرمفید، شادی را در زندگی روزمره شان تسری ببخشند. گنجاندن بخشی از این شیوه ها در برنامه آموزشی مدارس به منظور آموزش شاد بودن به کودکان برنامه ای است که پیش از این مورد ارزیابی قرار گرفته است.

تعداد زیادی از شرکت های بزرگ، «مدیران شادی» استخدام می کنند. در شرکت گوگل کرسی درون سازمانی نشاط وجود دارد که متصدی آن مسئول گسترش تمرکز حواس و احساس همدلی است. مشاوران متخصص شادی به کارفرمایان می آموزند چگونه کارمندان خود را خوشحال کنند؛ به افراد بیکار آموزش می دهند چگونه اشتیاق خود را به کار احیا کنند و در یک مورد در لندن به افرادی که به زور از خانه شان رانده شده اند یاد میدهند چگونه از لحاظ عاطفی زندگی خود را از سر بگیرند.

علم به سرعت در حال پیشرفت است و از این برنامه حمایت می کند. دانشمندان علوم اعصاب تشخیص می دهند که چگونه شادی و غم از لحاظ فیزیکی در مغز حک می شوند – همان کاری که پژوهشگران در دانشگاه ویسکانسین در مورد متیو ریشار انجام دادند و به دنبال یافتن پاسخ هایی هستند تا بتوانند از منظر عصب شناسی توضیح دهند که چرا آواز خواندن و گیاهان، تندرستی روانی ما را بهبود می بخشند. عصب شناسان مدعی هستند که بخش های خاصی از مغز را شناسایی کرده اند که احساسات مثبت و منفی را به وجود می آورند. «کلید کاهش دهنده درد» و ناحیه ای از مغز که در اثر تحریک موجب بروز احساس خوشی می شود از جمله این بخش ها هستند. افراد به کمک نوآوری های ناشی از جنبش تجربی «سنجش خود» و با استفاده از دفتر یادداشت های روزانه و اپلیکیشن های موجود در موبایل خود می توانند شخصا «حالتها و خلق و خوی» خود را دنبال کنند. با افزایش شواهد آماری موجود در این حوزه، موضوع «اقتصاد شادی» نیز پر رنگ تر می شود تا جایی که با بهره گیری از همه داده های جدید، تصویری دقیق از مناطق، شیوه های زندگی، انواع اشتغال یا نوع مصرف ارائه می دهد که در ایجاد تندرستی روانی نقش ایفا می کنند.

امیدهای ما به صورت اساسی به سوی جست و جوی شادی به شیوهای عینی، سنجش پذیر و سر و سامان داده شده سوق داده می شود. اینک پرسش های مربوط به خلق و خو که زمانی ذهنی تلقی می شدند با استفاده از داده های عینی پاسخ داده می شوند. همزمان، دانش تندرستی با تخصص پزشکی و اقتصادی عجین شده است. همان طور که رشته های علمی مختلف بیش از پیش در مطالعات مربوط به شادی دخیل می شوند، اظهار نظرهای مربوط به ذهن، مغز، جسم و فعالیت های اقتصادی بدون توجه به مشکلات فلسفی موجود، تغییر ماهیت میدهند و به یکدیگر تبدیل می شوند و شاخص واحدی از بهینه سازی انسان به وجود می آید. بدیهی است افرادی که به فناوری های تولید حقایق مربوط به شادی دسترسی دارند از نفوذ قابل توجهی نیز برخوردارند و نویدهای همان فناوری ها افراد صاحب قدرت را بیشتر اغوا می کند

آیا می توان مخالف شادی بود؟ اینکه آیا می توان چنین موضع معقولی اتخاذ کرد در حیطه وظایف فیلسوفان است. ارسطو شادی را هدف نهایی انسان ها می دانست. گرچه تعبیر وی تعبیری غنی و اخلاقی می نمود، اما همه با نظر او موافق نبودند. فریدریش نیچه در این باره می نویسد: «انسان برای رسیدن به شادی تلاش نمی کند. فقط انگلیسی ها این گونه اند.»  نظر به اینکه از دهه ۱۹۹۰ روان شناسی مثبت گرا و سنجش شادی هر دو در فرهنگ اقتصادی و سیاسی ما نفوذ کرده اند، در مورد نحوه استفاده سیاست گذاران و مدیران از ایده شادی و تندرستی دل نگرانی های زیادی وجود دارد. در اینجا یک احتمال خطر آن است که این علم به جایی برسد که افراد را به خاطر فلاکتشان سرزنش – و در نتیجه درمان – کند و از شرایطی که به فلاکت آن ها دامن زده غافل بماند.

کتاب حاضر نیز در بخش عمده ای از این دل نگرانی ها سهیم است. مسلما در حال حاضر پیش از آنکه توجه بسیار زیادی را به آن دسته از شرایط روانی و عصبی معطوف کنیم که از طریق آنها مشکلات سیاسی و مادی را تجربه می کنیم، مشکلات مادی و سیاسی فراوانی وجود دارد که باید به آنها پرداخته شود. زمانی که پیشکسوتان مجمع جهانی اقتصاد با ذوق و شوق بسیار موضوعی را در دستور کار خود قرار می دهند باید به آن شک کرد. فناوری های ردیابی خلق و خو، الگوریتم های تحلیل عاطفه، و تکنیک های مراقبه برای غلبه بر استرس همه در خدمت منافع اقتصادی و سیاسی معینی به کار گرفته می شوند. این فناوری ها و تکنیک ها صرفا به خاطر شکوفایی انسانی مورد نظر ارسطو به ما هدیه داده نمی شوند. در نتیجه، روان شناسی مثبت گرا که «شادی یک انتخاب شخصی است» را مانترا تلقی می کند، عمدتأ قادر نیست مسیر خروج از مصرف گرایی و خود محوریت را – که از نظر پیشوایان این روان شناسی، بسیاری از مردم به دنبال آن هستند فراهم سازد.

اما آنچه گفته شد تنها بخشی از نقدی است که قرار است در این کتاب به آن پرداخته شود. یکی از راههای موثر واقع شدن دانش شادی از لحاظ ایدئولوژیکی این است که خود را به صورت دانشی کاملا جدید معرفی کند و آغازگر شروعی تازه باشد که به واسطه آن بتوان به دردها، تفکرات سیاسی و تناقضات گذشته فائق آمد. مغز وسیله تحقق این وعده در آغاز قرن بیست و یکم است. با این جمله که «در گذشته، ما هیچ سرنخی درباره آنچه که مردم را شاد می کند نداشتیم، اما حالا از آن اطلاع داریم» راه شاد زیستن هموار می شود. هم اکنون ما دانشی داریم که مبتنی بر احساسات شخصی است و چنانچه این دانش از طریق مدیریت، پزشکی، خودیاری، بازاریابی و سیاست های تغییر رفتار به کار گرفته نشود باید در سلامت عقل خود شک کنیم.

اگر در طول دویست سال گذشته هم از چنین شور و حرارت روان شناختی برخوردار بودیم، چه اتفاقی می افتاد؟ اگر دانش شادی صرفأ آخرین بازگویی از پروژهای در دست اقدام بود که رابطه بین ذهن و جهان را تابع بررسی دقیق مبتنی بر ریاضیات فرض می کرد، چه اتفاقی می افتاد؟ اینها موضوعاتی هستند که کتاب حاضر قصد دارد به آن بپردازد. از زمان انقلاب فرانسه تا عصر حاضر، بارها این موضوع مطرح شده که با دانش کافی در مورد احساسات انسانی میتوان مسائل محوری اخلاق و سیاست را توضیح داد، البته روند این آرمانشهر علمی از اواخر قرن نوزدهم شتاب گرفت. بدیهی است نحوه طبقه بندی علمی این احساسات، متفاوت خواهد بود. گاهی این احساسات، عاطفی و عصب شناختی، و گاهی مبتنی بر نگرش یا فیزیولوژیک هستند. اما با این اوصاف، الگویی شکل می گیرد که دانش احساس ذهنی را همان شیوه بنیادین تشخیص عمل – اخلاقی و سیاسی – معرفی می کند.

نهضت روشنگری نقطه آغازین این برنامه کاری است. اما افرادی بیشترین بهره را از آن برده اند که تمایل دارند کنترل اجتماعی را به دست گیرند زیرا نفع شخصی بیشتری دارد. چنین تناقض نامطبوعی به تشریح شیوه های دقیقی می پردازد که به واسطه آن صنعت شادی مسیر خود را طی می کند و به جلو می رود. من قصد ندارم با انتقاد از دانش شاد زیستن، ارزش اخلاقی چنین شادی ای را لکه دار کنم و یا درد افرادی را که از افسردگی یا ناراحتی مزمن رنج می برند بی اهمیت جلوه دهم. این موضوع قابل درک است که چنین افرادی احتمالا درصدد برآیند از تکنیک های جدید مدیریت رفتاری یا شناختی کمک بگیرند. هدف، دخیل ساختن امید و شادی در بطن زیرساخت های سنجش، نظارت و دولت است.

دغدغه های سیاسی و تاریخی از این دست، گزاره های دیگری را پیش روی ما قرار می دهد. شاید یک چنین نظر علمی راجع به ذهن – به عنوان یک شیء مکانیکی یا ارگانیک با رفتارها و بیماریهای خاص خود که مورد نظارت و سنجش قرار می گیرد – راه حل مناسبی برای معضلات ما نباشد، اما قطعا از جمله علت های فرهنگی عمیق تر این معضلات است. مسلما ما محصول همپوشانی های مختلف و بعضا تلاش های متناقضی برای مشاهده احساسات و رفتارهای مان هستیم. از اواخر قرن نوزدهم، طراحان تبلیغات بازرگانی، مدیران منابع انسانی، دولتها و شرکتهای داروسازی، ما را از نقطه نظر روان شناسی تماشا، تشویق، متقاعد و امیدوار کرده اند و موانعی سر راه مان قرار داده اند. شاید آنچه که ما اکنون نیاز داریم دانش کمتر و یا دست کم متفاوتی از شادی است، نه دانش بیشتر یا بهتری از شادی یا رفتار. چقدر احتمال دارد که در دویست سال آینده مورخان با نگاهی به گذشته یعنی اوایل قرن بیست و یکم بگویند: «بله درست است، این آن زمانی بود که حقیقت درباره شادی انسانی نهایتا آشکار شد؟» اگر چنین احتمالی وجود ندارد، پس چرا ما بحث در مورد چنین موضوعاتی را ادامه میدهیم؟ آیا دلیل دیگری جزاین وجود دارد که این موضوع به نفع قدرتمندان است؟

آیا این به آن معناست که گرایش سیاسی و تجاری موجود به موضوع شادی فقط میلی گذرا و آکنده از زبان بازی است؟ همین که بار دیگر دریابیم تنزل موضوعات اخلاقی و سیاسی تا سطح محاسبات عددی غیرممکن است، آیا چنین گرایشی محو می شود؟ نه کاملا. اهمیت یافتن یکباره دانش شادی در اوایل قرن بیست و یکم به دو دلیل است که البته ماهیتی جامعه شناختی دارند. بنابراین، روان شناسان، مدیران، اقتصاددانان و دانشمندان علوم اعصاب که درصدد پیشبرد آرمان شاد زیستن هستند هرگز مستقیما به این دانش نمی پردازند.

دلیل نخست به ماهیت نظام سرمایه داری مربوط می شود. در اظهارات یکی از شرکت کنندگان در اجلاس داووس در سال ۲۰۱۴، حقایقی نهفته بود که بسیار بیش از چیزی بود که خود تصور می کرد: «می خواهیم مشکلی را برطرف کنیم که خودمان به وجود آورده ایم.» به طور مشخص، منظور او این بود که کار شبانه روزی و استفاده مداوم از ابزارهای دیجیتال، مدیران ارشد را به قدری تحت فشار قرار داده که آنها اکنون برای مقابله با پیامدهای این شیوه زندگی مجبورند به مراقبه متوسل شوند. با این وجود، همین تشخیص را می توان به طور گسترده تری به فرهنگ سرمایه داری پساصنعتی تعمیم داد.

از دهه ۱۹۶۰، اقتصادهای غرب دچار مشکلی حاد شده اند که به موجب آن، وابستگی آنها به التزامات روانی و عاطفی انسان از کار گرفته تا انواع برندها و سلامت و تندرستی خود بیشتر و بیشتر می شود، این در حالی است که تحمل این مسئله روز به روز برای آنها سخت تر می شود. اشکال گوناگون خلاصی از این وابستگی که اغلب به صورت افسردگی و بیماری های روان – تنی نمود پیدا می کند خود را تنها در درد و رنج هایی که افراد تجربه می کنند نشان نمیدهد؛ خلاصی از این رنج و درد برای سیاست گذاران و مدیران از لحاظ اقتصادی مشکل آفرین است. با این همه، شواهد برگرفته از اپیدمولوژی اجتماعی، تصویر نگران کننده ای از تجمع ناراحتی و افسردگی در جوامع بسیار نابرابر که دارای ارزش های شدید مادی و رقابتی هستند ترسیم می کنند. گرچه محیطهای کاری بر اجتماع و تعهد روانی بسیار تأکید دارند اما علیه گرایشات بلندمدت اقتصادی به سوی متلاشی کردن و ناامنی [اجتماع سخن به میان می آورند. ما یک مدل اقتصادی در اختیار داریم که دقیقا در جهت تعدیل آن دسته از ویژگی های روانی که به آنها وابسته است عمل می کند.

پس به تعبیری کلی تر و تاریخی تر، خود دولتها و مشاغل، «عامل بروز مشکلاتی هستند که امروز در صدد رفع شان هستند.» دانش شادی نفوذ خود را مدیون وعده راه حل هایی می داند که به افراد مشتاق و نیازمند می دهد. در وهله اول، اقتصاددانان شادی قادرند برای مشکل احساس بیچارگی و بیگانگی از خود) قیمتی تعیین کنند. برای مثال، موسسه گالوپ برآورد کرده که شاد نبودن کارکنان در زمینه بهره وری، وصول مالیات و مراقبت های بهداشتی سالانه ۵۰۰ میلیارد دلار برای اقتصاد ایالات متحده هزینه دارد. این امر سبب شده تا احساسات و تندرستی ما در محاسبات کلی تر بازده اقتصادی گنجانده شود. بدین ترتیب روان شناسی مثبت گرا و تکنیک های مرتبط با آن، نقش مهمی در کمک به تجدید انرژی و انگیزه افراد ایفا می کنند. امید است بتوان نقص اساسی اقتصاد سیاسی فعلی را بدون مواجهه با موضوعات جدی سیاسی – اقتصادی از میان برداشت. در اغلب موارد، روان شناسی راهی است که جوامع به کمک آن اصطلاحا از نگاه کردن به آینه پرهیز می کنند.

دومین دلیل ساختاری برای افزایش گرایش به شادی تا حدی آزاردهنده تر است و به موضوع فناوری مربوط می شود. تا همین چندی پیش، اکثر تلاش های علمی برای کسب اطلاع در مورد احساس دیگران و یا تحت تأثیر قرار دادن شان در موسسه های مشخصی مثل آزمایشگاه های روان شناسی، بیمارستان ها، محیطهای کار، گروه های تحقیقاتی و یا نظیر آن صورت می گرفت. اما در حال حاضر این گونه نیست. در ژوئیه ۲۰۱۴، فیسبوک یک گزارش علمی را منتشر کرد که در آن جزئیات چگونگی تغییر حال و هوای صدها هزار تن از کاربران از طریق دستکاری خوراک خبری آنها تشریح شده بود. این موضوع اعتراضی در پی داشت زیرا فیسبوک پنهانی این گزارش را منتشر کرده بود. اما زمانی که آبها از آسیاب افتاد، خشم موجود به نگرانی تبدیل شد: آیا فیسبوک در آینده باز هم از این دست گزارش ها منتشر خواهد کرد، یا این آزمایش خود را ادامه می دهد و از انتشار نتایج آن خودداری می کند؟

نظارت بر خلق و خو و احساسات در حال تبدیل شدن به تابعی از محیط فیزیکی اطراف ماست. در سال ۲۰۱۴، بریتیش ایرویز «پتوی شادی» را مورد آزمایش قرار داد که از طریق نظارت بر سیستم عصبی، رضایت مسافران را محاسبه می کند. هرچه مسافران احساس راحتی بیشتری می کنند، رنگ این پتو از قرمز به آبی تغییر می کند و در نتیجه خدمه هواپیما متوجه می شوند که به مسافران سرویس کافی ارائه می شود. هم اکنون برای سنجش و تجزیه و تحلیل تندرستی مشتریان، فناوری های متعددی در بازار موجود است: از ساعت های مچی گرفته تا تلفن های هوشمند، و همین طور فنجان هوشمندی که میزان مصرف مایعات را از لحاظ تأثیرشان بر سلامت افراد تحت نظارت قرار می دهد.

یکی از استدلال های بنیادین نولیبرالها در حمایت از بازار این بود که بازار همانند یک وسیله حسی بزرگ عمل می کند و امیال، نظرات و ارزش های شخصی میلیون ها نفر را جذب و به قیمت تبدیل می کند. احتمالأ ما در آستانه عصر جدید پسانولیبرال قرار داریم که در آن، بازار دیگر برای جذب احساسات در مقیاس وسیع، ابزار اولیه ای نیست. به محض آنکه ابزارهای نظارت بر شادی در زندگی روزمره ما سرازیر شوند، شیوه های دیگری پدیدار می شوند تا کمیت احساسات را در همان لحظه ای تعیین کنند که اتفاق می افتند و حتی می توانند از این هم فراتر بروند و وارد حریم های خصوصی شوند.

از قدیم، ملاحظات لیبرال توازنی میان حریم شخصی و امنیت قائل بوده اند. اما امروزه باید این حقیقت را بپذیریم که بخش قابل توجهی از نظارت موجود با هدف اعتلای سلامت، شادی، رضایت و یا لذت های حسی ما اعمال می شود. چنانچه باور داشته باشیم که محدودیت هایی برای نظارت ماهرانه بر زندگی های ما وجود دارد، صرف نظر از انگیزه ها، در آن صورت باید برای میزان مثبت گرایی روانی و فیزیکی که در پی آن هستیم نیز حد و مرزی وجود داشته باشد. هرگونه نقدی از نظارت فراگیر، در ارتباط با به حد اعلی رساندن تندرستی، باید پذیرای نقد باشد – حتی اگر به قیمت سلامت، شادی و ثروت کمتر تمام شود.

برای درک این روند تاریخی و جامعه شناختی، تنها فرض اینکه چگونه ممکن است در مقابل چنین روندهایی مقاومت کرد یا آنها را دفع کرد کافی نیست. اما البته منفعت بزرگ و رهایی بخشی هم دارد که عبارت است از معطوف کردن توجه منتقدانه خود به سوی جهان بیرون، نه به سمت جهان درون که همان احساسات، تفکرات و یا رفتارمان است. اغلب گفته می شود که افسردگی «خشمی درونی شده است.» از بسیاری جهات، دانش شادی نیز «نقدی درونی شده» است، و برخلاف درخواست های مکرر روان شناسان مثبت گرا که از ما می خواهند «متوجه» دنیای اطراف مان باشیم، دلبستگی بی حد و حصر به احساسات و ذهنیت، به جای آنکه کمکمان کند احساسات مان را تغییر دهیم، فقط ممکن است توجه نقادانه ما را از مشکلات سیاسی و اقتصادی گسترده تر منحرف کند. اینک زمان مناسبی است که سعی کنیم آنچه را که به سوی درون معطوف کرده ایم دوباره به بیرون هدایت کنیم. برای شروع می توانیم به پیشینه نحوه سنجش شادی با دیده شک و تردید بنگریم.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.