کتاب توهم آگاهی – چرا هیچ‌گاه در اندیشیدن تنها نیستیم؟

توهم آگاهی نوشته استیو اسلومن و فیلیپ فرنباخ کتابی درباره خطاهای انسانی در درک موقعیت‌ها و عملکردها است. کتابی درباره فهم محدود بشر از طبیعت، جهان و مناسبات علمی. این که چرا انسان گاهی ههمه را مبهوت نبوغ خود می‌کند و گاهی با ناآگاهی خود چنان دنیایی را ناامید می‌کند که گویی جهان به انتها رسیده است؟

کتاب توهم آگاهی کوشیده است تا به سوال بالا و سوالات مشابه پاسخ دهد. تمرکز و تاکید این کتاب بر آگاهی جمعی است. این که بشر باید ماهیت جمعی اگاهی را درک کند و بفهمد که هیچ موفقیت و اتفاقی تنها به دست یک نفر و در خلاء رخ نمی دهند. ماری کوری خود به تنهایی رادیواکتیو را کشف نکرد، نیوتن قوانین حرکت را در خلاء کشف نکرد و… در این کتاب موضوع اگاهی جمعی و اهمیت آن بررسی شده است. این که انسان واقعا چقدر می‌داند، چرا توهم اگاهی دارد، چرا و چگونه می اندیشد، چرا به بعضی چیزها، باور دارد و فرایند اندیشیدنش با انسان‌های دیگر، و درباره موضوعات گوناگون علمی، سیاسی، انسانی چگونه است از موضوعات اصلی این کتاب‌اند.

به‌محض اینکه درک کنیم همهٔ آگاهی در سر ما قرار ندارد، بلکه در یک جامعه به اشتراک گذاشته شده، قهرمانان ما تغییر می‌کنند. به‌جای تمرکز بر افراد، تمرکز بر یک گروه بزرگ را آغاز می‌کنیم. کتاب توهم آگاهی می‌کوشد به ما درک غنی‌تری از ذهن بدهد، فهمی که در آن ارزیابی بهتری از اینکه چه میزان از آگاهی و فکرمان به اشیاء و افراد پیرامون وابسته است، داشته باشیم. و بدانیم آنچه در ذهن ما رخ می‌دهد بسیار فوق‌العاده است، اما کاملاً به چیزی وابسته است که در جای دیگری رخ می‌دهد.


کتاب توهم آگاهی

چرا هیچ‌گاه در اندیشیدن تنها نیستیم؟

عنوان اصلی: The Knowledge Illusion: Why We Never Think Alone

نویسندگان: استیو اسلومن – فیلیپ فرنباخ    

مترجمان: مینا تربتی – محسن فشی    

کتاب کوله پشتی    

۳۲۸ صفحه


مقدمه: نادانی و جامعه آگاهی

سه سرباز در یک پناهگاه زیرزمینی با دیوارهای بتون به ضخامت یک متر نشسته بودند و در مورد خانه باهم گپ میزدند. ناگهان صحبت های آنها کند و سپس متوقف شد. دیوارها لرزید و زمین مانند ژله لغزید. ۳۰۰۰۰ پا بالاتر از آنها، خدمه هواپیمای B۳۶ بر اثر حرارت و دود بسیاری که کابین را پر کرده بود به سرفه افتادند و صدای آژیر بلند شد و چراغ خطرها روشن شدند. در این میان، ۱۳۰ کیلومتر دورتر و در سمت شرق، خدمه یک کشتی ماهیگیری ژاپنی به نام اژدهای خوش شانس شماره پنج – که برخلاف نامش چندان خوش شانس نبود- با بیم و شگفتی به افق مینگریستند.

این افراد در روز اول مارس ۱۹۵۴ در نقطه ای دوردست از اقیانوس آرام، شاهد بزرگترین انفجار در تاریخ بشر بودند: انفجار یک بمب هسته ای حرارتی با نام مستعار میگو و اسم رمز کسل براوو . اما یک موضوع بسیار عجیب بود. مردان ارتش که در پناهگاه زیرزمینی واقع در جزیره بیکینی د نزدیک نقطه صفر زمین نشسته بودند و پیش از آن شاهد انفجارات هسته ای بودند انتظار داشتند که ۴۵ ثانیه پس از انفجار، یک موج ضربه ای از کنارشان عبور کند. اما در عوض، زمین لرزید در حالی که انتظار نمی رفت چنین اتفاقی بیفتد. به نظر می رسید خدمه هواپیمای B۳۶ که برای یک مأموریت علمی به منظور اندازه گیری تشعشعات هسته ای و نمونه گیری از ابرهای رادیواکتیو پرواز کرده بودند در ارتفاعی امن قرار دارند، اما سطح هواپیمایشان بر اثر حرارت زیاد متورم شده بود.

با این وجود تمام این افراد در مقایسه با خدمه کشتی ماهیگیری خوش شانس تر بودند. دو ساعت بعد از انفجار، ابری از رادیواکتیو بالای سر خدمه کشتی قرار گرفت و ظرف چند ساعت ذرات رادیواکتیو بر آنها باریدن گرفت. بلافاصله پس از آن، نشانه های بیماری ناشی از تشعشعات اتمی مانند خون ریزی لثه، تهوع و سوختگی در خدمه نمایان شد؛ به طوری که یکی از آنها چند روز بعد، در بیمارستانی در توکیو درگذشت. پیش از انفجار، ناوگان دریایی آمریکا چندین کشتی ماهیگیری را با مشایعت از منطقه خطر دور کرده بود. اما کشتی ماهیگیری اژدهای خوش شانس بیرون از منطقه خطر تعیین شده قرار داشت. نگران کننده تر از همه اینها، عبور ابرهای رادیواکتیو، درست چند ساعت بعد از انفجار از بالای جزایر مسکونی رونگلاپ و اوتیریک بود؛ به طوری که مردم بومی این جزایر نیز در معرض این پرتوها قرار گرفتند. آنها هرگز به زندگی سابق بازنگشتند؛ پس از سه روز تحمل بیماری حاد ناشی از تشعشعات هسته ای، جزیره را تخلیه و به جزیره دیگری نقل مکان کردند. پس از سه سال هم که به جزیره برگشتند به دلیل افزایش میزان سرطان دوباره آنجا را تخلیه کردند. در این میان کودکان به شدیدترین نوع سرطان مبتلا شدند. ساکنان این جزیره هنوز منتظرند که به خانه برگردند.

در توضیح تمامی این وقایع دهشت انگیز باید گفت قدرت انفجار بسیار بیش از آنی بود که انتظار می رفت. قدرت سلاح های هسته ای بر حسب قدرت تی ان تی اندازه گیری می شود. بمب هسته ای با نام «پسرکه» که در سال ۱۹۴۵ در هیروشیما منفجر شد دارای قدرتی معادل ۱۶ کیلوتن تی ان تی بود و برای نابود کردن بخش اعظم شهر و کشتن تقریبأ صدهزار نفر کافی به نظر می رسید. دانشمندان طراح بمب «میگو» انتظار داشتند این بمب قدرتی معادل ۶ مگاتن داشته باشد؛ یعنی حدود ۳۰۰ برابر قدرت «پسرک». اما «میگو» با قدرتی معادل ۱۵ مگاتن منفجر شد که تقریبا هزار برابر قدرتمندتر از «پسرک» بود. دانشمندان می دانستند که انفجار مهیب خواهد بود اما قدرت بمب را به اشتباه یک سوم میزان واقعی تخمین زده بودند.

این اشتباه به واسطه عدم درک صحیح خواص یکی از مؤلفه های اصلی این بمب پیش آمد، عنصری که لیتیوم ۷- خوانده می شود. پیش از انفجار کسل براوو، دانشمندان بر این باور بودند که لیتیوم ۷- نسبتا خنثی است. درواقع لیتیوم ۷- زمانی که با نوترونها بمباران شود به شدت واکنش نشان می دهد و اغلب با تبدیل به یک ایزوتوپ ناپایدار هیدروژن که به دیگر اتمهای هیدروژن می پیوندد فرومی پاشد. در این صورت نوترون های بیشتری ایجاد و مقدار بسیار زیادی انرژی آزاد می کند. آنچه تأثیر این اشتباه را بیشتر کرد این مسئله بود که تیم های مسئول ارزیابی الگوی باد در پیش بینی بادهای شرقی در ارتفاعات بالاتر که ابرهای رادیواکتیو را به سمت جزایر مسکونی حرکت داده بودند بد عمل کرده بودند.

این داستان نشان دهنده یک تناقض بنیادین بشری است. ذهن انسان، هم نبوغ آمیز عمل می کند و هم اسف بار، هم درخشان ظاهر می شود و هم نابخرد. انسانها قادرند که چشمگیرترین دستاوردها و شاهکارها را به ارمغان آورند. از کشف هسته اتم در سال ۱۹۱۱ تا سلاح های اتمی مگاتنی تنها ۴۰ سال طول کشید. آتش را مهار کردیم، نهادهای دموکراتیک خلق کردیم، بر روی ماه راه رفتیم و گوجه های اصلاح شده ژنتیکی تولید کردیم. ما قادریم به همین شکل به طرز چشمگیری غرور و بی باکی را به نمایش بگذاریم. هرکدام از ما مستعد خطاکردن است و گاهی اوقات غیرمنطقی و بیشتر وقتها نادان هستیم. در این صورت باور کردنی نیست که انسان قادر به ساخت بمب هسته ای حرارتی باشد. غیرقابل باورتر آنکه انسان بمب هسته ای حرارتی را می سازد و در حالی آنها را منفجر می کند که به درستی از کارکردش اطلاع ندارد. باور کردنی نیست که ما اقتصاد و سیستم های نظارتی که آسایش و رفاه زندگی مدرن را همراه دارند ایجاد می کنیم در حالی که اکثرمان در مورد کارکرد این سیستم ها دچار ابهام هستیم. البته هنوز جامعه انسانی به طرز حیرت آوری خوب عمل می کند، حداقل وقتی مردمان بومی را در معرض پرتوهای رادیواکتیو قرار نمی دهیم!

چگونه است که مردم هم زمان ما را با نبوغ خود مبهوت و با نادانی خود ناامید می کنند؟ چگونه چنین چیره دست عمل می کنیم، در حالی که فاهمه ما اغلب محدود است؟ اینها سؤالاتی است که تلاش می کنیم در این کتاب بدانها پاسخ دهیم. این در نحوه تصمیم گیری ما بهبود ایجاد خواهد کرد. ما همگی تصمیماتی می گیریم که نسبت به آنها احساس رضایت نمی کنیم. اینها شامل اشتباهاتی می شوند از جمله ناکام ماندن در پس انداز برای بازنشستگی، همچنین افسوس هایی مانند اینکه در زمانی که باید درک بهتری می داشتیم، تسلیم وسوسه ها شدیم. ما خواهیم دید که میتوانیم از جامعه آگاهی در یاری رساندن به مردم برای غلبه بر محدودیت های طبیعی شان به نحوی که رفاه جامعه را به طور فراگیر افزایش دهد، بهره بگیرم. درک ماهیت جمعی آگاهی می تواند از جهت گیری های ما در نحوه نگاهمان به دنیا پرده بردارد. مردم عاشق قهرمان ها هستند. چهره های خوب، استعداد و قدرت فردی را ستایش می کنیم. کتاب ها و فیلم هایمان، از شخصیت هایی مانند

سوپرمن، که می توانند سیاره ما را به تنهایی نجات دهند، بت می سازند. درام های تلویزیونی، کاراگاه های زیرک اما عاری از مبالغهای را نشان می دهند که هم مجرم را می یابند و هم پس از ایدهای هوشمندانه، دستگیری نهایی را در اوج هیجان انجام می دهند. افراد به خاطر کشفیات مهم مورد ستایش قرار می گیرند. چنین تلقی می شود که گویی ماری کوری خود به تنهایی برای کشف رادیواکتیو تلاش کرده و گویی نیوتن قوانین حرکت را در خلاء کشف کرده است. تمام موفقیت های مغول ها در قرون دوازدهم و سیزدهم به چنگیزخان نسبت داده میشود و تمام شرارت های روم در زمان مسیح اغلب با یک نفر، پونتیوس پیلات ارتباط پیدا می کند.

حقیقت این است که در دنیای واقعی، هیچ کس در خلاء کار نمی کند. کارآگاهان تیم هایی دارند که در جلسات شرکت می کنند و به عنوان یک گروه عمل می کنند و می اندیشند. دانشمندان نه تنها آزمایشگاه دارند همچنین دانشجویانی که ایده های مهمی می دهند، بلکه همکاران و دوستان و رقبایی دارند که کارهای مشابهی انجام میدهند، به افکار مشابهی می اندیشند، و بدون آنها دانشمندان به جایی نمی رسیدند. علاوه بر این، دانشمندان دیگری وجود دارند که روی مسائل متفاوتی کار می کنند، گاهی در رشته های متفاوت، اما با این حال با ایده ها و یافته هایشان زمینه را فراهم می کنند. به محض اینکه درک کنیم همه آگاهی در سر ما قرار ندارد، بلکه در یک جامعه به اشتراک گذاشته شده، قهرمانان ما تغییر می کنند. به جای تمرکز بر افراد، تمرکز بر یک گروه بزرگ را آغاز می کنیم.

جامعه آگاهی همچنین پیامدهای مهمی برای تکامل جامعه و آینده فناوری دارد. از آنجا که سیستم های فناورانه پیچیده و پیچیده تر می گردند، هیچ فردی به تنهایی آنها را به طور کامل نمیفهمد. هواپیماهای مدرن نمونه های خوبی هستند. اکنون پرواز، یک تلاش مشترک میان خلبان و سیستم های خودکار کنترل در اغلب مواقع است. آگاهی در مورد نحوه راه اندازی یک هواپیما بین خلبان، دستگاه ها و طراحان سیستم توزیع شده است. این آگاهی به شکل کاملا یکپارچه ای به اشتراک گذاشته شده به طوری که خلبان ها ممکن است به شکاف های درون فاهمه و ادراک خود پی نبرند. این می تواند پی بردن به فاجعه پیش رو را دشوار کند و ما عواقب ناگوار آن را دیده ایم.

داشتن درک بهتر از خودمان، ممکن است به ایجاد اقدامات ایمنی بهتر کمک کند. توهم آگاهی همچنین بر روی اینکه چطور باید به تغییرپذیرترین فناوری عصر خود، یعنی اینترنت بیندیشیم تأثیر می گذارد. از آنجا که اینترنت دائما با زندگی ما تلفیق می گردد، جامعه آگاهی هیچگاه از این غنی تر، تا این اندازه گسترده و چنین به سادگی در دسترس نبوده است.

پیامدهای دیگری نیز وجود دارد. از آنجا که ما به طور جمعی می اندیشیم، تمایل داریم که در گروه ها فعالیت کنیم. این بدان معنی است که کمک هایی که به مثابه افراد می کنیم بیشتر به قابلیت ما در کار با دیگران وابسته است تا به قدرت فردی ما از نظر ذهنی. در مورد هوش فردی مبالغه شده است. این همچنین به این معنی است که وقتی با دیگران فکر می کنیم به بهترین شکل ممکن می آموزیم. برخی از بهترین شیوه های تدریس در هر سطح آموزشی، دانش آموزان را وامی دارند که به مثابه یک تیم یا گروه به عمل یادگیری بپردازند. برای محققان تعلیم و تربیت این مطلب جدیدی نیست، اما این بینش به آن گستردگی که می تواند، در کلاس های درس به کار بسته نشده است.

ما امیدواریم که این کتاب به شما فهم غنی تری نسبت به ذهن بدهد. فهمی که در آن ارزیابی بهتری از اینکه چه میزان از آگاهی و فکرتان به اشیاء و افراد پیرامونتان وابسته است، داشته باشید. آنچه در ذهن ما رخ می دهد بسیار فوق العاده است، اما کاملا به چیزی وابسته است که در جای دیگری رخ می دهد.

تفکر به مثابه عمل جمعی

رشته علوم شناختی در دهه ۱۹۵۰ در تلاشی جاه طلبانه و بلندپروازانه به منظور فهم عملکرد ذهن انسان که استثنایی ترین پدیده در جهان پیرامون ماست به وجود آمد. اندیشه چگونه امکان پذیر می شود؟ چه اتفاقی در مغز می افتد که به درک کننده اجازه می دهد به محاسبات ریاضی بپردازد، فانی بودن خود را بفهمد، پرهیزکارانه و (گاه) خودخواهانه عمل کند و حتی کارهای ساده ای مانند خوردن غذا با کارد و چنگال را انجام دهد؟ هیچ ماشین و احتمالا هیچ حیوانی قادر به انجام این اعمال نیست.

ما تمام دوران حرفه ای خود را صرف مطالعه ذهن کرده ایم. استیون یکی از استادهای علوم شناختی است و بیش از ۲۵ سال روی این موضوع تحقیق کرده است. فیلیپ” دارای دکترای علوم شناختی و استاد بازاریابی است و کارش متمرکز بر فهم این مسئله است که مردم چگونه تصمیم می گیرند. زود فهمیدیم که تاریخ علوم شناختی حرکتی مستمر به سوی فهم این مسئله نیست که چگونه انسان قادر به خلق شاهکارهای خارق العاده شد. بلکه بخش عمده آنچه علوم شناختی در طی این سال ها به ما آموخته مربوط به این می شود که انسان ها چه کارهایی نمی توانند بکنند و اینکه محدودیت های پیش روی ما چیست.

جنبه پنهان تر علوم شناختی، مجموعه ای از آشکارسازی هاست؛ بر این مبنا که ظرفیت انسان صرفا آن چیزی نیست که به نظر می رسد، به طوری که بسیاری از مردم به شدت به اینکه چگونه کار کنند و یا به چه چیزهایی دست یابند محدود شده اند. محدودیت های بسیاری در مورد نحوه پردازش اطلاعات فراوانی که به فرد می رسد وجود دارد به همین دلیل است که نام افراد را چند ثانیه پس از معرفی خودشان فراموش می کنیم. مردم اغلب فاقد مهارت های به نظر ابتدایی هستند، مانند ارزیابی اینکه یک عمل چقدر می تواند خطر آفرین باشد. مشخص نیست که آیا اصلا این مهارت ها قابل یادگیری باشند از این رو بسیاری از ما به طور نامعقولی از پرواز که یکی از ایمن ترین راه های موجود حمل و نقل است هراس داریم. شاید به این خاطر که اکثر آگاهی های فردی و با اهمیت به نحو قابل توجهی کم عمق و سطحی هستند؛ به طوری که تنها به بخش اندکی از پیچیدگی های محض این جهان واقفیم و اغلب این حقیقت را درک نمی کنیم که بسیار کم می دانیم. نتیجه این رویکرد، اطمینان و اعتماد بیش از اندازه به خودمان است، به طوری که مطمئنیم اشتباه نمی کنیم، حتی اگر اطلاعاتمان کم باشد.

شما را به سفر می بریم؛ سفری به رشته های روان شناسی، علوم کامپیوتر، روبوتیک، نظریه تکامل، علوم سیاسی و علوم تربیتی. هدف همه آنها تبیین این مطلب است که ذهن چگونه کار می کند و هدفش چیست؟ و چرا جواب به این سؤالات می تواند این مسئله را توضیح دهد که چطور اندیشه انسانی در عین حال که بسیار کم عمق و سطحی است می تواند چنین قدرتمند عمل کند.

ذهن انسان مانند کامپیوتر رومیزی نیست که برای نگهداری انبوهی از اطلاعات طراحی شده باشد. ذهن یک حل المسائل بسیار منعطف است که برای استخراج مفیدترین اطلاعات تحول یافته تا بتواند برای شرایط جدید تصمیم گیری کند. در نتیجه، افراد اطلاعات جزئی و کمی از جهان را در مغز خود ذخیره می کنند. در این معنا، مردم مانند زنبور هستند و جامعه مانند لانه زنبور: هوش نه به مغزهای منفرد بلکه به ذهن جمعی وابسته است. در عمل افراد نه تنها به آگاهی ذخیره شده در مغزشان، بلکه به آگاهی های موجود در جاهای دیگر مانند بدن خود، محیط اطراف خود و به ویژه آگاهی های موجود در دیگر افراد نیز تکیه می کنند. زمانی که این دانش ها را باهم ترکیب کنید، اندیشه انسان به طرز شگفت انگیزی تأثیرگذار می شود. اما این ترکیب، محصول یک فرد منفرد نیست، بلکه محصول یک اجتماع است.

برنامه آزمایش هسته ای کسل براوو یک نمونه بارز از ذهن لانه زنبوری است. این برنامه یک کار پیچیده و مستلزم همکاری حدود ۱۰ هزار نفر بود که به طور مستقیم بر روی این پروژه کار می کردند. همچنین افراد بسیاری نیز به طور غیرمستقیم، اما کاملا ضروری با آن درگیر بودند؛ از جمله سیاستمدارهایی که سرمایه لازم را فراهم کردند و پیمانکارهایی که آسایشگاه و آزمایشگاه ساختند. صدها دانشمند مسئول بخش های مختلف بمب، افراد متعدد مسئول بررسی هوا و تیم های پزشکی مسئول مطالعه تأثیرات بیماری ناشی از تماس با عناصر رادیواکتیو، همه در این پروژه به کار گرفته شدند. همچنین تیم های ضد جاسوسی که وظیفه آنها اطمینان از رمزگذاری ارتباطات و عدم حضور زیردریایی های روسی در نزدیکی جزیره بیکینی به منظور تأمین محرمانه بودن این پروژه بود نیز فعال بودند. در ضمن آشپزها برای تأمین غذای افراد، مستخدمین برای حفظ پاکیزگی و لوله کشها برای اطمینان از درست کار کردن توالت ها نیز حضور داشتند. هیچ کس حتی یک هزارم آگاهی موردنیاز برای فهم کامل پروژه را در اختیار نداشت. توانایی ما در همکاری و دنبال کردن چنین کار پیچیده ای به صورت مشترک، از طریق گذاشتن ذهن هایمان در کنار یکدیگر، آنچه را که به نظر غیرممکن می آمد ممکن ساخت.

این سمت روشن داستان است. در بخش های تیره و تاریک پروژه کسل براوو، مسابقه تسلیحات هسته ای و جنگ سرد را می توان دید. آنچه بر آن تمرکز خواهیم کرد غرور نابجایی است که این پروژه نمایانگر آن است: تمایل به انفجار یک بمب ۱۵ مگاتنی که به اندازه کافی از آن شناخت نداشتند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.