توهمِ صمیمیت در جوکر؛ چرا آرتور فکر میکرد با زن همسایه رابطه دارد؟
یکی از تکاندهندهترین لحظات فیلم جوکر (Joker)، دقیقاً همان جایی است که آرتور فلک خسته و درهمشکسته، وارد آپارتمان سوفی میشود و ما ناگهان با یک حقیقت عریان روبرو میشویم: تمام آن لحظات صمیمی، آن لبخندها و آن حمایتهای عاطفی، چیزی جز توهمات یک ذهنِ از هم پاشیده نبود. اما چرا مغز آرتور چنین سناریوی پیچیدهای را طراحی کرد؟ در این مقاله، ما نه به عنوان یک تماشاگر معمولی، بلکه با عینک یک تحلیلگر سینما و روانپزشک، به سراغ پدیده اروتومانیا (Erotomania) میرویم. میخواهیم بفهمیم چطور انزوای سمی و سیستم فاسد گاتهام، آرتور را به سمتی برد که برای بقا، یک زندگی موازی با زن همسایه بسازد. این واکاوی فراتر از یک نقد فیلم ساده است و به لایههای تاریک روان انسان و تکنیکهای کارگردانی تاد فیلیپس میپردازد که ما را هم مثل آرتور، فریب دادند.
شناسنامه فیلم جوکر (2019)
کارگردان: تاد فیلیپس (Todd Phillips)
شرکت سازنده: وارنر برادرز (Warner Bros. Pictures)، دیسی فیلمز (DC Films)
بازیگران اصلی: واکین فینیکس (در نقش آرتور فلک/جوکر)، رابرت دنیرو (در نقش ماری فرانکلین)، زازی بیتز (در نقش سوفی دوموند)، فرانسیس کنروی (در نقش پنی فلک).
داستان کلی و حال و هوای فیلم
فیلم جوکر یک مطالعه شخصیت (Character Study) تاریک و واقعگرایانه است که در سال ۱۹۸۱ در شهر خیالی گاتهام (Gotham City) روایت میشود. آرتور فلک، مردی میانسال و مبتلا به اختلالات روانی است که به عنوان دلقک اجارهای کار میکند و با مادر پیرش در یک آپارتمان فرسوده زندگی میکند. او که از سوی جامعه طرد شده و مدام مورد ضرب و شتم و تحقیر قرار میگیرد، در آرزوی تبدیل شدن به یک کمدین ایستاده (Stand-up Comedian) است. اتمسفر فیلم به شدت سنگین، خفقانآور و متاثر از آثار دهه ۷۰ میلادی است. در این میان، آرتور رابطهای عاشقانه را با سوفی، زن همسایه، آغاز میکند که به او آرامش میدهد؛ اما با پیشرفت داستان و قطع داروهای آرتور، متوجه میشویم که مرز میان واقعیت و خیال در ذهن او کاملاً فرو ریخته است. این فیلم مسیر سقوط یک انسان به ورطه جنون و تبدیل شدن او به نماد آنارشی را به شکلی عریان به تصویر میکشد.
اروتومانیا؛ وقتی ذهن آرتور «عشق» را جعل میکند
از نظر روانپزشکی، وضعیتی که آرتور در قبال سوفی تجربه میکند، نمونه بارزی از سندرم د کلرامبو (De Clérambault’s Syndrome) یا همان اروتومانیا است. در این اختلال، فرد متوهمانه باور دارد که شخصی دیگر (معمولاً با جایگاه اجتماعی بالاتر یا کسی که صرفاً یک برخورد ساده با او داشته) به شدت عاشق اوست. آرتور در آسانسور با سوفی روبرو میشود؛ سوفی فقط یک ژست ساده از سر کلافگی (نشانه گرفتن اسلحه به سمت سرش) نشان میدهد که به وضعیت بد ساختمان اشاره دارد. همین جرقه کافی است تا مغزِ تشنهی محبتِ آرتور، یک رابطه کامل را از دل آن بیرون بکشد. این توهم صمیمیت (Illusion of Intimacy) یک مکانیسم دفاعی (Defense Mechanism) برای مقابله با دردِ ناشی از دیده نشدن است. آرتور به قدری در زندگی واقعی نامرئی است که سیستم عصبی او برای جلوگیری از فروپاشی کامل، شروع به ساختن «دوستداشتهشدن» میکند. او در واقع سوفی را ندید، بلکه نیازش به دیده شدن را در کالبد سوفی تصویر کرد.
زنگ تفریح: رژیم غذایی ترسناک واکین!
شنیدهاید که میگویند بازیگری شغل خطرناکی است؟ واکین فینیکس برای اینکه فیزیکِ رنجور و استخوانی آرتور را بسازد، بیش از ۲۳ کیلوگرم وزن کم کرد! او میگفت که این کاهش وزنِ شدید باعث شد از نظر روانی هم کمی «دیوانه» شود، چون مغزش مدام به دنبال غذا بود. جالبتر اینکه تاد فیلیپس (کارگردان) به او گفته بود آرتور باید شبیه آدمهایی باشد که «گرسنه» هستند؛ نه فقط گرسنه غذا، بلکه تشنه محبت و توجه. پس آن دندههای بیرونزده در سکانسهای رقص، کاملاً واقعی و نتیجهی یک رژیم سخت شامل سیب و کاهو بوده است!
تکنیکهای سینمایی؛ چطور کارگردان ما را فریب داد؟
تاد فیلیپس از ابزاری به نام راوی غیرقابل اعتماد (Unreliable Narrator) استفاده کرد تا تماشاگر را دقیقاً در جایگاه ذهنی آرتور قرار دهد. در سکانسهایی که سوفی حضور دارد، نوع فیلمبرداری و نورپردازی تغییرات ظریفی میکند. دوربین لارنس شر (Lawrence Sher) در این لحظات کمی گرمتر و پایدارتر میشود. ما سوفی را در کلاب کمدی میبینیم که به شوخیهای بیمزه آرتور میخندد؛ این دقیقاً همان چیزی است که آرتور «نیاز» داشت اتفاق بیفتد. سینما به عنوان یک مدیوم بصری، قدرت این را دارد که دروغ را جای حقیقت جا بزند. تا زمانی که آرتور در آن سکانس معروف وارد خانه سوفی نمیشود و وحشتِ سوفی را نمیبیند، ما هیچ دلیلی برای شک کردن نداریم. این تکنیک باعث میشود وقتی حقیقت فاش میشود، تماشاگر همان شوک و سرخوردگی آرتور را با تمام وجود حس کند. این یعنی کارگردان فقط داستان را تعریف نمیکند، بلکه ما را به بیماری آرتور مبتلا میکند.
انزوای اجتماعی در گاتهام؛ بستری برای تولید توهم
نمیتوان رفتار آرتور را فقط از جنبه بیولوژیکی بررسی کرد. جامعهشناسیِ گاتهام (و نیویورکِ اواخر دهه ۷۰ که منبع الهام فیلم بود) نقش کاتالیزور را دارد. آرتور محصولِ سیستمی است که بودجههای خدمات رفاهی و داروهای بیماران روانی را قطع کرده است. وقتی مددکار اجتماعی به او میگوید: «آنها به آدمهایی مثل تو اهمیت نمیدهند»، در واقع مهر تایید بر تنهایی مطلق او میزند. در چنین فضای سرد و خشنی، مغز انسان برای بقا (Survival) به فانتزی پناه میبرد. رابطه با سوفی، در واقع «پادزهر» ذهنی آرتور در برابر سمی بود که جامعه به او تزریق میکرد. اگر آرتور حداقل یک دوست واقعی یا یک حامی اجتماعی داشت، احتمالاً نیاز به خلق یک معشوقه خیالی در او فروکش میکرد. اروتومانیای او، فریادِ بلندِ روحی است که در خلاءِ کاملِ عاطفی رها شده است.
مقایسه با راننده تاکسی؛ میراث تنهایی در سینما
فیلم جوکر به شدت تحت تاثیر آثار اسکورسیزی، به ویژه راننده تاکسی (Taxi Driver) و سلطان کمدی (The King of Comedy) است. در راننده تاکسی، تراویس بیکل هم دچار نوعی توهمِ قهرمانبودن و نجاتبخشبودن است. اما آرتور فلک یک قدم فراتر میرود؛ او نه تنها نقشِ خود، بلکه نقشِ طرفِ مقابل را هم در ذهنش مینویسد. برخلاف تراویس که حداقل تلاشهای فیزیکی واقعی برای ارتباط با بتسی انجام میدهد، آرتور به قدری از واقعیت رانده شده که ترجیح میدهد در امنیتِ کاملِ تخیلاتش بماند. این مقایسه نشان میدهد که «تنهایی سمی» چطور در طول دههها به عنوان یک موتیف پایدار در سینما، برای نمایش فروپاشی اخلاقی و روانی مورد استفاده قرار گرفته است. جوکر نسخه مدرن و بسیار حادتری از همان بیماریِ شهری است که اسکورسیزی سالها پیش هشدار داده بود.
سوفی واقعاً که بود؟ دیدگاه قربانی پنهان
بسیاری از بینندگان میپرسند: «آیا آرتور سوفی را کشت؟». اگرچه در تدوین نهایی، سرنوشت سوفی مبهم ماند (تاد فیلیپس بعدها در مصاحبهای تایید کرد که او زنده مانده چون آرتور فقط کسانی را میکشت که به او «بدی» کرده بودند)، اما ترس سوفی در آن سکانس پایانی بسیار کلیدی است. سوفی برای آرتور یک «فرشته نجات» بود، اما برای سوفی، آرتور فقط یک همسایه عجیب و غریب و ترسناک (Creepy) بود که یک بار در آسانسور دیدهاش بود. این تضادِ وحشتناک، عمقِ بیماری آرتور را نشان میدهد. او در حالی که فکر میکرد دارد در آغوش معشوقش آرام میگیرد، در واقع داشت وارد حریم خصوصی زنی میشد که حتی نام او را به سختی به یاد میآورد. اینجاست که توهمِ صمیمیت تبدیل به یک تهدیدِ واقعی میشود؛ جایی که مرز بین نیاز عاطفی و تعرض روانی از بین میرود.
زنگ تفریح: خنده یا درد؟ مسئله این است!
آیا میدانستید خندههای کنترلناپذیر آرتور ریشه در یک بیماری واقعی دارد؟ این حالت «بیثباتی عاطفی» (Pseudobulbar Affect) نام دارد. واکین فینیکس ماهها ویدیوهای افرادی که دچار این اختلال بودند را تماشا کرد تا بتواند آن ترکیبِ عجیبِ درد، خفگی و خنده را اجرا کند. نکته خندهدار (یا شاید گریهدار) این است که در حین فیلمبرداری، گاهی واکین به قدری در نقش فرو میرفت که کادر فنی واقعاً نمیدانستند او دارد بازی میکند یا حالش بد شده است! او حتی چندین بار صحنه را بدون هماهنگی ترک کرد تا برود و خودش را پیدا کند.
تاثیر موسیقی هیلدور گودنادوتیر بر توهمات آرتور
موسیقی متن (Soundtrack) جوکر که برنده اسکار هم شد، نقش مستقیمی در روایتِ توهمات او دارد. هیلدور گودنادوتیر با استفاده از ساز چلو (Cello)، صدایی را خلق کرد که انگار از درون جمجمه آرتور شنیده میشود. وقتی آرتور در حال تجربه توهماتش با سوفی است، موسیقی ملایمتر و شاید کمی رویاییتر میشود؛ اما همیشه یک نُتِ بم و نگرانکننده در پسزمینه وجود دارد که به ما هشدار میدهد یک جای کار میلنگد. موسیقی در این فیلم، صدایِ ضمیر ناخودآگاه آرتور است. وقتی او در دستشویی پس از اولین قتلش میرقصد، موسیقی نشاندهنده تولدِ یک هویت جدید است که دیگر نیازی به تاییدِ سوفی یا هیچکس دیگری ندارد. در واقع، موسیقی از یک همراهِ وهمآلود، به یک طبلِ جنگی برای جوکر تبدیل میشود.
ریشههای کمیکبوکی؛ جوکر بدونِ گذشته
در دنیای کمیک، جوکر معروف به این است که گذشته ثابتی ندارد. همانطور که در کمیک «شوخی مرگبار» (The Killing Joke) میگوید: «اگر قرار است گذشتهای داشته باشم، ترجیح میدهم چندگزینهای باشد!». فیلمِ ۲۰۱۹ این ایده را به سطحِ جدیدی برد. توهمِ رابطه با سوفی نشان میدهد که حتی «زمانِ حالِ» جوکر هم چندگزینهای و غیرقابل اعتماد است. این ویژگی باعث میشود جوکر به ترسناکترین نسخه خود تبدیل شود؛ کسی که حتی خودش هم نمیداند کدام بخش از زندگیاش واقعی است. فیلم به جای استفاده از مواد شیمیایی برای تغییر چهره او (مانند کمیکها)، از «ترومای روانی» به عنوان اسیدی استفاده کرد که چهره واقعی آرتور را ذوب کرد و از او جوکر را ساخت.
جنجالهای سیاسی؛ آیا جوکر خطرناک بود؟
در زمان اکران، بسیاری از رسانهها نگران بودند که فیلم باعث تحریک خشونت در دنیای واقعی شود. آنها معتقد بودند که آرتور فلک به عنوان نمادِ «اینسلها» (Incels – مردانی که به اجبار مجرد هستند) میتواند الهامبخش اقدامات تروریستی باشد. اما نکته ظریف اینجاست که فیلم دقیقاً برعکس عمل کرد؛ جوکر نشان داد که چطور انزوای این افراد ریشه در بیماری و شکستهای سیستماتیک دارد. توهمِ رابطه با سوفی، به جای اینکه یک عملِ قهرمانانه باشد، به عنوان یک سقوطِ اسفبار به تصویر کشیده شد. فیلم به جای ستایشِ خشونت، به ستایشِ «همدلی» پرداخت و هشدار داد که اگر به آدمهای در حاشیه توجه نکنیم، هیولاهایی از دلِ توهماتِ آنها متولد خواهند شد.
طراحی صحنه؛ آپارتمانی که با ذهن میجنگد
لوکیشنهای فیلم، به ویژه آپارتمان آرتور، به گونهای طراحی شدهاند که حسِ کلاستروفوبیا (Claustrophobia) یا ترس از محیط بسته را منتقل کنند. راهپلههای بلند و بیانتها، نمادِ مسیر دشوار آرتور برای رسیدن به وضعیتِ عادی است. در مقابل، خانه سوفی در توهمات آرتور، همیشه نوری گرم و فضایی دنج دارد. این تضادِ بصری کمک میکند تا بفهمیم چرا آرتور اینقدر مشتاق بود که در آن توهم بماند. طراح صحنه با استفاده از کاغذ دیواریهای قدیمی و لایههای چرک، گویای این است که ذهن آرتور مثل دیوارهای خانهاش در حال فرو ریختن است. او میخواست با وصله کردنِ تصویر سوفی به این زندگیِ مخروبه، آن را سرپا نگه دارد.
پایانبندی باز؛ آیا تمام فیلم یک توهم بود؟
یکی از بزرگترین تئوریهای طرفداران این است که کلِ داستانِ فیلم، در واقع توهمِ آرتور در تیمارستان آرکهام (Arkham State Hospital) بوده است. صحنهی پایانی که آرتور با کفشهای خونی در راهرو میدود، میتواند نشانهای باشد بر اینکه او تمامِ این شورش را هم مثل رابطهاش با سوفی، در ذهنش ساخته است. تاد فیلیپس آگاهانه این شک را در دل ما میکارد. اگر آرتور توانسته یک رابطه کامل عاطفی را جعل کند، چه تضمینی وجود دارد که قتلهایش یا تبدیل شدنش به رهبر معترضان واقعی باشد؟ این ابهام، جوکر را به یکی از فلسفیترین آثار سینمایی اقتباس شده از کمیک تبدیل میکند؛ جایی که واقعیت، فقط یک گزینه در میانِ توهمات است.
سوالات متداولی که شاید بعد از دیدن جوکر برایتان پیش آمده باشد
جمعبندی نهایی
تجربه آرتور فلک در فیلم جوکر، آینهای تمامنما از آسیبپذیریِ روح انسان در برابر تنهایی مطلق است. توهمِ صمیمیت با سوفی، نه یک انتخاب ارادی، بلکه فریادِ اضطراریِ مغزی بود که دیگر توان تحمل طرد شدن را نداشت. این فیلم به ما نشان میدهد که چطور مرز میان واقعیت و خیال، لرزانتر از آن چیزی است که تصور میکنیم. جوکر نه تنها یک فیلم ابرقهرمانی متفاوت، بلکه یک هشدارِ جدی درباره پیامدهای نادیده گرفتن سلامت روان در جوامع مدرن است. در نهایت، آرتور فلک به ما یادآوری میکند که وقتی عشق و صمیمیت در دنیای واقعی یافت نشود، ذهن انسان قادر است به تنهایی، هم معشوق و هم دنیایی را بسازد که در آن، حتی برای چند لحظه، دیگر «تنها» نباشد؛ هرچند این رهایی به قیمتِ ویرانیِ تمام واقعیت تمام شود.
به نظر شما آرتور قربانی بود یا یک جنایتکار بالفطره؟
لحظهای که متوجه شدید رابطه آرتور با زن همسایه توهم بوده، چه حسی داشتید؟ آیا فکر میکنید اگر سوفی واقعاً با او وارد رابطه میشد، آرتور باز هم به جوکر تبدیل میشد یا عشق میتوانست او را نجات دهد؟ نظرات و تحلیلهای متفاوت خود را در بخش کامنتها با ما و دیگر سینمادوستان به اشتراک بگذارید تا این پرونده پیچیده روانی را با هم بیشتر باز کنیم!
نوشتههای مرتبط با سینمای نوین
- معرفی برترین فیلمهای اقتباسی تاریخ | جادوی کلمات بر پرده نقرهای
- سریالها و سینمای ژانر جاسوسی و افشای شبکههای مخفی؛ از واقعیت تا تخیل در دنیای سایهها
- چرا لکنت زبان برای پادشاه جرج ششم یک فاجعه ملی بود در فیلم The King’s Speech 2010
- چرا سکانس افتتاحیه ساحل اوماها تا این حد ترسناک و واقعگرایانه است در فیلم Saving Private Ryan 1998
- آیا مکمورفی واقعاً دیوانه بود یا نابغهای که میخواست از زندان قسر در برود؟






