کتاب گذشته چراغ راه آینده است – تاریخ ایران در فاصله دو کودتا ۱۳۳۲-۱۲۹۹

0

«ما باید از آن چیز‌هایی سخن به می‌ان‌آوریم که همه می‌دانند و کسی را یارای گفتن آن نیست. »

تولستوی

از نامه او به کنگره صلح استکهلم

اوج نوین جنبش آزادی در کشور ما پس از سال‌های تلخ تجربه و آزمایش، نامرادی‌ها و ناکامیابی‌های مکرر نهضت آزادی ایران به قیمت از دست رفتن نسلی از برگزیده‌ترین و شایسته‌ترین فرزندان خلق – که به واقع بزرگترین ثروت ملی ما بودند – و تشدید فشار و اختناق کم نظیر و توانفرسایی از جانب ارتجاع داخلی و امپرئالیسم بر مردم ستمکش ما بحق می‌بایست مبارزین راه آزادی کشور را به این نتیجه برساند که برای پیروزی بر دشمنان آزادی خلق و سرسپردگان استعمار و اجتناب از ناکامی‌های دیگر داشتن مشی صحیح انقلابی – مشی ای که به اتکاء تجربیات انقلابی – تاریخی کشور ما و دستاورد‌های ملل سراسر جهان در راه نیل به آزادی و دموکراسی و استقلال تنظیم گردد به ضرورتی قطعی و حیاتی است. برای داشتن چنین مشی صحیح انقلابی باید قبل از همه دورنمای کم و بیش روشنی از مبارزات گذشته مردم کشور در برابر مبارزین قرار گیرد، تا راه آینده را روشن سازد. بدون آموختن تجارب و سنن انقلابی رهروان آزادی مردم این سرزمین، بدون بررسی نسبتاً جامعی از گذشته و آگاهی از نکات مثبت و منفی فعالیت گذشتگان، مبارزین امروز نمی‌توانند ادامه‌دهندگان واقعی مبارزه پیشینیان باشند. حال آنکه ریشه نهال آزادی که امروز در بطن اجتماع ما رشد می‌کند در گذشته ما، در تاریخ ماست. و نهالی که پیوند خویش را با ریشه‌اش بگسلد، محکوم به زوال و نیستی است.

طی ربع قرن اخیر کسانی که این مسئولیت اساسی را به گردن داشته و برای انجام آن امکان و فرصت کافی نیز دارا بوده‌اند، خواه به اقتضای منافع شخصی و خواه به مراعات منافع دیگران، نه فقط از روشن ساختن حوادث و مبارزات گذشته و افشاء حقایق اجتناب نموده‌اند بلکه در مواردی به تحریف حقایق و جعل تاریخ نیز پرداخته‌اند. لذا این وظیفه به گردن کسانی می‌افتاد که مسئولیت تاریخی خود را در برابر نسل حاضر و مبارزان جوان راه دموکراسی و آزادی خلق ما درک کنند و با تحمل سختی‌ها و دشواری‌ها قدم‌هایی هر چند ناقص و حقیر در این راه بردارند. تنها هدف مقدسی که ما را در تنظیم این کتاب و جمع‌آوری اسناد و مدارک و کسب اطلاع و نظر از مبارزینی که خود در جریان حوادث دخالت داشته و شاهد آن بوده‌اند. شهادتی که حکم تاریخ را دارد – تشویق نموده، کمک به روشن ساختن دوره بسیار پراهمیتی از تاریخ معاصر کشور ماست تا چراغ راهنمایی برای جویندگان حقیقت و رهروان راه آزادی و دموکراسی و استقلال کشور ما گردد. خلق ما برای کسب این تجربیات بهای بس گرانی پرداخته است. لذا برای اجتناب از تکرار اشتباهات و گمراهی‌ها و به منظور اینکه حداقل قربانی در وصول به مقصود داده شود،

باید تجربیات گذشتگان در اختیار آیندگان قرار گیرد. زیرا برای مبارزین راه آزادی و دموکراسی تنها داشتن صداقت و نیتی پاک و آمادگی برای نثار جان و مال در رسیدن به هدف مقدس ر‌هایی خلق از قید اسارت ارتجاع و استعمار کافی نیست. راه را باید بدرستی شناخت و تجربیات تلخ و شیرین پیشینیان را بدقت و صحت آموخت. بدیهی است بی‌آنکه بدانیم چرا مردم ما در مبارزه‌ای شکست خورد و در پیکاری دیگر پیروز گردید، امکان پیشروی نداریم. ما بر این عقیده‌ایم که تهمت و افترا و ناسزا به نویسندگان این کتاب دردی را دوا نمی‌کند و به روشن شدن حقایق تاریخی کوچکترین مددی نمی‌رساند. لکن چنانچه مدارک ارزنده‌ای ارائه شود که نادرستی پاره‌ای از نظرات ابراز شده در این کتاب را به ثبوت رساند، با سپاسگزاری از کسانی که ما را در رسیدن به مقصود یاری نموده‌اند، از آن‌ها استفاده خواهیم کرد. اما آنچه از منادیان آزادی زحمتکشان جهان و طرفداران واقعی ملل مظلوم و اسیر انتظار داریم این است که آن‌ها نیز از گذشته پند گیرند و تذکرات دوستانه و صادقانه ما را که ناشی از نامرادی‌های جنبش آزادی ایران است با خرسندی پذیرا شوند. زیرا در هر حال این وظیفه ماست که مصالح مردم زحمتکش خود را بی‌پرده و آشکار بیان کنیم و راه نجات خلق ایران را هموار سازیم. «ما على الرسول اللاالبلاغ. »

گذشته چراغ راه آینده است
تاریخ ایران در فاصله دو کودتا ۱۳۳۲-۱۲۹۹
نویسنده : جامی
گروه انتشاراتی ققنوس
۶۹۶ صفحه


اشغال نظامی ایران به وسیله متفقین

اوضاع جهان در آستانه اشغال نظامی ایران

دنیا پس از جنگ جهانی اول

جنگ جهانی اول که به منظور دستیابی به منابع مواد خام و بازار‌های فروش و تقسیم مجدد کره زمین جهت غارت ستمگرانه ملت‌ها بین امپرئالیست‌ها آغاز گردیده بود، با نتایج جالب و پیش‌بینی نشده‌ای پایان پذیرفت. زیرا در یک ششم کره زمین، برای اولین بار در تاریخ، حکومت کارگری، بر سر جای امپراتوری استعمارگر تزاری استقرار یافت و در سراسر جهان بویژه در قلب اروپا جنبش‌های کارگری اوج گرفت. جهان زیر پای امپرئالیست‌ها میلرزید و سرمایه‌داران که تا آن زمان تسلط بی‌چون و چرایی بر سراسر جهان داشتند، از مشاهده افول قدرت خود و نضج نهضت کارگری دچار وحشت و هراس شدند و برای حفظ و ادامه فرمانروایی ظالمانه خویش، انجام دو امر اساسی ذیل را وجهه همت خود قرار دادند: .. واژگون ساختن حکومت شوروی ۲. سرکوبی نهضت‌های کارگری در فاصله بین دو جنگ جهانی، بافت اصلی کلیه تشبثات و اقدامات فاتحان جنگ جهانی اول را انجام این دو منظور اساسی تشکیل می‌داد. واژگون ساختن حکومت شوروی برای امپرئالیست‌ها به شکل آرزویی باقی ماند. ولی آن‌ها موفق شدند از یک طرف نهضت‌های کارگری و جنبش‌های ملی ضد استعماری را، با بهره جویی از تفرقه و خیانت، سرکوب نمایند و فاشیسم را در ایتالیا و آلمان به قدرت رسانیده، به زعم خود شرایط نابودی آتی حکومت شوروی را فراهم

سازند و از طرف دیگر اتحاد جماهیر شوروی را در محاصره دولت‌های میلیتاریستی ضدشوروی قرار دهند. اینک نگاهی گریزان به اروپای بعد از جنگ جهانی اول می‌افکنیم:

فرانسه پس از جنگ، از نظر سیاسی و نظامی به قدرت مسلط اروپا مبدل گردید و برای جلوگیری از جنگ انتقامی آلمان و حفظ امتیازاتی که کسب کرده بود، پایه و مبنای سیاست خود را بر حفظ امنیت» قرار داد و در این راه گروهی از کشور‌هایی را که علاقه‌مند به نگهداری پیمان صلح ورسای بودند (بلژیک، لهستان، چکسلواکی، رومانی، یوگسلاوی) دور خود جمع نمود. انگلستان از تسلط فرانسه بر اروپا دل خوشی نداشت. لذا نسبت به فرانسه لحنی انتقاد‌آمیز لیکن در برابر آلمان – دشمن سابق خود – روشی دوستانه نشان می‌داد. به علاوه انگلستان حساب می‌کرد که اگر با آلمان رفتاری خشونت‌آمیز و ناروا در پیش گرفته شود ممکن است نسبت به دولت شوروی نزدیکتر گردد و حتی در آن کشور حکومت کارگری زمام امور را به دست گیرد. اما دولت آمریکا که از دور دستی به آتش داشت، پس از جنگ، بانکدار حقیقی جهان شد، زیرا از طرفی متفقین جنگ اول یعنی انگلستان، فرانسه، ایتالیا و غیره بابت مبالغ گزافی که در جریان جنگ از آمریکا وام گرفته بودند به آن کشور بدهکار بودند و از طرف دیگر دولت آلمان برای پرداخت غرامت بسیار سنگین و کمر شکن که برابر پیمان صلح ورسای به عهده گرفته بود (۰۰۰ ,۰۰۰ ,۶,۶۰۰ لیره استرلینگ)، دست نیاز به سوی آمریکا دراز می‌کرد و اقساط غرامت جنگی را از محل وام‌های دریافتی از آمریکا پرداخت می‌نمود. در سایر نقاط اروپا، فضا از نارضایی عمیقی پر بود و آتش انقلاب و خطر انفجار روز بروز نزدیکتر و بیشتر می‌شد. ملت آلمان زیر بار سنگین غرامت جنگی، ورشکستگی اقتصادی، تورم پول و فقر عمومی از پای در می‌آمد.

نهضت انقلابی کارگران آن چنان در آن کشور اوج گرفته بود که به نظر می‌رسید بزودی زمام قدرت در اختیار آنان قرار خواهد گرفت. ولی خیانت سوسیال دموکرات‌ها موجب شکست این نهضت گردید و به ارتجاعیترین طبقات اجتماع فرصت داد تا در رأس حکومت قرار گیرند. پیدایش اتحاد جماهیر شوروی، به منزله نخستین کشور سوسیالیستی جهان، بزرگترین و نمایانترین حادثه جنگ جهانی اول بود. دولت شوروی به عنوان حکومت کارگری نه فقط زحمتکشان جهان را به برقراری حکومت سوسیالیستی ترغیب و تشویق می‌نمود، بلکه با مخالفت و ممانعت از اجرای طرح‌های استعماری امپرئالیست‌ها، موجبات ناراحتی آنان را فراهم می‌کرد. سیاست خارجی شوروی با تمام کشور‌ها از آن جمله کشور ما ایران، سیاست صلح و دوستی بود. دولت نوبنیاد شوروی تمام معاهدات ظالمانه دولت تزاری را ملغی نمود و با کشور‌های همسایه، پیمان‌های دوستی بر اساس حقوق مساوی منعقد ساخت

. انعقاد این پیمان‌ها پیروزی بزرگ سیاست شوروی و شکست سیاست انگلستان بود. به علاوه برقراری حکومت کارگری در روسیه، جنبش‌های ملی ضد استعماری را در سراسر جهان نیرو بخشید و این امر بیش از همه منافع بریتانیای کبیر را مورد تهدید قرار داد. دولت شوروی در داخله کشور نیز کوشش می‌کرد که ضایعات را جبران کند و کار عظیم نوسازی کشور را بر پایه طرح‌های سوسیالیستی سازمان دهد. استعمارگران و امپرئالیست‌ها از بلشویک‌ها و دولت شوروی به منزله دشمنان آشتی ناپذیر خود نفرت داشتند. لذا در ابتدا به پرچمداری انگلستان کوشیدند که با دخالت نظامی و به زور اسلحه دولت شوروی را سرنگون سازند ولی قدرت کارگری در روسیه پا برجا ماند و به حیات خود ادامه داد و امپرئالیست‌ها موجودیت آن را به اکراه پذیرفتند. اما چون بیش از همه، از نشر افکار سوسیالیستی و احتمالاً برقراری حکومت‌های کارگری دیگری در کنار حکومت شوروی بیم داشتند، بعد از شکست مداخله نظامی خط زنجیری از کشور‌های کوچک ضدشوروی به نام «کمربند قرنطینه (۱)» دور اتحاد جماهیر شوروی کشیدند تا از نفوذ افکار کمونیستی جلوگیری نمایند. حکومت رضاشاه نیز یکی از حلقه‌های همین زنجیر بود. امپرئالیست‌ها سپس به سرکوب ساختن جنبش‌های کارگری پرداختند و این امر در عمل به شکل برقراری فاشیسم جلوه‌گر شد. فاشیسم به مثابه دیکتاتوری نظامی آشکار و بی‌پرده، با استفاده از غیرانسانیترین و وحشیانه‌ترین وسایل اعمال زور و با سودجویی از اغفال و فریب مردم، در برقراری قدرت سرمایه داری است. فاشیسم به زورگویی و خشونت مباهات دارد. چنانچه موسولینی در آنسیکلوپدیا ایتالیانا می‌نویسد:

فاشیسم به ضرورت و مفید بودن صلح عقیده ندارد. به این جهت، با روح مسالمت جویی که صرفنظر کردن از مبارزه و ترس از فداکاری را توصیه می‌کند مخالف است. جنگ و فقط جنگ است که نیرو‌های بشری را به حد اعلا پرورش می‌دهد و به کسانی که جرئت و شهامت پذیرفتن آن را دارند اشرافیت می‌بخشد. تمام آزمایش‌های دیگر به جای جنگ فاقد ارزش است زیرا فرد را در مقابل مسأله انتخاب مرگ یا زندگی قرار نمی‌دهد. و «جیووانی جنتل، فیلسوف رسمی فاشیسم نیز غلبه جویی بی‌بندوبار این مکتب شیطانی را چنین بیان می‌کند: هر نیرویی، نیروی اخلاقی است به شرط آنکه بتواند در اراده اثر بگذارد، و هر وسیله می‌تواند برای رسیدن به منظور مفید واقع شود چه استدلال، چه سوگند و چه چماق. فاشیسم ابتدا از ایتالیا که کارگران در آنجا آماده انقلاب بودند آغاز گردید و سپس در سال ۱۹۳۳ در آلمان پیروز گشت و در هر دو کشور از هولناکترین و ددمنشأنه‌ترین روش‌ها برای درهم کوبیدن نهضت کارگری استفاده نمود. هیتلر برنامه خود را به صورت هفت جوشی عوامفریبانه جهت جلب کارگران، دهقانان و طبقات متوسط و تهیدست تنظیم کرده بود. مثلاً در ماده ۱۱ برنامه حزب، از میان بردن عوایدی را که از راه کار کردن به دست نیامده، پیشنهاد می‌نمود و در ماده ۱۲ ملی کردن تراست‌ها را طلب می‌کرد و در ماده ۱۴ خواستار نسخ اجاره ارضی بود.

ولی در باطن، مالکان عمده و صاحبان صنایع بزرگ بودند که از برنامه وی سود می‌بردند و لذا کیسه‌های پول را به سوی صندوق‌های حزب نازی سرازیر می‌ساختند، همچنان که ثروتمندان ایتالیا از فاشیست‌ها حمایت می‌کردند. زیرا بدرستی می‌دانستند که این شعار‌ها جملاتی است تو خالی و تهی، ولی استفاده از آن‌ها برای اغفال توده‌ها و آرام کردن آن‌ها و صیانت سرمایه‌داران از قیام زحمتکشان ضروری است. آلمان بسرعت از لحاظ نظامی و اقتصادی رشد می‌یافت و سرمایه‌داران انگلیس، فرانسه و آمریکا نه تنها مانع رشد اقتصاد جنگی آلمان نبودند بلکه از این نظر که وجود آلمان مسلح در برابر پیشرفت کمونیسم سدی خواهد بود، عمداً مجال رشد بیشتری به آن می‌دادند. سرمایه‌داران و انحصارطلبان آلمان هم از ترس اینکه جناح میهن پرست و آزادیخواه ملت آلمان، در برابر توسعه طلبی آن‌ها مقاومت کرده و نقشه‌های تجاوزکارانه‌شان را نقش بر آب سازد، با تفویض حکومت به دار و دسته هیتلر و تقویت تروریسم، زمینه بلامعارضی جهت تسلط شوم خود فراهم می‌کردند. بدین ترتیب چرخ سیاست داخلی و خارجی آلمان به دست گردانندگان صنایع نظامی و ارتجاعیترین گروه‌های

مالی افتاد و همبستگی اولیگارشی مالی آلمان و دار و دسته بازی را عناصر نوکیسه و تازه به دوران رسیده‌ای چون گورینگ و هیتلر محکمتر ساختند. هرمان گورینگ که ثروت اندوزی را پیشتر از همه شروع نموده بود، از غارت سرمایه‌های مردم به اصطلاح غیر آریایی، پس‌اندازی به مبلغ ۶۰۰۰ میلیون مارک (

  1. R. M) در آلمان و ثروتی بیش از ۰۰۰ ,۳,۵۰۰

دلار در آمریکا گرد آورد. خود پیشوا نیز که در رأس قدرت قرار داشت به یکی از سرمایه‌داران بزرگ تبدیل شد. وی در ماه مه ۱۹۳۳ مؤسسه مالی به نام «صندوق آدولف هیتلر برای اقتصاد آلمان» را تشکیل داد که سرمایه آن از مالیات اجباری بر حقوق و دستمزد‌ها فراهم می‌شد. درآمد این صندوق در سال اول به ۰۰۰ ,

۸,۴۰۰ مارک (R. M) و در سال دوم به بیست میلیون مارک رسید. سرمایه‌داران اروپا و آمریکا در حمایت از دار و دسته هیتلر آن چنان زیاده روی کردند که حتی نازیسم را نوعی دموکراسی معرفی نمودند. چنان که دکتر شاخت بانکدار مشهور آلمانی که پس از قدرت یافتن نازی‌ها به عنوان توریست به ایالات متحده سفر کرد تا حمایت نمایندگان مالی بزرگترین کشور سرمایه داری را نسبت به هیتلر جلب نماید در سخنرانی‌های خود موعظه می‌کرد که: «رژیم فاشیسم ظریفترین نوع دموکراسی است. » سرمایه‌داران آمریکا نیز از حمایت هیتلر و دار و دسته‌اش دریغ نورزیدند و سرمایه‌های کلان خود را در صنایع نظامی آلمان بکار انداختند. به عنوان مثال فقط جنرال موتورز، سی میلیون دلار در صنایع نظامی آلمان سرمایه‌گذاری کرد که از این مبلغ بیست میلیون دلار در صنایعی که گورینگ سرپرستی آن را عهده دار بود بکار افتاد.

هیتلر پس از پیروزی و رسیدن به قدرت، توضیح سیاست خارجی خود را با «نطق صلح» در برابر رایشتاک آغاز نمود. وی در پاسخ پیام روزولت به سران دول مبنی بر صلح و خلع سلاح با کلماتی شیرین و دلنشین چنین گفت: پیشنهاد پرزیدنت روزولت که دیشب از آن آگاه شدم با گرمترین سیاس‌های دولت آلمان روبروست. دولت آلمان آماده موافقت با این شیوه فائق آمدن بر بحران بین‌المللی است… پیشنهاد رئیس جمهور برای همه آنان که خواستار همکاری در راه نگهداری صلح هستند پرتو امید بخشی است… آلمان از هر جهت آماده است که همه سلاح‌های تعرضی را از میان ببرد به شرط آنکه از سوی دیگر، ملل مسلح سلاح‌های تعرضی خود را نابود کنند… و نیز آلمان کامل آماده است که تمامی سازمان نظامی خویش را منحل کند و اندک اسلحه‌ای که برای او به جا مانده است از میان ببرد، مشروط بر آنکه کشور‌های همسایه نیز چنین کنند… آلمان حاضر است با هر پیمان عدم تجاوز شرأفتمندانه‌ای موافقت کند زیرا در اندیشه حمله نیست بلکه فقط در فکر حفظ امنیت است. او از صلح سخن می‌گفت و مخفیانه آماده جنگ می‌شد. تجدید تسلیحات آلمان در تمام زمینه‌ها به قدری شدت گرفته بود که کتمان آن از سایر دول مقدور نبود، ولی دولت انگلستان مایل بود که تجدید تسلیحات آلمان را به عنوان امری انجام یافته بپذیرد. چنان که وزیر خارجه آن دولت، سرجان سیمون، در ماه مه ۱۹۳۴ عملاً به آلمان پیشنهاد کرد که در زمینه تسلیحات، همتراز دول فاتح شود و بدین ترتیب پیمان ورسای نقض گردید. در تمام مدتی که هیتلر آماده جنگ می‌شد، دولت انگلیس به نخست وزیری چمبرلن با سیاست تسلیم طلبانه خود عمل به تیز کردن سلاح فاشیسم پرداخت و در راه استحکام و تقویت آن از هیچ کوششی فروگذار ننمود. به عنوان مثال در یادداشت‌های رئیس اداره سیاسی وزارت خارجه آلمان چنین می‌خوانیم:

از انگلیس، خواستار مستعمرات و آزادی عمل در شرقیم… نیاز انگلیس به آرامش عظیم است. سودمند خواهد بود که بدانیم انگلیس برای چنین آرامشی حاضر است چه بهایی بپردازد. پاسخ این سؤال را در اسناد محرمانه وزارت امور خارجه آلمان پیدا می‌کنیم. این سند که حاوی مذاکرات لرد هالیفاکس وزیر خارجه انگلستان و فرستاده چمبرلن از یک طرف و هیتلر از طرف دیگر می‌باشد بهایی را که باید پرداخت شود تعیین می‌کند:

چمبرلن سخت مشتاق است که با آلمان کنار بیاید… و در عوض حاضر است به هیتلر در مورد مستعمرات و اروپای شرقی امتیاز‌هایی بدهد.

اروپا در چنگال فاشیسم

آلمان نازی که پس از نقض عهدنامه ورسای، تجاوز خود را از تصرف ناحیه رن در سال ۱۹۳۶ آغاز کرده بود، در سال بعد دانزیک را به اتکای نیروی نظامی در اختیار گرفت و در سال ۱۹۳۸ وارد اتریش شد و اتحاد اتریش و آلمان را عملی ساخت. جالب است بدانیم که چمبرلن بعد از تجاوز آلمان به اتریش، در مجلس عوام انگلستان نطقی ایراد کرد و گفت:

آنچه به وقوع پیوست صرفاً این بود که دو سیاستمدار برای بهبود روابط دو کشور خود درباره اقدامات خاصی توافق کردند… از این رو مشکل می‌توان اصرار کرد که چون فقط دو سیاستمدار درباره پاره‌ای تحولات داخلی در یکی از دو کشور توافق کرده‌اند. تحولاتی که از لحاظ روابط آن‌ها پسندیده و مطلوب است. یکی از دو کشور از استقلال خود به نفع دیگری دست شسته است. | در حالی که شهادت‌های انجام یافته در دادگاه نورنبرگ نشان می‌دهد که دول بزرگ از آن جمله دولت انگلستان از جزئیات اولتیماتوم و تجاوز هیتلر به اتریش آگاه بودند. از سوی دیگر دولت ایتالیا تحت صدارت موسولینی در سال ۱۹۳۶ با وجود توسل هیلاسلامی به جامعه ملل، حبشه را شکست داد و آن کشور را به مستعمرات خود افزود و جامعه ملل همچنان که در مورد تجاوز ژاپن به منچوری در سال ۱۹۳۱ اقدامی نکرده بود، در این مورد نیز از هر اقدام مؤثری خودداری نمود. همان سال ( ۱۹۳۶ ) در اسپانیا جنگ داخلی بین جمهوریخواهان – که در انتخابات پیروز شده بودند. و سلطنت طلبان به رهبری فرانسیسکو فرانکو آغاز گردید و در اثر دخالت نظامی مستقیم آلمان و ایتالیا به نفع فرانکو و اعلان بیطرفی و حتی منع اکید صدور اسلحه به اسپانیا – که سخت مورد نیاز دولت قانونی جمهوریخواهان اسپانیا بود. از طرف دولت‌های انگلیس و فرانسه و آمریکا، کشور اسپانیا تحت استیلای فاشیسم در آمد. در همین اوان توافقی بین هیتلر و موسولینی به عمل آمد که به نام محور رم – برلین نامیده شد. کمی بعد دولت ژاپن نیز به این توافق پیوست، و با همکاری این سه قدرت که در مخالفت با کمونیسم اتفاق نظر داشتند، اتحاد فاشیستی پایداری تحت عنوان «پیمان ضد کومینترن» بوجود آمد.

در خاور دور دولت ژاپن، هجوم تمام عیاری را به سال ۱۹۳۷ به خاک چین آغاز نمود و با وجود مقاومت دلیرانه چینی‌ها، ژاپن قسمت اعظم خاک چین را قبضه کرد. جامعه ملل اقدام ژاپن را فقط تقبیح نمود ولی از هر اقدام عملی عاجز ماند. در اروپا انگلستان و فرانسه به امید روانه کردن قوای هیتلری به سوی شرق و نابود ساختن کمونیسم و دولت نوبنیاد اتحاد جماهیر شوروی، در مونیخ به خواسته‌های هیتلر گردن نهادند و با وجود پیمان اتحاد بین چکسلواکی و فرانسه و تضمین کشور اخیر به دفاع از متحد خود در صورت تهاجم آلمان به آن کشور، چکسلواکی را پیش پای آلمان هیتلری قربانی کردند و دولت شوروی را که در این موقع حاضر بود با همکاری انگلستان و فرانسه و به زور اسلحه مانع توسعه طلبی آلمان گردد به کنفرانس مونیخ راه ندادند. متعاقب کنفرانس مونیخ، چکسلواکی در ماه مارس ۱۹۳۹ کاملاً به تصرف آلمان در آمد. دیری نگذشت که آلمان ممل(۳) را از لیتوانی گرفت و مدعی دالان لهستان گردید. و موسولینی با استفاده از ضعف سیاسی دول غرب در سال ۱۹۳۹ آلبانی را متصرف شد. دولت شوروی با توجه به سیاست دشمنانه انگلستان و فرانسه و درک اینکه دول مزبور در تلاشند که فشار عظیم قوای هیتلری را متوجه شرق سازند در اوت ۱۹۳۹ پیمان عدم تجاوز را با دولت آلمان منعقد ساخت.

دولت آلمان که نقشه استیلا بر سراسر جهان را در آستین داشت در سال ۱۹۳۹ به خاک لهستان هجوم برد و به فاصله یک ماه قسمت اعظم خاک این کشور را اشغال نمود. دولت شوروی نیز براساس یک پیمان سری دو هفته بعد از تهاجم آلمان، قسمت شرقی لهستان یعنی در حقیقت قسمتی از خاک روسیه را که دولت لهستان در ۱۹۲۰ از آن کشور جدا ساخته بود به استیلای خود در آورد. انگلستان و فرانسه پس از حمله آلمان به لهستان تحت فشار مردم و مجلس عوام انگلیس به آلمان رسما اعلان جنگ دادند. در‌آوریل و مه ۱۹۴۰ آلمان ناگهان به کشور‌های نروژ، دانمارک و هلند حمله کرد و آن کشور‌ها را نیز به امپراتوری رایش سوم ملحق ساخت. سپس در یک حمله برق‌آسا بلژیک را وادار به تسلیم نمود و بالاخره نوبت فرانسه رسید. این کشور نیز به فاصله یک ماه سقوط کرد. بدین ترتیب «نژاد برتر جهان» اروپا را تحت فشار سخت‌ترین قساوت‌ها و کشتار‌ها قرار داد و کوره‌های آدم سوزی برپا داشت تا نژاد‌های «پست» را از روی زمین براندازد و حاکمیت مطلق نژاد «برتر» را بر سراسر جهان استوار سازد. اینک اژد‌های فاشیسم که با کمک و همدردی انگلستان و همفکرانش قد برافراشته بود به امپراتوری بریتانیای کبیر چنگ و دندان نشان می‌داد. آلمان هیتلری پس از تسلط بر اروپا، انگلستان را که نخست وزیرش چمبرلن در کنفرانس مونیخ (سپتامبر ۱۹۳۸) چکسلواکی را دو دستی تسلیم هیتلر نموده و در بازگشت از آلمان با مسرت تمام چنین اعلام داشته بود: «همراه خویش سندی آورده‌ام که ضامن بقای صلح در دوران زندگی ماست»، زیر ضربات سهمگین حملات هوایی قرار داد. گرچه بمباران‌هایی که شدت آن در تاریخ بشر بی‌سابقه بود شیرازه نظم زندگی را در انگلستان بر هم زد و هزاران نفر از ساکنین بی‌دفاع شهر‌ها را نابود کرد، ولی موفق به گسیختن مقاومت انگلستان نگردید. قوای ایتالیا نیز در سپتامبر ۱۹۴۰ با استفاده از گرفتاری‌های دولت انگلستان، وارد شمال آفریقا شد و تا خاک مصر رخنه نمود. گرچه سپاهیان انگلیسی آن‌ها را به عقب راندند ولی ورود نیروی تازه نفس آلمانی به فرماندهی مارشال رومل سربازان انگلیسی را مجبور به عقب نشینی کرد. منظور اصلی از حمله به شمال آفریقا تصرف کانال سوئز و نفوذ به خاورمیانه و خلیج فارس بود تا هم منابع نفتی خاورمیانه از دست انگلستان خارج شود و هم امکان دستیابی به هندوستان فراهم آید.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.