در فیلم «تار» (Tár)؛ چرا «قدرتِ زیاد» باعث می‌شود فرد مرزهایِ اخلاقیِ دیگران را نادیده بگیرد؟

فیلم «تار» (Tár) فقط یک درام موزیکال درباره یک رهبر ارکستر نابغه نیست، بلکه یک کالبدشکافی بی‌رحمانه از فساد تدریجی روح تحت تأثیر قدرت مطلق است. وقتی لیدیا تار بر سکوی رهبری می‌ایستد، او فقط موسیقی را کنترل نمی‌کند، بلکه در حال مهندسیِ واقعیت پیرامونش است. اما سوال اصلی اینجاست که چرا «قدرتِ زیاد» باعث می‌شود فرد مرزهایِ اخلاقیِ دیگران را نادیده بگیرد؟ در این مقاله قرار است با عینک روان‌پزشکی و عصب‌شناسی به سراغ سندروم خودبینی (Hubris Syndrome) برویم و ببینیم چطور فوران دوپامین در مغز یک هنرمند یا سیاستمدار، ترمزهای اخلاقی او را از کار می‌اندازد و او را به یک دیکتاتور نارسیسیسم تبدیل می‌کند که دیگر صدای خرد شدن استخوان‌های زیردستانش را نمی‌شنود.

۰۱

شناسنامه فیلم تار (Tár) – ۲۰۲۲

کارگردان: تاد فیلد (Todd Field)
شرکت سازنده: فوکوس فیچرز (Focus Features)
بازیگران اصلی:
کیت بلانشت در نقش لیدیا تار (رهبر ارکستر پرآوازه)
نینا هوس در نقش شارون (همسر و ویولن‌زن ارشد)
نوئمی مرلان در نقش فرانچسکا (دستیار شخصی لیدیا)
سوفی کائر در نقش اولگا (نوازنده ویولنسل جوان)

۰۲

داستان از چه قرار است؟

فیلم داستان لیدیا تار، یکی از بزرگترین رهبران ارکستر زنده دنیا را روایت می‌کند که در آستانه ضبط سمفونی شماره ۵ مالر قرار دارد؛ پروژه‌ای که قرار است تاج‌وتخت او را تثبیت کند. او در اوج قدرت است، کتاب اتوبیوگرافی‌اش در حال انتشار است و همه در مقابل نبوغ او سر خم می‌کنند. اما زیر این لایه براق و باکلاس دنیای موسیقی کلاسیک، لیدیا با استفاده از نفوذش، زندگی حرفه‌ای و شخصی زنان جوانی را که با آن‌ها در ارتباط بوده، نابود کرده است. داستان از جایی شروع می‌شود که یکی از شاگردان سابق او خودکشی می‌کند و سلسله اعصاب لیدیا و امپراتوری پوشالی‌اش شروع به فروپاشی می‌کند. فیلم اصلاً کلیشه‌ای نیست و شما را با یک شخصیت خاکستری و به شدت باهوش روبرو می‌کند که در تله ذهن خودش گیر افتاده است.

۰۳

سندروم خودبینی؛ وقتی مغز مستِ قدرت می‌شود

روان‌پزشکان اصطلاحی دارند به نام سندروم خودبینی (Hubris Syndrome) که دقیقاً حال و روز لیدیا تار را توصیف می‌کند. این سندروم یک اختلال شخصیتی نیست که فرد با آن به دنیا بیاید، بلکه محصول «موقعیت» است. وقتی فردی برای مدت طولانی در راس قدرت قرار می‌گیرد، ساختار شیمیایی مغزش تغییر می‌کند. سطح دوپامین (Dopamine) به شدت بالا می‌رود و این باعث می‌شود فرد احساس شکست‌ناپذیری کند. در این حالت، بخش پیش‌پیشانی مغز که مسئول قضاوت اخلاقی و همدلی است، ضعیف می‌شود. لیدیا تار به مرحله‌ای رسیده که دیگر دیگران را «انسان» نمی‌بیند؛ او آن‌ها را به شکل «ابزارهایی» برای پیشبرد موسیقی‌اش یا ارضای نیازهای لحظه‌ای‌اش می‌بیند. او فکر می‌کند چون نابغه است، قوانین عادی بشری در مورد او صدق نمی‌کند.

زنگ تفریح: باخ یا ناهار؟

جالبه بدونید کیت بلانشت برای بازی در این نقش، نه تنها رهبری ارکستر رو به صورت حرفه‌ای یاد گرفت، بلکه یاد گرفت چطور با پیانو قطعات پیچیده بنوازد و حتی به زبان آلمانی هم مسلط شد. اما بخش خنده‌دار ماجرا اینجاست که او آنقدر در نقش فرو رفته بود که در زمان استراحت بین پلان‌ها، وقتی عوامل فیلم می‌خواستند ناهار بخورند، او با همان جذبه و اخم لیدیا تار به آن‌ها نگاه می‌کرد؛ طوری که بیچاره‌ها می‌ترسیدند قاشق و چنگال دست بگیرند! گویا قدرتِ خیالی لیدیا تار روی اشتهای عوامل پشت صحنه هم اثر گذاشته بود.

۰۴

فرسایش همدلی؛ چرا او درد دیگران را نمی‌فهمد؟

تحقیقات عصب‌شناسی نشان می‌دهد که قدرت بالا، عملکرد «نورون‌های آینه‌ای» (Mirror Neurons) را در مغز مختل می‌کند. این نورون‌ها همان‌هایی هستند که به ما اجازه می‌دهند درد یا احساسات دیگران را حس کنیم. در فیلم، می‌بینیم که لیدیا چطور با خونسردی تمام، رویاهای یک دانشجوی جوان را در کلاس جولیارد له می‌کند یا چطور دستیار وفادارش، فرانچسکا را نادیده می‌گیرد. او از لحاظ بیولوژیکی دیگر قادر به «هم‌ذات‌پنداری» نیست. برای او، گریه یک انسان دیگر، فقط یک نویز مزاحم (Noise) است که هارمونی زندگی‌اش را به هم می‌زند. این دقیقاً همان اتفاقی است که برای بسیاری از دیکتاتورهای تاریخ یا مدیران ارشد شرکت‌های بزرگ می‌افتد؛ آن‌ها در یک حباب شناختی زندگی می‌کنند که در آن فقط صدای تشویق‌ها شنیده می‌شود.

۰۵

تکنولوژی و نظارت؛ پارانویایِ قدرت

یکی از ابعاد مدرن فیلم، نقش شبکه‌های اجتماعی و ویدیوهای تقطیع شده است. لیدیا تار فکر می‌کند چون قدرت دارد، می‌تواند روایت (Narrative) را کنترل کند. اما او متوجه نیست که در دنیای امروز، قدرت توزیع شده است. سندروم هوبریس باعث می‌شود فرد نسبت به تهدیدات واقعی کور شود. او آنقدر به خودش مطمئن است که فکر می‌کند با یک ایمیل یا یک تماس تلفنی می‌تواند دهان همه را ببندد. اما وقتی آن ویدیو کذایی از کلاس درسش پخش می‌شود، او تازه می‌فهمد که دیگر لایه محافظتی‌اش از بین رفته است. این بخش از فیلم به زیبایی نشان می‌دهد که چطور تکنولوژی می‌تواند پاشنه آشیل کسانی باشد که فکر می‌کنند فراتر از قانون و قضاوت عمومی هستند.

۰۶

ارتباط با دنیای واقعی؛ از دنیای هنر تا سیاست

فیلم تار را نباید فقط به موسیقی کلاسیک محدود کرد. این فیلم آینه‌ای است برای هر حوزه‌ای که در آن «کیش شخصیت» (Cult of Personality) وجود دارد. از کارگردانان بزرگ سینما گرفته تا رهبران استارتاپ‌های سیلیکون ولی، همگی مستعد ابتلا به این سندروم هستند. وقتی جامعه به یک فرد اجازه می‌دهد که فراتر از نقد باشد، در واقع در حال پرورش یک لیدیا تار است. در فیلم می‌بینیم که اطرافیان لیدیا هم در گناه او شریک‌اند؛ آن‌ها برای حفظ موقعیت خودشان، روی کارهای غیراخلاقی او سرپوش می‌گذارند. این یک «اکوسیستم سمی» ایجاد می‌کند که در آن قدرت به جای اینکه ابزاری برای خلق زیبایی باشد، به سلاحی برای سرکوب تبدیل می‌شود.

۰۷

آیا درمان و بازگشتی برای لیدیا تار هست؟

پایان‌بندی فیلم یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌هاست. لیدیا که از اوج به قعر سقوط کرده، در یک کشور آسیایی در حال رهبری ارکستر برای یک بازی ویدئویی است. آیا او متنبه شده است؟ علم می‌گوید درمان سندروم خودبینی، فقط و فقط «از دست دادن قدرت» است. تا زمانی که فرد در جایگاه قدرت است، مغز او اجازه نقد از خود را نمی‌دهد. تنها شوک ناشی از سقوط است که می‌تواند مدارهای همدلی را دوباره فعال کند. اما در مورد لیدیا، فیلم نشان می‌دهد که او هنوز هم همان آدم است؛ او هنوز هم با همان جدیت و وسواس رهبری می‌کند. شاید او اخلاق را باخته باشد، اما هنر برای او هنوز تنها ریسمان نجات است، حتی اگر این هنر دیگر در تالارهای مجلل برلین نباشد.

زنگ تفریح: وقتی کارگردان مچ می‌گیرد!

یک فکت جالب و کمی ترسناک: تاد فیلد، کارگردان فیلم، گفته که فیلمنامه را منحصراً برای کیت بلانشت نوشته و اگر او قبول نمی‌کرد، فیلم هرگز ساخته نمی‌شد. اما نکته عجیب اینجاست که در طول فیلمبرداری، کیت آنقدر در نقش فرو رفته بود که حتی در زندگی واقعی هم شروع کرده بود به نقد کردن نحوه حرف زدن و راه رفتن بقیه! یک بار سر صحنه، او به یکی از عوامل گفته بود: «توی ریتم نیستی، برو بیرون!» و بعداً مجبور شد کلی عذرخواهی کند و بگوید که آن لحظه لیدیا بوده، نه کیت! این یعنی قدرتِ نقش حتی روی بازیگر برنده اسکار هم اثر بیولوژیک گذاشته بود.

۰۸

خطایِ تخصص؛ وقتی نبوغ مجوز فساد می‌شود

جامعه اغلب دچار یک خطای شناختی به نام «هاله تخصص» می‌شود. ما فکر می‌کنیم چون کسی در موسیقی، فیزیک یا سیاست نابغه است، پس حتماً در اخلاق هم سرآمد است. لیدیا تار از این سوءبرداشت نهایت استفاده را می‌برد. او در سکانسی از فیلم می‌گوید: «رهبر ارکستر باید زمان را متوقف کند.» این جمله استعاره‌ای از نگاه او به خودش است؛ او فکر می‌کند خارج از جریان زمان و قضاوت بشری ایستاده است. وقتی قدرت با نبوغ ترکیب می‌شود، فرد احساس می‌کند که «ماموریتی والا» دارد و در راه این ماموریت، قربانی کردن آدم‌ها فقط یک هزینه جانبی (Collateral Damage) ساده است. این همان منطقی است که در طول تاریخ باعث شده فجایع بزرگی توسط آدم‌های به ظاهر باهوش رقم بخورد.

۰۹

تاثیر انزوا در اوج؛ قفس طلایی لیدیا

قدرت به طرز عجیبی فرد را منزوی می‌کند. لیدیا در فیلم همواره در فضاهای سرد، وسیع و خلوت دیده می‌شود. خانه او بیشتر شبیه به یک موزه یا گالری است تا یک مکان زندگی. این انزوای فیزیکی، بازتابی از انزوای روانی اوست. وقتی شما در اوج هستید، دیگر کسی جرات نمی‌کند به شما «نه» بگوید. نبودِ فیدبک منفی (Negative Feedback) باعث می‌شود مغز واقعیت را تحریف کند. لیدیا در دنیایی زندگی می‌کند که در آن همه فقط تاییدش می‌کنند و این تاییدهای مداوم، مثل یک ماده مخدر، حس خودبینی او را تقویت می‌کند. او در واقع در یک اتاق اکو (Echo Chamber) گیر افتاده که در آن فقط پژواک عظمت خودش را می‌شنود و همین انزوا، مقدمه سقوط سنگین اوست.

۱۰

زنانگی و قدرت؛ آیا جنسیت تفاوتی ایجاد می‌کند؟

یکی از هوشمندانه‌ترین انتخاب‌های فیلم، قرار دادن یک زن در این جایگاه قدرتِ سمی است. اگر لیدیا تار یک مرد بود، شاید داستان کمی تکراری به نظر می‌رسید، اما فیلم با این انتخاب نشان می‌دهد که «فسادِ ناشی از قدرت» یک مسئله بیولوژیک و فراجنسیتی است. ساختار قدرت در ارکسترهای بزرگ کلاسیک به شدت مردسالارانه و سلسله‌مراتبی بوده است و لیدیا برای رسیدن به آن بالا، تمام ویژگی‌های سختگیرانه و بی‌رحمانه آن سیستم را در خود نهادینه کرده است. او نه تنها قربانی این سیستم است، بلکه به بازتولیدکننده اصلی آن تبدیل شده است. فیلم به ما می‌گوید که مهم نیست چه کسی روی صندلی قدرت نشسته؛ اگر ساختار عوض نشود، صندلی خودش فرد را به سمت دیکتاتوری و نادیده گرفتن دیگران سوق می‌دهد.

Smart FAQ: سوالات متداول که شاید به ذهن‌تان خطور کرده باشد

۱. آیا سندروم هوبریس واقعاً یک بیماری شناخته شده در روان‌پزشکی است؟
خیر، این سندروم هنوز در کتاب‌های رسمی مثل DSM وارد نشده است اما دیوید اوئن، پزشک و سیاستمدار بریتانیایی، آن را به عنوان یک اختلال اکتسابی ناشی از قدرت معرفی کرد. او معتقد است که حضور طولانی‌مدت در پست‌های حساس، باعث تغییرات رفتاری جدی می‌شود که با اعتمادبه‌نفس بیش از حد و تحقیر مخالفان همراه است. بسیاری از محققان علوم اعصاب در حال مطالعه بر روی تغییرات شیمیایی مغز این افراد هستند تا الگوهای تکرارشونده را بیابند. در واقع این بیشتر یک برچسب تحلیلی برای رفتارهای ضداجتماعی ناشی از جایگاه بالاست تا یک بیماری کلینیکی استاندارد.
۲. چرا لیدیا تار در انتهای فیلم به جای خودکشی، به یک کشور دورافتاده می‌رود؟
این نشان‌دهنده غریزه بقای شدید و نارسیسیسم بی‌پایان شخصیت اوست که اجازه تسلیم شدن را به او نمی‌دهد. لیدیا تار خود را فراتر از شکست می‌بیند و معتقد است که موسیقی او تحت هر شرایطی باید شنیده شود. او ترجیح می‌دهد در یک محیط کوچک و برای مخاطبانِ بازی‌های ویدئویی نفر اول باشد تا اینکه در برلین یک بازنده به حساب بیاید. این پایان‌بندی به خوبی نشان می‌دهد که هویت او کاملاً با قدرت و کنترل گره خورده است و او بدون این دو، معنای وجودی‌اش را از دست می‌دهد.
۳. آیا شخصیت لیدیا تار بر اساس یک شخصیت واقعی ساخته شده است؟
نه، لیدیا تار یک شخصیت کاملاً خیالی است که توسط تاد فیلد خلق شده تا مفاهیم قدرت و هنر را به چالش بکشد. البته شباهت‌های رفتاری او به برخی رهبران ارکستر جنجالی تاریخ مثل هربرت فون کارایان غیرقابل انکار است. فیلم از اسامی واقعی مثل لئونارد برنستاین استفاده می‌کند تا مرز بین واقعیت و خیال را برای بیننده کمرنگ کند. این تکنیک باعث می‌شود بیننده حس کند در حال تماشای یک مستند از زندگی یک آدم واقعی و معتبر است.
۴. چرا صدای نویزها و صداهای محیطی در فیلم اینقدر برای لیدیا آزاردهنده است؟
این صداها نمادی از عدم کنترل لیدیا بر دنیای پیرامونش و شروع فروپاشی روانی او هستند. او که عادت کرده تمام نت‌های یک ارکستر را کنترل کند، حالا در مقابل صدای یک یخچال یا جیغی در دوردست ناتوان است. این پدیده در روانشناسی به عنوان «میسوفونیا» یا حساسیت شدید صوتی شناخته می‌شود که در شرایط استرس حاد تشدید می‌شود. در واقع، این صداها وجدان بیدار شده او هستند که به شکل نویزهای آزاردهنده به سراغش می‌آیند تا آرامشش را سلب کنند.
۵. نقش «آکوردیان» در انتهای فیلم و بازگشت لیدیا به ریشه‌هایش چیست؟
آکوردیان ساز دوران کودکی اوست و بازگشت به آن نشان‌دهنده فروریختن تمام آن پرستیژ دروغینی است که برای خودش ساخته بود. او در خانه‌ی قدیمی برادرش فیلم‌های دوران جوانی‌اش را می‌بیند و می‌فهمد که از کجا به کجا رسیده است. این لحظه کوتاه، تنها جایی است که ما نشانی از غم و شاید پشیمانی در چهره او می‌بینیم. اما او سریعاً خودش را جمع‌وجور می‌کند و دوباره به سمت قدرت، ولو در ابعادی کوچکتر، حرکت می‌کند.
۶. چرا همسر لیدیا (شارون) با وجود خیانت‌های او، مدت زیادی سکوت کرد؟
شارون در واقع شریک جرم لیدیا در ساخت این امپراتوری بود و از مزایای قدرت او بهره‌مند می‌شد. او به عنوان نوازنده ارشد، جایگاهش را مدیون نفوذ لیدیا بود و به همین دلیل چشمانش را بر حقایق می‌بست. این رابطه‌ی هم‌بسته (Codependent) نشان می‌دهد که چطور قدرت می‌تواند اطرافیان را هم به سکوت و پذیرش ظلم وادار کند. در نهایت، زمانی که آبروی لیدیا رفت و موقعیت خودِ شارون به خطر افتاد، او تصمیم گرفت لیدیا را ترک کند.
۷. مفهوم سمفونی شماره ۵ مالر در فیلم چیست و چرا اینقدر مهم است؟
سمفونی ۵ مالر اثری است که از عشق تا مرگ را در بر می‌گیرد و برای هر رهبر ارکستری یک امتحان نهایی محسوب می‌شود. لیدیا می‌خواست با اجرای این اثر، نام خود را در کنار بزرگترین‌های تاریخ ثبت کند و به نوعی جاودانه شود. اما ساختار پیچیده و پرکشش این سمفونی، استعاره‌ای از زندگی خود لیدیاست که در نهایت به تراژدی ختم می‌شود. او در تلاش برای کنترل این موسیقی عظیم، کنترل زندگی شخصی خودش را از دست می‌دهد و در نت‌های آن غرق می‌شود.

جمع‌بندی نهایی: درس‌هایی که از لیدیا تار گرفتیم

فیلم تار یک هشدار جدی است؛ نه فقط برای نوابغ، بلکه برای هر کسی که در جایگاه مدیریت و تاثیرگذاری قرار دارد. ما یاد گرفتیم که قدرت به تنهایی شرور نیست، اما نقدناپذیری و انزوا در اوج، می‌تواند مغز را به سمتی ببرد که دیگران را نادیده بگیرد. سندروم هوبریس یک تله بیولوژیک است که تنها با فروتنی آگاهانه و گوش دادن به صداهای مخالف می‌توان از آن گریخت. لیدیا تار به ما نشان داد که تفاوت بین یک هنرمند واقعی و یک دیکتاتور، در میزان همدلی او با دنیای پیرامونش نهفته است. در نهایت، هنر بدون اخلاق، هرچقدر هم که تکنیکی و دقیق باشد، تنها یک نمایش پرزرق‌وبرق است که در برابر اولین طوفان حقیقت، فرو می‌پاشد.

شما هم لیدیا تارهای زندگی‌تان را دیده‌اید؟

به نظر شما آیا واقعاً نابغه بودن مجوزی برای رفتارهای غیراخلاقی صادر می‌کند؟ یا اینکه هنر باید از شخصیت هنرمند جدا باشد؟ اگر شما هم در محیط کار یا زندگی با آدم‌هایی روبرو شده‌اید که قدرت چشمان‌شان را روی حقیقت بسته، حتماً تجربه‌تان را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید تا درباره این سندروم عجیب بیشتر گپ بزنیم!

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]