کتاب کافکا در ساحل – نوشته هاروکی موراکامی – خلاصه و معرفی

کتاب کافکا در ساحل رمانی نوشتهٔ نویسندهٔ مشهور هاروکی موراکی است که با ترجمهٔ گیتا گرکانی در انتشارات نگاه منتشر شده است.
هاروکی موراکامی نویسندهٔ ژاپنی برندهٔ جایزهٔ هانس کریستین اندرسن است. کافکا در ساحل رمان تصادف است. از ابتدا تا انتها، چیزی که داستان را پیش میبرد تصور تصادف است. پسری به نام کافکا تامورا از خانه فرار میکند و به شهر دیگری میرود. بهموازات این روایت، داستان مردی به نام ناکاتا هم روایت میشود. او معلولت ذهنی دارد اما میتواند با گربهها حرف بزند. روایت دیگری هم در ابتدای کتاب وجود دارد؛ گزارشی در مورد حادثهٔ تپهٔ برنج در ۱۹۴۴ که بر اساس اسناد تحقیقی بخش اطلاعات ارتش امریکا روایت میشود.
۳ شخصیت اصلی «کافکا در ساحل»، درگیر «یادآوری» هستند و زندگی آنها به «حافظه» گره خورده است. یک نفر از آنها پس از پاک شدن حافظهاش کاملاً از مدار زندگی عادی خارج شده (ناکاتا)؛ دیگری، درگیر همان چند ساعتی است که به یاد نمیآورد و میترسد که در آن لحظات پدرش را کشته باشد. نفر سوم با «حضور» حافظهاش درگیر است. موراکامی در «کافکا در ساحل» زندگی را با گذشته تعریف میکند. شخصیتهای رمان با گذشته درگیر میشوند تا زندگیشان را ادامه دهند. کافکا در ساحل یک بازآفرینی مدرن از سرنوشت ادیپ است.
کتاب کافکا در ساحل
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: گیتا گرکانی
انتشارات نگاه
وقتی توفان تمام شد، یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت، مطمئن نیستی توفان واقعا تمام شده باشد. اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت.
«کافکا، آن بیرون چه میبینی؟» از پنجرهی پشت سر او به بیرون نگاه میکنم. «درختها را میبینم، آسمان و مقداری ابر. تعدادی پرنده روی شاخههای درختها.» «هیچچیز غیرعادی نیست. درست است؟» «درست است.» «اما اگر میدانستی شاید نتوانی فردا دوباره این را ببینی، همهچیز ناگهان خاص و گرانبها میشد، نمیشد؟»
طبیعتا تعداد دوستان من صفر است. دیواری در اطرافم ساختهام، هرگز اجازه نمیدهم کسی وارد شود و سعی میکنم خودم هم خطر نکنم و خارج نشوم. کی میتواند چنین کسی را دوست داشته باشد؟ همهشان مراقب منند، از دور احتمالاً از من بیزارند یا حتی میترسند، اما من فقط خوشحالم که مزاحمم نمیشوند. برای اینکه یک دنیا کار دارم که باید به آنها برسم، بهعلاوهی صرف زمان زیادی از وقت آزادم برای بلعیدن کتابهای کتابخانهی مدرسه.
«باید نگاه کنی! این یکی دیگر از قوانین ماست. بستن چشمهایت چیزی را تغییر نمیدهد. هیچچیز فقط بهخاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق میافتد نمیبینی، ناپدید نمیشود. در حقیقت، بار دیگری که چشمهایت را باز کنی اوضاع حتی خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم این چنین است، آقای ناکاتا. چشمهایت را کاملاً باز نگه دار. فقط یک ترسو چشمهایش را میبندد. بستن چشمهایت و گرفتن گوشهایت زمان را متوقف نمیکند.
«مدتها پیش چیزی را دور انداختم که نمیبایست میداشتم. چیزی که بیش از هرچیز دیگر دوست داشتم. میترسیدم روزی آن را از دست بدهم. بنابراین خودم آن را رها کردم. به این نتیجه رسیدم اگر قرار است از من دزدیده شود یا آن را بر اثر حادثهای از دست بدهم، بهتر است خودم از آن چشم بپوشم. البته دچار خشمی بودم که از بین نمیرفت، که بخشی از آن بود. اما همهی ماجرا یک اشتباه عظیم بود. نباید هرگز آن را دور میانداختم.»
«هرکدام از ما چیزی را که برایش باارزش بوده از دست میدهد. موقعیتهای ازدسترفته، امکانات ازدسترفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از آن چیزیست که معنیاش زنده بودن است. اما درون سرمان ــ حداقل به تصور من آنجاست ــ اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه میداریم. اتاقی شبیه قفسههای توی این کتابخانه. و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارتهای مرجع جدید درست کنیم. باید هرچندوقت یکبار چیزها را گردگیری کنیم، آنها را هوا بدهیم، آب گلدانها را عوض کنیم. به عبارت دیگر، تو برای ابد در کتابخانهی خصوصی خودت زندگی میکنی.»
من کاملاً تهی هستم. میدانید کاملاً تهی بودن یعنی چه؟» هوشینو سرش را تکان داد. «گمان میکنم نمیدانم.» «تهی بودن مثل خانهایست که کسی در آن زندگی نکند. خانهای بدون قفل، بدون اینکه کسی در آن زندگی کند. هرکسی میتواند وارد شود، هروقت که بخواهد. این چیزیست که بیشتر از همه مرا میترساند. من میتوانم کاری کنم چیزهایی از آسمان ببارد، اما بیشتر اوقات اصلاً نمیدانم بار دیگر باعث باریدن چه چیزی میشوم. اگر آنچه میبارد ۱۰۰۰۰ چاقو باشد، یا یک بمب عظیم یا گاز سمی… نمیدانم باید چکار کنم… میتوانم به همه بگویم متأسفم، اما این کافی نیست.»
ما چنان درگیر زندگی روزمرهمانیم که وقایع گذشته، مثل ستارههای کهن هستند که سوختهاند و دیگر در مدار ذهن ما وجود ندارند. چیزهای زیادی هست که هر روز باید به آنها فکر کنیم، چیزهای زیادی که باید بیاموزیم. روشهای جدید، اطلاعات جدید، فناوریهای جدید، اصطلاحات جدید… اما هنوز، هرقدر هم زمان گذشته باشد، هرچیزی که در این فاصله اتفاق افتاده باشد، خاطرات هرگز از بین نمیروند. برای همیشه با ما باقی میمانند، مثل سنگ محک
«گوش کن ــ خدا فقط در ذهنهای مردم وجود دارد. بهخصوص در ژاپن، خدا همیشه نوعی مفهوم تغییرپذیر است. ببین بعد از جنگ چه اتفاقی افتاد. داگلاس مک آرتور به امپراتور آسمانی دستور داد از خدا بودن دست بکشد و او این کار را کرد، در یک سخنرانی گفت فقط یک آدم معمولی است. بنابراین بعد از ۱۹۴۶ او دیگر خدا نبود. خدایان ژاپنی اینطوریاند ــ میشود گوششان را کشید و آنها را تطبیق داد. یک آمریکایی که با سر و صدا بشکهای شراب ارزان مینوشد دستور میدهد و بیدرنگ ــ خدا دیگر خدا نیست.
من چیزهایی میگویم که نباید بگویم، کارهایی میکنم که نباید بکنم. نمیتوانم خودم را کنترل کنم. این از نقاط ضعف من است. میدانی چرا این از نقاط ضعف من است؟» میگویم: «برای اینکه اگر هرکسی را که قدرت تخیل چندانی ندارد جدی بگیری، پایانی ندارد.» اوشیما میگوید: «همین است.»
میگویند عشق میتواند دنیا را دوباره بسازد، پس وقتی پای عشق به میان میآید هرچیزی ممکن است.» میپرسم: «تو هرگز عاشق شدهای؟» متحیر، به من خیره میشود. «تو چی فکر میکنی؟ من ستارهی دریایی یا درخت فلفل نیستم. یک موجود زنده و جاندارم. البته که عاشق شدهام.»
دوباره ترس هولناکی بر من غلبه میکند. قلبم با سرعت یک مایل در دقیقه میتپد و بهسختی نفس میکشم. همهی این میلیونها ستاره از بالا به من نگاه میکنند و من قبلاً هرگز جز بهصورت گذرا به آنها فکر نکردهام. نه فقط ستارهها ــ در دنیا متوجه چقدر چیزهای دیگر نشده بودم، چیزهایی که هیچچیز دربارهی آنها نمیدانم؟ ناگهان احساس میکنم درماندهام، به کلی ناتوان. و میدانم هرگز این احساس هولناک را پشت سر نخواهم گذاشت.
«در تاریکی درون ما دنیای عجیبی وجود دارد. مدتها قبل از آنکه فروید و یونگ متوجه عملکرد ناخودآگاه شوند، این ارتباط بین تاریکی و ناخودآگاه ما، این دو شکل تاریکی، برای مردم شناخته شده بود. این حتی استعاره نبود. اگر به تاریخچهی آن بیشتر توجه کنی، حتی یک رابطه نبود. تا وقتی ادیسون چراغ برق را اختراع کرد، بیشتر دنیا در تاریکی فرو رفته بود. تاریکی طبیعی بیرون و تاریکی درون روح درهم آمیخته بود، بیآنکه هیچ مرزی این دو را از هم جدا کند. مستقیما با هم مرتبط بودند. مثل این.»
میگویند عشق میتواند دنیا را دوباره بسازد، پس وقتی پای عشق به میان میآید هرچیزی ممکن است.» میپرسم: «تو هرگز عاشق شدهای؟» متحیر، به من خیره میشود. «تو چی فکر میکنی؟ من ستارهی دریایی یا درخت فلفل نیستم. یک موجود زنده و جاندارم. البته که عاشق شدهام.»
هرکسی عاشق میشود دنبال نیمهی گمشدهی خودش میگردد. بنابراین هرکس عاشق است وقتی به معشوقش فکر میکند غمگین میشود. مثل قدم گذاشتن به داخل اتاقی که خاطراتت را در آن پیدا میکنی، آنهایی که زمان درازی ندیده بودی. این فقط یک احساس طبیعی است.
بزرگترهایی که دور بچههای باهوششان حصاری ایجاد میکنند، دقیقا چون میتوانند این کار را بکنند. بچههایی که بیش از اندازه وظایف دشوار بهعهدهی آنها گذاشته میشود، نوعی صراحت و احساس موفقیتی را که باید بهطور طبیعی داشته باشند از دست میدهند. وقتی با بچهها اینطور رفتار میشود، شروع میکنند به خزیدنِ درون یک لاک و همهچیز را در خود نگه داشتن. دوباره بیرون آوردن آنها به صرف زمان و تلاش بسیاری نیاز دارد.
«هرکدام از ما چیزی را که برایش باارزش بوده از دست میدهد. موقعیتهای ازدسترفته، امکانات ازدسترفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از آن چیزیست که معنیاش زنده بودن است. اما درون سرمان ــ حداقل به تصور من آنجاست ــ اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه میداریم. اتاقی شبیه قفسههای توی این کتابخانه. و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارتهای مرجع جدید درست کنیم. باید هرچندوقت یکبار چیزها را گردگیری کنیم، آنها را هوا بدهیم، آب گلدانها را عوض کنیم. به عبارت دیگر، تو برای ابد در کتابخانهی خصوصی خودت زندگی میکنی.»
در تخت دراز میکشم و با گوشیهایم به پرنس گوش میدهم، روی این موسیقی بهطرزی غریب مدام تمرکز میکنم. باتریها در وسط کوروت سرخ کوچک تمام میشود. موسیقی چنان ناپدید میشود که انگار شنهای روان آن را بلعیده باشد. گوشیهایم را میکشم و گوش میدهم. کشف میکنم، سکوت، چیزیست که واقعا میتوانید آن را بشنوید.
انسان سرنوشتش را انتخاب نمیکند. سرنوشت او را انتخاب میکند. این اساس دیدگاه جهانی درام یونانی است. و مفهوم تراژدی ــ به گفتهی ارسطو ــ بهطرزی کاملاً طنزآمیز، نه از نقطهی ضعف قهرمان، که از تواناییهای مثبت او ناشی میشود. میدانی مقصودم چیست؟ آدمها نه بهخاطر ضعفهایشان، بلکه بهخاطر فضایلشان عمیقتر در تراژدی غرق میشوند. اودیپ شاه سوفکل یک نمونهی عالیست. اودیپ نه بهخاطر تنبلی یا بلاهت، بلکه بهخاطر شجاعت و صداقتش، در تراژدی غرق میشود.
آنتوان چخوف به بهترین صورت وضع را بیان کرده، “اگر هفتتیری در یک داستان باشد، عاقبت باید شلیک شود”. میدانی منظورش چیست؟» «نه.» کلنل ساندرس آه کشید. «فکر میکردم ندانی، اما باید میپرسیدم. اینطوری مؤدبانه است.» «خیلی ممنونم.» «منظور چخوف این است: ضرورت مفهومی مجرد است. ساختمانی متفاوت با منطق، اخلاق یا معنی دارد. وظیفهاش کاملاً به نقشی وابسته است که بازی میکند. آنچه نقشی بازی نمیکند نباید وجود داشته باشد. آنچه ضرورت ایجاب میکند لازم است وجود داشته باشد. این چیزیست که آن را فن درامنویسی مینامند. منطق، اخلاق یا معنی هیچ ربطی به آن ندارد. اینجا تمام مسئله ارتباط است. چخوف درامنویسی را خیلی خوب فهمیده بود.»
در زندگی هر کس یک نقطهی بدون بازگشت وجود دارد. و در موارد خیلی کمی، نقطهای است که دیگر نمیتوانی جلوتر بروی. و وقتی به آن نقطه رسیدیم، تنها کاری که میتوانیم بکنیم در آرامش پذیرفتن واقعیت است. اینطوری زنده میمانیم.
مردم متولد میشوند که زندگی کنند، درست است؟ اما من هرچه بیشتر زندگی کردهام، آنچه را در درونم بود بیشتر از دست دادهام ــ و در آخر خالی شدم. و شرط میبندم هرچه بیشتر زندگی کنم، خالیتر، بیارزشتر، میشوم. این وضعیت یک ایرادی دارد. زندگی قرار نیست اینطوری از آب دربیاید!
مردم از چیزهایی که ملالآور نیست زود خسته میشوند، اما نه از چیزی که ملالآور است. مسئله این است. برای من، آنقدر وقت دارم که دچار ملال شوم، اما نه اینکه از چیزی خسته شوم. بیشتر مردم نمیتوانند بین این دو فرق قائل شوند.»
اینجا مسئله فقط تخیل است. مسئولیت ما با قدرت تخیل آغاز میشود. درست همانطور که ییتس گفت: در رؤیاها مسئولیت آغاز میشود. این را که برعکس کنی میتوانی بگویی جایی که قدرت تخیل وجود ندارد، هیچ مسئولیتی ایجاد نمیشود.
تو در تمام زندگیات هرگز به کس دیگری غبطه نخوردی، یا هرگز نخواستی کس دیگری باشی ــ اما حالا حسادت میکنی. بیش از هرچیز دیگری میخواهی آن پسر باشی. حتی با اینکه میدانی در ۲۰ سالگی سرش با یک میلهی آهنی خرد میشود و آنقدر کتک میخورد تا بمیرد، با این حال باز حاضری جایت را با او عوض کنی. باید این کار را بکنی، تا بتوانی در آن پنج سال عاشق خانم سائکی باشی. و او با تمام قلبش عاشق تو باشد. برای اینکه بتوانی هرقدر میخواهی کنار او باشی، بارها و بارها به او مهر بورزی. و بعد از آنکه مردی، عشق تو داستانی شود که برای همیشه در قلب او حک شده. او هر شب ترا دوباره در خاطراتش دوست داشته باشد.
مغزت چنان از او پر است که دارد میترکد، بدنت دارد منفجر و تکهتکه میشود. با این حال، هرقدر بخواهی او اینجا باشد، هرقدر منتظر بمانی، هرگز نمیآید. تنها چیزی که میشنوی خشخش خفیف باد در بیرون، آواز ملایم پرندگان در شب است. نفست را حبس میکنی، به تاریکی خیره میشوی. به باد گوش میدهی، سعی میکنی از آن چیزی را دریابی، تلاش میکنی از معنای احتمالی آن نشانی بیابی. اما همهی آنچه ترا احاطه کرده سایههای به درجات متفاوت تاریکی است. عاقبت تسلیم میشوی، چشمهایت را میبندی و به خواب میروی.
«هرکدام از ما چیزی را که برایش باارزش بوده از دست میدهد. موقعیتهای ازدسترفته، امکانات ازدسترفته، احساساتی که هرگز نمیتوانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از آن چیزیست که معنیاش زنده بودن است. اما درون سرمان ــ حداقل به تصور من آنجاست ــ اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه میداریم. اتاقی شبیه قفسههای توی این کتابخانه. و برای درک عملکرد قلبمان باید مدام کارتهای مرجع جدید درست کنیم. باید هرچندوقت یکبار چیزها را گردگیری کنیم، آنها را هوا بدهیم، آب گلدانها را عوض کنیم. به عبارت دیگر، تو برای ابد در کتابخانهی خصوصی خودت زندگی میکنی.»





