روان‌شناسی اشتیاق ویرانگر در فیلم دریای آبی عمیق؛ چرا یک زن همه‌چیز را برای عشقی پوچ قمار می‌کند؟

دریای آبی عمیق (The Deep Blue Sea) ساخته ترنس دیویس، فراتر از یک درام عاشقانه معمولی، یک کالبدشکافی بی‌رحمانه از روان زنی است که در میان دو صخره گیر کرده است: امنیت ملال‌آور و اشتیاق ویرانگر. در این مقاله می‌خواهیم به سراغ روان‌شناسی شخصیت هستر کولیور برویم و بفهمیم چطور سیستم پاداش مغز می‌تواند تمام منطق‌های اجتماعی و رفاهی را وتو کند. فیلم به ما نشان می‌دهد که عشق گاهی نه یک موهبت، بلکه یک فروپاشی سیستماتیک است. وقتی از دریای آبی عمیق حرف می‌زنیم، در واقع درباره آن لحظه‌ای بحث می‌کنیم که انسان آگاهانه انتخاب می‌کند در شعله‌های یک رابطه سمی بسوزد، چون سرمای زندگی عاقلانه برایش غیرقابل‌تحمل شده است. با نگاهی به مفاهیم روان‌کاوی و نوروساینس، این سقوط آزاد عاطفی را بررسی خواهیم کرد.

۰۱

شناسنامه فیلم دریای آبی عمیق (The Deep Blue Sea – 2011)

کارگردان: ترنس دیویس (Terence Davies) – شرکت سازنده: فیلم فور پروداکشنز (Film4 Productions) – بازیگران اصلی: ریچل وایس (Rachel Weisz) در نقش هستر کولیور، تام هیدلستون (Tom Hiddleston) در نقش فردی پیج، سایمون راسل بیل (Simon Russell Beale) در نقش ویلیام کولیور. این اثر بر اساس نمایشنامه‌ای مشهور از ترنس راتیگان ساخته شده و یکی از تحسین‌شده‌ترین درام‌های روان‌شناختی دهه اخیر به حساب می‌آید که در بستر لندن پس از جنگ جهانی دوم روایت می‌شود.

۰۲

داستان از چه قرار است؟ سقوط از بهشت طبقه مرفه

داستان در لندن دهه ۱۹۵۰ می‌گذرد. هستر کولیور، همسر یک قاضی بلندپایه و ثروتمند است که زندگی‌اش از بیرون بی‌نقص به نظر می‌رسد. اما او در گیرودار یک رابطه عاطفی شدید و طوفانی با فردی پیج، خلبان سابق نیروی هوایی سلطنتی (RAF) قرار می‌گیرد. هستر برای رسیدن به فردی، همه‌چیز را رها می‌کند: اعتبار اجتماعی، ثروت و امنیت خانه‌اش را. اما مشکل اینجاست که فردی، علیرغم جذابیت ظاهری، مردی است که از نظر عاطفی ناتوان و دچار تروماهای جنگ است. فیلم با تلاش هستر برای خودکشی شروع می‌شود و در فلش‌بک‌هایی لایه‌لایه، به ما نشان می‌دهد که چطور یک عشق یک‌طرفه و شدید، می‌تواند یک زن باهوش را به مرز جنون و استیصال بکشاند. این فیلم تصویری عریان از «تضاد نیازها» است؛ جایی که نیاز به امنیت با عطش برای زنده بودن در تقابل قرار می‌گیرد.

۰۳

تحلیل روان‌شناختی هستر؛ وقتی قشر پیش‌پیشانی تسلیم می‌شود

از منظر علوم اعصاب، هستر کولیور قربانی یک مدار پاداش (Reward System) بیش‌فعال است. او در زندگی با ویلیام (قاضی)، در یک ثبات کامل اما از نظر حسی «مرده» به سر می‌برد. ویلیام نماد قانون، اخلاق و ثبات است، اما فردی پیج نماد «دوپامین خالص» است. وقتی هستر با فردی آشنا می‌شود، مغز او در معرض هیجان‌های غیرقابل پیش‌بینی قرار می‌گیرد. در روان‌شناسی به این پدیده تقویت متناوب (Intermittent Reinforcement) می‌گویند؛ یعنی چون فردی همیشه در دسترس نیست و عشقش را به صورت قطره‌چکانی و غیرقابل پیش‌بینی عرضه می‌کند، ولع هستر برای به دست آوردن او صدچندان می‌شود. او می‌داند که این رابطه سمی است، اما سیستم لیمبیک مغز او که مسئول احساسات است، قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex) را که مسئول منطق و عواقب‌سنجی است، کاملاً فلج کرده است. او نه به دنبال خوشبختی، بلکه به دنبال «احساس کردن» است، حتی اگر این احساس، درد باشد.

زنگ تفریح: خلبان‌های دل‌خسته و متد اکتینگ ریچل

جالب است بدانید که تام هیدلستون برای بازی در نقش فردی، ساعت‌ها وقت خود را با خلبان‌های قدیمی و مطالعه تاریخچه نبردهای هوایی گذراند تا بتواند آن بی‌قراری و پوچی بعد از جنگ را در چشمانش نشان دهد. اما نکته بامزه‌تر اینجاست که ریچل وایس در حین فیلمبرداری آنقدر در نقش غرق شده بود که می‌گفت گاهی بعد از کات دادن کارگردان، باز هم نمی‌توانست جلوی گریه‌اش را بگیرد! عوامل صحنه برای اینکه حال و هوای سنگین فیلم را کمی عوض کنند، در پشت صحنه مسابقات کوچک دارت راه انداخته بودند تا ریچل و تام کمی از آن فضای خفقان‌آور لندن ۱۹۵۰ فاصله بگیرند. در واقع، پشت آن همه غم و اندوهِ روی پرده، یک رقابت داغ دارت در جریان بوده که تام هیدلستون معمولاً در آن بازنده بود!

۰۴

ریشه‌های تاریخی؛ لندنِ زخمی و زنانِ در بند

بستر زمانی فیلم یعنی سال ۱۹۵۰، نقش کلیدی در درک رفتار هستر دارد. بریتانیا تازه از جنگ جهانی دوم بیرون آمده بود؛ شهر هنوز ویرانه‌ها را در خود داشت و مردم در یک جور «خستگی مفرط ملی» بودند. در چنین فضایی، زنانی مثل هستر از نظر اجتماعی هیچ هویتی مستقل از شوهرشان نداشتند. طلاق یک لکه ننگ بزرگ بود. هستر با ترک همسرش، در واقع علیه کل ساختار اجتماعی بریتانیای پس از جنگ شورش می‌کند. او ترجیح می‌دهد در یک پانسیون ارزان‌قیمت و کثیف زندگی کند اما «خودش» باشد. این فیلم نشان می‌دهد که چطور سرکوب جنسیتی و استانداردهای سخت‌گیرانه اخلاقی، راهی جز خودویرانگری برای زنانی که به دنبال عاملیت (Agency) بودند، باقی نمی‌گذاشت. عشق او به فردی، در واقع دریچه‌ای برای فرار از یک زندان طلایی بود، هرچند که خودِ این دریچه هم به یک چاه عمیق ختم می‌شد.

۰۵

فردی پیج؛ آنتاگونیستی که فقط یک قربانی است

بسیاری از بینندگان فردی را یک مرد خودخواه و بی‌احساس می‌بینند. اما اگر با عینک روان‌پزشکی به او نگاه کنیم، او کلاسیک‌ترین نمونه اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) است. او در دوران جنگ یک قهرمان بوده، هر روز با مرگ رقصیده و آدرنالین خالص را تجربه کرده است. حالا در دنیای صلح‌آمیز و کسل‌کننده لندن، او هیچ جایگاهی ندارد. او نمی‌تواند عمق احساسات هستر را درک کند چون خودش از نظر عاطفی کرخت (Numb) شده است. فردی به دنبال لذت‌های لحظه‌ای و سطحی است تا درد درونی‌اش را فراموش کند، در حالی که هستر به دنبال یک اتصال عمیق روحی است. این تضاد، تراژدی اصلی فیلم را می‌سازد: زنی که تمامِ خود را می‌دهد در مقابل مردی که چیزی برای دادن ندارد.

۰۶

نور و سایه؛ زیبایی‌شناسی افسردگی در سینمای دیویس

ترنس دیویس با استفاده از تکنیک کیاروسکورو (Chiaroscuro) یا همان تضاد شدید نور و سایه، فضای روانی هستر را تصویر می‌کند. قاب‌بندی‌ها به گونه‌ای است که هستر غالباً در میان چارچوب درها یا پشت پنجره‌ها دیده می‌شود که نشان‌دهنده محبوس بودن او در انتخاب‌هایش است. رنگ‌آمیزی فیلم با استفاده از طیف‌های قهوه‌ای، سرمه‌ای و کرم، حس خفگی و ایستایی زمان را منتقل می‌کند. موسیقی متن که از کنسرتو ویولن ساموئل باربر (Samuel Barber) الهام گرفته شده، مانند یک موج سهمگین روی تصاویر سوار می‌شود و شدت استیصال هستر را به رخ می‌کشد. در واقع، فرم فیلم دقیقاً بازتاب‌دهنده محتوای روان‌شناختی آن است: غرق شدن در دریایی که رنگش زیباست اما عمقش کشنده.

۰۷

چرا «دریای آبی عمیق»؟ ریشه‌شناسی یک ضرب‌المثل

عنوان فیلم از ضرب‌المثل انگلیسی Between the Devil and the Deep Blue Sea گرفته شده است؛ معادلِ «بین بد و بدتر» یا «بین دیو و دریای عمیق» در فارسی. برای هستر، شوهرش ویلیام همان «دیو» (نه به معنای پلید، بلکه به معنای موجودی که زندگی‌اش را کنترل می‌کند) و فردی همان «دریای آبی عمیق» است. دریا در نگاه اول زیبا و وسوسه‌کننده است، اما وقتی در آن شیرجه می‌زنی، راه بازگشتی نداری و هر لحظه ممکن است غرق شوی. هستر آگاهانه دریا را انتخاب می‌کند چون معتقد است غرق شدن در اشتیاق، شرافتمندانه‌تر از زندگی با دیوی است که هیچ حسی به او ندارد. این استعاره، هسته مرکزی تمام تصمیمات انتحاری اوست.

زنگ تفریح: سیگارهای بی‌پایان و دودهای نوستالژیک

اگر فیلم را دیده باشید، متوجه می‌شوید که تقریباً در ۹۰ درصد سکانس‌ها، بازیگران در حال سیگار کشیدن هستند. در دنیای واقعی، ریچل وایس اصلاً سیگاری نیست و برای این فیلم مجبور شد دهها نخ سیگار گیاهی (Herbal Cigarettes) بکشد که بوی بسیار بدی داشتند! او در یک مصاحبه گفت که در پایان هر روز فیلمبرداری، تمام لباس‌ها و موهایش بوی علف سوخته می‌داد و او مجبور بود چندین بار دوش بگیرد تا از شر این بوی «هنری» خلاص شود. جالب اینجاست که در دهه ۵۰، دود سیگار در سینما نماد ابهام عاطفی و فضای مه‌آلود ذهن شخصیت‌ها بود و ترنس دیویس با وسواس عجیبی می‌خواست این دودها دقیقاً به سمت دوربین حرکت کنند!

۰۸

ارتباط با آنا کارنینا؛ کهن‌الگوی زنِ عصیانگر

هستر کولیور را می‌توان نسخه مدرن‌تر و بریتانیاییِ «آنا کارنینا» دانست. هر دو زن از طبقه اشراف هستند، هر دو همسری محترم اما سرد دارند و هر دو برای رسیدن به یک افسر (ورونسکی در کتاب تولستوی و فردی در اینجا) همه‌چیز را فدا می‌کنند. شباهت این دو در «رادیکال بودن» احساساتشان است. آنها نمی‌خواهند به یک رابطه مخفیانه رضایت دهند؛ آنها می‌خواهند تمامِ پل‌های پشت سرشان را خراب کنند. از نظر جامعه‌شناسی، این رفتار نشان‌دهنده بن‌بست زن در ساختار مردسالار است. وقتی راهی برای رشد شخصی وجود ندارد، زن تمام انرژی حیاتی‌اش را به سمت یک «عشق مطلق» هدایت می‌کند که در نهایت منجر به انفجار و نابودی خودش می‌شود.

۰۹

اشتباه منطقی هستر؛ عشق یا اعتیاد؟

یکی از بزرگترین سوءبرداشت‌ها درباره این فیلم این است که آن را یک «داستان عاشقانه» می‌دانند. اما در واقع، این فیلم درباره «اعتیاد عاطفی» است. هستر در سکانسی کلیدی می‌گوید: «ترس از دست دادن او، بدتر از خودِ از دست دادن اوست.» این تعریف دقیق اضطراب جدایی است. هستر به فردی به عنوان یک انسان نگاه نمی‌کند، بلکه او را به عنوان تنها منبعی می‌بیند که می‌تواند به زندگی‌اش معنا بدهد. این یک خطای شناختی بزرگ است. وقتی ما تمام ارزش وجودی خود را به حضور یک نفر دیگر گره می‌زنیم، در واقع به او قدرت می‌دهیم که ما را نابود کند. هستر در طول فیلم، از یک زن باوقار به موجودی ملتمس تبدیل می‌شود و این دقیقاً همان مسیری است که اعتیاد طی می‌کند.

۱۰

نقش مادر شوهر؛ آینه‌ای از آینده تلخ

سکانس ملاقات هستر با مادرِ ویلیام، یکی از درخشان‌ترین لحظات فیلم است. مادر ویلیام نماد بی‌رحمی و واقع‌گرایی سرد طبقه حاکم است. او به هستر هشدار می‌دهد که «اشتیاق» چیز خطرناکی است و فقط منجر به رسوایی می‌شود. او عشق را یک معامله اجتماعی می‌بیند نه یک فوران عاطفی. این شخصیت در واقع صدای درونی جامعه‌ای است که هستر از آن فرار کرده است. تقابل این دو زن، تقابل دو جهان‌بینی است: یکی که به قیمت خشک شدن روحش زنده مانده و دیگری که به قیمت نابودی زندگی‌اش می‌خواهد روحش را سیراب کند.

۱۱

پایان‌بندی؛ طلوع خورشید بر ویرانه‌ها

پایان فیلم، برخلاف انتظار، ناامیدکننده نیست. وقتی فردی بالاخره او را ترک می‌کند، هستر تنها می‌ماند. اما در آن تنهایی، یک نوع رهایی وجود دارد. او پنجره را باز می‌کند و به خیابانی نگاه می‌کند که در حال بازسازی است. این استعاره‌ای از شروع دوباره است. هستر از «دریای آبی عمیق» عبور کرده است. او غرق نشد، بلکه یاد گرفت که می‌تواند بدون تکیه بر دیگری هم نفس بکشد. این درس بزرگ فیلم است: گاهی برای پیدا کردن خودت، باید اجازه دهی تمام پیوندهای سمی‌ات قطع شود، حتی اگر این قطع شدن با درد و خونریزی عاطفی همراه باشد.

۱۲

چرا هنوز باید این فیلم را دید؟

در عصر اپلیکیشن‌های دوستیابی و روابط یک‌بار مصرف، «دریای آبی عمیق» به ما یادآوری می‌کند که عواطف انسانی چقدر می‌توانند عمیق و خطرناک باشند. این فیلم هشداری است به کسانی که فکر می‌کنند عشق همیشه راه نجات است. ترنس دیویس به ما نشان می‌دهد که عشق می‌تواند یک سیاهچاله باشد. اما در عین حال، زیبایی نهفته در این رنج را هم ارج می‌نهد. تماشای این فیلم برای هر کسی که یک بار در زندگی‌اش بین منطق و احساس گیر کرده، واجب است. این یک کلاس درسِ سینما-روان‌شناسی است که با بازی درخشان ریچل وایس، تا مدت‌ها در ذهن شما ته‌نشین خواهد شد.

Smart FAQ: سوالاتی که شاید بعد از دیدن فیلم از خودتان بپرسید

۱. آیا فردی پیج واقعاً هستر را دوست داشت؟
عشق فردی به هستر از نوع اشتیاقِ لحظه‌ای و ناشی از نیاز به هیجان بود. او به دلیل آسیب‌های روانی ناشی از جنگ، توانایی برقراری یک رابطه عمیق و متعهدانه را نداشت. در واقع او هستر را تا زمانی می‌خواست که رابطه‌شان بدون چالش و صرفاً لذت‌بخش باشد. به محض اینکه هستر شروع به مطالبه عاطفی کرد، فردی احساس خفگی کرد و عقب نشست.
۲. چرا هستر در ابتدای فیلم دست به خودکشی می‌زند؟
خودکشی هستر ناشی از به بن‌بست رسیدن در تمام ابعاد زندگی‌اش بود. او هم پل‌های بازگشت به زندگی مرفه قبلی‌اش را خراب کرده بود و هم در رابطه با فردی به پوچی رسیده بود. این اقدام در واقع فریادی برای دیده شدن و یا پایان دادن به دردی بود که هیچ راه گریزی برای آن نمی‌دید. او در آن لحظه احساس می‌کرد که نه راه پیش دارد و نه راه پس.
۳. نقش همسر هستر (ویلیام) در این تراژدی چیست؟
ویلیام نماد امنیت و مهربانیِ بدون هیجان است که برای زنی مثل هستر کافی نبود. او با وجود اینکه هستر را دوست داشت، اما هرگز نتوانست دنیای درونی و نیازهای حسی او را درک کند. برخورد او با هستر بیشتر شبیه برخورد با یک شیء باارزش یا یک کودک بود تا یک شریک برابر. همین «خوب بودنِ ملال‌آور» یکی از محرک‌های اصلی هستر برای فرار از آن زندگی بود.
۴. آیا پایان فیلم به معنای شکست کامل هستر است؟
برعکس، پایان فیلم نشان‌دهنده یک بلوغ دردناک و آغاز استقلال فردی هستر است. او با پذیرش جدایی از فردی، در واقع از توهم «عشق نجات‌بخش» رها می‌شود. صحنه پایانی که او به تنهایی در اتاق ایستاده، نشان‌دهنده تولد دوباره او از خاکستر روابط قبلی‌اش است. او حالا یاد گرفته که می‌تواند علیرغم تمام ویرانی‌ها، به زندگی ادامه دهد.
۵. چرا ترنس دیویس از سبک بصری خاص و تاری استفاده کرده است؟
این سبک بصری برای بازسازی فضای مه‌آلود و سنگین لندن پس از جنگ و همچنین بازتاب ذهن آشفته هستر طراحی شده است. استفاده از فیلترهای نرم و نورپردازی تیره، حس نوستالژی و همزمان خفگی عاطفی را به مخاطب منتقل می‌کند. کارگردان می‌خواست تماشاگر همان احساس سنگینی و ابهامی را تجربه کند که شخصیت اصلی فیلم با آن دست‌وپنج نرم می‌کند. این فرم سینمایی دقیقاً در خدمت انتقال حس ناپایداری زندگی است.
۶. آیا این فیلم یک بازسازی از نسخه قدیمی (۱۹۵۵) است؟
بله، این اثر دومین اقتباس سینمایی بزرگ از نمایشنامه ترنس راتیگان است، اما دیدگاه ترنس دیویس بسیار شخصی‌تر و عمیق‌تر است. نسخه سال ۲۰۱۱ برخلاف نسخه‌های قبلی، تمرکز کمتری بر ملودرام و تمرکز بیشتری بر روان‌شناسی درونی زن دارد. دیویس با حذف حواشی غیرضروری، مستقیماً به قلب تپنده و رنجور داستان نفوذ کرده است. این نسخه به دلیل کارگردانی هنری و بازی‌های قوی‌تر، بسیار ماندگارتر از اقتباس‌های قبلی شده است.
۷. تروماهای جنگ چه نقشی در رفتارهای شخصیت فردی دارد؟
فردی پیج نمونه‌ای از نسلی است که در جنگ به اوج رسیدند و در زمان صلح سقوط کردند. او مدام به گذشته و خاطرات پروازهایش پناه می‌برد چون دنیای فعلی برایش بی‌معنا و تهی است. رفتارهای تهاجمی و فرارهای عاطفی او در واقع مکانیسم‌های دفاعی برای مقابله با پوچی درونی‌اش هستند. جنگ از او مردی ساخته که فقط در شرایط بحرانی زنده است و در شرایط آرامش، شروع به تخریب خود و اطرافیانش می‌کند.

جمع‌بندی نهایی

فیلم دریای آبی عمیق به ما می‌آموزد که اشتیاق سوزان، لزوماً به معنای خوشبختی نیست و گاهی دقیقاً نقطه مقابل آن قرار می‌گیرد. هستر کولیور با عبور از آتشِ یک عشق بی‌ثمر، به درکی از خویشتن می‌رسد که در تمام سال‌های زندگی آرام و بی‌دغدغه‌اش با شوهر قاضی‌اش، از آن محروم بود. این فیلم ستایشی از قدرت ویرانگر و در عین حال سازنده احساسات انسانی است. حقیقت تلخ این است که گاهی باید تا تهِ اقیانوس سقوط کرد تا فهمید چطور می‌توان دوباره به سطح آب آمد و نفس کشید. هستر نه یک قربانی، بلکه قهرمانِ تراژیکِ دنیای خودش است که جرئت کرد فراتر از قراردادهای اجتماعی، به دنبال معنای بودن بگردد؛ حتی اگر بهای آن، غرق شدن در دریای آبی عمیق باشد.

شما در دریای آبی عمیق چه دیدید؟

آیا تا به حال تجربه‌ای مشابه هستر داشته‌اید که منطق‌تان مغلوب اشتیاق‌تان شود؟ به نظر شما حق با مادرِ ویلیام بود یا هستر؟ خوشحال می‌شویم نظرات و تحلیل‌های شخصی‌تان را درباره این درام عمیق در بخش دیدگاه‌ها با ما و دیگر خوره‌های سینما به اشتراک بگذارید.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]