فیلم هتل رواندا – معرفی و بررسی و نقد – Hotel Rwanda 2004

0

نوشته: امیرعزتی

کارگردان: تری جورج. فیلمنامه: کایرپیرسون، تری جورج. مدیرفیلمبرداری: رابرت فریسی. تدوین: نائومی گرافتی. موسیقی: روبرت گرگسون ویلیامز، آندره آ گوئرا، مارتین راسل. طراح صحنه: جانی بریت، تونی بارو. بازیگران: دان چیدل(پل روسسه باگینا)، سوفی اوکونیدو(تاتیانا روسسه باگینا)، نیک نولتی(سرهنگ الیور)، یواکین فونیکس(جک داگلیش)،کارا سیمور(پت آرچر)،ژان رنو(تیلن، مدیر شرکت هوایی سابینا). ١٢١ دقیقه. محصول ٢٠٠۴ انگلستان، ایتالیا،آفریقای جنوبی.

داستان فیلم

سال ١٩٩۴، کیگالی پایتخت رواندا. پل روسسه باگینا معاون مدیرهتلی پنج ستاره به نام میل کولین است. او که “هوتو” تبار است ، با تاتیانای” توتسی” تبارازدواج کرده و به همراه سه فرزندش زندگی آرام و سعادتمندی را می گذرانند. اما کشور دستخوش جدال بین اقلیت توتسی و اکثریت هوتو است و هر لحظه بر شدت بحران افزوده می شود. برادرزن پل به او می گوید که ازمنبع موثقی شنیده که قرار است تمامی توتسی ها در یک پاکسازی نژادی ازبین بروند. اما پل به انجام چنین کاری باور ندارد. تا این که با تروررئیس جمهورهمه چیز به هم می ریزد و سیاستمداران هوتو مردم قبیله خود را به کشتار توتسی ها فرا می خوانند. پل در آغاز هدفی جز حمایت از همسر و فرزندانش ندارد، اما به زودی خود را درمرکزبحران می بیند. با شروع کشتارها مدیر هتل به بلژیک بازمی گردد و اداره آنجا را به پل واگذارمی کند. بعد ازحمله ارتش خلقی هوتو به منزل پل و گروگان گیری خانواده اش، اومجبور می شود تا برای رهایی آنها به افراد مسلح باج داده و زندگی شان را خریداری کند. پل ناچار خانواده اش را در یکی از اتاق های هتل جای می دهد . هتل محل رفت و آمد و اقامت خبرنگاران خارجی ، کارمندان صلیب سرخ و افراد سازمان ملل است و پل خیلی زود در می یابد که کمکی از خارج کشور برای توقف کشتار نخواهد رسید. از این رو تصمیم می گیرد تا از تمامی ارتباطات خود با افراد مسئول و امکانات مادی که دراختیار دارد برای حمایت از اعضای خانواده اش استفاده کند. ولی آوردن چند کودک توسط خانم آرچر یکی از کارمندان صلیب سرخ به هتل مقدمه ای برای اسکان آوار گان توتسی می شود. سرهنگ الیور سرپرست نیروهای حافظ صلح سازمان ملل نیز از او می خواهد تا آوارگان را در هتل جای دهد، چون اردوگاه پناهندگان سازمان ملل نیز امن نیست و امکان دارد تا هر لحظه مورد حمله افراد ارتش خلقی هوتو قرار گیرد. پل لاعلاج هتل پنج ستاره را که از میهمانان خارجی تخلیه شده، تبدیل به محل سکونت آوارگانی می کند که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می شود و او به تنهایی باید بار مراقبت و حمایت از زندگی آنها را بر عهده بگیرد.

نقد و بررسی

رواندا مستعمره سابق بلژیک که در ۱۹۶۲ به استقلال رسید، کشوری است با شش میلیون جمعیت که ٨۵ درصد آن را هوتوها و ١۵ درصد آن را توتسی ها تشکیل می دهند، مردمی که زبان و فرهنگ یکسانی دارند. اما بعد از واقعه انفجار هواپیمای رئیس جمهور” ژوه نال هابی اریمانای” توتسی تبار در ششم آوریل ١٩٩۴ ، کسی که خواستار ایجاد صلح میان دو قبیله بود، سیاستمداران هوتو شورشیان توتسی را به قتل وی متهم کردند. در عرض چند ساعت خیابان ها پر شد از افراد شبه نظامی هوتو که به چاقوهای بلند ساخت چین مسلح بودند. ابتدا سیاستمداران و تجار و افراد سرشناس توتسی به قتل رسیدند و سپس نوبت به مردم عادی رسید. مقامات محلی هوتو به هم نژادان خود دستور دادند تا همسایگان توتسی خود را بکشند. در عرض سه ماه نزدیک به یک میلیون نفر از توتسی ها کشته شدند، یعنی با سرعتی بیش از همه سوزی یهودیان توسط نازی ها، اما جامعه جهانی ترجیح داد چشمان خود را به روی این فاجعه انسانی ببندد. چهار سال بعد بیل کلینتون هنگام بازدید از رواندا به خاطر این که در آن زمان برای جلوگیری از قتل عام اقدام نکرده بود، از مردم رواندا عذرخواهی کرد. کوفی عنان نیز اعتراف کرد که باید کارهای بیشتر و موثرتری برای توقف کشتار انجام می داد.

امروز یک دهه بعد از آن واقعه وحشتناک تری جورج یکی از معدود سینماگران متعهد به اصول انسانی فیلمی درباره این نسل کشی ساخته است. اما هتل رواندا صرفاً یک گزارش ساده ازآن ماجرا نیست. هتل رواندا یکی از آن فیلم هایی است که دیدنش برای مردم اغلب کشورهای جهان الزامی است، نه فقط به دلیل این که هنگام وقوع فاجعه چشمان خود را بستند، یا بعدها کتاب ها و تحقیقات انجام شده در این مورد یا مقالات روزنامه ها را مطالعه نکردند و فیلم های مستند این ماجرا را نیزندیدند ، بلکه به خاطر این که ببینند چگونه یک مرد تنها توانست با تکیه بر وجدان خود زندگی ١٢۶٨ نفر را با دست های خالی نجات دهد. تماشای این فیلم یک وظیفه وجدانی است. این که “چگونه یک مرد تنها می تواند” از نظر تماتیک نقطه محوری این اثر سینمایی است، اما بر خلاف دیگر قصه هایی تا امروز بر پرده سینما دیده ایم ریشه در واقعیتی مسلم دارد.

نقطه قوت فیلم هتل رواندا به عنوان فیلم سینمایی در یک چیز نهفته است؛ سادگی و این برای یک فیلم سیاسی یک مزیت عمده به شمار می رود. از سوی دیگر با وجود این که هتل رواندا یک فیلم اکشن نیست، اما قصه اش را به روانی و با تعلیق های درست و هیجانی غیر کاذب روایت می کند . از این رو درهر جای دنیا تماشاگران به دلیل سادگی و ساختار مناسب اش واکنش هایی مشابه بروز می دهند. برای یک فیلم سیاسی و سازندگان آن چیزی که اهمیت دارد دیده شدن، انتقال اطلاعات و دانش سیاسی و سرانجام بروز واکنش است. تماشای این فیلم به مثابه گذراندن یک دوره آموزش و آگاهی یابی است، چون ما امروز بیش از هر زمان دیگر به انسان هایی نیازمندیم که در برابر ظلمی که به همنوعانشان در گوشه دیگری از دنیا روا داشته می شود، ساکت ننشینند. هتل رواندا خادم بی و عیب و نقص این حرکت است و سینما از این دیدگاه می تواند یک فرشته باشد یا حداقل یک الهام دهنده بی نظیر که نگاه انسان ها را به زندگی خود و دیگران تغییر دهد.

خیلی ها خواهند پرسید ضرورت ساخت فیلمی درباره یک صفحه شرم آور از تاریخ بشر چیست؟ دراماتیزه کردن یک نسل کشی چه دردی را دوا می کند؟ پاسخ این است؛ آیا برای جلوگیری از کشتارهایی مشابه در آینده به اندازه کافی ازکشتاررواندا یا امثال آن درس گرفته ایم؟! راستی مگر چند فیلم درباره نسل کشی در رواندا یا حتی اروپای شرقی ساخته شده؟

هتل رواندا پروسه تبدیل یک محافظه کار به یک اومانیست عمل گراست، اتفاقی که می تواند با دیدن این فیلم برای خیلی ها رخ دهد[ دان چیدل یکی از این افراد است که بعد از بازی در این فیلم تبدیل به یکی از فعالان عرصه حقوق بشر شده است]. پل روسسه باگینا در آغاز فیلم یک محافظه کار تمام عیار است، یک هوتوی تحصیل کرده با همسری توتسی و سه فرزند؛ او مدیر یک هتل لوکس چهار ستاره است که هزینه یک شب اقامت در آن برابر یا درآمد شش ماه یک رواندایی است.او نمونه کامل یک دست پرورده استعمار است: نوکری مودب و خوش پوش . تمامی زندگی او در این خلاصه می شود که چگونه برای هتل خود جنس تهیه کند، مشتریانش را خشنود نگاه دارد و از سد بوروکراسی با دادن رشوه بگذرد. او در پس تمامی اینها یک هدف بیش ندارد: حفظ شغل و خانواده خود. خانواده برای او همه چیز است. ولی خیلی زود در می یابد که خانواده او فقط جز کوچکی از یک جامعه است و زندگی اعضای خانواده او هیچ برتری بر دیگران ندارد.

فیلم با صدای گوینده رادیو آغاز می شود، صدای شومی که تا پایان فیلم مرتباً شنیده می شود و از ارتباط توتسی های خائن با استعمارگران بلژیکی می گوید. این صدا هوتوها را دعوت به شناسایی توتسی ها و نابودی آنها می کند. اما پل گوش خود را به روی این صداها بسته است. او و خیلی های دیگر هم چون سرهنگ الیوردرطول فیلم دستوربه خاموش کردن رادیو می دهند، اما تهییج مردم به کشتار همنوعان خود ادامه دارد و نقشی که تری جورج در ایجاد حوادث به رسانه رادیو داده، باعث می شود تا از این به بعد هنگام گوش کردن به رادیو اعتماد پیشین خود را به این قوطی جادویی نداشته باشیم و حتی از آن متنفر شویم.

نسل کشی از دیدگاه پل تصویر می شود، کسی که با وجود دیدن نشانه هایی از آماده شدن برای کشتار در انبار جورج روتوگوندا خود را فریب می دهد. به روابطش با ژنرال بیزامونگو ادامه می دهد و ایمان دارد که اربابان غربی اش او را تنها نخواهند گذاشت. حتی زمانی که ریتا همسایه اش در برابر چشمان او و خانواده اش دستگیر و به شدت دچار ضرب و شتم می شود، حاضر نیست تا از نفوذ و ارتباطات خود برای کمک به او استفاده کند. چون می خواهد این روابط را برای روز مبادا و کمک به خود و خانواده اش حفظ کند. او حتی همسرش را نیز از قضاوت درباره رفتارش منع می کند. مدتی بعد زمانی که خبر ترور رئیس جمهور را می شنود باز ساده لوحانه به خود امید می دهد، اما زمانی که خون دیگران را از سر و روی پسرش که شاهد کشتار بوده، پاک می کند، دچار اولین تلنگر های روحی می شود. اما هنوز نسل کشی برای او پذیرفتنی نیست.

کارمندان هتل نیز از قماش اویند و زمانی که مدیر بلژیکی هتل از کشور خارج می شود و مسئولیت را به پل می سپارد، ریاست او را به راحتی نمی پذیرند. او هم چون خودشان یک سیاه است. پل سعی دارد هتل را همچون واحه ای در صحرا اداره کند و حاضر به عدول از ضوابط هتل نیست و در آغاز حضور پناهندگان را در هتل بی احترامی به قوانین داخلی هتل می داند. اما در روند حوادث پا به چرخه خودآگاهی می گذارد .اولین قدم دریافت این نکته است که اروپایی ها او را تنها گذاشته اند. او به همسرش اعتراف می کند” من تاریخ ندارم، حافظه ندارم… من به اینها همه چیز دادم ولی غیر از کثافت هایشان چیزی نصیب من نشد” .او شاهد آن است که حتی خبرنگاران غربی نیز که ادعا می کنند که بدون هرگونه جهت گیری فقط به انتقال اطلاعات مشغولند به کار خود ایمان ندارند. وقتی پل از جک داگلیش به خاطرجسارتش درتصویربرداری ازقتل عام مردم تشکرمی کند، جک به اومی گوید ” فکرمی کنی عکس العمل مردم بعد از تماشای این فیلم ها در اخبار شبانه چیست؟ می گن اوه خدای من و بعد می روند تا شام شان را بخورند” .

دومین مرحله شناخت برای پل از راه رسیدن نیروهای غربی برای خارج کردن سفید پوستان از هتل است. او از سرهنگ الیور تشکر می کند، اما سرهنگ به او می گوید” به جای این کار باید به صورت من تف کنی، ما همه کثافتیم. هیچ کس به شما کمک نخواهد کرد، میدونی چرا؟ جون تو فقط یک سیاه نیستی، بلکه یک آفریقایی هم هستی” . در این لحظات پل با رسیدن مسیونرهای مذهبی به همراه کودکانی که والدین خود را درکشتارازدست داده اند، برخلاف دفعات پیشین که با اکراه و تانی پناهندگان را به هتل می پذیرفت، این بار داوطلبانه به سوی کودکان می شتابد و حتی آنها را از چنگ مسیونرها بیرون می کشد. همین کار را درباره زن توتسی زیبایی که با اصرار از داگلیش می خواهد تا او را با خود ببرد نیز انجام می دهد “ولش کن بره”. اینها آغاز گسست او از آموزه های پیشین است.

سومین مرحله هنگام رفتن به انبار روتوگوندا برای خرید آذوقه است که در بازگشت به دلیل مه گرفتن جاده به نظر می رسد که وانت از جاده خارج شده و در مسیری ناهموار پیش می رود. پل از وانت پیاده می شود و در می یابد آن چه که سنگ و کلوخ جاده ای خاکی می پنداشته، انبوه اجساد کشته شدگان است. او به عمق حرف های روتوگوندا درباره نسل کشی و گستردگی کشتار پی می برد. در بازگشت به هتل برای پاک کردن خون دیگران از سر و روی خویش به حمام می رود. اما هنگام خروج در رخت کن دچار شوک می شود؛ عصیان می کند و در لحظه ای کلیدی نماد وابستگی به آموزه های استعماری را- کراوات- از خود دور می کند و تبدیل به انسانی آزاده می شود و تا پایان فیلم بدون لباس رسمی و کراوات دیده می شود. او حالا نه فقط به دنبال یافتن جوابی برای سوال اصلی فیلم – ” چگونه یک انسان می تواند با همنوع خود این گونه رفتار کند؟” – است، بلکه می کوشد تا مرهمی بر زخم های دیگران نیز باشد. چرخه شناخت برای او در لحظه ای کامل می شود که از رفتن به همراه همسر و فرزندانش خودداری می کند و ترجیح می دهد تا با پناهندگان درهتل بماند. دیگر هیچ تفاوتی میان خود و خانواده اش با دیگران نمی بیند و حاضر است برای نجات جان دیگران از هستی خود نیز بگذرد. او برای نجات زندگی پناهندگان تمام هستی خود را به خطر می اندازد؛ رشوه می دهد، دروغ می گوید، چاپلوسی می کند و حتی برای خرید وقت ژنرال بیزامونگو را تهدید می کند و حق السکوت می خواهد. او دیگر یک محافظه کار نیست و تبدیل به مردی شده که هدفی والا دارد. کاش این فرصت به همه تماشاگران فیلم نیز ارزانی می شد!

مایه تاسف است که” روح شیندلر” بر فیلم و منتقدان غربی آن سایه افکنده و بر آن سنگینی می کند. خود پل روسسه باگینا نیز از مقایسه خود با اسکار شیندلر چندان ناراضی نیست، اما فراموش نکنیم که شیندلر در کنار حفظ جان یهودیان اسیر چنگ نازی ها ، آنان را در کارخانه های خود به کار گماشت و جیب هایش را نیز پر کرد. اما پل روسسه باگینا برای حفظ جان پناهندگان از هر چه داشت و نداشت و حتی جان خود مایه گذاشت.

هتل رواندا دو هدف عمده دارد: شرمنده کردن غربی ها – تسویه حساب با میراث امپریالیسم و استعمار- و درود فرستادن به مردی که در برابر بی عدالتی و نقض حقوق انسان ها مقاومت کرد. تری جورج گناه این کشتار به گردن دول غربی می اندازد که با بی علاقگی ریشه گرفته از نژاد پرستی از دخالت به موقع خودداری کردند. او رواندایی ها را قربانی نژاد پرستی غربی ها می داند، نه هم وطنان هوتو تبار خود[ برای آگاهی از عمق حوادث رواندا به کتاب بی نظیر فیلیپ گورویچ به نام “خوشوقتم به اطلاع تان برسانم که فردا من و خانواده ام کشته خواهیم شد” مراجعه کنید. پل فقط یکی از قهرمانان و به جا ماندگان نسل کشی است]. امروز ثابت شده که دولت فرانسه از هوتوها حمایت کرده تا قدرت را به دست بگیرند و در واقع از قاتلین با ارسال اسلحه حمایت کرده است. دولت ایالات متحده نیز با تجهیزوآموزش شورشیان توتسی سهمی در کشتار داشته است. تری جورج بر نقش استعمارگران در ایجاد و ادامه کشتار زوم می کند و از ما نیز می خواهد چنین کنیم.

در دهه ١٩۶٠ نوع جدیدی از سینمای سیاسی برگرفته از آموزه های برشت، مارکس و مائو در ترکیبی با نئورئالیسم ، موج نو و فیلم مستند پا به عرصه سینما گذاشت که فرانچسکو رزی، جیلو پونته کورو و ژان لوک گودار شاخص ترین کارگردان های آن بودند. این فیلمسازان سینما را به مثابه سلاحی قدرتمند به کار گرفته بودند، اما جریان اصلی سینما خیلی زود این حرکت را از پا درآورد. امروزبا حضور کسانی چون تری جورج در پشت دوربین، امید به احیای این حرکت به وجود آمده است.


مصاحبه با پل روسیسا باگینا

نمایش هتل رواندا باعث شد تا یک بار دیگر نام پل روسسه باگینا بر سر زبان ها بیفتد. او که اینک به همراه خانواده اش دربلژیک زندگی می کند، او که دو جایره جهانی حقوق بشر را برای اقداماتش دریافت کرده است، در مصاحبه ای کوتاه با نشریه فرانسوی زبان Allocine نظر خود را درباره فیلم هتل رواندا بیان کرد.

آیا تا به حال خودتان را با اسکار شیندلر مقایسه کرده اید؟
بله، می شود مقایسه کرد. ولی وقایعی که در رواندا اتفاق افتاد در یک مقطع زمانی سه ماهه بود. بارها از خودم پرسیدم اگراین حوادث پنج سال ادامه پیدا می کرد، چه کاری می توانستم بکنم و به همین خاطر از شیندلر خوشم می آید. او انسانی قوی بود.

رابطه تان با دان چیدل که نقش شما را بازی می کند، چطور بود؟
دان چیدل قبل از این که با من روبرو شود، فکر می کرد که با کسی روبرو خواهد شد که دنیا را به تعجب انداخته است. نگران این بود که چطور نقش انسانی را که هنوز زنده است و در مقابل او ایستاده و به چشم هایش نگاه می کند، بازی کند . می خواست همه چیز را درباره من بداند. بنابراین قبل از شروع فیلمبرداری یک هفته با هم زندگی کردیم.

به نظر شما اگر رسانه ها در آن زمان به وقایع رواندا توجه بیشتری نشان می دادند، می توانست در تغییر اوضاع تاثیری داشته باشد؟
تا زمانی که خبرنگاران آنجا بودند، اندک امیدی داشتیم. ولی وقتی رفتند فهمیدیم که همه ما را ترک کرده اند وخواهیم مرد. رسانه سلاح بسیار مهمی است. اگر از آن خوب استفاده کنید می توانید درس های خوبی به انسان ها بدهید. اما اگر هدف و نیت بدی داشته باشید، مثل چیزی که در رواندا اتفاق افتاد، می تواند تخم های کینه را بکارد. در راواندا همه به رادیو گوش می دهند و اگر سیاستمداران پیامی از رادیو بدهند، عموم مردم که فاقد سواد هستند آن پیام ها را کورکورانه اجرا می کنند.

با وجود ممنوعیت استفاده از نام قبایل در رواندا هنوز بین هوتو ها و توتسی ها تنش وجود دارد، آیا امیدوار هستید که در آینده صلح و آرامش در رواندا حاکم بشود؟
یقین دارم تا زمانی که هوتوها و توتسی ها سر میز مذاکره ننشیند این مشکل حل نخواهد شد. با کمک جامعه بین المللی می توان این امید را تحقق بخشید. مردم رواندا بین خود هیچ مشکلی ندارند، سیاستمدارانی که می خواهند بر آنها حکومت کنند این مشکلات را خلق کرده اند.

چطور موفق شدید بعد از گذراندن آن وقایع وحشتناک به زندگی عادی برگردید؟
زندگی ادامه دارد و من هم مجبور هستم تا با آن کنار بیایم و برای این که از سنگینی بار آن حوادث کم کنم لازم است تا درباره آن ها صحبت کنم. قبل از ساخته شدن این فیلم برای مطلع کردن جامعه جهانی از آن چه که بر ما گذشته، خیلی عذاب کشیدم.اما بعد ازنمایش فیلم وقتی به یک توردوردنیا رفتم متوجه شدم خیلی ها از این ماجرا اطلاع دارند. اوایل فقط تعداد کمی از خبرنگاران ازاین واقعه با خبر بودند ، ولی حالا موضوع فرق می کند.


مصاحبه با تری جورج کارگردان هتل رواندا

تری جورج متولد ایرلند شمالی است. در ١٩٧١ زمانی که نوجوانی بیش نبود به دلیل مظنون بودن به عضویت در ارتش جمهوری خواه ایرلند دستگیر و به شش سال زندان محکوم گردید. در ١٩٧٨ از زندان آزاد شد و در ١٩٨١ به نیویورک مهاجرت کرد. از ١٩٨۵ با نوشتن نمایشنامه تونل، درامی بر اساس تجربیات دوره زندان خود، وارد دنیای تئاتر شد.
کارنامه سینمایی او با نوشتن فیلمنامه به نام پدر- جیم شریدان- در سال ١٩٩٣ و کمک در ساخت آن آغاز می شود. جورج با این نوشتن فیلمنامه این فیلم بر اساس ماجرای واقعی زندگی گری کانلون باعث شد تا بسیاری از مردم جهان به آن چه در ایرلند شمالی می گذرد توجه کنند.

سه سال بعد جورج اولین فیلمش پسر بعضی مادرها یا پسران و مبارزان را با موضوع اعتصاب غذای گروه بابی ساندز در ١٩٨١ نوشته و کارگردانی کرد. در ١٩٩٧ بار دیگر فیلمنامه ای برای جیم شریدان به نام مشت زن نوشت. او با تمرکز بر معضلات سیاسی مردم ایرلند شمالی نشان داد که یک فیلمساز سیاسی است و اینک آخرین کارش هتل رواندا باعث شد تا هم چون آثار پیشین اش توجه بسیاری از مردم جهان به حادثه ای جلب شود که هیچ اطلاعی از آن نداشته اند.

ماجراهای فیلم هتل رواندا در در مرکز قاره آفریقا می گذرد و قصه یک نسل کشی صد روزه در سال ١٩٩٣ است که افراد قبیله هوتو به تلافی ترور رئیس جمهوری که ظاهراً قصد داشت تا برای همیشه میان قبایل توتسی و هوتو صلح ایجاد کند، نزدیک به یک میلیون نفر از افراد قبیله توتسی قتل عام کردند. شخصیت اصلی فیلم مردی به نام پل روسسه باگینا یک مدیر هتل هوتو تبار است که ١٢٠٠ توتسی را در هتل پناه می دهد و از این طریق جان آنها را نجات می دهد. هتل رواندا امسال کاندید ١١ جایزه اسکار برای بهترین بازیگر نقش اول زن و مرد و بهترین فیلمنامه بود. لازم به ذکر است که این مصاحبه به وسیله تلفن انجام شده است.

چه چیزی باعث شده تا حوادث ایرلند شمالی سهم عمده ای از کارنامه سینمای تان را به خودش اختصاص بدهد؟
من در بلفاست بزرگ شده ام و در آن دوران سر پر شوری داشتم. بی عدالتی های زیادی دیدم، انسان های بیگناه زیادی را دیدم که روانه زندان شدند. وقتی ماجرای گری کانلون را شنیدم به این نتیجه رسیدم که او به نوعی می تواند نماینده آن انسان های بیگناه باشد. دلم می خواست کاری کنم که از ماجرای او همه دنیا باخبر بشوند. بنابر این می توانم بگویم که تجربه شخصی و درونی خود را به دنیای پیرامون خودم منتقل کرده ام.

چطوری با جیم شریدان آشنا و همکار شدید؟
در دهه ١٩٨٠ من در نیویورک زندگی می کردم. سال ١٩٨٨ نمایشنامه ای درباره فرار از زندان نوشتم و جیم شریدان مدیر تئاتری بود که این نمایشنامه در آنجا اجرا شد. جیم هم کارگردان آن بود و هم نقش اول نمایشنامه را بازی کرد. بعد از پایان اجرا جیم برای ساختن پای چپ من به ایرلند رفت و من در غیاب او مدیر تئاتر شدم. آشنایی ما از همین جاها شروع شد. بعد از پایان فیلمبرداری پای چپ من جیم و من شروع به کار روی فیلمنامه به نام پدر کردیم.

به نظرتان فیلم هایی که درباره اوضاع سیاسی ایرلند شمالی نوشته و کارگردانی کرده اید، تغییری در اوضاع داده یا خیر؟
فیلم های من در آن دوره باعث شد تا آدم ها، به خصوص سیاستمداران درباره ایرلند موضع شفاف تری بگیرند. تصویر کردن دقیق و مفصل حوادث ایرلند سبب شد تا زمینه برای وساطت سیاستمدارانی مثل بیل کلینتون میان طرف های درگیر آماده بشود.

در نوشتن فیلمنامه جنگ هارت سهیم بودید، اما این فیلم در نگاهی عمومی به کارنامه تان با بقیه فیلم ها همخوانی ندارد، چرا؟
فیلمنامه را از کتاب جان کاتزنباخ اقتباس کردم که قصه یک محکوم بود که از زندان فرار می کند. یعنی باز درباره یک زندانی و بی عدالتی که در حق او روا داشته اند، چیزهایی که درباره آنها شناخت دارم. ولی فیلمنامه ای که من نوشتم بعداً دچار تغییرات عمده ای شد و شکل کاملاً متفاوتی به خودش گرفت. به خاطر این که یک فیلم هالیوودی بود. حرف هایی که می خواستم بگویم، فقط یکی از چیزهایی بود که از بین رفت. تغییرات آن قدر زیاد بود که نقش اصلی که کالین فارل آن را بازی می کرد یعنی ستوان هارت کمرنگ شد و قصه روی سروان مک نامارا که بروس ویلیس بازی می کرد متمرکز شد.

آیا بین حوادثی که در هتل رواندا شاهد آن هستیم و اتفاق هایی که در کشورتان افتاده شباهتی می بینید؟
وقتی برای اولین بار به رواندا رفتم، شرایط حاکم و فاصله موجود میان قبایل توتسی و هوتو را بسیار شبیه به وضعیت پروتستان ها و کاتولیک های ایرلندی دیدم. طبیعی است که جنگ رواندا بسیار وحشیانه تر از درگیری های ایرلند بود، صحبت بر سر یک نسل کشی است. با این حال شباهت های زیادی به چشم می خورد. من درباره این دو کشور و باورهای دو گروه متخاصم و زمینه های این کشتار تحقیقات مفصلی انجام دادم و متوجه شدم که سیاستمداران از ترس مردم برای تحریک طرفین سوءاستفاده کرده اند.

فکر تبدیل ماجرای قتل عام در رواندا به فیلم چطور به ذهن تان خطور کرد؟
دلم می خواست فیلمی درباره وضعیت واقعی آفریقا بسازم . در فیلم های هالیوودی تمامی حقایق موجود نادیده گرفته می شود و فقط قاره ای دیده می شود که پر از مناظر و حیوانات اگزوتیک است . وقتی روی فیلمنامه ای درباره جنگ داخلی لیبی کار می کردم، شروع کردم به گشتن دنبال قصه ای واقعی درباره آفریقا. بعد از آن فیلمنامه کایر پیرسون درباره پل روسسه باگینا به دستم رسید. این فیلمنامه به من هر چه را که درباره ماجرای پل لازم داشتم به من داد و این فرصت را به من هدیه کرد تا فیلمی درباره بزرگ ترین نسل کشی پایان قرن بیستم بسازم.

پیدا کردن منابع مالی برای فیلم به شدت سیاسی سخت بود، مگر نه؟
همه استودیو های هالیوودی که جریان اصلی فیلمسازی در دستان آنهاست فیلمنامه را پسندیدند، اما هیچ کدام حاضر به سرمایه گذاری نشدند. چون به شکست مالی فیلمی درباره آفریقا ایمان داشتند. به همین دلیل من این فیلم را با تهیه کنندگان مستقل ساختم.

قبل از نوشتن به نام پدر با گری کانلون مصاحبه کردید، شنیدم که برای ساختن هتل رواندا هم با پل روسسه باگینا مصاحبه کرده اید. برای بیرون کشیدن قصه از میان خاطرات این آدم ها چطور با آنها ارتباط برقرار می کنید؟
عموماً ماجراهایی که آدم ها تعریف می کنند به شکل کرونولوژیک است و ترتیب ساده ای دارد. اما چیزی که برای من اهمیت دارد تغییرات درونی و حسی شخصیت ها در هنگامه حوادثی است که از سر گذرانده اند. وقتی با هر دو نفر مصاحبه می کردم، سعی کردم تا این لحظات را کشف کنم. من برای فهمیدن این موضوع و درک آن چه که درون انسان ها رخ می دهد وقت زیادی صرف گفت و گو با آنها می کنم. مثلاً برای پدر کانلون لحظه خیانت به ارتش جمهوری خواه ایرلند و برای پل لحظه ای که به همسرش اعتراف می کند که می خواسته برای فرار به کسی رشوه پرداخت کند، لحظاتی هستند که من به دنبال آنها هستم.

دان چیدل بازیگر نقش پل چطوری وارد پروژه شد؟
وقتی با پیرسون روی فیلمنامه کار می کردیم، می دانستم کسی که دنبالش هستم دان چیدل است. من از دوستداران بازی او هستم. می دانستم وقتی نقشی را بازی می کند کاملاً در قالب آن نقش فرو می رود. وقتی فیلمنامه تمام شد با هم قرار ملاقاتی گذاشتیم و او خیلی تحت تاثیر قصه قرار گرفت. اگر این فیلم یک محصول هالیوودی بود احتمالاً نمی توانستم حضور او را در این فیلم تثبیت کنم. اما خوشبختانه چیزی که همه ما دنبالش بودیم اتفاق افتاد.

هتل رواندا را در محل هایی که قتل عام صورت گرفته فیلمبرداری کرده اید، آیا این وضعیت شما و اعضای گروه را تحت تاثیر قرار داد؟
به خاطر این که با بودجه محدودی کار می کردیم، باید فیلمبرداری خیلی به سرعت انجام می شد و به همین علت در حین فیلمبرداری وقتی برای ایستادن و احساساتی شدن پیدا نکردیم. ولی وقتی فیلمبرداری تمام شد و فیلم را به شکل نهایی آن با هم تماشا کردیم، همه از نظر احساسی به شدت تحت تاثیر قرار گرفتیم.

در فیلم از زبان سرهنگ الیور(نیک نولتی) می شنویم که نیروهای سازمان ملل حافظ صلح هستند نه ایجاد کننده صلح، آیا فکر می کنید وظیفه سازمان ملل ایجاد صلح در این کشورهاست؟
دقیقاً. به نظرم دیگر زمان آن فرا رسیده که سازمان ملل نقش صلح ساز را برای انسان هایی که زندگی عادی شان توسط صاحبان زمین یا سرداران جنگ از میان رفته، بازی کند. فکر می کنم که وقت آن شده که نیروهای سازمان ملل به جای ایستادن پشت سیم های خاردار و انجام ندادن هیچ کاری تبدیل به یک نیروی پلیس بین المللی شوند.

هدف تان از نوشتن و ساختن درام های سیاسی چیست؟ آیا فقط آگاهی دادن به تماشاگران است؟
ابتدا آگاهی دادن به تماشاگران درباره موضوعاتی که تا قبل از آن چیزی درباره شان نشنیده اند و سپس حس کردن عمیق این موضوعات. به جای این که آنها را با یک پیام سیاسی سر راست تغذیه کنم، فیلم هایم را از زاویه دید انسان هایی که در مرکز آن حوادث قرار گرفته اند می سازم و به این وسیله به تماشاگر اجازه می دهم تا خودش درک کند و تصمیم بگیرد.

پرفروش شدن و محبوب شدن فیلم های سیاسی بسیار سخت است، اما فیلم های شما به این مرتبه رسیده اند، چطور موفق به ایجاد چنین موقعیتی شده اید؟
هرگز فراموش نمی کنم که اولین هدف یک فیلم سرگرم کردن تماشاگر است. تماشاگر وقتی پول می دهد و دو ساعت در تاریکی می نشیند باید با استفاده از همذات پنداری با شخصیت های فیلم از خطرهایی که آنها را تهدید می کند متاثر شده و به هیجان بیاید. برای نگاه داشتن او در سالن لازم است تا او را با قصه درگیر کنید. اگر موفق به نگاه داشتن او در سالن نشوید ، آنها می روند و فیلم دیده نمی شود و در نتیجه قصه سیاسی که تعریف کرده اید شانس دیده شدن را از دست می دهد.

در سینمای معاصر روش های روایتی متفاوت و زیادی وجود دارد. مثلا در سینمای انگلستان یک طرف گای ریچی و دنی بویل قرار دارد ودر طرف دیگر کسانی چون کن لوچ؛ این کارگردان ها را که سبک های روایتی متفاوتی دارند چطور ارزیابی می کنید؟
من این تفاوت ها را مولود پیشرفت های تکنولوژیک می دانم. زمینه ای که تکنولوژی پدید آورده به کارگردان ها این اجازه را می دهد تا شکل های جدید روایی را تجربه کنند. اما چیزی که برای من مهم است درست روایت کردن قصه است، البته این به معنی دوست نداشتن روش های تازه برای روایت قصه نیست.مثلاً نوع روایت تارانتینو یا گای ریچی و نحوه استفاده شان از دوربین برای تعریف قصه را دوست دارم و فکر می کنم وجود این نوع روایت های متفاوت ضروری است.

درباره پروژه جدید تان صحبت کنید؟

قصه در هارلم اتفاق می افتد و درباره یک فروشنده هروئین است که در فاصله سال های ١٩۶٠ و ١٩٧٠ به بزرگ ترین فروشنده مواد در غرب آمریکا تبدیل می شود و یک امپراطوری به راه می اندازد. در این فیلم هم مثل هتل رواندا با دان چیدل که، بازی اش روی من خیلی اثر گذاشته ، کار می کنم.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.