چرا چارلی از یک آدم خودخواه به یک برادر دلسوز تبدیل شد در فیلم Rain Man 1988

فیلم مرد بارانی (Rain Man) محصول سال ۱۹۸۸، فراتر از یک درام جاده‌ای ساده، یک مطالعه موردی دقیق در روانشناسی شخصیت است. وقتی برای اولین بار با چارلی بابیت (با بازی تام کروز) آشنا می‌شویم، او نماد کامل یک یقه سفید دهه هشتادی است؛ مادی‌گرا، عصبی و به شدت خودخواه که آدم‌ها را فقط به شکل ابزاری برای رسیدن به دلار می‌بیند. اما جادوی فیلم در اینجاست که چطور حضور یک برادر اوتیستیک به نام ریموند (با بازی داستین هافمن)، تمام دیوارهای دفاعی این آدم سنگی را فرو می‌ریزد. این مقاله قرار است با نگاهی عمیق و سینمایی، لایه‌های پنهان این تغییر شخصیت را واکاوی کند و به شما بگوید که چرا چارلی بابیت یکی از بهترین آرک‌های شخصیتی (Character Arc) تاریخ سینما را دارد.

۰۱

شناسنامه فیلم مرد بارانی (1988)

نام فیلم: مرد بارانی (Rain Man)
کارگردان: بری لوینسون (Barry Levinson)
شرکت سازنده: یونایتد آرتیستس (United Artists)
بازیگران اصلی و نقش‌ها:
داستین هافمن در نقش ریموند بابیت (برادر اوتیستیک و نابغه)
تام کروز در نقش چارلی بابیت (دلال خودرو و برادر کوچک‌تر)
والریا گولینو در نقش سوزانا (نامزد چارلی)

۰۲

داستان کلی و اتمسفر فیلم

داستان از جایی شروع می‌شود که چارلی بابیت، یک دلال ماشین‌های لوکس که غرق در بدهی است، متوجه می‌شود پدرش که سال‌ها با او قهر بوده، فوت کرده است. او به امید ارثیه کلان راهی اوهایو می‌شود، اما در کمال ناباوری می‌فهمد که سه میلیون دلار ارثیه به یک موسسه نگهداری از بیماران روانی بخشیده شده تا صرف مراقبت از برادری شود که چارلی هرگز از وجودش خبر نداشته است. ریموند، برادر بزرگتر، به اوتیسم و سندروم ساوان (Savant Syndrome) مبتلاست. چارلی برای به دست آوردن پول، ریموند را از موسسه می‌دزدد تا با خود به لوس‌آنجلس ببرد و در این سفر جاده‌ای طولانی با یک بیوک رودمستر (Buick Roadmaster) مدل ۱۹۴۹، مجبور می‌شود با دنیای خاص برادرش و البته خلاءهای عاطفی خودش روبرو شود. اتمسفر فیلم ترکیبی از کمدی موقعیت و درام تلخ و شیرین است که به تدریج از یک گروگان‌گیری مادی به یک پیوند عمیق انسانی ختم می‌شود.

۰۳

ریشه‌های خشم و خودخواهی چارلی در ابتدای فیلم

برای درک تحول چارلی، ابتدا باید بفهمیم چرا او در شروع فیلم انقدر نچسب و پول‌پرست است. چارلی محصول یک تروما (Trauma) یا ضربه روحی قدیمی است. او در نوجوانی به دلیل برداشتن بیوک محبوب پدرش بدون اجازه، توسط او به پلیس لو داده شد و دو شب را در بازداشتگاه گذراند. این حادثه باعث شد او خانه را ترک کند و قلبی سنگی برای خودش بسازد. در ابتدای فیلم، چارلی ریموند را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان یک چک بانکی متحرک می‌بیند. او حتی وقتی می‌فهمد ریموند برادرش است، هیچ حس عاطفی بروز نمی‌دهد؛ چون یاد گرفته برای بقا در دنیای بی‌رحم تجارت، باید احساسات را دفن کند. این خودخواهی در واقع یک مکانیسم دفاعی (Defense Mechanism) برای مقابله با طرد شدگی از سوی پدرش بود. او می‌خواست ثابت کند بدون کمک هیچ‌کس می‌تواند موفق شود، اما بدهی‌های سنگین او را در موضع ضعف قرار داده بود.

زنگ تفریح: بوی بد در کیوسک تلفن!

جالب است بدانید یکی از خنده‌دارترین و واقعی‌ترین لحظات فیلم، یعنی صحنه‌ای که ریموند در کیوسک تلفن گاز معده رها می‌کند، کاملاً بداهه بود! داستین هافمن واقعاً این کار را انجام داد و واکنش تام کروز که با خنده و انزجار می‌گوید: «چطور می‌تونی توی این فضای بسته این کار رو بکنی؟» کاملاً واقعی بود. بری لوینسون کارگردان فیلم آنقدر از این واکنش طبیعی خوشش آمد که صحنه را در تدوین نهایی نگه داشت. این لحظه فان، یکی از اولین جاهایی است که یخ رابطه این دو برادر به شکلی انسانی و بامزه می‌شکند.

۰۴

تضاد دنیاها؛ وقتی منطق چارلی در برابر روتین ریموند کم می‌آورد

بخش بزرگی از تغییر چارلی ناشی از درماندگی او در برابر نظم آهنین ریموند است. ریموند باید در ساعت خاصی شام بخورد، برنامه «دادگاه خلق» (The People’s Court) را ببیند و حتماً لباس زیرش را از فروشگاه کی‌مارت (Kmart) بخرد. چارلی که همیشه عادت داشته با داد زدن و کنترل کردن اوضاع، آدم‌ها را مطیع خود کند، ناگهان با کسی روبرو می‌شود که هیچ درکی از تهدید، خواهش یا رشوه ندارد. این تضاد، چارلی را مجبور می‌کند برای اولین بار در زندگی‌اش صبور باشد. او متوجه می‌شود که برای ارتباط با ریموند، نمی‌تواند از ابزارهای همیشگی‌اش استفاده کند. اینجاست که چارلی آرام‌آرام از لاک دفاعی‌اش خارج می‌شود. او مجبور می‌شود یاد بگیرد که دنیا حول محور خواسته‌های او نمی‌چرخد و گاهی باید برای راحتی دیگری، از روتین خودش بگذرد. این اولین قدم در مسیر همدلی (Empathy) است که چارلی سال‌ها با آن بیگانه بود.

۰۵

کشف راز مرد بارانی؛ نقطه عطف احساسی فیلم

یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات فیلم که موتور محرک تغییر چارلی می‌شود، زمانی است که او می‌فهمد «مرد بارانی» (Rain Man) کیست. چارلی همیشه فکر می‌کرد رین‌من یک شخصیت خیالی در رویاهای کودکی‌اش بوده که وقتی می‌ترسیده برایش آواز می‌خوانده است. اما در میانه سفر، او با شنیدن زمزمه‌های ریموند متوجه می‌شود که رین‌من در واقع همان ریموند (Raymond) بوده که چارلی در کودکی نامش را اشتباه تلفظ می‌کرده است. او می‌فهمد که ریموند به خاطر یک حادثه ناخواسته (ترس پدر از اینکه ریموند به چارلی نوزاد آسیب بزند) از خانه تبعید شده است. این کشف، تمام خشم چارلی نسبت به پدرش را به شفقت نسبت به برادرش تبدیل می‌کند. او می‌فهمد که ریموند نه تنها یک غریبه نیست، بلکه تنها کسی است که در کودکی واقعاً او را دوست داشته و از او مراقبت می‌کرده است. اینجاست که نگاه چارلی از «یک بیمار مزاحم» به «برادری که از او گرفته شده بود» تغییر می‌کند.

۰۶

سفر به لاس‌وگاس؛ فراتر از شمارش کارت‌ها

بسیاری فکر می‌کنند سکانس لاس‌وگاس فقط برای نشان دادن نبوغ ریموند در ریاضی و بردن پول در بازی بلک‌جک (Blackjack) طراحی شده است. اما از نظر تحلیل شخصیت، این سکانس نقطه اوج همکاری و اعتماد میان دو برادر است. برای اولین بار، چارلی استعداد ریموند را نه برای استثمار، بلکه به عنوان یک ویژگی منحصر‌به‌فرد تحسین می‌کند. او ریموند را به حمام می‌برد، لباس‌های شیک برایش می‌خرد و با او وقت می‌گذراند. در لاس‌وگاس، چارلی متوجه می‌شود که ریموند با وجود تمام محدودیت‌هایش، یک انسان کامل با نیازهای خاص خودش است. صحنه رقصیدن آن‌ها در آسانسور یا تلاش چارلی برای یاد دادن رقص به ریموند، نشان‌دهنده لایه‌های جدیدی از عطوفت در وجود چارلی است. او دیگر به پول به عنوان تنها هدف زندگی نگاه نمی‌کند؛ پول لاس‌وگاس فقط وسیله‌ای می‌شود تا او بتواند بدهی‌هایش را بدهد و با خیال راحت‌تر به برادرش فکر کند.

۰۷

تحلیل روان‌شناختی آرک شخصیتی چارلی

از منظر روانشناسی، چارلی در طول فیلم از یک وضعیت «ناپختگی عاطفی» به «بلوغ اجتماعی» می‌رسد. او در ابتدا دارای ویژگی‌های شخصیت خودشیفته (Narcissistic) است؛ یعنی خودش را مرکز جهان می‌بیند و دیگران را فقط در صورتی که سودی داشته باشند می‌پذیرد. اما ریموند مانند یک آینه عمل می‌کند. از آنجا که ریموند توانایی درک پیچیدگی‌های اجتماعی و دروغ‌های چارلی را ندارد، چارلی مجبور می‌شود با حقیقت خودش روبرو شود. تعامل با یک فرد اوتیستیک به چارلی یاد می‌دهد که «ارتباط» همیشه از طریق کلمات و معاملات نیست، بلکه گاهی فقط حضور داشتن در کنار یک نفر کافی است. تحول او یک شبه اتفاق نمی‌افتد، بلکه در طول کیلومترها جاده و تکرار روتین‌های خسته‌کننده ریموند شکل می‌گیرد. این نشان می‌دهد که عشق و دلسوزی، بیش از آنکه یک حس ناگهانی باشند، یک «مهارت» هستند که چارلی در طول سفر آن را تمرین می‌کند و یاد می‌گیرد.

زنگ تفریح: تام کروز در سایه؟ ابداً!

در زمان اکران فیلم، همه از بازی خیره‌کننده داستین هافمن حرف می‌زدند (که حق هم داشتند و اسکار گرفت)، اما منتقدان سینمایی بعدها اعتراف کردند که کار تام کروز بسیار دشوارتر بوده است. کروز باید نقش «تغییر» را بازی می‌کرد. او کسی بود که باید تمام واکنش‌های عاطفی فیلم را به دوش می‌کشید، چون شخصیت ریموند به دلیل وضعیتش تغییرناپذیر بود. جالب است بدانید در ابتدا قرار بود داستین هافمن نقش چارلی را بازی کند و بیل موری نقش ریموند را! اما هافمن بعد از دیدن یک پسر اوتیستیک، اصرار کرد که نقش ریموند را به او بدهند. این جابجایی باعث شد یکی از بهترین زوج‌های تاریخ سینما شکل بگیرد.

۰۸

سندروم ساوان و واقعیت‌های علمی در فیلم

فیلم مرد بارانی نقش مهمی در معرفی اوتیسم به جامعه جهانی داشت، هرچند که باعث ایجاد برخی سوءبرداشت‌ها هم شد. ریموند دچار سندروم ساوان است؛ وضعیتی نادر که در آن فرد دارای ناتوانی‌های ذهنی، در یک یا چند زمینه خاص (مثل محاسبات ریاضی یا حافظه تصویری) نبوغی فراتر از انسانی دارد. در فیلم می‌بینیم که او تعداد خلال‌دندان‌های ریخته شده روی زمین را در یک ثانیه می‌شمارد یا دفترچه تلفن را حفظ می‌کند. چارلی در ابتدا از این توانایی برای قمار استفاده می‌کند، اما در نهایت می‌فهمد که این نبوغ، باری سنگین بر دوش ریموند است و او را از دنیای عادی جدا کرده است. این آگاهی باعث می‌شود چارلی به جای بهره‌کشی، به فکر محافظت از ریموند بیفتد. او متوجه می‌شود که برادرش با وجود این مغز کامپیوتری، در برابر کوچک‌ترین ناملایمات محیطی آسیب‌پذیر است و این مسئولیت سنگینِ «برادر بزرگتر بودن» را در او بیدار می‌کند.

۰۹

پایان‌بندی؛ چرا چارلی از پول گذشت؟

اوج تحول چارلی در سکانس دادگاه و ملاقات با روانپزشک مشخص می‌شود. جایی که به او پیشنهاد می‌شود در ازای دریافت ۲۵۰ هزار دلار، از ادعای سرپرستی ریموند دست بکشد و اجازه دهد او به موسسه برگردد. چارلیِ ابتدای فیلم بدون شک این پول را می‌گرفت و فرار می‌کرد، اما چارلیِ انتهای فیلم با عصبانیت پول را رد می‌کند. او می‌گوید: «من فقط برادرم رو می‌خوام.» این جمله، تیر خلاصی به خودخواهی‌های گذشته اوست. هرچند در نهایت او می‌پذیرد که ریموند برای امنیت و آرامش خودش باید به موسسه برگردد، اما این پذیرش نه از روی بی‌خیالی، بلکه از روی عشقی بالغانه است. او می‌فهمد که دلسوزی واقعی یعنی انجام کاری که به نفع ریموند است، نه کاری که خودش دوست دارد. جدایی نهایی آن‌ها در ایستگاه قطار، در حالی که چارلی به ریموند قول می‌دهد تا دو هفته دیگر به دیدنش برود، نشان‌دهنده پیوندی است که هرگز گسسته نخواهد شد.

۱۰

تأثیر فیلم بر سینما و نگاه جامعه به معلولیت

مرد بارانی فقط یک فیلم درباره تحول شخصی نبود، بلکه یک نقطه عطف فرهنگی بود. تا قبل از این فیلم، شخصیت‌های دارای معلولیت ذهنی یا در حاشیه بودند یا به شکل کلیشه‌ای نمایش داده می‌شدند. تغییر رفتار چارلی نسبت به ریموند، در واقع الگویی برای جامعه شد تا یاد بگیرند چطور با تفاوت‌ها برخورد کنند. فیلم نشان داد که دلسوزی به معنای ترحم نیست، بلکه به معنای تلاش برای درک دنیای متفاوت دیگری است. بعد از اکران این فیلم، میزان آگاهی عمومی (Awareness) درباره اوتیسم به شدت بالا رفت و بودجه‌های تحقیقاتی در این زمینه افزایش یافت. چارلی بابیت به عنوان نماینده‌ای از مردم عادی، به تماشاگران یاد داد که داشتن یک عضو متفاوت در خانواده، هرچند چالش‌برانگیز است، اما می‌تواند دریچه‌ای به سوی انسانیت و کشف ابعاد ناشناخته روح خودمان باشد.

۱۱

جزئیات پشت صحنه؛ چطور بازیگران به این شیمی رسیدند؟

تحول چارلی در فیلم بسیار باورپذیر است چون تام کروز و داستین هافمن هفته‌ها قبل از فیلمبرداری با هم وقت گذراندند. آن‌ها به موسسات نگهداری از بیماران می‌رفتند و با افراد اوتیستیک معاشرت می‌کردند. هافمن می‌گوید که در ابتدا حس می‌کرده بازیش بد است و حتی می‌خواسته از پروژه انصراف دهد، اما تام کروز با صبر و حوصله در کنار او ماند. این رابطه واقعی پشت صحنه، به خوبی در فیلم منعکس شده است. چارلی در فیلم بارها از دست ریموند کلافه می‌شود و سرش داد می‌زند؛ این‌ها واکنش‌های انسانی هستند که باعث می‌شوند تغییر بعدی او واقعی‌تر جلوه کند. اگر چارلی از همان ابتدا مهربان بود، فیلم به یک اثر شعاری تبدیل می‌شد. اما همین که او اجازه داد خشم و درماندگی‌اش دیده شود، باعث شد تا مهربانیِ انتهایی‌اش ارزشی دوچندان پیدا کند.

۱۲

ارتباط تماتیک با دوره تاریخی (دهه ۸۰ میلادی)

فیلم مرد بارانی نقد صریحی بر فرهنگ «طمع خوب است» (Greed is Good) در دهه ۸۰ میلادی آمریکا بود. در آن سال‌ها، موفقیت فقط در پول و پرستیژ خلاصه می‌شد و چارلی بابیت نماد همان نسل بود. تحول او در واقع پیامی به کل جامعه بود که ارزش‌های انسانی و خانوادگی را فدای وال‌استریت (Wall Street) نکنند. فیلم با قرار دادن یک بیوک کلاسیک در جاده‌های بی‌پایان، نوعی بازگشت به ریشه‌ها را نشان می‌دهد. سفر از شرق به غرب آمریکا، استعاره‌ای از سفر درونی چارلی از تاریکیِ خودخواهی به روشناییِ نوع‌دوستی است. او در ابتدای سفر یک موبایل گنده (نماد تکنولوژی و بیزنس آن زمان) در دست دارد و مدام در حال معامله است، اما در انتها، مهم‌ترین دارایی او خاطره‌ای است که با برادرش در یک متل ارزان‌قیمت ساخته است.

سوالات متداول که شاید برای شما هم پیش آمده باشد

۱. آیا شخصیت ریموند بابیت بر اساس یک فرد واقعی ساخته شده است؟
بله، شخصیت ریموند الهام گرفته از شخصی به نام کیم پیک (Kim Peek) است که حافظه‌ای فوق‌بشری داشت. کیم پیک برخلاف ریموند در فیلم، به اوتیسم مبتلا نبود بلکه دچار یک ناهنجاری مغزی نادر بود که باعث می‌شد اطلاعات را با سرعت عجیبی حفظ کند. داستین هافمن برای بازی در این نقش، مدت زیادی را با کیم پیک گذراند تا حرکات و نحوه صحبت کردن او را یاد بگیرد. نویسندگان فیلم با ترکیب ویژگی‌های کیم پیک و رفتارهای اوتیستیک، شخصیت ماندگار ریموند را خلق کردند.
۲. چرا نام فیلم را مرد بارانی یا همان Rain Man گذاشته‌اند؟
نام فیلم در واقع حاصل یک کج‌فهمی کودکانه از نام «ریموند» توسط برادر کوچکترش چارلی است. چارلی در کودکی نمی‌توانست کلمه ریموند (Raymond) را درست تلفظ کند و آن را «رین من» (Rain Man) صدا می‌زد. این نام نمادی از خاطرات فراموش‌شده و پیوند خونی است که سال‌ها زیر غبار زمان مدفون شده بود. وقتی چارلی متوجه این موضوع می‌شود، هویت واقعی برادرش و محبت پدرش برایش بازتعریف می‌شود.
۳. آیا واقعاً افراد اوتیستیک می‌توانند مثل ریموند در کازینو برنده شوند؟
در واقعیت، احتمال چنین اتفاقی بسیار کم است چون کازینوها سیستم‌های امنیتی بسیار پیچیده‌ای دارند. سندروم ساوان که در فیلم نمایش داده می‌شود، به برخی افراد توانایی محاسباتی عجیبی می‌دهد، اما محیط شلوغ کازینو معمولاً باعث تحریک بیش از حد حسی در افراد اوتیستیک می‌شود. در دنیای واقعی، تمرکز روی ورق‌ها در میان آن همه صدا و نور برای کسی مثل ریموند تقریباً غیرممکن و عذاب‌آور است. فیلم در اینجا کمی از تخیل سینمایی برای پیشبرد داستان و نشان دادن تحول چارلی استفاده کرده است.
۴. چرا در پایان فیلم، چارلی و ریموند با هم زندگی نکردند؟
این یکی از عاقلانه‌ترین و تلخ‌ترین پایان‌بندی‌های تاریخ سینماست چون به واقعیت‌های پزشکی وفادار مانده است. ریموند به دلیل شرایط خاصش به روتین، مراقبت‌های پزشکی تخصصی و محیطی آرام نیاز دارد که زندگی پرمشغله چارلی نمی‌توانست آن را فراهم کند. چارلی در پایان متوجه می‌شود که دلسوزی واقعی یعنی رها کردن ریموند برای رسیدن به آرامش خودش. او به جای خودخواهی و نگه داشتن ریموند پیش خودش، مصلحت برادرش را در اولویت قرار داد.
۵. نقش شخصیت سوزانا (نامزد چارلی) در این تحول چه بود؟
سوزانا در واقع وجدان بیدار چارلی و اولین کسی است که او را به خاطر رفتار زشتش با ریموند بازخواست می‌کند. او با ترک کردن چارلی در میانه راه، به او نشان داد که خودخواهی‌اش در حال نابود کردن تمام روابط انسانی‌اش است. بازگشت سوزانا در اواخر فیلم نشان‌دهنده این است که چارلی تغییر کرده و دوباره لایق عشق ورزیدن شده است. او کاتالیزوری بود که فرآیند آدم شدنِ چارلی را سرعت بخشید.
۶. چرا ماشین بیوک رودمستر در فیلم انقدر اهمیت دارد؟
این ماشین نمادی از میراث پدر و پلی میان گذشته و حال است. بیوک تنها چیزی بود که چارلی از پدرش می‌خواست و همان چیزی بود که باعث جدایی آن‌ها در جوانی شد. جالب اینجاست که سفر تحول‌آفرین چارلی با برادرش دقیقاً در همان ماشینی اتفاق می‌افتد که نماد خشم او بود. در انتهای فیلم، ماشین دیگر یک شیء مادی گران‌بها نیست، بلکه ظرفی است که خاطرات جدید برادری را در خود جای داده است.
۷. آیا فیلم مرد بارانی در زمان خودش برنده جایزه اسکار شد؟
بله، این فیلم یکی از موفق‌ترین آثار در مراسم اسکار سال ۱۹۸۹ بود و توانست ۴ جایزه اصلی را از آن خود کند. این جوایز شامل بهترین فیلم، بهترین کارگردانی برای بری لوینسون، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای داستین هافمن و بهترین فیلمنامه غیراقتباسی بود. تام کروز با وجود بازی درخشانش نامزد نشد، اما منتقدان همیشه از این نقش به عنوان نقطه عطف کارنامه بازیگری او یاد می‌کنند. موفقیت تجاری و هنری فیلم ثابت کرد که داستان‌های انسانی و عمیق هم می‌توانند پرفروش باشند.

جمع‌بندی نهایی

تحول چارلی بابیت در فیلم مرد بارانی، یکی از انسانی‌ترین قصه‌های سینماست که به ما یادآوری می‌کند هیچ‌کس برای تغییر کردن، دیرش نشده است. چارلی از کسی که آدم‌ها را با ترازوی دلار وزن می‌کرد، به کسی تبدیل شد که ارزشِ یک لبخند کج‌ومعوج برادرش را با هیچ ارثیه‌ای عوض نمی‌کند. او در این سفر جاده‌ای، نه تنها برادر گم‌شده‌اش، بلکه بخشِ دفن شده و مهربان وجود خودش را هم پیدا کرد. مرد بارانی به ما یاد می‌دهد که دلسوزی، نه یک ضعف، بلکه بزرگترین قدرت یک انسان برای فرار از زندانِ تنهایی و خودخواهی است. این فیلم هنوز هم بعد از دهه‌ها، آینه‌ای است مقابل چشمان ما تا ببینیم در هیاهوی مادیات، چقدر از رین‌من‌های زندگی‌مان غافل شده‌ایم.

شما هم یک رین‌من در زندگی‌تان دارید؟

کدام سکانس از تغییر شخصیت چارلی برای شما تاثیرگذارتر بود؟ آیا فکر می‌کنید اگر ریموند ثروتمند نبود، چارلی باز هم به سراغش می‌رفت؟ نظرات و تحلیل‌های شخصی خودتان را درباره این شاهکار کلاسیک در بخش دیدگاه‌ها با ما به اشتراک بگذارید تا با هم درباره دنیای عجیب و دوست‌داشتنی برادران بابیت گپ بزنیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]