خلاصه و جملاتی منتخب از کتاب تو خود عشقی باش که در جستن آنی – نوشته نیکول لپرا

همسر و دوست و رابطهٔ بینقص و تمامعیار وجود ندارد و اگر هم باشد، نمیتواند درد و رنج ما را بشوید و از بین ببرد. نجات ما وظیفهٔ دیگران نیست. بنا نیست نیمهٔ گمشدهای از راه برسد و ما را «کامل» کند؛ چون ما هرچه باشیم، کامل و کافی هستیم و میتوانیم منجی خودمان باشیم. همهٔ ما انسانیم. کامل نیستیم؛ ولی بهاقتضای موقعیت و آگاهی و ظرفیت احساسیمان، همهٔ تلاشمان را میکنیم که بهترینها را برای خود و دیگران رقم بزنیم. پرورش تصورات آرمانگرایانه در ذهن و انتظارات غیرواقعبینانه، فقط باعث ناامیدی و دلسردی است. ازسویی باید بپذیریم که جلب رضایت همه امکانپذیر نیست و گاهی باید به دیگران بدون شرم و ترس «نه» بگوییم.
کمتر کسی پیدا میشود که بدون تأیید و تحسین ازسوی دیگران، از حس درونی ارزشمند و دوستداشتنیبودن برخوردار باشد. ما هنوز هم مثل دوران کودکیمان برای حس امنیت و اعتماد، چشم به رفتار دیگری دوختهایم.
تقدیم به همهٔ ما که هنوز در این جهان زنده و امیدواریم به اعجازی که دردمان را تسکین دهد و قلبهایمان را التیام ببخشد.
روبهروشدن با این حقیقت که من خودم ندانسته و ناخواسته مسبب طاقتفرساترین رنج درونم بودم، خیلی دردناک بود؛ بااینحال بارقهٔ امیدی در دلم درخشید؛ چون حالا که خودم منشأ درد بودم، خودم هم میتوانستم این چرخههای تکراری را از بین ببرم.
ما میتوانیم فارغ از کردار دیگران و رویدادهایی که اطرافمان رخ میدهد، خودمان تجلی همان عشقی باشیم که در جستن آنیم.
ازآنجاکه همیشه دیگران را مسئول و مقصر مشکلات روابطم میدانستم و انتظار داشتم آنها بهخاطر من خودشان را تغییر دهند، از نقش خودم در ناخشنودی درونیام ناآگاه بودم و نمیفهمیدم که چقدر از نیازها و خواستههایم غافلم. باوجوداینکه برای شناخت بهتر خودم تلاش میکردم، چشمم را روی تأثیری بسته بودم که خودم بر روابطم داشتم.
بهتدریج دریافتم این منم که در تمام روابطم، بدون تغییر و منفعل، دست روی دست گذاشتهام تا کسی بیاید و برای حال خوبم کاری بکند. دریافتم که هرگز نمیتوانم رفتار دیگران را کنترل و برای آنها بایدونبایدی معین کنم؛ چه برسد به اینکه بخواهم برایشان حدوحدود مشخص کنم که هرچه زودتر، به بهترین شکل ممکن و تماموکمال، به انتظارات من جامهٔ عمل بپوشانند. کمکم متوجه شدم طلبکاری از دیگران و توقع تغییر و گنجاندن نحوهٔ ابراز احساسشان در چهارچوبهای دلخواه خودم، چیزی جز دلزدگی و محرومیت از عشق برای دو طرف به همراه ندارد.
بهتدریج پذیرفتم که فاصله در روابط، همیشه هم بد نیست و حتی گاهی قدری فاصله برای تعادل و دوام و بهبود رابطه ضروری است.
هر زمان از تصمیمهای جدیدم احساس گناه میکردم، به خودم یادآور میشدم بهترین کاری که میتوانم برای دیگری انجام دهم، این است که اول نیازهای خودم را برطرف کنم تا در رابطه با او آدم بهتری باشم.
واقعیت این است که مهمتر از نحوهٔ ابراز عشق، احساس امنیت درونی و گشودن قلبمان برای پذیرش است؛ چون در غیر این صورت، عشق از هر دری وارد شود، ما آن را نخواهیم دید
با پذیرش اقتدار و مسئولیت خود، دیگر انتظار نداریم دیگران ذهن ما را بخوانند یا «خودشان» بدانند و بفهمند که چه احساسی داریم تا نیازهایمان را برآورده کنند. میپذیریم که هیچکس مسئول حالِ خوب ما نیست و وظیفه ندارد احساس غم، تنهایی، خشم، درماندگی یا هر احساس دردناک دیگرمان را از بین ببرد. در عوض حرف میزنیم و خواستهمان را مطرح میکنیم و با درنظرگرفتن راحتی و احساس امنیت دو طرف، از دیگری درخواست همدلی و حمایت میکنیم.
دلیل اصلی «عاشقشدن» بسیاری از ما چیست؟ علاقهٔ قلبی و میل باطنی؟ نه! بسیاری از ما عاشق کسی میشویم که نیازهای ناخودآگاهی را اقناع میکند که حتی از وجودشان بیخبریم.
از خودم میگویم تا بدانید این داستان مشترک زندگی همهٔ ماست. صرفنظر از جنبههای خاص زندگی هرکس، کمتر کسی پیدا میشود که بدون تأیید و تحسین ازسوی دیگران، از حس درونی ارزشمند و دوستداشتنیبودن برخوردار باشد. ما هنوز هم مثل دوران کودکیمان برای حس امنیت و اعتماد، چشم به رفتار دیگری دوختهایم.
یکی از اصلیترین نیازهای ما در تمام روابطمان، چه در کودکی و چه در بزرگسالی، احساس اطمینان و امنیت کافی است تا بدون هراسِ ازدستدادن ارتباط و حمایت دیگران، خود واقعیمان باشیم. احساس اطمینان و امنیت برای ابراز خودِ حقیقی و دیدگاهها و هیجاناتی که در رویارویی با مسائل مختلف تجربه میکنیم، موجب خلق صمیمیت احساسی میشود.
سالها پژوهش، گواه این حقیقت است که هرگاه جمعی از مردم به نیت گسترش صلح، آرامش، سلامتی، عدالت، رفاه و آسایش بر نیت یکسانی تمرکز میکنند، به خواست قلبیشان دست مییابند.
منی که هرگز از درون احساس امنیت را درک نکرده بودم، چطور انتظار داشتم در حضور دیگری آنقدر ایمن باشم که با دل و خاطری امن، لذت و آرامش ارتباطی را تجربه کنم که ارمغان عشق حقیقی بود؟ وقتی پیوسته در این فکر بودم که مطابق معیارهای دیگران و ملاکهای جامعه رفتار کنم و برای نیل به این هدف، خواستهها و نیازهای حقیقیام را سرکوب میکردم و نادیده میگرفتم، چطور انتظار داشتم اطرافیانم منِ حقیقی را ببینند و درک کنند و با آن ارتباط بگیرند؟
آیا من مواد غذاییِ لازم را به بدنم میرسانم؟ ___ به بدنم گوش میدهم و هنگام گرسنگی غذا میخورم و بهمحض احساس سیری، از خوردن دست میکشم. ___ غذاهایی را انتخاب میکنم که انرژیبخش هستند و به من حس سیری میدهند (درصورتیکه در دسترسم باشند). ___ غذاهایی را که موجب رخوت و بیقراری میشوند یا بههرشکلی باعث ناخوشیام میشوند، میشناسم و از مصرفشان اجتناب میکنم (مگر ازسر ناچاری و درصورت نبود گزینههای بهتر). ___ ذهنم معمولاً تیز و هوشیار است.
میپذیریم که هیچکس مسئول حالِ خوب ما نیست و وظیفه ندارد احساس غم، تنهایی، خشم، درماندگی یا هر احساس دردناک دیگرمان را از بین ببرد.
برای بیان صادقانهٔ احساسمان به حس «امنیت و اطمینان» نیاز داریم، اطمینان برای بیان هیجانات، افکار، احساسات بدون شرم یا ترس از قضاوت، انتقاد یا طرد و نیز امنیت از اینکه در هر حالتی رابطه پیشبینیپذیر و پایدار خواهد بود. این دو حس را اول باید درون خود پرورش دهیم تا بازتابش را در دنیای بیرون از وجودمان نیز ببینیم.
پساز اینکه متوجه شدم چقدر در برابر استرس جسمی و ناراحتی هیجانی کمتحملم، عمداً و به نیت افزایش تابآوریام، خودم را در وضعیتی قرار میدادم که برایم کمی ناخوشایند بود، مثل سرمادرمانی. اوایل چند لحظه زیر دوش آب سرد میرفتم یا دستهایم را چند دقیقه در آب یخ فرومیبردم. وقتی بدنم با انقباض ماهیچههایم تلاش میکرد مرا وادار به تسلیم کند و خود را از این وضعیت برهاند، با تمرکز بر نقاطی که درد و ناراحتی را در آن حس میکردم، آرام و عمیق نفس میکشیدم تا به بدنم یاد بدهم در موقعیت پراسترس هم احساس امنیتش را حفظ کند.
انتظار حمایت از دیگری برایم بدین معناست که خودم نمیتوانم از پس نیازهایم بربیایم و محتاج دیگرانم. با این کار احساس ضعف و ناامنی میکنم و باور بیارزشی دیرینهام دوباره افسار تمام افکار و احساساتم را به دست میگیرد. ازسویی وقتی کسانی که دوستشان دارم از من بیپرده درخواست کمک و همدلی میکنند یا میخواهند برای رفاه و آسایششان کاری بکنم، آزرده میشوم؛ شاید از اینهمه بیتعارفیشان و شاید چون درخواستشان آنها را ضعیف جلوه میدهد. مثلاً وقتی یکی از عزیزانم از من میخواهد کمی پاهایش را ماساژ دهم، ناخودآگاه معذب و منزجر خودم را پس میکشم یا وقتی میخواهد چند ساعتی در اتاق تنها باشد، با چشمغرهای خشم و دلخوریام را نشان میدهم.
تلاش برای ایجاد تغییرات بیرونی، برخلاف تصور معمول، اغلب موجب افزایش تنش میان طرفین، تحریکپذیری، نارضایتی و تداوم اختلافات میشود و حتی به فاصلهگرفتن دو طرف و قطع رابطه دامن میزند. این روش جز خصومت، تلخکامی و بیزاریِ بیپایان ثمری نخواهد داشت.
ترجیحدادن دیگران به خودم، ازخودگذشتگی و نیکخواهی نبود. من در واقع خودم را رها و طرد کرده بودم. نارضایتی شدیدم سبب شده بود اغلب آشفته و ناراحت باشم و سر هر موضوعی بحث و دعوا راه بیندازم و آتش خشم و رنجش میان خود و همسرم را شعلهورتر کنم.
نجات ما وظیفهٔ دیگران نیست.
ترجیحدادن دیگران به خودم، ازخودگذشتگی و نیکخواهی نبود.
عشق یعنی به دیگران هم امنیت و فرصتی ببخشیم تا خود حقیقیشان را ابراز کنند.
بهتدریج کمتر از احساس و خواستههایم حرف میزدم تا مبادا دردی روی دردهای خانوادهام بگذارم و وضعیت پرتنش آنها را بدتر کنم. سرانجام عادت کردم برای فرار از رنج سرخوردگی احساسی، به نیازهایم توجهی نکنم یا دستکم تلاش میکردم ناراحتی و درماندگیام را نشان ندهم؛ چون میدانستم کسی نیست که حمایتم کند.
بسیاری از ما از حس امنیت بیبهرهایم؛ چراکه جسممان از این احساس تهی است. وقتی پیوسته در تلاش برای برآوردهشدن نیازهایمان به بنبست میخوریم، دستگاه عصبیمان همیشه در حالت آمادگی برای رویارویی با استرس است و فقط برای تأمین نیازهای اولیهٔ جسم و زندهنگهداشتن ما تلاش میکند؛ در نتیجه همیشه در حالت مقابله با استرسی مزمن و حفظ بقا درجا میزنیم و چون مغز قادر به برقراری حس امنیت در وجودمان نیست، در حضور دیگران احساس امنیت نمیکنیم.
ما برای حال و احساس بهتر نباید از دیگران انتظار داشته باشیم یا بخواهیم که رفتار و ویژگیهای فردیشان را تغییر دهند. این کار چارهٔ مشکلات ما نیست.
نشانهای که میگوید برای ارتباط عمیقتر با دیگران، باید چند ساعتی در خلوت خودم را آرام کنم و با درونم ارتباط بگیرم.
چه در تعامل مستقیم با دیگران و چه در روابط غیرمستقیم، وقتی خودمان در وضعیت امنیت ناشی از هماهنگی قلبی باشیم، میتوانیم با هماهنگی و اثربخشی بر دیگران، هماهنگی قلبی و در نتیجه حس امنیت را به بسیاری از مردم منتقل کنیم؛ حتی کسانی که جزو خانواده و دوستان و اقوام نزدیکمان نیستند.
تجلی حس قدردانی چون لنگری ما را در لحظهٔ حال نگه میدارد. شکرگزاری ذهن ما را از پرسهزنی و مرور گذشته یا نگرانی برای آینده، بر اینجا و اکنون متمرکز میکند.
ما برای بیان صادقانهٔ احساسمان به حس «امنیت و اطمینان» نیاز داریم، اطمینان برای بیان هیجانات، افکار، احساسات بدون شرم یا ترس از قضاوت، انتقاد یا طرد
اولین قدم برای بازسازی حس ارزشمندی درونی و پرورش خویشتندوستی، تعیین مرز و حریم شخصی است که زمان و خلوت و سایر پیشزمینههای لازم برای کشف و آگاهی از افکار، هیجانات و علایقمان را به ارمغان میآورد
وقتی پیوسته نگرانیم که کسی دست رد به سینهمان بزند، احساس ترس و بیاعتمادیمان شدت مییابد و از نزدیکشدن به دیگران و ابراز خود حقیقیمان اجتناب میکنیم. بهرغم اینکه منتظریم یا توقع داریم که دیگران کمک کنند تا حال «بهتر» و ارتباط عمیقتری را تجربه کنیم، تلاش آنها برای جلب آرامش رضایت و ارتباط بیشتر را پس میزنیم؛ چون از حس امنیت کافی بیبهرهایم و بهجای بهرهمندی از احساس آرامشِ همنشینی و صمیمیت با فردی آرام و خویشتندار، میترسیم و پا پس میکشیم.
برای دستیابی به سطحی از هماهنگی قلب که زندگی و روابطتان را متحول کند، کافی است در طول روز کمی وقت برای تمرکز بر تجلی احساساتی صرف کنید که پژوهشگران آن را «احساسات فطری» مینامند (نهفقط در کلام، که همهٔ وجودتان، افکار، رفتار و انرژی درونیتان)؛ احساسات مثبتی چون قدرشناسی، شکرگزاری، شفقت، توجه و عشق که خاستگاهشان قلب ماست.
ضربان قلب ما، فعالیت الکتریکی مغز اطرافیانمان، حتی حیوانات را هم دستخوش تغییر میکند.
روح من جوهرهای است که در کالبدم متبلور شده و از من شخصیتی منحصربهفرد ساخته است که هیچکس در دنیا شبیهش نیست.
وقتی بهجای گشتن در پی عشق، خودمان «تجلی و منشأ» آن باشیم، بزرگترین و التیامبخشترین هدیه را نثار خود و اطرافیان و جهان اطرافمان میکنیم. قدرت تغییر روابط و محیط پیرامونمان در قلب و جان ماست. شعلهٔ عشقی که در دل تکتک ما روشن است، سرچشمهٔ حقیقی التیام و شفای همهٔ دردهاست.
بنا نیست نیمهٔ گمشدهای از راه برسد و ما را «کامل» کند؛ چون ما هرچه باشیم، کامل و کافی هستیم و میتوانیم منجی خودمان باشیم.
باوجوداینکه او مدام به من میگفت که چقدر برایش عزیز هستم و به روشهای دیگر محبتش را به من نشان میداد، باز هم وقتی به خانه میآمدم و میدیدم که خانه نامرتب است، لباسهای شستهنشده روی هم تلنبار شده و غذا آماده نیست، دادوبیداد میکردم یا بدون ابراز ناراحتیام، سعی میکردم با رفتارهای بچگانه مثل قهر و بیمحلی خشمم را نشان دهم. این رفتارها نهتنها موجب اختلاف و درگیری در رابطهٔ ما میشد، بلکه روی همسرم هم تأثیر منفی به جا میگذاشت و خاطرات و احساسات مدفون در او را هم برمیانگیخت: خاطرهای از کودکیاش که مادرش هروقت که او پساز غذاخوردن ظرفها را از اتاق نشیمن به آشپزخانه نمیبرده یا آنجا را مرتبنکرده رها میکرده، واکنشی تند ازسر خشم و ناراحتی نشان میداده است.
زخم رهاشدگی در کودکی، چه رهاشدن جسمی و چه احساسی، موجب ریشهگرفتن باور بیارزشی میشود و فرد در بزرگسالی بر این باور است که به آن اندازه که باید، خوب و ارزشمند نیست تا لایق دریافت عشق و حمایت ازسوی دیگری باشد.
مهمترین رابطهٔ زندگیام، رابطهای است که با خودم دارم.
بسیاری از ما از حس امنیت بیبهرهایم؛ چراکه جسممان از این احساس تهی است.
وقتی دستگاه عصبیمان تنظیم و متعادل باشد، بهاقتضای موقعیت، وارد وضعیت پاسخ به استرس میشود و پساز آن دوباره به حالت قبل بازمیگردد. اما خیلی از ما این تغییر حالت را تجربه نمیکنیم؛ چون در کودکی چنین توانمندی و مهارتی در بدنمان پرورش نیافته است.
باور داشتم «آدم خوب و کاملی» که «واقعاً دوستم داشته باشد و درکم کند»، خودش خوب میداند چطور باید از شدت احساس تنهاییای که در عمق وجودم نشسته، بکاهد یا آن را التیام دهد.
هرچه لایههای شرطیشدگیهایی را که در عمق جانم ریشه دوانده و منِ حقیقی را در خود پنهان کرده بودند بیشتر کنار میزدم، منِ حقیقیام بیشتر پیش چشمم عیان میشد و خودم را بهتر میشناختم. خودِ اصیل و بدون نقابم، بخشی از من نه، که تمام وجودم بود، منی که منحصر به من بود، جوهرهٔ بیهمتای وجودم، خمیرهای که ماهیتم را شکل میداد.
بیتا
ذهنیت اقتدار سبب میشود ما برای درک حمایت یا علاقهٔ دیگری، «محتاج» روش خاصی نباشیم و با برآوردن نیازهای خود و درصورت نیاز، درخواست حمایت از دیگری، خودمان مسئولیت تأمین امنیتمان را به عهده بگیریم.
وقتی پیوسته در این فکر بودم که مطابق معیارهای دیگران و ملاکهای جامعه رفتار کنم و برای نیل به این هدف، خواستهها و نیازهای حقیقیام را سرکوب میکردم و نادیده میگرفتم، چطور انتظار داشتم اطرافیانم منِ حقیقی را ببینند و درک کنند و با آن ارتباط بگیرند؟
نادیدهگرفتن نیازها و سرکوب احساسات و مقدمشمردن نیازهای دیگران به خواستههای خودم، مرا به این باور رسانده بود که آدم «خوب» و «ازخودگذشتهای» هستم؛ اما در واقع این عادتها شادی و رضایتی برای من و دیگران در پی نداشتند.
مثلاً من برای اجتناب از ناراحتیِ ناشی از ناامیدکردن دیگران، نیازهایم را زیر پا میگذاشتم تا احساس آرامش کنم. من هیچ مرز و محدودهٔ واضحی برای خودم قائل نبودم.
بسیاری از ما در کودکی از خانواده، فرهنگ، اجتماع و باورها و آموزههای مذهبی، اصول و معیارهای اخلاقی آرمانی و اغراقشدهای آموختهایم و برایاینکه «آدم خوبی» باشیم، راه غلطی را در پیش گرفتهایم. این تعالیم ما را مجاب کردهاند که باید رفاه دیگران را به خواست و نیازمان ترجیح دهیم
بهتدریج دریافتم این منم که در تمام روابطم، بدون تغییر و منفعل، دست روی دست گذاشتهام تا کسی بیاید و برای حال خوبم کاری بکند. دریافتم که هرگز نمیتوانم رفتار دیگران را کنترل و برای آنها بایدونبایدی معین کنم؛
برای اولین بار در طول زندگی متوجه شدم که مهمترین رابطهٔ زندگیام، رابطهای است که با خودم دارم.
در واقع من برای گشودن قلبم و بخشش و پذیرش عشق، در قدم اول باید میآموختم که چطور در کالبدم احساس آرامش و امنیت و اطمینان خاطر خلق کنم.
ترجیحدادن دیگران به خودم، ازخودگذشتگی و نیکخواهی نبود. من در واقع خودم را رها و طرد کرده بودم. نارضایتی شدیدم سبب شده بود اغلب آشفته و ناراحت باشم و سر هر موضوعی بحث و دعوا راه بیندازم
او تصمیم گرفت هربار که کودک زخمی درونش نجوا میکند: «اون دیگه تو رو دوست نداره، یه روزی ترکت میکنه، تو بیارزشی»، بدون هیچ قضاوتی، همدلانه مهر و شفقت بیشتری نثار خودش کند. او از این حقیقت آگاه شد که صدای کودک درونش روایت واقعیت لحظهٔ حال نیست؛ بلکه داستانی است که ناخودآگاهش از زخمهای کهنهٔ درون او ساخته و پیوسته زیر گوشش تکرار میکند.
تنها درصورتیکه با قلب خود در ارتباط باشید، میتوانید با قلب دیگری هم ارتباط برقرار کنید و تنها زمانی که با قلبتان ارتباط بگیرید، میتوانید همان عشقی باشید که در جستن آنید.
من بدون اینکه بفهمم مشکل از کجا آب میخورد، پیوسته او را مسبب نارضایتیام میدانستم. مشکل اصلی این بود که من در حقیقت از خودم دلخور بودم که احساس منفیام را نادیده میگرفتم و برای رفتارهای ناپسند او بهانهتراشی میکردم
شاید هنوز هم در تلاش برای جلبتوجه و علاقهٔ دیگری، خودمان را ندید میگیریم و زمان و انرژی و احساسمان را صرف برآوردن نیاز بقیه میکنیم یا در انزوای احساسی به سر میبریم و حمایت و همدلی دیگران را نمیپذیریم.
واقعیت این است که ما هرچه را آموخته یا تجربه کردهایم، در روابطمان تکرار میکنیم. بنابراین اگر در محیطی پراسترس و آشفته و نابسامان بزرگ شده باشیم و در کانون خانواده، الگوهای ارتباطی سالم را نیاموخته باشیم یا دیگران به احساساتمان اهمیت نداده یا آنها را نادیده گرفته باشند، همین الگوها را در روابط بزرگسالیمان با دیگران بازآفرینی میکنیم.
ناخودآگاهِ ما با توجه به احساس و وضعیت جسمی حاکم بر بدن، نقبی به گذشته میزند و با بازخوانی تجربیات هیجانیای که قبلاً سبب بروز چنین حسوحالی در بدن ما شدهاند، به این نتیجه میرسد که ما الان چه احساسی داریم؛ حتی اگر واقعاً چنین احساسی نداشته باشیم.
عشق یعنی به دیگران هم امنیت و فرصتی ببخشیم تا خود حقیقیشان را ابراز کنند.
برای خلق امنیت در رابطه، باید بهسهم خود کاری انجام دهیم و با پذیرش مسئولیت و کسب اطمینان از برآوردن نیازهایمان در رابطه، «ذهنیت اقتدار» (آگاهی از قدرت و اختیارمان در خلق تغییرات مؤثر و پایدار) را در خود پرورش دهیم
عشق را نمیتوان با روشهای خاص و ازپیشتعیینشده نشان داد
ما برای بهبود روابطمان چارهای جز تغییر چهارچوب ایفای نقشمان نداریم؛ پس بهتر است با شناسایی و پذیرش نقشمان در روابط، اقتدار و اختیار خود را بازیابیم و قدرت و توانمندیمان را برای تغییر الگوی روابطمان به خدمت بگیریم.
زمانی که در وضعیت واگال پشتی هستیم، شاخهٔ واگال شکمی تا حدودی فعال است و سبب میشود با دیگران ارتباط برقرار کرده و به نیازهای احتمالی آنها توجه کنیم. ازسویی واکنش واگال پشتی، ما را غیرفعال میکند و موجب بیتوجهیمان به نیازهایمان میشود. این حالت هنگامی رخ میدهد که واکنش استرس مدارا فعال است و سیستم عصبی، ما را برای محافظت از خود به اولویتدادن نیازهای دیگران وامیدارد. در این حالت با گوشبهزنگی بیش از حد و حتی اضطراب و بیقراری افراطی، حواسمان به نیازهای اطرافیان است یا با بیشحساسی مدام به فکر دیگری یا نگران او هستیم و در این حال، فکر میکنیم این احساس ناشی از «همدلی» ماست. همچنین سعی میکنیم برای اجتناب از اتفاقات ناخوشایند و استرسزا و هر تهدید دیگری ازایندست، با تغییرات هیجانی و خلقوخوی دیگران کنار بیاییم و بهاصطلاح مراعات حالشان را بکنیم.
افکار و هیجانات امروزتان از نیازهای برآوردهنشدهٔ کودکیتان سرچشمه میگیرد
یکی از اصلیترین نیازهای ما در تمام روابطمان، چه در کودکی و چه در بزرگسالی، احساس اطمینان و امنیت کافی است تا بدون هراسِ ازدستدادن ارتباط و حمایت دیگران، خود واقعیمان باشیم.
بهتدریج دریافتم این منم که در تمام روابطم، بدون تغییر و منفعل، دست روی دست گذاشتهام تا کسی بیاید و برای حال خوبم کاری بکند.
مدارا، چهارمین واکنش استرس بدن است که دیرتر از بقیه در انسان شکل گرفته و نهادینه شده است. با فعالشدن پاسخ مدارا، فرد تلاش میکند برای اجتناب از درگیری با تهدید یا تقلیل خطرهای آن، نیازهای دیگران را در اولویت قرار دهد یا مدام حواسش به احساسات و تغییرات رفتاری و هیجانی آنها باشد؛ چون آموخته اگر کسی را آرام نگه دارد، از استرس ناشی از ناراحتی او در امان خواهد بود. پاسخ مدارا را یکی از «وضعیتهای اجتماعی» میشناسند؛ چون فقط در حضور دیگران فعال میشود و اغلب با عنوان «جلب رضایت و فرونشاندن تهدید یا باجدادن» یا اصطلاح معروف «مهرطلبی» از آن یاد میشود.
این داستان مشترک زندگی همهٔ ماست. صرفنظر از جنبههای خاص زندگی هرکس، کمتر کسی پیدا میشود که بدون تأیید و تحسین ازسوی دیگران، از حس درونی ارزشمند و دوستداشتنیبودن برخوردار باشد. ما هنوز هم مثل دوران کودکیمان برای حس امنیت و اعتماد، چشم به رفتار دیگری دوختهایم.
وقتی بهجای گشتن در پی عشق، خودمان «تجلی و منشأ» آن باشیم، بزرگترین و التیامبخشترین هدیه را نثار خود و اطرافیان و جهان اطرافمان میکنیم. قدرت تغییر روابط و محیط پیرامونمان در قلب و جان ماست. شعلهٔ عشقی که در دل تکتک ما روشن است، سرچشمهٔ حقیقی التیام و شفای همهٔ دردهاست.
من در هر وضعیتی از خانوادهام پیامی مشابه دریافت میکردم: «صحبتکردن دربارهٔ احساسات یا ابراز آنها فایدهای ندارد؛ چراکه دیگران به احساس تو اهمیتی نمیدهند یا با این کار ممکن است استرس بیشتری به محیط ازهمپاشیدهای اضافه کنی که استرس از درودیوارش میبارد.» من در اولین روابط زندگیام، الگویی نداشتم که روش درست ابراز هیجانات را به من بیاموزد.
طفرهروی و انحراف از موضوع (فرافکنی تقصیر): فردی که از این الگو تبعیت میکند، عادت دارد برای تغییر کانون انتقاد و سرزنش از خودش به دیگری (برونسازی) و اجتناب از پذیرش سهمش در مشکل پیشآمده، بحث را منحرف کند و با کنترلگری از پذیرش مسئولیتش طفره برود. آنها معمولاً تلاش میکنند با استفاده از جملههایی نظیر «اگه تو اون کار رو نمیکردی، منم این کار رو نمیکردم»، دیگری را مسبب رفتارهای ناپسندشان جلوه دهند، مثل توهین کلامی و فحاشی و خشونتهای احساسی و جسمیای که به او وارد کردهاند [اگه تو صدات رو بلند نمیکردی، من توی گوشِت نمیزدم].
شعلهٔ عشقی که در دل تکتک ما روشن است، سرچشمهٔ حقیقی التیام و شفای همهٔ دردهاست.
درست زمانی که منصفانه و بدون سوگیری به خودم رجوع کردم و کوشیدم الگوهای رفتاری خودم را بشناسم و تغییر دهم، روابطم شروع به تغییر کرد. دریافتم که شروع و تداوم روابط سالم در گروِ سلامت احساسی خودم است. به این منظور باید کاری را انجام میدادم که اوایل بهشدت برایم سخت و ناخوشایند بود. باید یاد میگرفتم که با تعیین مرز و محدوده میان خودم و دیگران و صبر و شفقت بهخرجدادن با خودم در طول این مسیر، به خواستهها و نیازهایم اهمیت بدهم.
هرچه بیشتر با خواستهها و نیازهای واقعیتان همسو باشید، راحتتر میتوانید تمام ابعاد وجودتان، جسم و ذهن و روحتان را در قالب پیکرهای واحد به هم پیوند دهید و روابط سرشار از عشق و رضایتی را خلق کنید که همیشه در آرزویش بودهاید
بنا نیست نیمهٔ گمشدهای از راه برسد و ما را «کامل» کند
ما برای بهبود روابطمان چارهای جز تغییر چهارچوب ایفای نقشمان نداریم؛ پس بهتر است با شناسایی و پذیرش نقشمان در روابط، اقتدار و اختیار خود را بازیابیم و قدرت و توانمندیمان را برای تغییر الگوی روابطمان به خدمت بگیریم.
هنوز هم بخشهایی از وجودمان را که روزی و جایی به ما القا شده موجب شرمساری و سرافکندگیمان هستند، زیرِ لایههای رفتارهای شرطیشدهمان مدفون میکنیم و با این کار، بر ترس ریشهدارمان از بیارزشی این ابعاد وجودمان که سالهاست باورش کردهایم، مهر تأیید میزنیم. احساس محدودیت در ابراز خواستهها، انکار یا اجتناب از بیان نیازهای واقعی، موجب افزایش سطح استرس و خشم و رنجشمان در برابر دیگران میشود. این راه سرانجامی جز تلاطم ذهنی و پریشانی ندارد و اغلب یا به مشاجره با عزیزانمان منتهی میشود که بهزعم ما، آنقدر بیتوجهاند که نمیپرسند روزمان را چگونه گذراندهایم، یا موجب میشود برای پرهیز از پیچیدهشدن اوضاع، از بحث با اعضای خانوادهمان دربارهٔ مسائل چالشبرانگیز اما مهم طفره برویم یا بهجای پذیرفتن دست یاری و حمایت دوستان، توی لاک خود فروبرویم.
دلبستگی شکلگرفته در دوران خردسالی، چه ایمن و چه غیرایمن، سرمنشأ الگوهای نهادینه در ذهن ناخودآگاهمان است که پیوسته در روابطمان تکرارش میکنیم. این الگوهای رابطهای خودکار و غیرارادی در ذهن ناخودآگاه ماندگارند و ما را بهسوی بازآفرینی روابطی مشابه در بزرگسالی سوق میدهند.
حالا که خودم منشأ درد بودم، خودم هم میتوانستم این چرخههای تکراری را از بین ببرم.





