روزمرگی‌های یک جوان در سال ۱۹۳۰؛ تقویم خاطرات، آرزوها و هراس‌ها

من جیمز واتسون (James Watson) هستم، جوانی ۲۴ ساله که در قلب شهر شیکاگو (Chicago) در ایالات متحده زندگی می‌کنم. در این روزهای سال ۱۹۳۰ میلادی، در حالی که جهان درگیر تحولات عجیبی است، من به عنوان یک فارغ‌التحصیل رشته حسابداری (Accounting) تلاش می‌کنم راه خود را در میان برج‌های سر به فلک کشیده و خیابان‌های شلوغ پیدا کنم. زندگی در این دوران، آمیزه‌ای از شور جوانی و نگرانی‌های اقتصادی ناشی از سقوط بازار سهام است که بر شانه‌های نسل ما سنگینی می‌کند. در این مقاله قصد دارم شما را به سفری در اعماق سال ۱۹۳۰ ببرم و از جزییات کار، پوشش، تفریحات و نگاه یک جوان آن دوران به آینده‌ای مبهم اما هیجان‌انگیز بگویم تا تصویری دقیق از کلمه کلیدی سال ۱۹۳۰ در ذهنتان نقش ببندد.

۰۱

جستجوی کار در میانه بحران اقتصادی

پیدا کردن کار در این روزها شبیه به یک مبارزه تمام‌عیار است و من هر روز صبح با کت و شلوار اتوکشیده‌ام به خیابان لاسال (LaSalle Street) می‌روم. با اینکه مدرک حسابداری دارم، اما بسیاری از دفاتر مالی یا در حال تعدیل نیرو هستند یا کلاً کرکره‌هایشان را پایین کشیده‌اند. من به جای ارسال رزومه‌های دیجیتال که شما می‌شناسید، هر روز نسخه‌هایی از معرفی‌نامه خودم را با ماشین‌تحریر (Typewriter) تایپ می‌کنم و حضوری به منشی‌ها تحویل می‌دهم. هر بار که وارد یک ساختمان بزرگ می‌شوم، با دیدن صف طولانی متقاضیان کار که گاهی تا نبش خیابان ادامه دارد، دلم کمی می‌لرزد اما سعی می‌کنم اعتماد به نفسم را حفظ کنم.

کار ایده‌آل من در حال حاضر، دستیاری حسابرس در یک شرکت صادرات و واردات است تا بتوانم با اعداد و ارقام بزرگ سر و کله بزنم. آرزو دارم حقوقم ماهانه حدود ۱۵۰ دلار باشد که برای یک جوان مجرد در شیکاگو ثروت قابل‌توجهی محسوب می‌شود و اجازه می‌دهد مستقل زندگی کنم. در حال حاضر حاضرم روزی ۱۰ ساعت با دقت فراوان پشت میز بنشینم و با چرتکه و دفاتر بزرگ مالی کار کنم تا فقط جای پایم را سفت کنم. حقوق‌های فعلی برای کارهای مشابه حدود ۸۰ تا ۱۰۰ دلار است که با توجه به هزینه‌های اجاره اتاق و غذا، واقعاً مدیریت کردنش یک هنر بزرگ است.

۰۲

مد و استایل؛ وقار در اوج سادگی

حتی اگر جیبم خالی باشد، ظاهر یک جنتلمن را حفظ می‌کنم چون در این دوره، لباس نشان‌دهنده شخصیت و انضباط فردی است. لباس مورد علاقه من یک کت و شلوار پشمی سه تکه با جلیقه است که رنگ قهوه‌ای تیره یا خاکستری ذغالی داشته باشد. استفاده از کلاه شاپو (Fedora) در خیابان یک اجبار نانوشته است و من هرگز بدون کلاه و کفش‌های چرمی که خودم هر شب واکس می‌زنم، از خانه خارج نمی‌شوم. یقه پیراهن‌های من معمولاً سفت و آهارزده است و کراوات‌های پهن با طرح‌های هندسی ملایم را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهم.

جالب است بدانید که در محافل دوستانه، کم‌کم پلیورهای بافتنی (Cardigans) هم محبوب شده‌اند که برای روزهای تعطیل حسابی می‌چسبند. ما جوان‌ها سعی می‌کنیم حتی در انتخاب جوراب هم سلیقه به خرج دهیم و معمولاً جوراب‌های طرح‌دار را با بند جوراب مخصوص مردانه نگه می‌داریم. شاید خنده‌دار به نظر برسد، اما ساعت جیبی زنجیردار من که یادگار پدربزرگم است، هنوز هم برایم جذاب‌تر از این ساعت‌های مچی جدیدی است که سربازان از جنگ آورده‌اند. تیپ و ظاهر برای ما فقط یک پوشش نیست، بلکه نوعی احترام به جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم و می‌خواهیم در آن پذیرفته شویم.

۰۳

دنیای رسانه و تیترهای داغ

من هر روز صبح روزنامه شیکاگو تریبیون (Chicago Tribune) را از دکه سر کوچه می‌خرم تا از اخبار دنیا و البته وضعیت بورس باخبر شوم. خواندن روزنامه برای من یک مراسم آیینی است که با نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ در کافه محله همراه می‌شود. تیتر مورد علاقه اخیر من درباره تکمیل شدن اسکلت‌بندی ساختمان امپایر استیت (Empire State Building) در نیویورک بود که نمادی از قدرت معماری ماست. همچنین مجله تایم (Time) را به خاطر تحلیل‌های عمیقش و تصاویر سیاه و سفیدی که از چهره‌های تاثیرگذار چاپ می‌کند، با ولع دنبال می‌کنم.

گاهی هم به سراغ مجلات زردتر می‌روم تا درباره زندگی ستاره‌های هالیوود و حواشی پشت پرده فیلم‌های جدید مطلبی بخوانم. اخبار مربوط به «دوران ممنوعیت الکل» (Prohibition) و فعالیت‌های باندهای تبهکار در شهر خودمان هم همیشه بخشی از گفتگوهای ما در مهمانی‌ها را تشکیل می‌دهد. واقعیت این است که روزنامه‌ها تنها پنجره واقعی ما به دنیای خارج هستند و ما هر کلمه آن‌ها را با دقت تحلیل می‌کنیم. احساس می‌کنم روزنامه‌نگارها در این سال‌ها قدرت عجیبی پیدا کرده‌اند و می‌توانند افکار عمومی را به هر سمتی که می‌خواهند هدایت کنند.

زنگ تفریح: اختراعی که کسی جدی‌اش نگرفت!

آیا می‌دانستید همین امسال یک مخترع سعی کرد «چتر مخصوص سگ‌ها» را به بازار عرضه کند تا در روزهای بارانی شیکاگو، حیوانات خانگی خیس نشوند؟ مردم در خیابان با دیدن این وسیله چنان می‌خندیدند که مخترع بیچاره مجبور شد بساطش را جمع کند و به خانه برگردد! ما هنوز درگیر نان شب هستیم و او نگران مدل موی سگ‌هاست؛ واقعاً که دنیای عجیبی داریم و نبوغ گاهی با حماقت مرز بسیار باریکی پیدا می‌کند که عبور از آن می‌تواند آدم را به سوژه خنده تمام شهر تبدیل کند.

۰۴

ازدواج و تصورات رویایی

صادقانه بگویم، در این سن و سال دلم می‌خواهد تا دو یا سه سال دیگر تشکیل خانواده بدهم و به یک ثبات عاطفی برسم. دختر مورد علاقه من باید فردی کنجکاو، اهل مطالعه و البته کمی جسور باشد که از ماجراجویی‌های کوچک در زندگی نترسد. ظاهر برایم مهم است اما وقار و توانایی او در مدیریت یک خانه گرم در اولویت قرار دارد تا بتوانیم با هم یک زندگی آرام بسازیم. دوست دارم همسرم اهل موسیقی باشد و بتوانیم شب‌ها کنار هم به رادیو گوش دهیم یا با هم به تماشای فیلم‌های جدید برویم.

در مورد فرزندان، همیشه رویای داشتن دو بچه، یک پسر و یک دختر را دارم که بتوانم بهترین امکانات تحصیلی را برایشان فراهم کنم. می‌خواهم آن‌ها در جهانی زندگی کنند که دیگر خبری از جنگ و بحران اقتصادی نباشد و بتوانند دنبال آرزوهای بزرگشان بروند. البته در شرایط فعلی، صحبت از ازدواج کمی بلندپروازانه به نظر می‌رسد چون اول باید بتوانم از پس هزینه‌های خودم بربیایم. اما امید، تنها چیزی است که در این روزهای سرد شیکاگو ما را زنده نگه می‌دارد و به سمت جلو حرکت می‌دهد.

جالب است که جامعه ما هنوز در مورد نقش‌های جنسیتی بسیار سنتی عمل می‌کند، اما من به دنبال زنی هستم که عقاید خودش را داشته باشد. ازدواج در ذهن من یک معامله مالی یا اجتماعی نیست، بلکه پیوندی است که باید بر پایه درک متقابل و رشد دوطرفه شکل بگیرد. شاید من کمی مدرن‌تر از هم‌نسلانم فکر می‌کنم، اما معتقدم که قدرت یک مرد در حمایت از استقلال فکری همسرش نهفته است.

۰۵

موسیقی و جادوی گرامافون

سال ۱۹۳۰ سال عجیبی برای موسیقی است و سبک جاز (Jazz) همچنان پادشاهی می‌کند و در تمام کلوپ‌های شبانه شنیده می‌شود. من عاشق کارهای لوئیس آرمسترانگ (Louis Armstrong) هستم که با شیپورش انگار مستقیماً با روح آدم حرف می‌زند و غصه‌ها را می‌شوید. آهنگ‌های ملایم‌تری که در رادیو پخش می‌شوند هم برای زمان‌های مطالعه عالی هستند و حس آرامش عجیبی به فضای اتاق می‌دهند. داشتن یک دستگاه گرامافون (Phonograph) در خانه یکی از بزرگترین دارایی‌های من است که با دقت از صفحه‌های آن نگهداری می‌کنم.

اخیراً موسیقی‌هایی با تم غمگین‌تر هم به خاطر شرایط اجتماعی باب شده‌اند که به «بلوز» (Blues) معروف هستند و درد مردم را فریاد می‌زنند. من و دوستانم گاهی دور هم جمع می‌شویم و سعی می‌کنیم با سازهای ابتدایی خودمان، ملودی‌های معروف روز را بازسازی کنیم و بخندیم. موسیقی برای ما در این دوره، چیزی فراتر از سرگرمی است؛ نوعی فرار از واقعیت‌های تلخ روزمره و راهی برای ابراز احساسات سرکوب‌شده است. هر بار که سوزن گرامافون روی صفحه می‌لغزد، انگار دریچه‌ای به یک دنیای رنگی و بدون دغدغه برای من باز می‌شود.

۰۶

سینما؛ از صامت به ناطق

تماشای فیلم در سالن‌های بزرگ و مجلل سینما، یکی از هیجان‌انگیزترین کارهایی است که یک جوان ۲۴ ساله می‌تواند در وقت آزادش انجام دهد. امسال فیلم «در جبهه غرب خبری نیست» (All Quiet on the Western Front) غوغایی به پا کرده و من بعد از دیدنش تا چند شب نمی‌توانستم بخوابم. این فیلم به قدری واقع‌گرایانه وحشت جنگ را نشان داد که تمام سالن در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و کسی جرات تکان خوردن نداشت. دوران فیلم‌های صامت رو به پایان است و شنیدن صدای بازیگران روی پرده هنوز هم برای من شبیه به یک جادوی غیرقابل باور است.

همچنین کمدی‌های لورل و هاردی (Laurel and Hardy) همیشه انتخاب خوبی برای فراموش کردن مشکلات مالی و خندیدن از ته دل هستند. سینما در این سال‌ها به پناهگاهی برای مردم تبدیل شده تا برای دو ساعت هم که شده، از دنیای خاکستری بیرون فاصله بگیرند. من شخصاً فیلم‌های معمایی را دوست دارم و تماشای اینکه چطور قهرمان داستان گره‌ها را باز می‌کند، به من حس قدرت و هوشمندی می‌دهد. هزینه بلیط سینما زیاد نیست، اما ارزش تجربه‌ای که به آدم منتقل می‌کند، با هیچ مقدار پولی قابل مقایسه نیست.

۰۷

کتاب‌هایی که ذهن را بیدار می‌کنند

در قفسه کتاب‌های من، آثار نویسندگانی که به تحلیل جامعه و روان انسان می‌پردازند، جایگاه ویژه‌ای دارند و امسال چند اثر درخشان منتشر شده است. من بیشتر به دنبال آثار نویسندگان آمریکایی هستم که روح زمانه را درک کرده‌اند. خواندن رمان‌های کلاسیک هم برای تقویت ادبیاتم ضروری است و سعی می‌کنم هر ماه حداقل دو کتاب جدید را به پایان برسانم. مطالعه در نور ملایم آباژور اتاق کوچکم، تنها زمانی است که احساس می‌کنم واقعاً با خودم صادق هستم و نیازی به تظاهر ندارم.

کتاب «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی که سال پیش منتشر شد، هنوز هم در محافل ادبی مورد بحث است و من چندین بار آن را بازخوانی کرده‌ام. ادبیات برای من راهی برای شناخت فرهنگ‌های دیگر و تجربه‌ زندگی‌هایی است که هرگز فرصت لمس واقعی آن‌ها را نخواهم داشت. در این سال‌های سخت، نویسندگان تنها کسانی هستند که جرات دارند سوالات سخت بپرسند و ما را به فکر کردن درباره معنای زندگی وادار کنند. هر کتابی که می‌خوانم، انگار تکه‌ای از پازل بزرگ شخصیتم را کامل می‌کند و دید وسیع‌تری نسبت به جهان به من می‌بخشد.

زنگ تفریح: وقتی رادیو همه را ترساند!

شایعه شده در یکی از شهرهای کوچک، وقتی گوینده رادیو با آب و تاب داستانی درباره حمله موجودات فضایی می‌خواند، نیمی از اهالی شهر فرار کردند! مردم چنان به این جعبه سخنگو اعتماد دارند که هر حرفی از آن پخش شود را وحی منزل می‌دانند و اصلاً به تخیلی بودن داستان فکر نمی‌کنند. تصور کنید پیرزنی با جارو به استقبال مریخی‌ها رفته باشد؛ این از آن شوخی‌های تاریخ است که فقط در دوران ما ممکن است رخ دهد. ما واقعاً در عصر طلایی سادگی و زودباوری زندگی می‌کنیم که هم خنده‌دار است و هم کمی نگران‌کننده به نظر می‌رسد.

۰۸

سفرها و کشف افق‌های تازه

امسال به دلیل محدودیت‌های مالی نتوانستم سفرهای دوری بروم، اما یک سفر کوتاه با قطار به سمت دریاچه‌های بزرگ (Great Lakes) داشتم. تماشای منظره‌های طبیعی از پشت شیشه قطار در حالی که دود لوکوموتیو در آسمان رقصان بود، حسی از رهایی و آزادی به من می‌داد. قطارها در این دوره سریع‌تر و راحت‌تر شده‌اند و سفر با آن‌ها نوعی کلاس اجتماعی محسوب می‌شود که هر کسی دوست دارد تجربه‌اش کند. در مقصد، چند روزی را به پیاده‌روی در طبیعت و عکاسی با دوربین کوچکم گذراندم تا کمی از هیاهوی شیکاگو فاصله بگیرم.

آرزوی بزرگ من این است که روزی بتوانم با کشتی‌های تفریحی بزرگ به اروپا سفر کنم و شهرهایی مثل پاریس و لندن را از نزدیک ببینم. شنیده‌ام که در آنجا هنر و فرهنگ در حال شکوفایی عجیبی است و کافه‌هایشان پاتوق بزرگترین متفکران جهان شده است. البته فعلاً باید به همین سفرهای یک‌روزه با اتوبوس به حومه شهر قناعت کنم که آن هم لطف خودش را دارد و اجازه می‌دهد نفس تازه‌ای بکشم. سفر برای من یعنی یادگیری و دور شدن از کلیشه‌هایی که هر روز در محیط کار و زندگی با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنم.

۰۹

تحولات سیاسی و سایه آینده

اوضاع سیاسی جهان به شدت متلاطم است و اخبار نگران‌کننده‌ای از اروپا و قدرت گرفتن حزب‌های تندرو به گوش می‌رسد که باعث نگرانی‌ام می‌شود. در داخل کشور، دولت هربرت هوور (Herbert Hoover) به خاطر بحران اقتصادی تحت فشار شدیدی است و زمزمه‌های تغییر در انتخابات بعدی به شدت شنیده می‌شود. من فکر می‌کنم این تحولات تاثیر مستقیمی بر امنیت شغلی و آینده مالی نسل من خواهد داشت و باید خیلی هوشمندانه عمل کنیم. ما در دورانی هستیم که هر تصمیم سیاسی در واشینگتن، می‌تواند سفره نان یک خانواده در شیکاگو را کوچک یا بزرگ کند.

ترس از وقوع یک جنگ دیگر همیشه در پس ذهن ما وجود دارد، هرچند همه امیدوارند که صلح پایدار بماند و جوانان دوباره به جبهه‌ها فرستاده نشوند. من سعی می‌کنم با مطالعه تاریخ، ریشه این تحولات را بفهمم تا غافلگیر نشوم، اما پیچیدگی سیاست گاهی واقعاً گیج‌کننده و فراتر از درک من است. آینده برای من مثل یک مه غلیظ است که هم هیجان کشف کردن دارد و هم بیم از سقوط در چاله‌های پیش‌بینی نشده که باید با احتیاط در آن گام برداشت. امیدوارم رهبران جهان به جای قدرت‌طلبی، به فکر آرامش و رفاه مردمی باشند که خسته از بحران‌ها، به دنبال یک زندگی ساده هستند.

۱۰

تکنولوژی ارتباطی و حمل و نقل

ارتباطات در سال ۱۹۳۰ هنوز بسیار کند و البته عاشقانه است؛ من برای خانواده‌ام در اوهایو نامه می‌نویسم و روزها منتظر جواب می‌مانم. استفاده از تلگراف (Telegraph) فقط برای موارد خیلی ضروری و فوری است، چون هزینه هر کلمه آن نسبتاً گران تمام می‌شود و باید خیلی مختصر پیام داد. تلفن‌های عمومی سکه‌ای هم در گوشه و کنار خیابان هستند، اما برای صحبت کردن با آن‌ها باید صبور بود و گاهی مدت‌ها در صف ایستاد تا نوبت به ما برسد. شنیدن صدای عزیزان از راه دور، با تمام خش‌خش‌های خط تلفن، هنوز هم برای ما یک معجزه تکنولوژیک بزرگ به شمار می‌آید.

در مورد حمل و نقل، من بیشتر با تراموا (Streetcar) جابه‌جا می‌شوم که شبکه بسیار گسترده‌ای در تمام سطح شهر شیکاگو دارد و ارزان است. آرزوی داشتن یک خودروی فورد مدل ای (Ford Model A) را دارم که با ظاهر شیک و سرعتش، پادشاه جاده‌ها محسوب می‌شود و رانندگی با آن لذت عجیبی دارد. جاده‌ها در حال آسفالت شدن هستند و دیدن خودروهای رنگارنگ در خیابان، حس مدرن بودن را به آدم القا می‌کند که بسیار دوست‌داشتنی است. البته پیاده‌روی در مسیرهای کوتاه را به خاطر صرفه‌جویی در هزینه‌ها و همچنین حفظ سلامتی، به هر وسیله دیگری ترجیح می‌دهم.

۱۱

بهداشت و سلامت روان

دغدغه اصلی بهداشتی ما در این سال‌ها، پیشگیری از بیماری‌های واگیرداری مثل سل (Tuberculosis) و آبله است که هنوز قربانی می‌گیرند. من همیشه سعی می‌کنم بهداشت فردی را رعایت کنم و توصیه‌های پزشکان را در مورد تغذیه و ورزش روزانه جدی بگیرم تا بدنم قوی بماند. مفاهیمی مثل سلامت روان (Mental Health) هنوز به صورت علمی بین مردم جا نیفتاده، اما من حس می‌کنم حفظ روحیه در این دوران سخت بسیار حیاتی است. صحبت کردن با دوستان صمیمی و درددل کردن، تنها راهی است که برای تخلیه فشارهای عصبی ناشی از بیکاری و فقر بلد هستیم.

بیمارستان‌ها شلوغ هستند و هزینه درمان برای طبقه متوسط سنگین است، بنابراین پیشگیری همیشه بهتر از درمان محسوب می‌شود و ما به آن توجه داریم. مصرف میوه‌های تازه و سبزیجات را در برنامه‌ام دارم، هرچند گاهی تهیه آن‌ها با توجه به قیمت‌های نوسانی بازار، کمی دشوار و چالش‌برانگیز می‌شود. از نظر من، داشتن یک ذهن آرام و بدنی سالم، بزرگترین سرمایه‌ای است که یک جوان در این سال‌های بحرانی می‌تواند برای خودش حفظ کند. امیدوارم علم پزشکی به قدری پیشرفت کند که دیگر هیچ فرزندی به خاطر بیماری‌های ساده، والدینش را در سنین جوانی از دست ندهد.

۱۲

تخیل آینده و بیم‌ها

وقتی به سال‌های دور فکر می‌کنم، جهانی را تصور می‌کنم که در آن انسان‌ها با ماشین‌های پرنده جابه‌جا می‌شوند و فقر به کلی ریشه‌کن شده است. بیم بزرگ من این است که تکنولوژی به جای خدمت به بشر، در راه ساخت سلاح‌های مخرب‌تر به کار گرفته شود و تمدن ما را به نابودی بکشاند. امیدوارم در آینده، ارتباطات به قدری پیشرفت کند که مردم تمام دنیا بتوانند در لحظه با هم حرف بزنند و سوءتفاهم‌های ملی برطرف شود. فکر می‌کنم تا سال ۲۰۰۰، علم پزشکی بتواند درمان قطعی تمام سرطان‌ها را پیدا کند و طول عمر انسان‌ها به بیش از صد سال برسد.

امیدوارم آیندگان وقتی به خاطرات ما در سال ۱۹۳۰ نگاه می‌کنند، شجاعت ما را برای ادامه دادن در میانه تاریکی تحسین کنند و از اشتباهات ما درس بگیرند. شاید روزی برسد که کار کردن دیگر به معنای رنج کشیدن نباشد و ماشین‌ها تمام کارهای سخت را انجام دهند تا ما فقط به هنر و فلسفه بپردازیم. این‌ها رویاهای یک جوان ۲۴ ساله است که شاید احمقانه به نظر برسند، اما بدون رویا، تحمل سنگینی واقعیت غیرممکن خواهد بود. ما نسلی هستیم که بین دو دنیا گیر کرده‌ایم؛ دنیای قدیم که در حال فروپاشی است و دنیای جدیدی که هنوز متولد نشده است.

سوالات متداول کاربران کنجکاو

۱. آیا در سال ۱۹۳۰ زنان هم به راحتی مردان وارد بازار کار می‌شدند؟
ورود زنان به بازار کار در این سال با محدودیت‌های اجتماعی و قانونی زیادی همراه بود و بیشتر در مشاغل خدماتی فعالیت می‌کردند. بحران اقتصادی باعث شده بود که اولویت استخدام با مردان به عنوان نان‌آوران خانه باشد و بسیاری از زنان شغل خود را از دست دادند. با این حال، جنبش‌های زنان برای حق کار و برابری دستمزد در حال شکل‌گیری بود و برخی در مشاغل دفتری مشغول بودند. جامعه همچنان نگاهی سنتی داشت و انتظار می‌رفت زنان پس از ازدواج، تمرکز اصلی خود را بر مدیریت خانه و فرزندان بگذارند.
۲. وضعیت سیستم آموزشی برای رشته‌هایی مثل حسابداری در آن دوره چگونه بود؟
سیستم آموزشی در سال ۱۹۳۰ بسیار سخت‌گیرانه بود و بر مهارت‌های دستی و محاسبات ذهنی دقیق تمرکز ویژه‌ای داشت. دانشجویان حسابداری باید ساعت‌های طولانی را صرف یادگیری استانداردهای جدید مالی و کار با دفاتر قانونی بزرگ و سنگین می‌کردند. استفاده از ابزارهای کمک‌آموزشی بسیار محدود بود و اساتید بر انضباط فردی و دقت در ثبت جزییات تاکید فراوانی داشتند. فارغ‌التحصیلان این رشته به دلیل پیچیدگی‌های مالی ناشی از بحران بورس، اعتبار بالایی در جامعه اقتصادی آن زمان داشتند.
۳. تفریحات شبانه در شهری مثل شیکاگو در دوران ممنوعیت الکل چطور بود؟
تفریحات شبانه به دلیل قوانین سخت‌گیرانه ممنوعیت الکل، به مکان‌های مخفی و زیرزمینی که به نام اسپی‌کیسی (Speakeasy) معروف بودند منتقل شده بود. در این مکان‌ها جاز زنده نواخته می‌شد و مردم با رمز عبورهای خاص وارد می‌شدند تا به دور از چشم پلیس تفریح کنند. این دوران باعث نفوذ گروه‌های تبهکار در صنعت سرگرمی شده بود و خطرات خاص خود را برای شرکت‌کنندگان به همراه داشت. با وجود خطرات، شور و هیجان در این مکان‌ها به اوج می‌رسید و جوانان برای فرار از کسالت روزمره به آنجا پناه می‌بردند.
۴. ارزش واقعی ۱۰۰ دلار سال ۱۹۳۰ در مقایسه با امروز چقدر است؟
قدرت خرید ۱۰۰ دلار در سال ۱۹۳۰ به دلیل تورم طی دهه‌های بعد، معادل بیش از ۱۶۰۰ دلار در دنیای امروزی تخمین زده می‌شود. با این پول در آن زمان می‌شد اجاره چند ماه یک آپارتمان خوب در مرکز شهر را پرداخت کرد یا یک خودروی کارکرده خرید. کاهش قیمت‌ها در دوران بحران اقتصادی باعث شده بود که نقدینگی ارزش بسیار بالایی پیدا کند و کسانی که پول نقد داشتند ثروتمند بودند. با این حال، به دست آوردن همین مقدار پول برای یک کارگر معمولی ماه‌ها تلاش شبانه‌روزی و سختی فراوان را می‌طلبید.
۵. چه نوع رادیوهایی در خانه‌های مردم در سال ۱۹۳۰ رایج بود؟
رادیوها در آن زمان دستگاه‌های بزرگی بودند که در جعبه‌های چوبی مجلل قرار داشتند و به عنوان یک قطعه از دکوراسیون منزل شناخته می‌شدند. این دستگاه‌ها از لامپ‌های خلاء (Vacuum Tubes) برای تقویت سیگنال استفاده می‌کردند و گرم شدن آن‌ها برای پخش صدا زمان می‌برد. داشتن رادیو در خانه نمادی از مدرنیته بود و تمام اعضای خانواده شب‌ها دور آن جمع می‌شدند تا به اخبار یا نمایش‌های رادیویی گوش دهند. کیفیت صدای آن‌ها در مقایسه با استانداردهای امروز ضعیف بود اما برای مردم آن دوران یک معجزه ارتباطی بی‌نظیر به حساب می‌آمد.
۶. آیا ورزش در زندگی جوانان سال ۱۹۳۰ جایگاه خاصی داشت؟
ورزش‌هایی مثل بیسبال (Baseball) و مشت‌زنی (Boxing) محبوب‌ترین سرگرمی‌های ورزشی بودند که مردم از طریق رادیو یا حضور در استادیوم دنبال می‌کردند. جوانان به دلیل فعالیت‌های بدنی زیاد در کارهای روزمره، کمتر به باشگاه‌های ورزشی مدرن نیاز داشتند اما پیاده‌روی و شنا بسیار رایج بود. قهرمانان ورزشی در آن دوران مانند اسطوره‌ها پرستش می‌شدند و پیروزی‌های آن‌ها غرور ملی بزرگی را برای مردم درگیر بحران ایجاد می‌کرد. ورزش به عنوان ابزاری برای تقویت روحیه جمعی و ایجاد همبستگی در روزهای سخت اقتصادی توسط دولت‌ها و نهادهای محلی تشویق می‌شد.
۷. غذای روزمره یک جوان از طبقه متوسط در آن سال شامل چه مواردی بود؟
رژیم غذایی بیشتر شامل مواد اولیه ارزان و سیرکننده مانند سیب‌زمینی، نان، حبوبات و مقدار کمی گوشت قرمز در روزهای خاص بود. استفاده از کنسروها به دلیل ماندگاری بالا در حال رواج بود و وعده‌های غذایی ساده‌ای مثل سوپ و خورش‌های سبزیجات در خانه‌ها پخته می‌شد. صرف غذا در رستوران‌ها برای اکثر جوانان یک اتفاق نادر و لوکس بود و بیشتر وعده‌ها در خانه یا کافه‌تریاهای ارزان‌قیمت میل می‌شد. با این حال، کیفیت مواد اولیه به دلیل نبود فرآوری‌های صنعتی امروزی، طبیعی‌تر و سالم‌تر از بسیاری از غذاهای نیمه‌آماده فعلی بود.

جمع‌بندی نهایی

مرور زندگی در سال ۱۹۳۰ نشان می‌دهد که انسان در هر دوره‌ای، با وجود تمام بحران‌های کمرشکن و ابهام‌های آزاردهنده، راهی برای بقا، رویاپردازی و خلق زیبایی پیدا می‌کند. جیمز، جوان حسابدار قصه ما، نمادی از نسلی است که با حداقل‌ها ساخت اما استانداردهای اخلاقی و وقار انسانی خود را فدای تلاطم‌های زودگذر بازار نکرد. درک تاریخ به ما می‌آموزد که تکنولوژی و رفاه تنها ابزارهای زندگی هستند، اما آنچه به زندگی معنا می‌دهد، امید به فردا و تلاش برای ساختن جهانی بهتر است. سال ۱۹۳۰ با تمام سایه‌های سنگینش، به ما یادآوری می‌کند که نورِ آگاهی و اشتیاق جوانان، همواره قوی‌تر از هر تاریکیِ سیاسی یا اقتصادی در طول اعصار مختلف خواهد بود.

شما هم در این سفر شریک شوید!

اگر می‌توانستید با ماشین زمان به سال ۱۹۳۰ سفر کنید، اولین چیزی که از دنیای امروز به جیمز نشان می‌دادید چه بود؟ نظرات و تخیلات جذاب خود را در بخش دیدگاه‌ها با ما به اشتراک بگذارید تا با هم درباره این تضادهای تاریخی گفتگو کنیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

54 دیدگاه

  1. ممنونم بابت پیشنهادات شفاف در قسمت آدمهای بزرگ بالباس معمولی،چندروز اخیر ذهنم از حجمه های زیادی پربود انگار دوستی روبروم نشست و اززبان فرشته جملاتی که باید،گفت.

  2. سلام.این روزها که حداقل خودم دچار تنبلی خواندن شدم و بیشتر تیترها را دنبال می کنم، تعجب می کنم چطور می تونم از اول تا پایان مجله های هفتگی را تا آخر بخوانم !آقای سلماسی و یک پزشک ، از هردو تشکر.جالب است بدانید چنان شیفته این مجله هستم که برای خواندنش هر هفته لحظه شماری می کنم مثل زمانی که برای دیدن قسمت بعدی کارتون “سندباد” و بعد ها سریال “99+1” لحظه شماری می کردم .
    برای بخش اینستاگرام صفحه “عباس غزالی ” بازیگر سینما و تلویزیون را پیشنهاد می کنم که عکاس باذوقی است .

  3. و باز هم یک چای داغ در هوای سرد!!

    داشتم فکر میکردم که عجب کار ارزشمندی میکنین.

    من به شخصه دارم زندگیم رو بر مبنای مطالب مثبتی که در مجلات هفتگیتون میخونم تغییر میدم(البته مطالبی که از نظر خودم منطقی و امکانپذیره)

    ممنون و موفق باشین

    1. بسیار خوشحالم : ) ولی امیدوارم تصمیمات مهم زندگیتونو با ایمانی که به کارتون دارین بگیرین : )

  4. مجله این هفته خیلی خوب بود
    اگر بتونید در یک پست نحوه مدیریت خودتون برای دیدن فیلم،سریال،مستند/خوندن کتاب،مجله،وبلاگ ها و فید ها و … توضیح بدید خیلی خوب میشه
    همینطور در مورد خانم و آقای مجیدی
    به نظر من این قضیه میتونه به عنوان یه بازی وبلاگی خوب بین وبلاگنویسا باشه
    استارت کار با شما :)

  5. ۱- ترجمه صالح حسینی را از کتاب ۱۹۸۴ دوست نداشتم به ویژه به کاربردی “ناظر کبیر” به جای Big Brother.
    ۲- همه داعشی ها شرایط کودکی سخت نداشته اند حتی بعضی هاشون از اروپا و کانادا و امریکا به داعش پیوسته اند.
    ۳- خوب بود. موفق باشید.

  6. سلام

    میخواستم پیشنهاد کنم درباره مستند “Web Junkie” که مستندی درباره اعتیاد بازیهای کامپیوتری تحت شبکه و کمپی که در چین هست و این کاربرهای معتاد چینی را در آن درمان میکنند مطلبی بنویسید

    http://www.imdb.com/title/tt2064745

    نسخه نسبتاً کامل این فیلم در یوتیوب هم وجود دارد

    با آرزوی سلامتی و موفقیت

  7. این که در داعش نفرت خیلی هست رو قبول دارم ولی شما باید شستشوی مغزی و این که یه نفر داره بهشون دستور میده و باور دارن که هدف وسیله رو توجیه می کنه هم در نظر بگیری.این مطلب هم جالبه در مورد آزمایش میلگرام هست
    http://aeon.co/magazine/psychology/why-do-we-keep-repeating-the-milgram-experiments/

  8. سلام
    من چند وقت پیش یه پیشنهادی دادم ولی دکتر مجیدی توجهی بهش نکرد.پیشنهادم این بود که همه این مجلات هفتگی که تا الان منتشر شده رو در قالب یک کتاب الکترونیکی با یک صفحه آرایی زیبا منتشر کنید.

  9. I suggest The Newsroom. i don’t know if u already wrote an article about it or not!anyway It’s a sitcom about an anchor and his team inside an imaginary network. In every episode they are retelling one of the prominent political events in the last 2-3 years in America. and how it should have been reported. and thanks for your suggestions. I hope u can keep up the good work t

  10. ای کاش فیدیپو نرم افزاری هم برای ما ویندوز فونی ها عرضه میکرد .
    چند ماهی هست که قولش را داده اند اما …
    با تشکر از دکتر عزیز بابت مطالب زیبا

  11. با خواندن این شماره و شماره های هفته های گذشته جای سریال utopia را بسیار خالی دیدم فیلمنامه قوی همراه با شخصیت پردازی قوی حتما این سریال معرفی کنید

  12. مجله این هفته هم خیلی خوب بود
    سریال ” زیر گنبد ” رو هم بد نیست معرفی کنید. اسم سریال خاطرات خون آشام رو هم تصحیح کنین. هیو جکمن فیلمای قشنگتری هم بازی کرده

  13. لباس و ظاهر خیلی مهم است.
    در قدیم شاید اینطور نبود و شاعر میگفت :
    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت .
    ولی الان با پیشرفت تمدن و امکانات و تهیه آسانتر لباس زیبا که خود به شاداب شدن محیط کمک میکنم من میگم:
    و همین لباس زیباست نشان آدمیت !
    از نظر من اگر کسی رو ببینم که ظاهرش خوب نباشه ممکنه چیزی بهش نگم ولی دور و برش نخواهم رفت.
    حالا مثلا که چی ساده بپوشه ؟ میخواد بگه استیو جابزه؟!
    نه داداش ما در دنیای مادی زندگی میکنیم و خیلی ها مثل من به ظاهر برازنده اهمیت میدن. عقل من اول تو چشممه .

      1. اولا مزحک نه مضحک آدم با سواد
        دوما به متن دکتر دقت نکردی انگار ، خلاصش اینه که خودت باشششش . نمیخواد تریپ با شخصیت و فرهنگی برداری چون زود لو میری .

  14. از این جمله خیلی خوشم اومد” پس بیایید کمی خوشحال باشیم که این تاس زندگی مارا جایی انداخت که حداقل می‌توانیم خوب و بد را تشخیص بدهیم.”
    شما در این پست وظیفه امر به معروف و نهی از منکر رو به خوبی بجا اوردید. ممنون

  15. شما غیر از سریال دیدن و کتاب خوندن، کار دیگه اى هم مى کنید؟

    انقدر میگین تلویزیون بد هست و خلاقیت رو از بین مى بره اون وقت در هفته اخیر حداقل ۶ الى ۷ ساعت سریال نگاه کردید ( فقط بر اساس گفته هاى همین متن)

    1. بحث فقط سر وقتای تلف شده هست… راه من تا دانشگاه فقط رفت و برگشت یه ساعت طول میکشه و خیلی راحت تو تبلت برنامه های مورد علاقمو دنبال میکنم… وقتایی که سفرای بین شهری و اینا میرم هم بماند… کتاب هم بیشتر اینارو من قبلا مطالعه کردم و همشونو هرهفته مطمئنا نمیتونم بخونم…. اما تلویزیون، ببینید من براساس محتوای تلویزیونی که ما داریم صحبت میکنم. چه شبکه های داخلی چه خارجی ای که ما دنبال میکنیم هیچ اصولی در مورد محتوا، رده بندی سنی و زمان بندی ندارن وگرنه فرقی بین دنبال کردن سریالی مثل GOT تو اینترنت و تلویزیون نیست فقط مشکل اینجاست که برنامه های ما نه داستان و محتوا دارن نه رده بندی سنی و زمانی : )

  16. سلام
    نمی دونم آیا درباره ی سریال مینیمال Black Mirror نوشتید یا نه؟! و همینطور Charlie Brooker سازنده ش؟! مطمئنا” علاوه بر جذابیت های بصری ، در شناخت و توجه بیشتر به تمایلات و عادت های روزمره ای که ناخوداگاه از آنها غافل شده ایم بسیار موثر است!
    حتما بینندگانش را بسیار راضی خواهد کرد!
    بسیار مورد توصیه است!
    موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]