زندگی و آرزوهای یک جوان 24 ساله در سال 1916 چطور بود؟ با هم تخیل کنیم!
جستجوی کار و رویای درآمد ایدهآل
جستجوی کار در این روزها بیشتر از طریق آگهیهای کوچک در روزنامههای محلی یا پرسوجو از آشنایان در کافهها صورت میگیرد. من هر روز صبح زود به سراغ روزنامه شیکاگو تریبون (Chicago Tribune) میروم تا بخش استخدام را با دقت بررسی کنم. آرزو دارم در یک شرکت بازرگانی بزرگ به عنوان حسابدار ارشد مشغول به کار شوم زیرا به نظم اعداد علاقه دارم. در حال حاضر، حقوق ماهیانه 75 دلار برای من یک درآمد ایدهآل محسوب میشود که میتواند هزینههای یک زندگی مستقل را به خوبی پوشش دهد.
ساعت کاری معمول در شهر ما حدود 9 تا 10 ساعت در روز است که از شنبه تا ظهر پنجشنبه ادامه دارد. من امیدوارم در شرکتی استخدام شوم که به قانون هشت ساعت کار در روز وفادار باشد، هرچند این موضوع هنوز در بسیاری از صنایع یک رویاست. داشتن وقت آزاد برای مطالعه و پیادهروی در پارکهای شهر برای من بسیار اهمیت دارد. اگر بتوانم با این حقوق و ساعت کاری موقعیتی پیدا کنم، قطعا آینده روشنی در انتظارم خواهد بود.
پوشش و مد به سبک مردان جوان
لباس برای من نمادی از شخصیت و جایگاه اجتماعی است و همیشه سعی میکنم آراسته به نظر برسم. کت و شلوارهای پشمی با جلیقههای ست، پوشش روتین من برای حضور در اجتماع و مصاحبههای کاری است. کلاه شاپو (Fedora) یا کلاههای حصیری تخت در تابستان، اجزای جداییناپذیر تیپ من هستند که بدون آنها احساس برهنگی میکنم. کفشهای چرمی واکسزده نیز نشاندهنده انضباط شخصی من در زندگی روزمره به شمار میروند.
یقههای آهارخورده و جداشونده پیراهنها کمی آزاردهنده هستند اما برای حفظ ظاهر رسمی چاره دیگری ندارم. راستش را بخواهید، گاهی حسادت میکنم به کسانی که لباسهای راحتتری میپوشند، اما در دنیای تجارت ظاهر حرف اول را میزند. حتی وقتی با دوستانم به کافه میروم، سعی میکنم دستمال جیبیام با رنگ کراواتم هماهنگ باشد تا وقار جوانیام حفظ شود. با وجود گرمای تابستان، پوشیدن این لایههای متعدد لباس بخشی از فرهنگ جداییناپذیر این دوران است که به آن عادت کردهام.
دنیای مطبوعات و تیترهای داغ
من یک خواننده مشتاق روزنامه هستم و روزم را بدون خواندن اخبار بینالمللی و اقتصادی شروع نمیکنم. مجله نشنال جئوگرافیک (National Geographic) پنجره من به سوی سرزمینهای ناشناخته و فرهنگهای دوردست است که همیشه من را شگفتزده میکند. آخرین تیتری که واقعا نظرم را جلب کرد، مربوط به نبرد وردن (Battle of Verdun) در اروپا بود که وحشت جنگ را بیش از پیش نمایان کرد. پیگیری اخبار سیاسی به من کمک میکند تا نوسانات بازار و تاثیر آن بر اقتصاد داخلی را بهتر درک کنم.
علاوه بر اخبار جدی، بخش طنز و کاریکاتورهای سیاسی روزنامهها نیز برایم بسیار جذاب و سرگرمکننده هستند. گاهی اوقات احساس میکنم روزنامهنگاران تنها کسانی هستند که جرات دارند حقایق پشت پرده سیاستمداران را به چالش بکشند. مطالعه تحلیلهای اقتصادی به من کمک میکند تا در مورد پساندازهای اندکم بهتر تصمیم بگیرم و از تورم احتمالی ناشی از جنگ در امان بمانم. در این سالها، روزنامه تنها پل ارتباطی واقعی ما با دنیای بزرگ خارج از محله و شهرمان است.
راستی، یک بار در ستون نیازمندیها دیدم کسی به دنبال شریک برای اختراع ماشین پرنده بود؛ فکر کنم یا خیلی باهوش بود یا کمی بیش از حد قهوه خورده بود! اما جدا از شوخی، خواندن درباره پیشرفتهای علمی در مجلات علمی-تخیلی نوپا، همیشه قوه تخیل من را قلقلک میدهد. امیدوارم روزی برسد که اخبار روزنامه فقط درباره اکتشافات جدید باشد، نه آمار تلفات جنگی در قارههای دیگر.
زنگ تفریح: شگفتیهای نوظهور در ویترین مغازهها
آیا میدانستید که امسال در برخی فروشگاههای بزرگ، دستگاهی به نام توستر نان (Toaster) عرضه شده که نان را بدون سیاه شدن روی آتش، برشته میکند؟ یکی از دوستانم میگفت به زودی وسیلهای میآید که صدا را از فرسنگها دورتر بدون سیم منتقل میکند، اما من به او خندیدم و گفتم لابد جادوگری است! این روزها مردم حتی برای دیدن یک جاروبرقی مکانیکی ساده در پشت ویترین صف میبندند، گویی به تماشای یک موجود فضایی آمدهاند. واقعا خندهدار است که چطور یک جعبه آهنی که خاک را میمکد، میتواند مایه مباهات و فخرفروشی یک خانواده در محله ما شود.
ازدواج و تصور از خانواده آینده
ازدواج برای من موضوعی است که دوست دارم حدود دو یا سه سال دیگر، وقتی ثبات مالی بیشتری پیدا کردم، به آن فکر کنم. دختر مورد علاقه من باید تحصیلکرده، مستقل و دارای روحیهای پرسشگر باشد تا بتوانیم درباره کتابها و سیاست با هم گفتگو کنیم. من به دنبال زنی هستم که نه تنها شریک زندگی، بلکه بهترین دوستم در تمام فراز و نشیبهای پیش رو باشد. زیبایی برای من در هوش و لبخند صادقانه خلاصه میشود، نه فقط در لباسهای مد روز و آرایشهای غلیظ.
در مورد فرزندان، همیشه به داشتن دو فرزند، یک دختر و یک پسر، فکر کردهام تا بتوانم بهترین امکانات تحصیلی را برایشان فراهم کنم. دوست دارم پدر مدرنی باشم که به جای سختگیریهای سنتی، فرزندانش را به تجربه کردن و یادگیری تشویق میکند. خانواده کوچک اما شاد، ایدهآلترین سناریویی است که برای دهه سی سالگیام در سر میپرورانم. البته میدانم که مسئولیت خانواده بزرگ است، اما عشق و همراهی میتواند هر سختی را در این دنیای پرآشوب شیرین کند.
موسیقی و نواهای ماندگار سال
موسیقی در سال 1916 ترکیبی از ملودیهای آرام کلاسیک و ریتمهای پرانرژی جاز (Jazz) است که تازه دارد جای خود را در دل جوانان باز میکند. من عاشق گوش دادن به صفحات گرامافون هستم، هرچند که قیمت آنها کمی گران است و باید با دقت انتخاب کنم. قطعاتی که در سالنهای رقص شیکاگو نواخته میشوند، روح تازهای به کالبد خسته شهر میبخشند و من را به وجد میآورند. موسیقی برای من راهی برای فرار از فشارهای روزمره و غرق شدن در دنیای رویاهاست.
آهنگهای میهنپرستانه به دلیل شرایط جنگی بسیار محبوب شدهاند، اما من بیشتر به نغمههای رمانتیک و ملایم علاقه دارم. شنیدن صدای پیانو در غروبهای یکشنبه، وقتی در اتاق کوچکم استراحت میکنم، لذتبخشترین لحظه هفته برای من است. گاهی با دوستانم به کنسرتهای کوچک خیابانی میرویم تا از اجرای زنده نوازندگان محلی لذت ببریم. موسیقی در این دوران، برخلاف اخبار جنگ، زبانی مشترک برای صلح و دوستی میان تمام مردم جهان به نظر میرسد.
جادوی سینما و کتابهای تازه
سینما رفتن به یکی از تفریحات اصلی من تبدیل شده است و تماشای تصاویر متحرک روی پرده بزرگ، هر بار من را شگفتزده میکند. فیلم «تعصب» (Intolerance) به کارگردانی دی. دبلیو. گریفیث امسال غوغایی به پا کرده و من از دیدن عظمت صحنهپردازیهای آن مبهوت شدم. چارلی چاپلین (Charlie Chaplin) نیز با کمدیهای کوتاهش لبخند را به لبهای مردمی میآورد که زیر بار اخبار تلخ جنگ کمر خم کردهاند. سینما در واقع یک جادوی مدرن است که اجازه میدهد برای ساعاتی در دنیای دیگری زندگی کنیم.
در دنیای ادبیات، کتابهای نویسندگانی چون جیمز جویس (James Joyce) که امسال اثر مهمی منتشر کرده، ذهن من را به چالش میکشند. من عاشق مطالعه رمانهایی هستم که به روانشناسی شخصیتها و تحلیل جامعه میپردازند، نه فقط داستانهای حادثهای ساده. خواندن کتاب «چهره مرد هنرمند در جوانی» برای من تجربهای متفاوت بود که دیدگاهم را نسبت به هنر و هویت تغییر داد. کتابخانههای عمومی شهر پناهگاه من در روزهای بارانی هستند، جایی که میتوانم به رایگان به دانش بیپایان بشر دسترسی داشته باشم.
ارتباطات و تکنولوژیهای قرن جدید
تکنولوژی ارتباطی ما در سال 1916 بر پایه نامهنگاری و تلگراف (Telegraph) استوار است که البته جذابیتهای خاص خود را دارد. من برای خانوادهام که در شهر دیگری هستند، هر دو هفته یک بار نامه مینویسم و منتظر پاسخهای پرمهرشان میمانم. استفاده از تلفنهای سکهای در کیوسکهای شهری هنوز برایم کمی عجیب است و ترجیح میدهم برای مسائل فوری از تلگراف استفاده کنم. شنیدن صدای لرزان پشت خط تلفن، حسی از نزدیکی و در عین حال دوری غریب به انسان منتقل میکند.
گاهی فکر میکنم در آینده شاید وسیلهای اختراع شود که بتوانیم چهره فردی را که با او صحبت میکنیم، ببینیم؛ اما این بیشتر شبیه رویاست. سرعت انتقال اطلاعات با تلگراف بسیار بالاست و وقتی پیام کوتاهی را دریافت میکنم، تپش قلب میگیرم چون معمولا حاوی خبر مهمی است. دنیای ما با این سیمهای مسی به هم متصل شده است و هر روز مرزهای جغرافیایی کمرنگتر میشوند. با این حال، هنوز هیچ چیز جای یک نامه دستنویس با عطر کاغذ و جوهر را برای ابراز احساسات واقعی نمیگیرد.
راستی، پسر همسایهمان ادعا میکند که میتواند با یک جعبه چوبی و چند سیم، سیگنالهای رادیویی را از ایالتهای دیگر بگیرد. من که فکر میکنم او فقط میخواهد خودش را مهم جلوه دهد، مگر میشود صدا بدون سیم در هوا پرواز کند؟ اگر اینطور باشد، احتمالا تا چند سال دیگر مردم در خانههایشان به جای صحبت کردن با هم، به جعبههای سخنگو زل میزنند. تصور کنید چقدر احمقانه به نظر میرسد که یک خانواده دور یک میز بنشینند و به جای تعریف خاطرات، به صدای یک غریبه از فرسنگها دورتر گوش بدهند!
زنگ تفریح: وقتی اتومبیلها از اسبها پیشی میگیرند
یکی از صحنههای بسیار خندهدار امسال، دیدن یک پیرمرد بود که سعی داشت با شلاق به موتور ماشین فورد مدل تی (Ford Model T) بزند تا سریعتر حرکت کند! او فریاد میزد: «هی حیوان آهنی، چرا راه نمیافتی؟» و مردم از خنده روده بر شده بودند. هنوز بسیاری از مردم به این کالسکههای بدون اسب با بدبینی نگاه میکنند و معتقدند که اینها فقط اسباببازی ثروتمندان هستند. بوی دود و صدای ناهنجار موتورها گاهی چنان آرامش خیابان را به هم میزند که دلم برای صدای سم اسبها تنگ میشود، اما سرعت وسوسهانگیز آنها چیزی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت.
حمل و نقل و آرزوی داشتن اتومبیل
حمل و نقل در شهر ما ترکیبی از درشکههای اسبی، ترامواهای برقی و تعداد رو به افزایشی از اتومبیلهای شخصی است. من برای رفتن به محل کار یا مصاحبهها معمولا از تراموا استفاده میکنم چون ارزان و نسبتا سریع است. آرزوی بزرگ من داشتن یک فورد مدل تی مشکی رنگ است که نماد آزادی و استقلال در این عصر جدید محسوب میشود. جابهجا شدن با اتومبیل شخصی حسی از قدرت و مدرن بودن به انسان میدهد که با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست.
جادهها هنوز برای این حجم از ماشینهای سریع آماده نیستند و چالههای گلآلود مشکل بزرگی برای رانندگان ایجاد میکنند. تماشای پیشرفت تکنولوژی در صنعت حمل و نقل، من را به این فکر میاندازد که شاید روزی سفر بین قارهای با هواپیما هم ممکن شود. البته فعلا باید به همین ترامواهای پر سر و صدا قناعت کنم و پولهایم را برای خرید اولین ماشینم پسانداز نمایم. دنیای در حال حرکت، هیچکس را منتظر نمیگذارد و من نمیخواهم از این غافله تمدن عقب بمانم.
بهداشت و دغدغههای سلامتی
بیماریهای واگیردار مانند آبله (Smallpox) و سل هنوز سایه ترس را بر سر شهر ما گستراندهاند و بهداشت عمومی دغدغه اصلی دولت است. من همیشه سعی میکنم نکات بهداشتی را رعایت کنم، دستانم را مکرر بشویم و از مناطق آلوده دوری گزینم. واکسیناسیون به تدریج اجباری میشود و این موضوع امیدی برای ریشهکن شدن این بلایای خانمانسوز در دل ما ایجاد کرده است. سلامت روان نیز کمکم به عنوان یک موضوع جدی در محافل علمی مطرح میشود، هرچند عموم مردم هنوز درک درستی از آن ندارند.
تغذیه سالم و ورزش در هوای آزاد را برای حفظ سلامتیام ضروری میدانم و سعی میکنم از مصرف سیگار و الکل پرهیز کنم. بیمارستانهای جدید با تجهیزات پیشرفتهتر در حال ساخت هستند که نشاندهنده پیشرفت علم پزشکی در این قرن است. ترس از بیماری همیشه وجود دارد، اما اعتماد به دانش پزشکان به ما قدرت میدهد تا با امیدواری به زندگی ادامه دهیم. امیدوارم روزی برسد که هیچ کودکی به خاطر بیماریهای قابل پیشگیری، جان خود را از دست ندهد و علم بر مرگ پیروز شود.
سرگرمی در خانه و تخیل آینده
سرگرمیهای خانگی ما در این سالها محدود به خواندن کتاب، نواختن ساز یا بازیهای تختهای با اعضای خانواده است. من گاهی به رادیوهای آماتور گوش میدهم که با خشخش زیاد، سیگنالهای ضعیفی را دریافت میکنند و به آینده این جعبه جادویی فکر میکنم. تخیل من از آینده، دنیایی است که در آن انسانها به ماه سفر کردهاند و تمام خانهها دارای برق و وسایل رفاهی خودکار هستند. بیم من از این است که تکنولوژی به جای خدمت به بشر، در راه ساخت سلاحهای مخربتر به کار گرفته شود.
امید دارم که نسل ما بتواند صلحی پایدار را در جهان برقرار کند و از اشتباهات گذشتگان درس بگیرد. تغییرات سریع اجتماعی و سیاسی ممکن است ترسناک باشند، اما فرصتهای بینظیری را هم برای رشد و تعالی فراهم میکنند. من به عنوان یک جوان 24 ساله، با تمام وجود به آیندهای روشن و پر از اکتشافات بزرگ ایمان دارم. هر شب قبل از خواب، به ستارهها خیره میشوم و فکر میکنم که نوادگان ما چه دنیای شگفتانگیزی را تجربه خواهند کرد. زندگی در سال 1916 چالشبرانگیز است، اما من برای ساختن سرنوشتم آماده و مشتاق هستم.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
مرور زندگی در سال 1916 نشان میدهد که انسان در هر دورهای، میان سنت و مدرنیته در حال تکاپو است. آرزوهای یک جوان بیست و چهار ساله برای داشتن شغل مناسب، خانوادهای شاد و دسترسی به تکنولوژیهای نوین، پیوندی ابدی میان نسلهای مختلف برقرار میکند. اگرچه سایه سنگین جنگ جهانی بر تمام جنبههای زندگی سنگینی میکرد، اما اشتیاق برای پیشرفت و امید به آیندهای روشنتر، موتور محرک جامعه بود. درک این تاریخچه شخصی به ما میآموزد که قدر امکانات امروزی را بدانیم و با خردی باز، به سمت چالشهای آینده حرکت کنیم، چرا که زندگی همواره در جریان است.
شما در کدام سال تاریخ دوست داشتید جوان باشید؟
داستان آرتور در سال ۱۹۱۶ روایتی از امید در میانه آشوب بود. اگر شما میتوانستید به عقب برگردید، کدام دهه از قرن بیستم را برای زندگی و کار انتخاب میکردید؟ آیا حاضرید سختیهای آن دوران را به خاطر سادگی و اصالتش بپذیرید؟ نظرات و تصورات خود را در بخش دیدگاهها با ما به اشتراک بگذارید تا با هم درباره این سفرهای خیالی در زمان گفتگو کنیم.
نوشتههای مرتبط با تخیل 100 سال سبک زندگی
- روایت زندگی یک جوان ۲۴ ساله در سال ۱۹۲۶؛ تقویم خاطرات و آرزوها
- زندگی در سال 1917؛ خاطرات تخیلی یک جوان 24 ساله در قلب تحولات جهانی
- سفر به صد سال پیش؛ بازخوانی وقایع ۱۹۲۷ از دریچه نگاه یک جوان جویای نام
- تقویم تاریخ سال ۱۹۲۸؛ زندگی یک جوان در آستانه تغییرات بزرگ
- زندگی در سال 1919: خاطرات یک جوان 24 ساله از دوران پس از جنگ جهانی






