زندگی در سال ۱۹۲۳؛ دفترچه خاطرات یک جوان ۲۴ ساله در قلب اروپا

سال ۱۹۲۳ برای من، آرتور مِیر، تنها یک عدد در تقویم نیست، بلکه آغاز فصلی است که در آن بوی باروت جنگ جهانی اول جای خود را به عطر تند قهوه‌های پاریسی و صدای جاز در خیابان‌های لندن داده است. به عنوان جوانی که در اوج بیست و چهار سالگی در شهر منچستر زندگی می‌کند، این مقاله تلاشی است برای ثبت جزئیات دقیق روزمرگی‌هایی که جهان ما را شکل می‌دهند. کلمه کلیدی اصلی در این روایت، درک عمیق از سال ۱۹۲۳ و چالش‌های مرد جوانی است که میان سنت‌های قرن نوزدهم و مدرنیته پرشتاب قرن بیستم گیر افتاده است. من در این نوشته، از بازار کار تا آخرین مدهای خیابانی و تحولات تکنولوژیک را با نگاهی تحلیل‌گر و شخصی بررسی کرده‌ام تا تصویری زنده از این دوران گذار ارائه دهم.

۰۱

هویت و ریشه‌های من در منچستر

من آرتور مِیر (Arthur Mayer) هستم، جوانی ۲۴ ساله که در شهر بارانی و صنعتی منچستر، انگلستان، زندگی می‌کنم. خانواده من در دسته متوسط جامعه جای می‌گیرند؛ پدرم در یک کارگاه نساجی سرکارگر است و مادرم خانه‌داری با سلیقه است که همیشه سعی می‌کند با کمترین امکانات، خانه‌ای گرم برای ما بسازد. من تحصیلاتم را در رشته حسابداری بازرگانی (Commercial Accounting) به پایان رسانده‌ام و اکنون در جستجوی راهی هستم تا استقلال مالی خود را به دست آورم و از سایه خانواده خارج شوم.

زندگی در این شهر مه گرفته، همزمان هم سخت و هم الهام‌بخش است، چرا که صدای چرخ‌دنده‌های صنعت با آرزوهای نسل ما گره خورده است. منچستر در سال ۱۹۲۳ شهری است که در آن دودکش‌های بلند کارخانه‌ها با کلیساهای قدیمی رقابت می‌کنند و هر گوشه آن داستانی از تلاش برای بقا دارد. به عنوان یک پسر جوان، احساس می‌کنم که دنیا با تمام سرعت به سمت جلو می‌رود و من نباید از این قطار سریع‌السیر جا بمانم، حتی اگر تمام دارایی‌ام یک مدرک ساده و یک دست کت‌وشلوار مرتب باشد.

۰۲

جستجوی کار و رویای درآمد ایده‌آل

این روزها بخش زیادی از وقت من صرف بررسی ستون نیازمندی‌های روزنامه منچستر گاردین (The Manchester Guardian) می‌شود تا شاید شغلی مناسب در یک بانک یا شرکت صادراتی پیدا کنم. روش معمول من برای پیدا کردن کار، نوشتن نامه‌های معرفی با خطی خوش و مراجعه حضوری به دفاتر شرکت‌ها در مرکز شهر است، جایی که باید ساعت‌ها منتظر بمانم تا شاید منشی مدیر نگاهی به رزومه دستی من بیندازد. کار ایده‌آل من این است که به عنوان حسابرس ارشد در یک کمپانی کشتیرانی مشغول شوم، جایی که اعداد و ارقام با دنیای تجارت بین‌الملل پیوند می‌خورند و هیجان مبادلات جهانی در آن موج می‌زند.

درباره درآمد، آرزو دارم ماهیانه حدود ۲۵ پوند دستمزد داشته باشم که برای یک جوان مجرد در سال ۱۹۲۳ مبلغی بسیار محترمانه محسوب می‌شود. من انتظار دارم روزانه ۹ ساعت کار کنم، از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر، و شنبه‌ها را نیز تا ظهر در دفتر بمانم تا ترازنامه‌ها را نهایی کنم. حقوقی که مد نظرم است، اجازه می‌دهد تا هم بخشی را برای آینده پس‌انداز کنم و هم بتوانم هر ماه یک کتاب جدید بخرم یا به تماشای تئاتر بروم. در حال حاضر، بازار کار کمی بی‌ثبات است، اما اعتماد به نفس و دانش ریاضی‌ام به من می‌گوید که به زودی در صندلی چرمی یک دفتر کار معتبر خواهم نشست.

۰۳

استایل شخصی؛ از کلاه لبه‌دار تا جلیقه‌های پشمی

پوشش برای من فراتر از یک ضرورت است؛ در واقع لباسی که به تن می‌کنم، بیانیه‌ای از شخصیت و آرزوهای من برای آینده حرفه‌ای‌ام محسوب می‌شود. لباس محبوب من شامل یک کت‌وشلوار سه تکه پشمی با طرح چهارخانه محو، همراه با یک جلیقه (Waistcoat) است که ساعت جیبی یادگاری پدربزرگم در جیب آن جای می‌گیرد. پوشیدن پیراهن‌های یقه آهاردار سفید و یک کراوات ابریشمی با گره کوچک، استایلی است که در محل کار و ملاقات‌های رسمی به من اعتماد به نفس می‌دهد. البته هرگز بدون کلاه شاپو یا کلاه لبه‌دار پشمی (Flat Cap) از خانه خارج نمی‌شوم، زیرا در منچستر، کلاه بخشی جدایی‌ناپذیر از وقار یک مرد جوان است.

راستش را بخواهید، ست کردن رنگ جوراب با کراوات یکی از آن کارهای ظریفی است که وقت زیادی از من می‌گیرد، اما معتقدم جزئیات هستند که تفاوت ایجاد می‌کنند. کفش‌های من همیشه باید واکس‌زده و براق باشند، حتی اگر مجبور باشم در مسیرهای خاکی راه بروم، چون یک حسابدار با کفش کثیف، قطعا در محاسباتش هم بی‌نظم خواهد بود! گاهی اوقات در روزهای تعطیل، کمی راحت‌تر لباس می‌پوشم و از پلیورهای بافتنی استفاده می‌کنم که مادرم با سلیقه خاص خودش بافته است، اما همچنان حفظ ظاهر آراسته برایم در اولویت است.

زنگ تفریح: مد عجیب سال ۱۹۲۳

آیا می‌دانستید که امسال در برخی از محافل مد پاریس و لندن، رقابت عجیبی بر سر بلند کردن ناخن انگشت کوچک دست چپ به راه افتاده است؟ برخی از جوانان تصور می‌کنند این کار نشانه روشنفکری و دوری از کارهای یدی است، اما من که فکر می‌کنم فقط راهی برای گیر کردن ناخن به دکمه‌های جلیقه است! همچنین استفاده از مونوکل (تک‌عینک) دوباره بین جوانانی که می‌خواهند ادای اشراف‌زاده‌ها را در بیاورند مد شده، حتی اگر چشمانشان مثل عقاب تیز باشد.

۰۴

رسانه‌ها و تیترهایی که جهان را تکان می‌دهند

هر روز صبح، خواندن روزنامه منچستر گاردین برای من مثل نوشیدن چای ضروری است و غرق شدن در تحلیل‌های سیاسی آن لذتی وصف‌ناپذیر دارد. علاوه بر اخبار محلی، مجله «تایم» (Time) که امسال اولین شماره‌هایش منتشر شده، برایم دریچه‌ای به سوی تحولات ایالات متحده و دنیای غرب باز کرده است. آخرین تیتر مورد علاقه‌ام که هنوز ذهنم را درگیر کرده، مربوط به کشف مقبره توت‌عنخ‌آمون (Tutankhamun) در مصر است که شور و هیجان عجیبی در تمام دنیا به راه انداخته و همه را شیفته باستان‌شناسی کرده است. اخبار مربوط به تورم وحشتناک در آلمان و سقوط ارزش مارک نیز از مواردی است که به عنوان یک حسابدار، با دقت و البته نگرانی دنبال می‌کنم.

مطالعه روزنامه به من کمک می‌کند تا در گفتگوهای دوستانه در کافه‌ها، حرفی برای گفتن داشته باشم و از وضعیت بازارهای جهانی مطلع بمانم. من همچنین به مجلات علمی علاقه دارم که درباره پیشرفت‌های رادیو و هوانوردی می‌نویسند، چون احساس می‌کنم این‌ها همان چیزهایی هستند که آینده ما را تغییر می‌دهند. خواندن درباره سیاست‌های جامعه ملل و تلاش‌ها برای حفظ صلح جهانی، همیشه من را به فکر فرو می‌برد که آیا نسل ما واقعاً می‌تواند از یک جنگ دیگر جلوگیری کند یا خیر. روزنامه برای من فقط کاغذ و جوهر نیست، بلکه نقشه‌ای است که مسیر دنیای پیچیده امروز را به من نشان می‌دهد.

۰۵

ازدواج و تصور من از شریک زندگی آینده

صادقانه بگویم، من دوست دارم تا قبل از رسیدن به ۲۸ سالگی ازدواج کنم، یعنی زمانی که جایگاهم در کار کاملاً تثبیت شده باشد و بتوانم خانه‌ای مستقل بخرم. دختر مورد علاقه من باید علاوه بر وقار و متانت، روحیه‌ای پرسش‌گر و ذهنی باز داشته باشد تا بتوانیم درباره کتاب‌هایی که می‌خوانیم با هم بحث کنیم. من به دنبال کسی هستم که مثل دختران مدرن این دوره (Flappers)، کمی جسارت داشته باشد اما در عین حال به ارزش‌های خانوادگی نیز پایبند بماند. زیبایی برای من در سادگی و هوش خلاصه می‌شود و دوست دارم همسرم بتواند در مدیریت مالی خانه، همفکر و یاور من باشد.

تصور من برای تعداد فرزندان، داشتن دو یا نهایتاً سه بچه است؛ دلم می‌خواهد بتوانم بهترین تحصیلات و امکانات را برای آن‌ها فراهم کنم، نه اینکه لشکری از فرزندان داشته باشم که از پس هزینه‌هایشان برنیایم. دوست دارم فرزندانم در جهانی زندگی کنند که در آن علم و هنر حرف اول را می‌زند و بتوانند بدون ترس از فقر، دنبال رویاهایشان بروند. تشکیل خانواده برای من یک پروژه بزرگ و مقدس است که نیاز به برنامه‌ریزی دقیق و عشقی عمیق دارد، نه یک تصمیم عجولانه از روی تنهایی. امیدوارم روزی برسد که در حیاط خانه‌ام، صدای خنده بچه‌ها با صدای پیانو زدن همسرم در هم آمیزد و من با خیالی آسوده به تماشای آن‌ها بنشینم.

۰۶

موسیقی و سینما؛ جادوی صدا و تصویر

سال ۱۹۲۳ سال شکوفایی موسیقی جاز (Jazz) است و من شیفته شنیدن قطعاتی هستم که از کلوپ‌های شبانه به گوش می‌رسد. آهنگ‌هایی مثل «Who’s Sorry Now?» امسال بسیار محبوب شده‌اند و ریتم‌های پرانرژی آن‌ها باعث می‌شود برای لحظاتی تمام سختی‌های کار را فراموش کنم. اگرچه هنوز گرامافون در خانه ما وسیله‌ای لوکس محسوب می‌شود، اما گاهی به خانه دوستم می‌روم تا با هم به صفحات جدید گوش دهیم. موسیقی برای من نماد آزادی و حرکت است و احساس می‌کنم این ملودی‌ها به خوبی نبض تند زندگی شهری در دهه بیست را بازتاب می‌دهند.

در دنیای سینما، فیلم «ده فرمان» (The Ten Commandments) ساخته سیسیل بی. دمیل امسال سر و صدای زیادی به پا کرده است و جلوه‌های بصری آن خیره‌کننده به نظر می‌رسد. همچنین بازی‌های کمدی هارولد لوید در فیلم «Safety Last!» که در آن از ساختمان آویزان می‌شود، هم خنده بر لبانم می‌آورد و هم نفسم را در سینه حبس می‌کند. تماشای فیلم در سالن‌های تاریک سینما، جایی که بوی ذرت بوداده و صدای آپارات در هم می‌آمیزد، یکی از بهترین تفریحات آخر هفته من است. سینمای صامت با وجود نداشتن صدا، چنان قدرت بیانی دارد که گاهی احساس می‌کنم کلمات فقط باعث سنگینی و کندی داستان می‌شوند.

۰۷

کتاب‌های تازه و سفرهایی که نرفته‌ام

امسال دنیای ادبیات بسیار پربار بوده است؛ کتاب «ماهیگیران» اثر پیر لوتی و کارهای جدید ویرجینیا وولف ذهن هر خواننده‌ای را به چالش می‌کشد. من به تازگی خواندن مجموعه‌ای از اشعار تی. اس. الیوت را تمام کرده‌ام که اگرچه کمی پیچیده بود، اما تصویری دقیق از یاس و امید نسل ما ارائه می‌داد. کتاب برای من وسیله‌ای است تا فراتر از دیوارهای منچستر بروم و با افکار فیلسوفان و نویسندگان بزرگ جهان آشنا شوم. هر پنی که برای خرید یک کتاب پرداخت می‌کنم، در واقع سرمایه‌گذاری روی روح و روان خودم است که در این دنیای مادی بسیار ضروری به نظر می‌رسد.

درباره سفر، امسال تنها توانستم یک سفر کوتاه با قطار به سواحل بلک‌پول (Blackpool) داشته باشم تا کمی از دود و دم شهر فاصله بگیرم. آرزوی بزرگ من این است که روزی سوار بر کشتی‌های بزرگ بخار شوم و به پاریس یا حتی نیویورک سفر کنم تا شکوه دنیای مدرن را از نزدیک ببینم. سفر در این دوران با وجود قطارهای سریع‌السیر بسیار راحت‌تر از زمان پدرم شده، اما هنوز برای یک جوان در موقعیت من، هزینه‌های آن کمی سنگین است. با این حال، من هر روز با نگاه کردن به نقشه‌های اطلس در کتابخانه‌ام، رویای سفرهای دور و دراز را در سر می‌پرورانم و خودم را در خیابان‌های سنگ‌فرش شده اروپا تصور می‌کنم.

زنگ تفریح: اشتباه علمی خنده‌دار

در یکی از مجلات بهداشتی امسال خواندم که برخی پزشکان توصیه کرده‌اند برای تقویت حافظه و هوش، باید روزانه چند دقیقه به یک صفحه فلزی سرد خیره شد! آن‌ها معتقد بودند مغناطیس فلز باعث جذب افکار پراکنده می‌شود. من یک بار امتحان کردم و تنها چیزی که نصیبم شد، یک جفت چشم قرمز و خستگی مفرط بود؛ به نظرم همان خواندن کتاب حسابداری برای تقویت هوش موثرتر باشد!

۰۸

تکنولوژی ارتباطی و حمل‌ونقل در دوران ما

ارتباطات در سال ۱۹۲۳ هنوز رنگ و بوی سنتی دارد، هرچند که نشانه‌های تغییر در همه جا دیده می‌شود. من برای دوستانم نامه می‌نویسم و از لذت انتخاب کاغذ و قلم و انتظار برای دریافت پاسخ لذت می‌برم، اما برای کارهای فوری به اداره تلگراف (Telegraph) می‌روم. استفاده از تلفن‌های سکه‌ای در ایستگاه‌های قطار برایم هنوز کمی عجیب و هیجان‌انگیز است و صدای اپراتورهایی که خطوط را وصل می‌کنند، حس پیوستگی به دنیای بزرگتر را القا می‌کند. هیچ چیز به اندازه شنیدن صدای رادیوی بی‌سیم (Wireless) که امسال در حال همه‌گیر شدن است، من را شگفت‌زده نمی‌کند؛ انگار جادویی در فضا جاری است که خبرها را از فرسنگ‌ها دورتر به گوش ما می‌رساند.

در مورد حمل‌ونقل، من معمولاً با ترامواهای برقی جابه‌جا می‌شوم که با جیرجیر چرخ‌هایشان روی ریل، بخشی از موسیقی شهر منچستر شده‌اند. آرزوی داشتن یک اتومبیل مدل تی (Model T) فورد را دارم، اما با حقوق فعلی‌ام، داشتن یک دوچرخه باکیفیت هم غنیمت است. دیدن اتومبیل‌های سیاه و براق در خیابان‌ها که جای درشکه‌های اسبی را می‌گیرند، به من یادآوری می‌کند که سرعت زندگی به طور برگشت‌ناپذیری تغییر کرده است. اگرچه هنوز بسیاری از مردم به اسب و درشکه اعتماد بیشتری دارند، اما من می‌دانم که آینده متعلق به موتورهای احتراقی و تایر‌های لاستیکی است که جاده‌ها را تسخیر خواهند کرد.

۰۹

بهداشت، سرگرمی و تخیل من از آینده

دغدغه بهداشتی اصلی ما در این سال‌ها، پیشگیری از بیماری‌های عفونی مثل سل و آبله است که هنوز سایه ترسناکشان بر سر شهر سنگینی می‌کند. بهداشت عمومی نسبت به دوران کودکی من بهتر شده، اما همچنان تمیزی آب و هوا در این شهر صنعتی یک معضل بزرگ است که ریه‌های ما را آزار می‌دهد. سلامت روان (Mental Health) نیز موضوعی است که کم‌کم در روزنامه‌ها مطرح می‌شود، به خصوص پس از شوک‌هایی که سربازان بازگشته از جنگ تجربه کرده‌اند. من سعی می‌کنم با ورزش‌های سبک و پیاده‌روی در پارک‌های حاشیه شهر، سلامت جسم و روحم را حفظ کنم و از فضای مسموم کارخانه‌ها فاصله بگیرم.

سرگرمی خانگی ما این روزها حول محور رادیو می‌چرخد؛ گوش دادن به برنامه‌های موسیقی یا اخبار شبانه در کنار خانواده لذتی است که تازه کشف کرده‌ایم. آینده را بسیار روشن اما کمی ترسناک تخیل می‌کنم؛ امیدوارم تکنولوژی باعث راحتی بیشتر انسان‌ها شود، نه اینکه ابزاری برای جنگ‌های ویرانگرتر باشد. بیم من از این است که حرص و طمع سیاسی دوباره جهان را به کام نابودی بکشاند، اما امیدم به نسل جوانی است که با دیدگاهی جهانی و انسانی به دنبال صلح است. من معتقدم روزی خواهد رسید که انسان‌ها می‌توانند در کمتر از چند ساعت از این سوی اقیانوس به آن سو پرواز کنند و دانش بشری به تمام سوالات بی‌پاسخ امروز جواب خواهد داد.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. چرا سال ۱۹۲۳ به عنوان آغاز یک تحول فرهنگی بزرگ شناخته می‌شود؟
این سال نقطه عطفی است که در آن جوامع به تدریج از شوک جنگ جهانی اول خارج شده و به سمت مدرنیسم حرکت کردند. شکوفایی موسیقی جاز و تغییرات رادیکال در مد و حقوق زنان، همگی نشانه‌هایی از تولد دنیای جدید بودند. در این دوره، تکنولوژی‌های نوین مانند رادیو و سینما شروع به بازتعریف مفاهیم ارتباطات و سرگرمی جمعی کردند. در واقع ۱۹۲۳ پل میان دنیای کلاسیک قرن نوزدهم و جهان پرشتاب و صنعتی قرن بیستم به شمار می‌آید.
۲. وضعیت اقتصادی بریتانیا در سال ۱۹۲۳ چگونه بر زندگی جوانان تاثیر می‌گذاشت؟
اقتصاد بریتانیا در این سال با چالش‌های ناشی از بازپرداخت بدهی‌های جنگی و نوسانات بازار جهانی دست و پنجه نرم می‌کرد. برای جوانی مانند من، پیدا کردن شغلی با ثبات و حقوق مکفی به معنای رقابتی سخت در بازاری بود که هنوز کاملاً بازیابی نشده بود. بیکاری در مناطق صنعتی مانند منچستر ملموس بود و همین امر باعث می‌شد تا تخصص‌های دفتری مانند حسابداری ارزش بالایی داشته باشند. این وضعیت اقتصادی نوعی محافظه‌کاری مالی را در کنار میل به تجربه آزادی‌های جدید در نسل ما به وجود آورده بود.
۳. نقش رادیو در خانه‌های سال ۱۹۲۳ چه بود و چگونه جامعه را تغییر داد؟
رادیو در این سال از یک ابزار نظامی و تخصصی به یک وسیله سرگرمی خانگی تبدیل شد که خانواده‌ها را دور هم جمع می‌کرد. این دستگاه جادویی باعث شد تا اخبار و موسیقی به طور همزمان به گوش هزاران نفر برسد و نوعی فرهنگ ملی مشترک ایجاد کند. پیش از آن، دسترسی به موسیقی ارکسترال یا سخنرانی‌های مهم تنها برای طبقه مرفه ممکن بود، اما رادیو این مرزها را شکست. این ابزار به مردم اجازه داد تا بدون خروج از خانه، با دنیای خارج و تحولات سیاسی و هنری ارتباط برقرار کنند.
۴. چرا کشف مقبره توت‌عنخ‌آمون در این سال تا این حد در میان مردم اهمیت یافت؟
کشف مقبره دست‌نخورده این فرعون جوان توسط هاوارد کارتر، موجی از “مصرگرایی” را در هنر، مد و دکوراسیون اروپا به راه انداخت. پس از سال‌های تیره و تار جنگ، مردم تشنه داستانی مهیج، اسرارآمیز و سرشار از طلا و شکوه باستانی بودند. رسانه‌ها با جزئیات کامل این حفاری را پوشش می‌دادند و این امر باعث شد باستان‌شناسی به یک موضوع جذاب عمومی تبدیل شود. حتی طراحی لباس‌ها و جواهرات در پاریس و لندن در این سال، تحت تاثیر الگوهای مصری قرار گرفت.
۵. سبک زندگی “فلپرها” در سال ۱۹۲۳ چه واکنشی را در جامعه برانگیخت؟
ظهور زنان جوانی که دامن‌های کوتاه‌تر می‌پوشیدند، موهای خود را کوتاه می‌کردند و به موسیقی جاز گوش می‌دادند، شوک بزرگی به نسل قدیمی‌تر وارد کرد. این رفتارها نمادی از شورش علیه هنجارهای سفت و سخت دوران ویکتوریا و تلاش برای کسب آزادی‌های اجتماعی بیشتر بود. در حالی که محافظه‌کاران این سبک زندگی را نشانه زوال اخلاقی می‌دیدند، جوانان آن را راهی برای ابراز هویت جدید خود می‌دانستند. این تقابل فرهنگی در سال ۱۹۲۳ یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های زندگی شهری در غرب محسوب می‌شد.
۶. حمل‌ونقل عمومی در شهرهای صنعتی مثل منچستر در این دوره چه وضعیتی داشت؟
ترامواهای برقی ستون فقرات حمل‌ونقل شهری بودند و جابه‌جایی کارگران و کارمندان را به مراکز صنعتی و تجاری تسهیل می‌کردند. در کنار آن‌ها، اتوبوس‌های بنزینی در حال گسترش بودند و به تدریج جایگزین آخرین بازمانده‌های درشکه‌های اسبی می‌شدند. برای مردم عادی، داشتن اتومبیل شخصی هنوز یک رویا بود، اما شبکه ریلی گسترده امکان سفرهای بین‌شهری ارزان را فراهم می‌کرد. این سیستم حمل‌ونقل منظم، به شهرها اجازه داد تا بزرگتر شوند و محله‌های مسکونی از مراکز صنعتی فاصله بگیرند.
۷. چرا تورم آلمان در سال ۱۹۲۳ برای یک جوان بریتانیایی نگران‌کننده بود؟
ابر تورم در آلمان باعث شده بود قیمت‌ها به صورت ساعتی بالا بروند و ارزش پول ملی این کشور تقریباً به صفر برسد. برای کسی که در رشته حسابداری تحصیل کرده بود، این پدیده هشداری درباره شکنندگی سیستم‌های مالی جهانی پس از جنگ بود. ما می‌ترسیدیم که این بی‌ثباتی اقتصادی به سایر نقاط اروپا سرایت کند و دوباره باعث ایجاد ناآرامی‌های اجتماعی گسترده شود. در واقع، درک این بحران نشان می‌داد که صلح جهانی چقدر به ثبات اقتصادی و همکاری‌های بین‌المللی وابسته است.

جمع‌بندی نهایی

سال ۱۹۲۳ برای من، آرتور مِیر، و تمام هم‌نسلانم در منچستر، دورانی لبریز از تضاد میان میراث گذشته و وعده‌های آینده است. ما جوانی خود را در شهری می‌گذرانیم که صدای چرخ‌دنده‌هایش با ملودی‌های جاز در هم آمیخته و هر روز با خبری تازه از پیشرفت علم یا بحرانی در سیاست بیدار می‌شویم. جستجو برای استقلال مالی در کنار حفظ اصالت‌های اخلاقی، چالشی است که به زندگی ما معنا می‌بخشد. با نگاهی به گذشته و خیره شدن به افق‌های پیش رو، می‌فهمم که ما معماران دنیایی هستیم که قرار است از خاکستر جنگ، تمدنی مدرن، آگاه و امیدوار بنا کند. این مسیر، اگرچه دشوار، اما سرشار از فرصت‌هایی است که تنها با شجاعت و دانایی می‌توان از آن‌ها بهره جست.

بیایید با هم در زمان سفر کنیم!

اگر شما هم در سال ۱۹۲۳ زندگی می‌کردید، دوست داشتید در کدام شهر جهان باشید و چه شغلی داشته باشید؟ فکر می‌کنید جذاب‌ترین بخش زندگی در آن دوران برای شما چه می‌بود؟ نظرات و تصورات خودتان را در بخش دیدگاه‌ها با ما به اشتراک بگذارید تا با هم درباره این دهه جادویی گفتگو کنیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

47 دیدگاه

  1. سپاس بی کران آقای سلماسی.همیشه از نحوه نگارشتون خوشم میومد چه در سایت قبلیتون (Onever) چه در یک پزشک.توانایی تونو در به وجود آوردن انگیزه در دل کاربر واقعا ستایش میکنم.
    موفق باشید.

  2. سلام آقای سلماسی عزیز. من خواننده پر و پا قرص مجله هفتگی هستم و واقعا لذت میبرم از همه قسمتهاش . دست مریزاد.
    یک سوال داشتم ، این اپ zapya که معرفی کردین ، فوق العاده بود و دقیقا چیزیه که من این روزها بهش واقعا احتیاج داشتم ، اما گویا برای اشتراک فایل بین کامپیوتر و دیوایس های دیگه باید نرم افزارش رو پی سی نصب باشه. من هر چی گشتم نتونستم نرم افزاری که برام قابل اعتماد باشه پیدا کنم ، شما میتونین کمکم کنین و بگین از کجا میتونم با خیال راحت نرم افزار پی سی ( برای ویندوز) این اپ رو دانلود و نصب کنم ؟

    و یه سوال دیگه اینکه ، ایا شما اپلیکیشنی برای ios سراغ دارین که شبیه تقویم باشه اما بشه توش یادداشت هم کرد؟ میدونم از این اپ ها زیاده اما اپ هایی که یک پزشک معرفی میکنه واقعا بهترین ها هستند.

    پیشاپیش از جوابهاتون سپاسگزارم.
    مریم

  3. سلام و خسته نباشید به شما … من اهل کامنت گذاشتن نیستم ولی موضوع انتخابی شما چیزیه که خیلی حرفا میتونم راجع بهش بزنم. معمولا وقتی حرف احساسات و آدم های احساسی میاد وسط اولین تصویری که تو ذهن خیلیا بوجود میاد یه خانم در حال گریه یا یه موجود ضعیف و زودرنجه … حتی خود شما با احتیاط سراغ حس رفتین و ازش به عنوان تکمیل کننده مطلب قبلتون یاد کردید.
    بنده فیزیک خوندم و مغز کاملا منطقی و تحلیل گری دارم ولی ی نظریه دارم و برطبق اون همیشه به همه میگم که نه منطق بلکه احساساته که بخش قدرتمند وجود ماست … ی ابزار فوق العاده که اگه بتونیم کنترلش کنیم باهاش ب قلمروهایی قدم میزاریم که پای مغز و منطق هیچ وقت حتی به مرزهاش هم نمیرسه … البته اینارو همینجوری نمیگم ، سال هاست که تو زندگی خودم دارم تجربه می کنم. فقط مساله کنترل حواسه که برای اونم یه راه حل از خود طبیعت دارم : تو طبیعت هرچیزی یه ضد خودشو داره و اینطوری تعادل برقرار میشه، برای احساساتم روند دقیقا به همین صورته … گفتم منطق هیچ وقت نمی تونه به پای حس برسه بنابراین نمی تونه به عنوان پادْحس، خوب عمل کنه … پس راه حل چیه؟ از خود حواس استفاده بشه … مثلا اگه خشم زیاد رو می خوایم کنترل کنیم، حس نقطه مقابل اونو، ی چیزی مثل رأفت وانسان دوستی رو باید به همون اندازه در خودمون رشد بدیم … و نکته ی جالب اینجاست که هرچه مجموعه ی حواس ما گسترده تر بشه قدرت شناختی ما از هرچیزی بیشتر میشه. شناختی نه از نوع دانش بلکه در سطحی بالاتر و از نوع بینش … ببخشید که خیلی طولانی شد، نشد خلاصه تر بنویسم ولی اینارو دوست داشتم مخصوصا اینجا که شعار دکتر مجیدی عزیز “جور دیگر نگاه کردنه” بنویسم و شاید به درد کسی دیگه ای خورد.

  4. سلام فکر کنم اگه یک خانم گهگاهی مجله هفتگیتون رو بنویسه بهتر باشه
    از طرفی بهتر نیست کمتر کتاب و فیلم و سریال تخیلی معرفی کنید

    ممنون

  5. خسته نباشید این شماره خوب از کار در آمده بود
    من هم دو بخش کوچک بهش اضافه میکنم
    یکی افزونه Hacker Vision هست برای کسانی مثل خودم که ممکنه مجبور به مطالعه مطالب طولانی با زمینه روشن باشند به خاطر سادگی و عملکرد خوبش بیشتر از سایر گزینه ها به درد من خورد
    https://chrome.google.com/webstore/detail/hacker-vision/fommidcneendjonelhhhkmoekeicedej
    دیگری هم آهنگ نگارا از آلبوم فصل عاشقی سالار عقیلی
    هفته خوبی در پیش داشته باشید

  6. این جمله که نوشتید” کل جهان با این عظمت هدف خاصی ندارد” برام قابل هضم نیست!
    متوجه منظورتون نمیشم، مگه میشه این هم نظم و قانون هدف خاصی رو در پی نداشته باشه!؟

    1. بستگی به این داره که نظم رو از چه دیدگاهی و چگونه تعریف کنین. آیا این که زمین و ماه و خورشید و سیاراتی، یه فاصله ای از هم دارن و حیات هست و اینارو نظم در نظر میگرین یا چیز دیگه‌ای رو : )

      1. خب چیزایی که گفتید همه بنظرم توش یه نظم خاص هست و اگر ما متوجه نظم موجود در چیزی نشیم دلیل بر این نیست که نظم نداره. من میگم خلقت نظم و قانون خودش رو داره و هر نظم و قانونی برای حصول هدفی هستش. وقتی یه الگوریتم مینویسیم یه هدف نهایی و یه کاربرد خاص داره و داخل اون الگوریتم هزاران الگوریتم کوچکتر داریم که ممکن هست بی اهمیت و بی جلوه نمایش بدن ولی اگر نباشن اگر درست کار نکن، به الگوریتم اصلی ضربه میخوره. دنیا هم بنظرم اینطوریه

        قبلا نو یک سایتی مینوشتید که خیلی وقته دیگه فعال نیست و البته با قلم طنز بود، خیلی اون سبکتون رو میپسندیدم.

        1. جالبه که فرض کردین هدف دار بودن یه کماله! ینی اگه دنیا هدفی نداشته باشه مث اون الگوریتم ناقصه! و کار نمیکنه. این شیوه ی نگاه به دنیا خیلی نگاه درستی نیست( یادی بکنیم از کتاب های دبیرستان که اینجوری میخواستن بعضی فرضیات رو “بدیهی” جلوه بدن ! )
          اگر ما متوجه چیزی نشیم دلیل بر اثبات چیزی نیست، اگر هم ما متوجه چیزی نشیم دلیل بر رد چیزی نیست !

          1. من جایی ننوشتم هدف دار بودن کماله. چون هر هدفی واقعا کمال نداره و ممکن هست چیزی جز اشتباه هم نباشه ولی از همون اشتباه هم اگر طرف درس بگیره میشه تجربه و در جهت درست میتونه ازش استفاده کنه.
            بایاس من رو هدف دار بودن دنیا تعریف شده بخاطر این میگم دنیا با این نظم مطمئنا هدف داره. یه خلقت بی همتا که وقتی واردش میشی، اگر چیزی رو بتونی درک کنی واقعا برات حیرت انگیز میشه، خب حتما یه چیزی رو داره دنبال میکنه، شاید هم متوجه نشیم که اون چیز چی هست. و در مورد الگوریتم، تا حالا الگوریتمی دیدید که خروجی نداشته باشه!!

            بگذریم. شاید من دارم بد مینویسم یا بد میخونم و شاید هم برعکسش، بالاخره آگاهی و جهان بینی همه آدما مثل هم نیست و رو برداشتشون هم تاثیر داره :)

  7. سلام
    آقای سلماسی من یه سری از مطالب OnEver رو بوک مارک کرده بودم که توی فرصت مناسب بخونم اما سایت Down شد و دیگه نتونستم به مطالب دسترسی داشته باشم
    میخواستم بپرسم چطوری میتونم بهشون دسترسی پیدا کنم و مطالعشون کنم ؟
    سپاس

  8. سلام
    جای داره واقعا از زحمتی که کشیدید تشکر کنم. به ویژه معرفی سریال فرند. قسمت سریال فرندز رو که خوندم دیگه بقیه مطلب رو نخوندم و گفتم بیام اول نظرمو بدم بعدش بخونم.
    سریال فرندز بهترین سریال کمدی هست که من تا حالا دیدم. طنز واقعی. بعضی از قسمت هاش واقعا اشکتو در میاره. دوستی، صمیمیت، راستی و … رو به خوبی نشون میده. (بر خلاف اکثر بقیه فیلم های کمدی که صرفا سعی در خندادن می کنند به هر قیمتی)
    من هر اپیزود این مجموعه رو 3 بار حداقل دیدم. بهترین فصل ها از نظر من 2و5و7و9 هستند.
    قسمت های قشنگ زیاد داره ولی به نظر من قشنگترین قسمتش اون قسمتیه که سر مسابقه جوی و چندلر آپارتمانشو با مونیکا و ریچل عوض می کنند. من اون موقع ظهر بود که این قسمتشو دیدم. اینقدر خندیدم که همه از صدای خنده من بیدار شدن.
    در پایان تشکر میکنم از نویسنده که سریال فرندز رو یادوآری کردن و به همه توضیه می کنم این سریال از همین امروز شروع کنن به دیدن با اینکه قست اولش مربوط به 20 سال پبشه اما سریال اصلا کهنه و قدیمی نیست
    با تشکر – خب من برم بقیه مجله هفتگی رو بخونم D:

  9. سلام
    وقتی black mirror رو پیشنهاد دادم بهتون ، خودم دوره ی نقاهت سریال رو گذرونده بودم و تقریبا مطمئن بودم تاثیرات عمیقی بر تک تک بینندگانش خواهد گذاشت! ولی شوک اولیه ی factها یی که به بیرحم ترین شکل ممکن روبروی چشمانمان قرار داده میشود به مرور تعدیل شده و در نهایت به سبک تر شدن کوله پشتی همراه زندگی مان منجر خواهد شد! سنگینی ای که هر روز حتی ناخوداگاه در حال تحمل آن بر دوش ذهنمان هستیم! سیاهی تصویری که این آینه عرضه می کند ارمغانش سبکی تحمل پذیر هستی است!
    پ.ن: به قول دوستی ، انسان همیشه در پی حقیقتی است که با رسیدن یا احساس نزدیک شدن به آن شروع به فرار از همان حقیقت خواهد کرد! بی خبری و سرخوشی ناشی از پدیده ها نیز همان میل به فراموشی و فرار از این black و تلخی است! پدیده هایی مثل فرندز!
    موفق باشید

    1. البته یه راه دیگه هم هست و اونم قبول کردن واقعیت و فرار نکردن ازش. من این واقعیتو قبول دارم که نمیتونم به اون روابط انسانی که دلم میخواد تو این عصر داشته باشم برسم و ازش فرار نمی کنم چون سرعت پیشرفت خیلی بالاتر از خواسته شخصی منه. اما میتونم یه حدی ازش رو داشته باشم و برای نگه داشتنش تلاش کنم، به همین خاطر سعی کردم کلا وایبر و شبکه های اجتماعی رو ول کنم و روابط نزدیکم رو قوی تر کنم و چه بسا آدمایی رو پیدا کردم که اوناعم اینجورین. ساده بگم، آدم اون چیزی رو که میخواد بدست میاره، فقط باید از حقیقت فرار نکنه. حال حقیقت چیه… به گمانم اون چیزیه که ما می سازیم و بعد ازش فرار میکنیم چون رسیدن بهش ترسناکه و چه چیزی ترسناک تر از دونستن سوالاتی که یک لحظه اتفاق می افتن و سوالاتی که یک عمر وقت میبرن!

    1. خیلی خیلی خلاصه و ساده بگم. دنبال علاقتون برین و سعی کنین تو اون زمینه بالا و بالاتر برین. کاری نداشته باشین هدفش چیه، آخرش که چی و اینا. آدم وقتی به کاری که با وجودش انجام داده نگاه میکنه، همه اون سوالا از بین میرن و یه لذت خالص باقی میمونه : )

  10. بسیار عالی مخصوصا قسمت “هدف، امید، تغییر”
    فقط کاش فونت سایتتون رو تغییر بدید، موقع مطالعه این متن های طولانی چشم رو اذیت میکنه.
    موفق باشید

  11. اولین باره که مجله یک پزشکو کامل میخونم:))
    راستشو بخوای درک مطالب واسم سنگین بود
    فک کنم بخواطر اینه که سریال فرندز رو ندیده بودم :(
    متاسفانه فیدبیو واسه ویندوزفون هم یه اپ نمیسازه تا ما هم بتونیم استفاده کنیم :(
    عکاسا و عکسا هم خیلی خوب بودن:)حس خیلی خوبی به ادم میده

    راسی سینا خان یه سری به وبلاگمون بزن خوشحال شیم :))))

    1. یه کلیپی بود تو همین بیگ بنگ که دانشمندا جمع شده بودن و صحبت میکردن. حرفای خیلی خوبی زدن اما یه جاییش گفتن که اگه برای چیزی مثل زبان پنج سال وقت صرف میکنین، برای ریاضی هم انقدر وقت صرف کنین.

      در مورد مطالب هم همینطور، مهم نیست یه چیز یه چقدر پیچیده و عجیبه، رفتن تو عمقش باعث میشن اون چیز هم ساده تر بشه هم زیباتر، هرچند که پیچیدگیش سرجاش میمونه اما آدم اون بطن مطلبو بهتر درک میکنه : )

  12. سلام به همگی
    یه صبح جمعه و یه مجله خواندنی دیگه
    اینم نظرات من:
    بخش معرفی فیلم و سریال خوب بود و توضیحاتتون در مورد فیلم کافی و خوب بود.نمیدونم چرا تابحال از فرندز خوشم نیومده بااینکه دربین دوستانم هم رایجه و تشویق میکنن به دیدنش!!…البته باید بگم حتی یه قسمتشو هم ندیدم و شاید دارم با بی انصافی نظرمومیگم….فک کنم بهتر باشه ی چن قسمتیشو ببینم اگه فرصتی داشته باشم…
    ======================================================
    درمورد بخش معرفی کتاب هم :باتوجه به علاقه ام به فیزیک(و اینکه به طور اتفاقی (!) دانشجوی فیزیک هم هستم) ،خب 2 کتاب اول برام جالب بودند بخصوص اینکه دیگه از فرمولها و روابط ریاضیش خبری نبود!:)))….کلا فیزیک چیز جالب وعجیبیه….
    ========================================================
    بخش مستند: در ابتدای خوندن مجله به یاد موضوع مجله قبل افتادم و در پی اون داشتم فکر میکردم دوتا از مستند های میچیو کاکو رو که قبل ترش دیده بودم معرفی کنم که دیگه با بخش مستند مواجه شدم و دیدم شما زحمتشو کشیدین! البته یه مینی مستند دیگه هم هست که میچیو کاکو در اون ادعا میکنه وبعضا اثباتش هم میکنه که رویا های انسان قابلیت به تصویر درآوردن را دارد!!!و….نمیدونم ادامه مستندی که گذاشتین هست یا نه …ولی به همه پیشنهاد میکنم ببیننش.
    =======================================================
    بخش هدفمندی اهداف!!: از قسمتی که از سایت آوانگارد با عنوان “زندگی روزمره دانشمندان بزرگ ” بسیار لذت بردم.
    =======================================================
    بخش عکس : تصاویر واقعا تحسین برانگیز وبودند و حس غیر قابل توصیفی رو به ادم میداد…(به یا د رصد هایی ک با بچه ها رفتیم افتادم..:)…..:(
    =======================================================
    آلبوم آفتاب های همیشه :3 تا آهنگشو گوش کردم ، خود موسیقی بیکلامشو بیش تر دوست داشتم..
    …من هم از طرف خودم آلبوم های گروه “secret garden” و یانی رو که شاید همتون باهاش آشنایی داری رو پیشنهاد میکنم گوش بدین.
    ========================================================
    و در آخر هم تشکر از مجلتون…
    همگی شاد و پیروز باشید

  13. به شدت طولانی بود، یکم کمتر کنید مطالب مجله را و البته متنوع تر. خوب بود دست شما درد نکنه ولی به نظرم از حد استاندارد قبلی خارج بود.

    1. من خودمم هیچ وقت نمیخوام طولانی بشه و واقعا عذر میخوام ولی خوب آدم باید یه جوری کامل کنه و دلم نمی خواست که ناقص بمونه : )

      1. همیشه عالیه.ممنون .چه لزومی داره حتما کم حجم و کوتاه باشه.برای علاقمندان مطالعه کمیت مهم نیست بلکه کیفیت متن مهمه،که همیشه تو این مجله ها رعایت می شه.با تشکر فراوان از زحمات شما

      2. در مقابل فکر می‌کنم حجم بالا بهتر باشه، واقعن جای مطالب طولانی که کل روز تعطیل مشغول نگه‌داره ما رو خالی بود. مثلن می‌شه به جای یه‌دفعه خوندن، در چند بخش خوند.

      3. عالی بود سیناجان، ضمنا دلم نیومد اینو نگم که آوردن فرندز و انجمن شاعران مرده کنار هم، کار ناجوانمردانه ای بود :-) ! ولی با موضوع مجله خیلی می خوند، فکر می کنم انسجام مطالب و قدرت تاثیرگذاری نوشته های این شماره خیلی بالا بود. بعد از فوت ِ آقای کتینگ، چهل روز تصویر دسکتاپم شده بود صحنه ای که شاگرداش روی میز وایسادن. ضمنا فکر می کنم بخشی از انگلیسیم رو مدیون فرندز هستم، بعد از خوندن این مطلب شروع کردم دوباره ببینمش. در کل خیلی حال داد

  14. با تشکر از همه زحماتی که برای جمع آوری و نوشتن مطالب میکنید، استدلالی که برای رد کردن نظر تایسون درباره هوش آوردید صحیح نیست. دانش در اثر انباشت تجربه (بخصوص تجربیات متفاوت ناشی از متفاوت اندیشیدن) ایجاد میشه. بزرگترین عامل کنجکاوی، متفاوت اندیشیدن، کشف مهارت​ها و افزایش توانمندی هم همین هوش هست. خیلی مطمئن می​شود گفت در فرآیندهای تکاملی هوش بالاتر لاجرم منجر به برتری گونه​ای خواهد شد. مثلاً شما اگر صد برابر انسان باهوش​تری باشید نسبت به اطرافیان و جامعه خود برتری پیدا خواهید کرد و سعی خواهید کرد در طول زمان برونداد هوش خود را در قالب فناوری و نوآوری عرضه خواهید نمود تا این برتری را ملموس کنید. نکته اصلی این است که کلید در این بخش گذشت زمان (به مفهوم تکاملی) است و اینگونه نیست که هوش بالاتر در لحظه منجر به برتری شود.
    پیروز و سربلند باشید

    1. سپاس بسیار برای توضیحات.

      ببینید، یه جاییش آقای تایسون میگن که من حسودی میکنم اون موجودات رو اگه نبینم. الان منظور منم این جاست که اون موجودات، شاید خیلی برتری نسبت به ما داشته باشن، شاید به قول آقای تایسون یک درصد ژن بالاتر از ما داشته باشن، اما آیا این یک درصد از همون لحظه ای که نسبت به ما بیشتر شد، موجب برتریشون نسبت به ما شد؟ یا روندی رو طی کردن؟
      آقای تایسون میگن که فرض کنین بچه های اونا، از همون بچگی، سمفونی های بتهوون رو عین آب خوردن بنویسن. منم اینو قبول می‌کنم، اما آیا از همون لحظه اول پیدایششون این طوری بودن؟ منظور من اصلا تکامل و اینا نیست، منظورم اینکه چطور یک درصد یا هزاران درصد بالاتر، میتونه موجودی رو پدید بیاره که از همون اول برتر باشه. چطوری یه موجود میتونه بدون تخل و تصرف فناوری و از لحظه خلقش به صورت آماده، برتری داشه باشه. فرض کنیم ما بواسطه فناوری، بچه ای رو بدنیا آوردیم که باهوش بود و به فرض یک درصد بالاتر از ما بود. اما این درصد، به خاطر دخل ما ایجاد شده و این ما بودیم که با یه درصد کمتر اون یه درصد بیشتر رو بوجود آوردیم. نتیجه من اینکه آقای تایسون فکر میکنن یک درصد بیشتر چه قدر نسبت به ما برتر بود، اما این یه درصد چگونه بوجود میاد و چگونه نسبت به ما برتر میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]