زندگی در سال ۱۹۱۸؛ خاطرات یک جوان ۲۴ ساله از سالهای دگرگونی
سال ۱۹۱۸ میلادی برای من، جولیان برنارد، زمانی برای بلوغ در قلب شهر لیون (Lyon) فرانسه است؛ سالی که بوی باروت جنگ جهانی اول هنوز در مشام شهر میپیچد اما جوانههای امید برای فردایی روشنتر در حال شکفتن است. به عنوان یک جوان ۲۴ ساله که تازه از رشته حسابداری فارغالتحصیل شده، در این مقاله تلاش کردهام تا تصویری دقیق و پرجزئیات از سبک زندگی، دغدغهها، مد، موسیقی و تحولات سیاسی آن دوران را برای شما بازسازی کنم. از جستجو برای اولین شغل رسمی در دنیای پس از جنگ تا هراس از بیماریهای همهگیر و رویاپردازی برای تکنولوژیهای آینده، این تقویم تاریخ نگاهی صمیمانه به یکی از حساسترین برهههای قرن بیستم میلادی دارد که سرنوشت جهان را برای همیشه تغییر داد.
جستجوی کار و رویای درآمد پایدار
من با مدرک حسابداری از کالج محلی، این روزها تمام وقتم را در دفترخانهها و بانکهای مرکز شهر لیون میگذرانم تا شغلی ثابت پیدا کنم. بازار کار پس از جنگ بسیار ملتهب است و بسیاری از سربازان بازگشته به خانه، به دنبال جایگاههای قبلی خود هستند که کار را برای ما جوانان سختتر میکند. من هر روز صبح زود کتم را میپوشم و به ساختمانهای بلند سنگی سر میزنم تا شاید یک کمکحسابدار در بخش نساجی یا تولید ابریشم بخواهند. ایده آل من این است که در یک شرکت بازرگانی معتبر با حقوق ماهیانه ۲۵۰ فرانک (Franc) استخدام شوم که برای یک زندگی مستقل عالی است. در حال حاضر کارفرمایان انتظار دارند ۱۰ ساعت در روز و ۶ روز در هفته کار کنیم که واقعا فرسایشی به نظر میرسد.
پوشش و استایل مردانه در خیابانهای فرانسه
لباس برای من و همنسلانم نمادی از شخصیت و نظم اجتماعی است، حتی اگر پول زیادی در جیب نداشته باشیم. من عاشق کتهای پشمی بلند با یقههای پهن هستم که با یک کلاه شاپو (Fedora) خاکستری تکمیل میشود و به من ظاهر یک مرد بالغ را میدهد. شلوارهای ما معمولا دمپای تنگی دارند و همیشه از جلیقههای ست با کت استفاده میکنیم تا حتی در هوای گرم هم مرتب به نظر برسیم. البته مد این روزها کمی به سمت سادگی رفته است چون پارچه به دلیل محدودیتهای جنگی کمیاب و گران شده بود. داشتن یک ساعت جیبی زنجیردار که از جلیقه آویزان باشد، بزرگترین رویای من برای تکمیل تیپ اداریام در سال ۱۹۱۸ است.
دنیای مطبوعات و تیترهای داغ خبری
هر روز صبح مقابل کیوسک روزنامهفروشی میدان اصلی شهر میایستم و روزنامه لوموند (Le Monde) یا فیگارو (Le Figaro) را ورق میزنم تا از اخبار جبههها و سیاست باخبر شوم. آخرین تیتری که واقعا نظرم را جلب کرد و قلبم را به تپش انداخت، درباره مذاکرات صلح و احتمال پایان قریبالوقوع جنگ بزرگ بود. مجلات مصور هم برای من جذابیت خاصی دارند، مخصوصا آنهایی که درباره اختراعات جدید و ماشینهای پرنده مطلب مینویسند. خواندن تحلیلهای اقتصادی درباره تورم پس از جنگ به من کمک میکند تا دید بهتری نسبت به آینده شغلیام در رشته حسابداری داشته باشم. گاهی هم به ستون شایعات هنری نگاهی میاندازم تا بدانم در کافههای پاریس چه میگذرد.
زنگ تفریح: سبیلهای نایاب و مالیات بر مجردی!
شاید باور نکنید اما در همین سالها در برخی ایالتها بحثهای عجیبی مطرح شده که مردان مجرد بالای ۲۵ سال باید مالیات بیشتری بپردازند تا تشویق به ازدواج شوند! از طرفی، مدل سبیلهای پهن و پرپشت که زمانی نشانه ابهت بود، به خاطر استفاده از ماسکهای ضد گاز در جنگ دارد جای خود را به مدلهای باریکتر یا صورتهای کاملا اصلاح شده میدهد. من هم فعلا با یک خط ریش مرتب سعی میکنم خودم را مدرن نشان دهم تا شاید دل دختری را ببرم و از شر مالیات احتمالی مجردی خلاص شوم! دنیای ما در حال کوچک شدن و تمیزتر شدن است، حتی در روی صورت مردان.
ازدواج و معیارهای انتخاب همسر آینده
راستش را بخواهید، فکر میکنم ۲۷ یا ۲۸ سالگی سن مناسبی برای ازدواج باشد، یعنی زمانی که جای پایم در یک شرکت محکم شده باشد. دختر مورد علاقه من باید باسواد باشد و به مطالعه کتاب و شنیدن موسیقی علاقه نشان دهد تا بتوانیم ساعتها درباره مسائل مختلف گفتگو کنیم. من از زنانی که استقلال فکری دارند و در عین حال به سنتهای خانوادگی احترام میگذارند، خوشم میآید و امیدوارم همسرم چنین شخصیتی داشته باشد. در رویاهایم خانوادهای با دو فرزند، یک پسر و یک دختر را تصور میکنم که در خانهای با حیاط کوچک زندگی میکنیم. البته این روزها پیدا کردن دختری که در میان آشوبهای پس از جنگ، هنوز به عشق افلاطونی باور داشته باشد کمی دشوار شده است.
نوای موسیقی و جادوی سینما در سال ۱۹۱۸
موسیقی جاز (Jazz) آرامآرام دارد از آن سوی اقیانوس به کافههای ما نفوذ میکند و من شیفته ریتمهای پرانرژی آن شدهام که با پیانو نواخته میشوند. البته هنوز هم اپراهای کلاسیک و موسیقیهای رمانتیک فرانسوی در گرامافونهای قدیمی خانگی جایگاه ویژهای دارند و من از شنیدن صدای ادیت پیاف در آینده رویاپردازی میکنم. در دنیای سینما، فیلمهای صامت چارلی چاپلین (Charlie Chaplin) مثل فیلم «دوشفنگ» که امسال اکران شد، تمام شهر را به خنده واداشته است. تماشای این فیلمها در سالنهای تاریک و بزرگ، تنها راه فرار ما از تلخیهای اخبار جنگ و بیماری است. هنر تنها چیزی است که به ما یادآوری میکند زندگی هنوز زیباییهای خودش را دارد و باید برای شاد بودن تلاش کرد.
کتابهای جدیدی هم امسال منتشر شدهاند که افکار ما را به چالش میکشند؛ مثلا آثار نویسندگانی که از پوچی جنگ میگویند بسیار پرطرفدار شدهاند. من به تازگی خواندن مجموعههای ادبی داستانی را شروع کردهام که درباره تغییرات اجتماعی اروپا پس از انقلاب صنعتی هستند. ادبیات به من کمک میکند تا بفهمم در کجای تاریخ ایستادهام و سهم من از این تحولات چیست. فیلمها و کتابها در سال ۱۹۱۸ برای ما حکم پنجرهای به دنیای مدرن را دارند که با سرعت به سمت ما میآید.
ارتباطات و حمل و نقل در دنیای آنالوگ
برای ارتباط با دوستانم که در شهرهای دیگر هستند، هنوز به نوشتن نامههای کاغذی با جوهر و قلم متکی هستم که گاهی چندین روز طول میکشد تا به مقصد برسد. برای موارد اضطراری به دفتر تلگراف میروم و پیامهای کوتاه و بریدهبریده میفرستم که هزینه نسبتا بالایی دارد و باید کلمات را با دقت انتخاب کرد. تلفنهای سکهای در برخی کافههای لوکس وجود دارند اما استفاده از آنها برای من یک اتفاق تجملی و خاص محسوب میشود. در مورد حمل و نقل، من بیشتر با ترامواهای برقی شهر جابهجا میشوم که بسیار ارزان و در دسترس هستند. البته وقتی یک اتومبیل فورد مدل تی (Ford Model T) از کنارم رد میشود، با حسرت به آن نگاه میکنم و آرزو دارم روزی پشت فرمان یکی از آنها بنشینم.
بهداشت و کابوس آنفولانزای اسپانیایی
بزرگترین دغدغه سلامتی ما در این ماهها نه آبله است و نه بیماریهای قدیمی، بلکه موج وحشتناک آنفولانزای اسپانیایی (Spanish Flu) است که به سرعت سرایت میکند. هر روز خبر مرگ همسایگان یا همکاران سابق را میشنوم و این موضوع باعث شده تا مردم از تجمعات بزرگ دوری کنند و کمتر در کافهها بمانند. من همیشه سعی میکنم دستانم را با صابونهای تند بشویم و اگر کسی عطسه کرد، سریعا از او فاصله بگیرم چون درمانهای پزشکی هنوز بسیار ابتدایی هستند. سلامت روان هم چیزی است که این روزها به آن فکر میکنم، چون سایه سنگین مرگ و میرهای جنگ بر روحیه تمام جوانان شهر سنگینی میکند. بهداشت عمومی به یک موضوع حیاتی در مکالمات روزمره تبدیل شده و دولت مدام توصیههای پیشگیرانه منتشر میکند.
زنگ تفریح: رادیو، جعبه جادویی که حرف میزند!
پسر همسایه ما که در بخش مخابرات ارتش بوده، میگوید به زودی جعبههایی به خانهها میآید که میتوانند صدا را از فرسنگها دورتر پخش کنند! ما به او میخندیم و میگوییم حتما در جبهه سرش به جایی خورده است، مگر میشود بدون سیم صدای کسی را شنید؟ او نامش را «رادیو» میگذارد و ادعا میکند که این اختراع به زودی روزنامهها را از سکه میاندازد و ما در اتاق نشیمن به کنسرتهای پاریس گوش خواهیم داد. تصور کنید، نشستن روی مبل و شنیدن اخبار زنده بدون اینکه منتظر چاپگرهای سنگی بمانیم؛ واقعا شبیه به جادوگری یا داستانهای ژول ورن به نظر میرسد! امیدوارم زنده بمانم و این معجزه را با چشمان خودم ببینم.
تحولات سیاسی و ترس از آیندهای نامعلوم
تحولات سیاسی امسال فراتر از تصور است؛ فروپاشی امپراتوریهای بزرگ و ظهور ایدئولوژیهای جدید در شرق اروپا لرزه بر اندام محافظهکاران انداخته است. من فکر میکنم امضای پیمانهای صلح میتواند ثبات را به بازار برگرداند، اما از طرفی نگرانم که این آرامش فقط یک وقفه کوتاه قبل از طوفانی بزرگتر باشد. تغییر مرزها و تولد کشورهای جدید در نقشههایی که در مدرسه میخواندیم، به من حس ناامنی میدهد چون قوانین تجارت بینالملل هم مدام در حال تغییر هستند. به عنوان یک حسابدار، میدانم که این تحولات سیاسی مستقیما بر ارزش پول ملی و قدرت خرید من تاثیر خواهد گذاشت. امیدوارم سیاستمداران به جای انتقامجویی، به فکر بازسازی اقتصاد ویران شده اروپا باشند تا ما جوانان بتوانیم زندگی جدیدی بسازیم.
بسیاری از دوستانم درباره سوسیالیسم و حقوق کارگران صحبت میکنند که در محیطهای کاری به شدت داغ شده است. من معتقدم که قرن آینده قرن تودهها خواهد بود و دیگر پادشاهان نمیتوانند به تنهایی برای سرنوشت میلیونها نفر تصمیم بگیرند. این بیداری سیاسی برای من هم بیمآور است و هم امیدبخش؛ بیم از آشوب و جنگهای داخلی، و امید به برابری و فرصتهای شغلی عادلانهتر برای همه طبقات. آینده در هالهای از ابهام است، اما من با اشتیاق به تماشای این تغییرات بزرگ نشستهام و سعی میکنم خودم را با شرایط جدید وفق دهم.
تخیل آینده و رویاهای تکنولوژیک
وقتی به سال ۲۰۰۰ فکر میکنم، تصورم این است که انسانها با هواپیماهای شخصی کوچک به سر کار میروند و دیگر خبری از اسب و درشکه در خیابانها نیست. شاید آن زمان پزشکان بتوانند با اشعههای مخصوص، تمام بیماریها را در چند ثانیه درمان کنند و دیگر کسی از آنفولانزا نمیرد. رویای من این است که روزی دستگاهی اختراع شود که بتوانیم چهره کسی را که با او تلفنی صحبت میکنیم، از دور ببینیم. با وجود تمام سختیهای فعلی، من به نبوغ بشر ایمان دارم و حس میکنم قرن بیستم، قرن معجزات علمی خواهد بود که زندگی را برای نوادگان ما بسیار آسانتر میکند. امیدوارم آنها قدر این پیشرفتها را بدانند و دیگر هرگز به فکر راه انداختن جنگهای خانمانسوز نیفتند.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
سفر در زمان به سال ۱۹۱۸ به ما نشان میدهد که چگونه نیاکان ما در میانه بزرگترین بحرانهای قرن، همچنان به دنبال عشق، کار، هنر و پیشرفت بودند. این سال نه تنها پایان یک جنگ خونین، بلکه آغاز تولد مفاهیمی بود که امروز زندگی ما را شکل میدهند؛ از تکنولوژیهای ارتباطی ابتدایی تا تحولات بنیادین در حقوق اجتماعی و مد. تماشای جهان از دریچه چشم یک جوان ۲۴ ساله در لیون، یادآور این حقیقت است که امید و تلاش برای ساختن آیندهای بهتر، همواره موتور محرک تاریخ بوده است. درک آن دوران به ما کمک میکند تا قدر آرامش و امکانات امروزی خود را بیشتر بدانیم و با خردمندی بیشتری به استقبال تغییرات پیش رو در قرن بیست و یکم برویم.
شما درباره این دوران چه فکر میکنید؟
اگر میتوانستید با یک ماشین زمان به سال ۱۹۱۸ سفر کنید، اولین چیزی که دوست داشتید از نزدیک ببینید یا تجربه کنید چه بود؟ آیا زندگی در آن دوران پرچالش اما ساده را به دنیای دیجیتال امروز ترجیح میدهید؟ نظرات و تخیلات خود را در بخش دیدگاهها با ما به اشتراک بگذارید تا درباره این برهه تاریخی جذاب با هم گفتگو کنیم.
نوشتههای مرتبط با تخیل 100 سال سبک زندگی
- تقویم تاریخ سال ۱۹۲۸؛ زندگی یک جوان در آستانه تغییرات بزرگ
- زندگی در سال 1924؛ روایت شخصی یک جوان بیست و چهار ساله از دنیای مدرن قرن بیستم
- روزمرگیهای یک جوان در سال ۱۹۳۰؛ تقویم خاطرات، آرزوها و هراسها
- سفر به سال 1922؛ روزنوشتهای یک جوان 24 ساله در آستانه مدرنیته
- زندگی در آستانه انفجار بزرگ؛ خاطرات یک جوان ۲۴ ساله از سال ۱۹۲۹







چنین مجله فوق العده ای رو بخوانم و تشکر نکنم. ممنون آقای سلماسی. باید بگم حالا دیگه دارای سبکی متفاوت در نوشتن شدید و من خیلی از خواندن مطالبتون لذت می برم.
بردمن رو هنوز ندیدم اما پسربچگی و بازی تقلید هم خوش ساخت بودند.
دو فیلم اولی که بدون شک حرف های زیادی برای گفتن خواهند داشت به خصوص Boyhood. در موردImitation Game هم که بازیگرش رو که من همینطوری دوست دارم و امیدوارم فیلم هم در سطح این دوتا باشه. لحظه شماری میکنم برای کیفیت خوب : )
مجله خوب بود مثل قبل
فیلم Nightcrawler دیده بودم… فیلم جالب و قشنگی بود. ایده خوبی هم داشت.
ولی واسم جای تعجب داره که چرا همچین شخصیتی، با توجه به دانشی که توسط فضای آنلاین به دست اورده بود، داشت دله دزدی میکرد؟
بعدشم یه چیزی رو نفهمیدم! گفتی بعد از دزدی میرفته به صاحباشون تقاضای کار میکرده! در حالی که تو فیلم از کسی که مال خر بود تقاضای کار کرد نه از جایی که دزدید( یا من اشتباه میکنم) :)
نمیدونستم سریال Better cal soul اومده. میرم واسه دانلودش… ممنون
پیشنهاد میکنم در مورد این فیلم ها هم یه صحبتی شه:
In Time 2011
Lucy 2014
Limitless
این فیلم هم قبلا توسط دکتر مجیدی کامل معرفی شده ولی بد نیست تو مجلتون یه گریزی بهش بزنین دوباره:
Cloud Atlas
این مینی سریال که کیفر ساترلند بازی کرده هم بد نیست به معرفی کنید:
The Confession
http://www.imdb.com/title/tt3253740
ممنون و موفق باشید
به نظرم میخواست نشون بده دنبال کاریه که استعدادشو داره.
در مورد لوسی کامل پرداختم و دوتای دیگرو حتما مورد بررسی قرار میدم، فیلمای قابل توجهی بودن.
Cloud Atlas رو که بسیار شخصا پسندیدم و چون تخیلیمون کمی زیاد شده بود، نگه داشتم برای بعد . فیلم معنای عمیقی داره و به نظرم باید کامل در موردش در کنار سایر موضوعات پرداخته بشه.
مینی سریال رو اطلاع نداشتم، واقعا سپاس و سپاس بیشتر برای پیشنهادات : )
با سلام
نویسنده مطلب یا از سبک سورئالیسم آگاه نیست یا اینکه اشتباهی را اینجا مرتکب شده است. فیلم سورئال نیست بلکه در بعضی سکانسها از سبک رئالیسم جادویی برای بهتر توضیح دادن وضعیت نقش اول فیلم استفاده کرده است. همان کاری که مارکز در صد سال تنهایی انجام داد.
باقی بقایتان
نقدهای زیادی خوندم تا بین رئالیسم جادویی و سورئال یکی رو انتخاب کنم که سرانجام از اونجایی که بعضی از صحنه ها در ذهن و دانش من به سورئال نزدیک بودن، آخر سورئال و رئالیسم رو انتخاب کردم. اما با قاطعیت نمیگم چه بسا که ممکن نظر شما درست باشه و من اشتباه کنم : )
سلام
آقای سلماسی این پست واقعا عالی بود. ممنونم از زحمتاتون
سلام آقا سینا و ممنون بابت مجله این هفته…مثل همیشه عالی بود
خوشحالم که هر هفته قسمت کتاب پربارتر میشه :)
بهترین توصیف از کتاب صد سال تنهایی همینیه که گفتین…صد سال تنهایی را “باید” خواند.
کتاب بیگانه بیشتر از اینکه شخصیتش صادق باشه پوچ هستش و همین بی اهمیت بودن نسبت به همه چیز باعث صداقتش میشه چون اتفاقاتی که براش میوفته هیچ اهمیتی نداره…بنظرم کل کتاب تو همون دو جمله اولش خلاصه میشه: امروز مادرم مرد. شاید هم دیروز.
خسته نباشد
انقدر ماه خوندنش شدم که زمان از دستم در رفت
مثل همیشه علی
لینک مینیمال خطا ۴۰۴ میده
صفحه درخواستی شما وجود ندارد
بله متاسفانه گاهی اوقات آدرس پشت سر آدرس اصلی میاد که عذر میخوام:
http://1pezeshk.com/archives/2015/02/instagram.com/minimalha
که درستش آدرس آخره:
instagram.com/minimalha
: )
در مورد فیلم birdman من به شخصه فکر می کنم برای این که یک فیلم بتونه به جایگاه بلندی تو سینما دست پیدا بکنه باید علاوه بر مفاهیم عمیقش باید عامه پسند هم باشه که birdman به هیچ وجه عامه پسند نبود و علت محبوبیت بالای اون فقط مربوط می شه به موضوع و فضای اون که باعث می شه اهالی سینما باهاش هم ذات پنداری بکنن
البته هر انسانی میتونه در زمینه و علاقه خودش، یه چیزی از بردمن بگیره. یه نویسنده، بازیگر تئاتر، سینما، تهیه کننده فیلم، یه مخالف یا موافق شدید تکنولوژی و هرکسی. : )
بله صد سال تنهایی را باید خواند ولی با ترجمه بهمن فرزانه و چاپ سال 56 انتشارات امیرکبیر.
جالب بود
امسال تا الان بهترین فیلمی که دیدم برد من بود.
برد من همین سطحی بودنش قشنگه. همین که نمیشه باهاش همزاد پنداری کرد. همین که تمام صحنه ها با یه آدم پوشونده شده و بقیه اش هم یه فضایی از شهری شلوغ رو نشون میده. برای کسایی خوبه که از پستای 10 کلمه ای فیسبوکی خسته شدن. از جملات پاراگرافی خسته شدن. از کات های زیاد توی فیلما خسته شدن. میخان همون طور که توی دنیا برای همه چیز باید صبر کرد تو فیلم هم برای همه چیز صبر کرد. یه فیلم متتفاوته. با سینمای پولی مخالفت میکنه. میخاد بگه تو سینما هنر هم هست. فقط پول نیست. همون شخصیتی که تو برد من هست. دوست داره اونی که خودش دلش میخاد باشه نه اونی که بقیه دوست دارن.
Nightcrawler یه فیلم آموزش کارافرینی بود. اما تلخ بود.و تارکیم بود. اون صحنه که دوست خودشو میکشه خیلی جالب بود یا اونجا زنه تو تلویزیون گفت انسانیت مهم نیست یا اونجا که پشت صحنه هی پیاز داغشو زیاد میکردن. یا نگاه رقیبش موقع مردن. یه پیشرفت رو با اعمالی کثیف نشون داد.
Whiplash نوعش تکراری بود. از این فیلمای “تو میتوانی”. اما این خوب شده بود. به لطف موسیقی درام و بازیگرای خوب و کارگردان خوب. اما ضعف اصلیش داستان بود. سکانس آخر رو 4 -5 بار دیدم. هیجان وحشتناکی رو بهت میده.
Better Call Saul هم که عالی . انگار میتونه به عنوان یه سریال جدا از برکینگ بد شروع کنه. شروعش که از شروع برکینگ بد بهتر بود.
..
پیشنهاد میکنم فیلم Trash رو ببینین. درباره فقیرای ریودژنیروه.. شاید بگی با مسایل سیاسی ساختنش و مخالفان برزیل… اما من سمت و سوی صلح دوستیشو بیشنر دیدم. فیلم قشنگیه. بازی های خوبی داره… ریلیز اسمورپ رو بگیر کیفیتش بهتذه تا گانول. scorp movies سرچ کن.
…
نقاشی ها و عکسات سیاه بودن . خوشم نیومد. من سفیدی رو دوست دارم.
…….
اما درباره تاثیر گزاری..
تو الان خودت با این مجله نوشتنت داری جالب های خودت رو برای ما جالب میکنی. و من به راحتی میگم برای من فلانش جالب نیست. این برمگرده به تاثیر پذیری.. اینکه میگی بهتره تاثیر پذیر باشم تا تاثیر کذارو نمبدونم درست متوجه نشدم یا باهات مخالفم. انسان همین وجود داشتنش یعنی تاثر کداری. حالا کسی که تلاش میکنه تاثیر گذار تر باشه و جالباش برای بقیه هم جالب باشه یه چیز خوبه. اما خب نه به هر قیمتی. این تاثیر گذاری عامل این اتفاقات نیست. به چیز های دیگه ربط داره. به انسانیت ربط داره. تو خودت یه انسانی هستی که تاثیر گذاری. نویسنده ای. اما تا کجا پیش میری؟ این به تو ربط داره. این طور که میگی کسی تلاش برای تاثیر کذاری نکنه پس از چی تاثیر بگیریم؟ من میگم باید سعی کنیم تاثیر کذار باشیم.
اینکه میگی جان دادن و جان گرفتن یکیش برات جالب تره اگه تو توی جایی بودی و از جایی تاثیز میگرفتی که جان گرفتن بهتر بود چی؟ حالب ها رو تاثیر گذار ها به تو میدن. انسان از تولد خالیه. از بیرون علایقش بهش داده میشه. البته یه چیزی هست که از بدو تولد هم بات هست که یکم الهیه و یه لُطفیه که به همه داده نمیشه که یکم پیچیده اس اما اصل موضوع رو عوض نمیکنه. اگر جالبِ تو جان دادنه و جالبِ دیگری جان گرفتن. تو وظیفه داری جالبت رو برای بقیه جالب کنی. چون انسانیم. و این انسان رو به انسانیت نزدیک میکنه.
به حق نحوه فیلم برداری Birdman واقعا بی نظیر بود، البته نه برای خلاقیت و شکلی متفاوت، بلکه طوری بود که انسان احساس میکرد خودش به این شکل زندگی میکنه. باز شدن درها، رفتن از مکانی به مکان دیگر و اینها.
البته تصاویر سیاه رو منم بالطبع دوست ندارم اما به نظرم دیدن مشکلات حال در هر قالبی باعث شه انسان های اهل فکر و عمل، نه ناراحت بلکه علاقه مند به تغییری هرچند کوچک بشن. دیدن تصاویر قشنگ و خوشحال کننده، دو حالت دارن، یا همینجوری نگاه میکنیم و رد میشیم، یا سعی میکنیم مشکلات و غم هامونو بدون تلاش برای حلشون، با دیدن فقط عکس برای لحظاتی فراموش کنیم. این اسمش شاد شدن نیست و فقط یه سرپوش که به نظرم جزو بدترین چیزهاست.
ممنون برای Trash حتما بررسیش میکنم.
ببینید در مورد تاثیر پذیری. اول بگم بالاطبع من خودم خیلی از اینترنت تاثیر گرفتم. مثلا به لایف هک ها یا diy ها میتونم اشاره کنم. یا حتی مقالات طولانی و سنگین و چه بسا آموزش های ویدئویی که خیلی جاها به کارم اومدن. حتی یک بار تو یه وبلاگی خوندم وقتی اول جملتون “راستش” میارین، سعی میکنین نظرتون رو قاطع درست نشون بدین و از اون موقع از این کلمه استفاده نکردم.
اما منظور من اینکه ما انرژی مونو به جای اینکه بذاریم روی کار مورد علاقمون و انتشارش بدیم، میذاریم روی خود اینکه میخوام اثرم تاثیر گذار باشه. به عبارتی اول به اثر گذاشتن فکر میکنیم بعد به اینکه میخوایم چیکار کنیم. اثر اگر خوب باشه، تاثیر میذاره همون طور که آخر بردمن دیدیم. از طرفی مثلا ما این روزها خیلی تلاش میکنیم که بگیم دیگران کتاب بخونن، درحالی که بررسی نمی کنیم چرا نمیخونن. تاثیر گذاری باید بروز باشه و صدالبته همراه با خلاقیت و از همه مهم تر، قبلش اون کار از روی علاقه انجام شده باشه و سازندش اونو احساس کنه : )
آها. خب دقیقا منظورتو نفهمیدم. باید بیشتر میگفتی :)))
“” اینکه ما انرژی مونو به جای اینکه بذاریم روی کار مورد علاقمون و انتشارش بدیم، میذاریم روی خود اینکه میخوام اثرم تاثیر گذار باشه””
روشن شدم
فقط گفتی “”اثر اگر خوب باشه، تاثیر میذاره همون طور که آخر بردمن دیدیم””
بیچاره برد خودشو چیز کرد تا نمایش خوب بشه!! بی زحمت نبود بیچاره ::D
واقعا به این فکر میکنم که چند بار دیگه قراره توی مجلهی هفتگی یک پزشک، بیگانهیِ کامو رو بذارین ؟!
اول میخواستم به نوشته های وولف اشاره کنم اما دیدم نسبت به بیگانه و کامو کارهاش زیاد در ایران شناخته شده نیست. اما به نظرم بیگانه کتاب مهمیه که انقدر باید روش تاکید بشه تا همه بخونن. و نه برای اینکه یک پوچ گرا بشن یا تحت تاثیر یک داستان عجیب قرار بگیرن، بلکه یاد بگیریم طرز فکرها و احساسات و اندیشه های مختلفی در دنیا هست و هرانسانی باید بدور از قضاوت و برچسب گرفتن، مورد احترام قرار بگیره. به نظرم اگه چنین چیزی رو یاد بگیریم خیلی از مشکلاتمون حل میشه : )
ممنون سینا جان ، بسیار مجله جالبی بود
سریال Better Call Saul حتما راجبش بنویس ، واقعا عالیه !
تابه اینجا که شروع خیره کنندهای داشته و خلاقیت هاش مثل اول سریال که آینده رو سیاه و سفید نشون میده، واقعا قابل توجه بوده. اما نگه میدارم بعد تموم شدن فصل 1 تا اطلاعات کاملی بتونم در موردش ارائه بدم : )
مجله ی خبری … یا چی؟
خوب بود؟
خیلی دوست دارم بدونم شما که طی مقالات قبلیتون به کررات از رنگ زرد برای معرفی خیلی از مجلات و وبسایت های مورد توجه مردم عادی استفاده کردید ، امروز به مقالات خودتون چه رنگی رو اختصاص میدید؟
نارنجی رنگ خوبی باید باشه
به یاد ندارم واقعا چنین کلمهای “زرد” رو به کار برده باشم و امیدوارم که همینطور باشه، اما اگه به کار برده باشم، به نظرم اشتباه کردم و عذر میخوام. اما هنوزم به نظرم مقالاتی که سعی میکنن به هرشکلی چیزی رو جالب نشون بدن، یا به دور از ادب بنویسن و برای افراد، حالا بازیگر یا هرکسی شایعه درست کنند و به هرنوع کسی رو تخریب کنند، زرد محسوب میشن. البته به نویسنده کاری ندارم چون یا برای درامد مینویسه که خب جایی برای ناراحتی نیست و یا اینکه براش جالب محسوب میشه. و به نظرم اگه روزی دیدین یا در گذشته منم چنین کاری کردم، این حق شماست که هررنگی که دوست دارین، اختصاص بدین و چه بسا که خودمم به خودمم برای اونطور نوشتن زرد رو اختصاص بدم : )
همین بود مجله ی خبری …
خوب بود؟
مستند we steal secrets رو ببینید
بله حتما : )
من معمولاً نظر نمی دم، ولی عالی بود. از خوندن مطالبتون لذت بردم. خودم سالها وبلاگ اداره کردم و می دونم نوشتن چنین مطالبی در دنیایی که وقت برای هیچ چیزی وجود نداره، چقدر سخت هست.
عالی و خوب
بسیار لذت بردم ، سپاس فراوان
ممنونم سینا جان ٬ که جالبت رو برای من هم جالب کردی .
:)
سلام خدمت شما یک پزشک عزیز. من یکی از خوانندگان شما هستم بخصوص بخش مجله هفتگی که واقعا ازش لذت می برم. از زحمتی که در تهیه ای بخش می کشید بسیار سپاسگذارم. می خواستم یک سریال + فیلم + یک اطلاح کتاب هم خدمتتان معرفی کنم:
سریال Leftovers: ای سریال داستان بسیار فلسفی و نزدیکی به بیگانه آلبرکامو دارد و برای من که بیگانه بهترین کتابی بوده که تا به حال با آن ارتباط برقرار کرده ام این سریال و داستانش در جایگاه والایی قرار دارد. از نظر فلسفی تعبیر های زیادی از داستان این سریال می توان داشت و هر کس با هر معلوماتی نقد خود را دارد و علاقه مندان به فلسفه و بخصوص کامو به دلیل اینکه نویسندگان از کامو و بخصوص بیگانه الهام گرفته اند این سریال را حتماً خیلی خواهند پسندید. حتی در قسمتی از این سریال «تیم گاروی» نقش اصلی داستان کتاب بیگانه را در حال مطالعه کردن هست. به شخصه با توجه به اینکه سریال های زیادی را تا کنون دیدام، تا به حال این اندازه که این سریال روی من تاثیر داشته سریال های دیگر نداشته اند.
فیلم (و حتی کتاب این فیلم) the fault of our stars: این اثر هم به نظر من جایگاه این را دارد که بتوانید در مجله هفتگیتان آن را جای دهید. حتی رمان این اثر هم به فارسی ترجمه شده و من توضیحات زیادی در مورد آن نمی دهم به جای آن لینکی قرار می دهم شامل توضیحات فیلم/کتاب: http://vmilad.com/blog/?p=4687 (البته حمل بر تبلیغ نباشد و من قصدم معرفی فیلمی است )
کتاب «صد سال تنهایی»: از اینکه این کتاب را در این شماره معرفی کردید بسایر متشکرم. مطمئناً نیازی به تعریف ندارد. ولی به نظر م بد نبود که اگه اشاره ای هم ترجمه آقای بهمن فرزانه کنیم. ترجمه این مترجم عزیز در حال حاضر ممنوع الچاپ هست ولی متاسفانه یا خوشبختانه نسخه های افست و حتی دست دوم آن در کتابقروشی ها پیدا می شود و آن حذفیاتی که شما فرمودین را شامل نمی شود.
خالی از لطف بود اگر مطالب سایتتان را می خواندم و این مطالب را خدمتتان معرفی نمی کردم. امیدوارم نکات مورد اشاره این بنده حقیر مفید واقع شود و موجب لذت هم برای شما و خوانندگان به همراه داشته باشد. ارادتمند.
ابتدا سپاس برای وقتی که گذاشتین : )
بله حتما Leftover رو معرفی میکنم چوت از لحاظ تکنیکی و داستان، در نوع خودش خاص محسوب میشه، اما متاسفانه پیش از معرفیش باید حتما اینو بگم. برداشت من از این سریال که البته امیدوارم اینطور نباشه، سازنده تمام تلاشش اینکه “پوچ گرایی” رو به عنوان یک اصل مطلق نشون بده و به عبارتی این عقیده رو تحمیل کنه که “پوچ” بودن تنها واقعیت. چنین چیزی برای من واقعا قابل قبول نیست که ببینم یک سازنده یا نویسنده سعی در تحمیل و تزریق هر نوع عقیدهای داشته باشه اونم “پوچ گرایی” که واقعا هر دری رو به روی انسان چه از لحاظ اندیشه چه احساس میبنده و اگر واقعا از لحاظ مغزی اونطوری نباشه، به یه آدمی تبدیل میکنه که صرفا با عقاید دیگران اونطوری شده. بازهم امیدوارم که برداشت من اشتباه بوده باشه : )
بله فیلم رو قبلا معرفی کرده بودم اما خبر نداشتم کتابش ترجمه شده، واقعا هم در شبکه های اجتماعی زیاد از کتاب تعریف شده. حتما کتاب رو معرفی میکنم.
سپاس برای اشاره به صدسال تنهایی… : )
سلام،
خسته نباشید جالب بود
راستش سری های قبلی قوی تر بود
تو قسمت پیشنهادها متوجه الگوی خاصی برا معرفی فیلم نشدم شاید هرچی ک بنظرتون جالبو قشنگ میاد رو معرفی میکنید ک در اینصورت پیشنهاد میکنم فیلم “افتادن”-“The Fall” رو اگه ندید حتما ببینید و اگه مناسب دیدید معرفی کنید.
و فیلم هایی مثل:
Infernal Affairs نسخه اورجینال و بسیار زیباتر فیلم “جداافتاده” -“tThe Departed”
C.R.A.Z.Y نسخه اورجینال و بسیار زیباتری از فیلم “پسربچگی” هستش
بله حجم رو آوردم پایین که با اپ مشکلی نداشته باشه که متاسفانه بازهم نشون نداد.
سپاس از پیشنهادات : )
سلام آقای سلماسی،
بابت زحماتتون تشکر می کنم؛ می دونم حجم کاری که می کنید بسیار بالاست و این، کار شما رو ارزشمندتر می کنه. لکن به عقیده بنده هم فرمت قدیمی مجله بهتر بود. بهتر می شد با مطالب ارتباط برقرار کرد.
به هر حال باز هم پیگیر یک پزشک و علی الخصوص مجله هفتگی اش هستم.
موفق باشید.
با احترام – آرش
سپاس : )
در حقیقت فرمتش همونه، معرفی فیلم و بعد کتاب و سایر چیزها و مقاله اصلی، فقط کمی با دوربین و اینا مرزبندیش کردم : )
خب چرا از توسعه دهنده اپلیکیشن نمی خواید که این مشکل رو حل کنه؟
مثل همیشه پربار و عالی.
ممنون بابت این همه حرف های خوبی که به تحریر درمی آورید.