زندگی در سال 1919: خاطرات یک جوان 24 ساله از دوران پس از جنگ جهانی
سلام. من آرتور لمبرت (Arthur Lambert) هستم، جوانی ۲۴ ساله که در شهر سرزنده شیکاگو (Chicago) در ایالات متحده زندگی میکنم. سال ۱۹۱۹ برای ما سال عجیبی است؛ سایه سنگین جنگ جهانی اول تازه از سر جهان کم شده و ما با ولع به دنبال ساختن آیندهای روشن هستیم. در این مقاله میخواهم شما را به سفری در زمان ببرم تا ببینید یک جوان از طبقه متوسط با تحصیلات حسابداری، چطور در این سالهای پرالتهاب و هیجانانگیز به دنبال استقلال، عشق و کار میگردد. سال ۱۹۱۹ سالی است که در آن تکنولوژیهای نوظهور و تحولات سیاسی بزرگ، دنیای ما را برای همیشه تغییر دادند و من به عنوان بخشی از این جریان، تجربیاتم را با شما به اشتراک میگذارم.
جستجوی کار و رویای استقلال مالی
در حال حاضر با مدرک حسابداری مقدماتی که از کالج محلی گرفتهام، تمام روزنامههای صبح را برای پیدا کردن یک موقعیت شغلی در شرکتهای بازرگانی زیر و رو میکنم. کار ایدهآل من این است که به عنوان کمکحسابدار در یک دفتر صادرات و واردات مشغول شوم تا بتوانم از نظم ذهنیام استفاده کنم. دوست دارم درآمدم در ماه حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ دلار باشد که برای یک جوان مجرد در شیکاگو حقوق بسیار مناسبی محسوب میشود. در مورد ساعات کاری، انتظار دارم روزی ۹ ساعت و شنبهها تا ظهر کار کنم که در مجموع حدود ۵۰ تا ۵۴ ساعت در هفته میشود. رسیدن به این استقلال مالی به من اجازه میدهد تا بالاخره از خانه پدری نقل مکان کرده و یک آپارتمان کوچک در نزدیکی مرکز شهر اجاره کنم.
پوشش و مد مردانه در دوران گذار
لباس برای من و همنسلانم نمادی از شخصیت و نظم اجتماعی است، بنابراین همیشه سعی میکنم مرتب به نظر برسم. کت و شلوارهای سه تکه پشمی با یقههای پهن و جلیقههای فیت، انتخاب اصلی من برای حضور در اجتماع و مصاحبههای کاری هستند. کلاه لبهدار (Fedora) عضوی جدانشدنی از پوشش من است که بدون آن احساس میکنم چیزی را در خانه جا گذاشتهام. پیراهنهای من معمولاً یقههای جداشونده دارند که شستن و آهار زدن آنها را راحتتر میکند و همیشه از دکمه سرآستینهای ساده استفاده میکنم. کفشهای چرمی واکس خورده مشکی یا قهوهای تیره، استایل مرا کامل میکنند و به من اعتماد به نفس لازم برای قدم زدن در خیابانهای شلوغ را میدهند.
دنیای رسانه و تیترهای داغ خبری
هر روز صبح روزنامه شیکاگو تریبیون (Chicago Tribune) را میخرم تا از آخرین تحولات جهان و وضعیت بورس باخبر شوم. مجله نشنال جئوگرافیک (National Geographic) هم تفریح آخر هفتههای من است که با عکسهای سیاه و سپیدش مرا به سرزمینهای دور میبرد. آخرین تیتری که حسابی مرا به فکر فرو برد، مربوط به مذاکرات صلح پاریس و امضای معاهده ورسای (Treaty of Versailles) بود که به طور رسمی به جنگ پایان داد. راستش را بخواهید، خواندن اخبار این روزها مثل سوار شدن بر ترن هوایی است؛ یک روز از پیروزی میگویند و روز دیگر از اعتصابات کارگری. با این حال، معتقدم که دانستن این اخبار برای هر جوان تحصیلکردهای ضروری است تا بداند باد به کدام سمت میوزد.
گاهی اوقات هم سراغ مجلات طنز و کاریکاتور میروم تا کمی از فضای جدی سیاست فاصله بگیرم و لبخندی بر لب بیاورم. البته نباید فراموش کرد که قیمت کاغذ کمی بالا رفته و اشتراک سالانه مجلات برای جیب من کمی سنگین است. با این حال، لذت لمس کاغذ کاهی و بوی مرکب چاپ چیزی نیست که بتوانم به راحتی از آن بگذرم.
زنگ تفریح: مد عجیب کلاههای زنانه!
باورتان نمیشود اما دیروز در خیابان میشیگان خانمی را دیدم که کلاهی به سر داشت که انگار کل یک باغ وحش روی آن سوار بود! پرهای بلند شترمرغ و گلهای مصنوعی به قدری بزرگ بودند که طفلک به سختی میتوانست تعادلش را حفظ کند و از در مغازه وارد شود. شوخی نیست، گاهی فکر میکنم این کلاهها بیشتر از آنکه وسیله تزیینی باشند، ابزاری برای دفاع شخصی یا حفظ فاصله اجتماعی در پیادهروهای شلوغ هستند. حتی شنیدهام در برخی سالنهای تئاتر، نشستن پشت سر این خانمها باعث میشود کل نمایش را از دست بدهید و فقط پر و بال مرغان دریایی را تماشا کنید!
عشق، ازدواج و آرزوهای خانوادگی
فکر میکنم تا دو یا سه سال دیگر، یعنی وقتی ۲۷ ساله شدم و جای پایم در کار محکم شد، زمان مناسبی برای ازدواج باشد. دختر مورد علاقه من باید فردی کنجکاو، بااراده و البته علاقهمند به موسیقی و مطالعه باشد تا بتوانیم ساعتها با هم گفتگو کنیم. من به دنبال همسری هستم که استقلال فکری داشته باشد و در دنیای مدرن امروز، پا به پای من برای ساختن زندگی تلاش کند. در مورد فرزندان، همیشه تصور میکنم داشتن دو یا سه فرزند، گرمای خاصی به خانه ما میبخشد و زندگی را از یکنواختی درمیآورد. البته فعلاً که در حد یک رویاست، چون اول باید بتوانم هزینه خرید یک انگشتر الماس کوچک را پسانداز کنم!
موسیقی جاز و جادوی گرامافون
امسال سال درخشش موسیقی جاز (Jazz) است و من شیفته ریتمهای پرانرژی و بداههنوازیهای آن شدهام. آهنگهایی مثل «Mandy» از ایروینگ برلین (Irving Berlin) مدام در کافهها شنیده میشوند و روح آدم را تازه میکنند. من عاشق این هستم که عصرها به یک کلوب موسیقی بروم و به صدای شیپور و پیانو گوش دهم که چطور با هم گفتگو میکنند. در خانه هم یک گرامافون قدیمی داریم که صفحات سنگی ۷۸ دور را با صدای خشخشی دلنشین برایمان پخش میکند. جاز برای من نماد آزادی و شروع دوباره پس از سالهای تلخ جنگ است که تمام غمها را با ریتمهای تندش میشوید.
سینمای صامت و ستارههای روی پرده
سینما در سال ۱۹۱۹ یکی از بزرگترین سرگرمیهای من است و تماشای فیلمهای صامت در سالنهای بزرگ، تجربهای جادویی محسوب میشود. فیلم «شکوفههای شکسته» (Broken Blossoms) با بازی لیلیان گیش امسال سر و صدای زیادی به پا کرده و واقعاً تاثیرگذار بود. من هم مثل بسیاری دیگر، عاشق کارهای چارلی چاپلین هستم که با حرکات کمدیاش حتی سختترین لحظات زندگی را هم خندهدار میکند. دیدن این تصاویر متحرک بر روی پرده سفید، دریچهای به دنیای خیال است که برای چند ساعت ما را از واقعیت جدا میکند. نبود صدا در فیلمها باعث میشود تا با تمام وجود به میمیک صورت بازیگران دقت کنیم و احساساتشان را بهتر درک کنیم.
ادبیات نوین و کتابهای منتشر شده
دنیای کتاب امسال بسیار پربار بوده و نویسندگان بعد از جنگ، نگاه جدیدی به انسان و جامعه پیدا کردهاند. کتاب «خانم آلینور» (Mrs. Alving) یا آثار جدیدی که در لندن و نیویورک منتشر میشوند، همیشه در لیست مطالعه من هستند. شنیدهام کتابهای ویرجینیا وولف (Virginia Woolf) جانی تازه به ادبیات بخشیدهاند و سبک متفاوتی را ارائه میدهند که خیلی کنجکاوم آنها را بخوانم. کتابخوانی برای من راهی برای فهم بهتر تغییرات عمیق روحی است که مردم دنیا پس از سپری کردن دوران وحشتناک نبرد تجربه کردهاند. هر وقت فرصت کنم به کتابخانه عمومی شهر میروم تا جدیدترین نسخههای ادبی را به امانت بگیرم و در سکوت شب مطالعه کنم.
ادبیات به من کمک میکند تا فراتر از مرزهای شیکاگو فکر کنم و با دغدغههای روشنفکران پاریس و لندن آشنا شوم. در واقع، سال ۱۹۱۹ شروع دورانی است که در آن نویسندگان دیگر از قهرمانهای شکستناپذیر نمینویسند، بلکه به درون پیچیده انسانها نفوذ میکنند. این نگاه واقعگرایانه چیزی است که من به عنوان یک جوان تحصیلکرده، به شدت با آن همذاتپنداری میکنم.
زنگ تفریح: اشتباهات خندهدار در تلگراف!
هفته پیش دوستم جک میخواست برای نامزدش تلگراف بزند و بگوید «فردا با عشق میآیم» (Coming tomorrow with love)، اما اپراتور به اشتباه کلمه عشق را «گاو» (Low) تایپ کرده بود! فکرش را بکنید دختر بیچاره در ایستگاه قطار منتظر بوده که جک را با یک گاو ببیند، اما وقتی او را دست خالی دیده، تا دو ساعت با هم بحث میکردند که گاو کجاست. این هم از معایب تکنولوژی سریع ماست که گاهی یک نقطه جابجا، کل معنای زندگی آدم را عوض میکند و باعث میشود کل فامیل به شما بخندند. ای کاش روزی برسد که بتوانیم مستقیم با هم حرف بزنیم بدون اینکه غریبهای پیامهای عاشقانه ما را دستکاری کند!
سفرها و کشف دنیای فراتر از مرزها
امسال به همراه خانواده سفری با قطار به سمت دریاچههای بزرگ (Great Lakes) داشتیم که یکی از بهترین خاطراتم شد. سرعت قطارهای بخار امروزی واقعاً خیرهکننده است و تماشای مناظر از پشت پنجرههای واگن، حس عجیبی از حرکت و پیشرفت به آدم میدهد. همچنین یک بار هم برای کارهای اداری به نیویورک رفتم و از دیدن آسمانخراشهایی که انگار میخواستند ابار را لمس کنند، شگفتزده شدم. سفر در این دوران هنوز کمی گران و پرزحمت است، اما برای منی که تشنه دیدن دنیا هستم، هر سختیای را شیرین میکند. آرزو دارم روزی بتوانم با کشتیهای اقیانوسپیما به اروپا سفر کنم و شهرهایی مثل لندن و پاریس را از نزدیک ببینم.
تحولات سیاسی و تاثیر بر آینده
اخبار مربوط به حق رای زنان و اصلاحات قانون اساسی این روزها در صدر گفتگوهای سیاسی است که به نظرم عدالتی دیرهنگام است. همچنین، زمزمههای ممنوعیت الکل (Prohibition) به گوش میرسد که بسیاری از ما نگرانیم چطور بر زندگی اجتماعی و تفریحاتمان اثر خواهد گذاشت. این تحولات سیاسی نشان میدهد که جامعه در حال پوستاندازی است و ما باید خودمان را با قوانین جدید وفق دهیم. من فکر میکنم این تغییرات باعث میشود در آینده جامعهای منضبطتر، اما شاید کمی زیرزمینی و پر از رمز و راز داشته باشیم. به هر حال، سیاست بخشی از سرنوشت ماست و من با دقت تمام این تغییرات را دنبال میکنم تا غافلگیر نشوم.
تکنولوژی ارتباطی و حملونقل
ارتباطات ما در سال ۱۹۱۹ عمدتاً بر پایه نامهنگاری و تلگراف (Telegraph) است که برای پیامهای فوری از آن استفاده میکنیم. گاهی هم از تلفنهای عمومی سکهای که در هتلها یا داروخانهها هستند استفاده میکنم، هرچند که کیفیت صدا همیشه خوب نیست و باید بلند فریاد زد. در مورد حملونقل، آرزوی بزرگ من داشتن یک مدل تی فورد (Ford Model T) است که قیمتش برای قشر متوسط هر روز مناسبتر میشود. فعلاً با ترامواهای برقی یا کالسکه جابهجا میشوم، اما دیدن خودروهای بنزینی در خیابان لرزه به تن اسبها میاندازد. شک ندارم که در دهه آینده، اسبها فقط برای مسابقه استفاده خواهند شد و خیابانها در تسخیر موتورهای احتراقی قرار میگیرند.
بهداشت و دغدغههای سلامتی
بزرگترین دغدغه بهداشتی ما هنوز هم آثار باقیمانده از آنفولانزای اسپانیایی (Spanish Flu) است که سال گذشته جان بسیاری را گرفت. پوشیدن ماسک در مکانهای عمومی تا چند ماه پیش اجباری بود و هنوز هم ترس از بازگشت این بیماری در بین مردم دیده میشود. علاوه بر این، بیماریهایی مثل آبله و سل همچنان خطرناک هستند و بهداشت فردی بیش از پیش اهمیت پیدا کرده است. پزشکان توصیه میکنند که دستهایمان را مرتب بشوییم و از تجمعات غیرضروری در فضاهای بسته خودداری کنیم تا سلامت بمانیم. پیشرفتهای پزشکی در زمینه واکسیناسیون مایه امیدواری ماست که دیگر شاهد چنین کشتار جمعی توسط ویروسها نباشیم.
سرگرمی در خانه و آیندهنگری
در خانه، سرگرمی اصلی ما گوش دادن به رادیو است که هر شب برنامههای متنوعی از موسیقی تا اخبار را پخش میکند. دور هم جمع شدن خانواده دور این جعبه اسرارآمیز، به بخش جدانشدنی شبهای ما تبدیل شده و لذتبخش است. وقتی به آینده فکر میکنم، ترکیبی از بیم و امید تمام وجودم را فرامیگیرد؛ امید به پیشرفتهای عظیم علمی و بیم از تکرار جنگی دیگر. تخیل میکنم که روزی انسانها بتوانند در آسمانها با هواپیما به راحتی جابهجا شوند و دنیا به دهکدهای کوچک تبدیل شود. با این حال، میدانم که چالشهای زیادی پیش روست و نسل من باید با خردمندی و تلاش، دنیایی بهتر برای آیندگان بسازد.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
سال ۱۹۱۹ برای من و همنسلانم، نقطه عطفی در تاریخ است که در آن کهنه و نو با هم گلاویز شدهاند. ما در میانهی دنیایی هستیم که از یک سو با سنتهای محکم گذشته پیوند دارد و از سوی دیگر با شتاب به سمت تکنولوژی و آزادیهای جدید حرکت میکند. از موسیقی جاز گرفته تا ماشینهای بخار و سینمای صامت، همگی نشان از روحی خستگیناپذیر دارند که میخواهد پس از سالها جنگ، دوباره زندگی را جشن بگیرد. من به عنوان یک جوان ۲۴ ساله، با تمام بیمها و امیدهایم، آمادهام تا در این مسیر پرفراز و نشیب قدم بگذارم و سهم خود را از این دنیای نوین طلب کنم. آینده اگرچه نامعلوم است، اما درخشش چراغهای الکتریکی شیکاگو به من نوید میدهد که روزهای روشنی در پیش است.
شما در مورد سال ۱۹۱۹ چه فکر میکنید؟
اگر شما جای من بودید و در آن سالهای پرجنبوجوش زندگی میکردید، کدام بخش از این سبک زندگی برایتان جذابتر بود؟ آیا دوست داشتید لذت تماشای اولین فیلمهای صامت را تجربه کنید یا سوار شدن بر قطارهای بخار را؟ نظرات و تخیلات خودتان را در بخش دیدگاهها با ما به اشتراک بگذارید تا با هم درباره این دوران طلایی گفتگو کنیم.
نوشتههای مرتبط با تخیل 100 سال سبک زندگی
- زندگی در سال 1917؛ خاطرات تخیلی یک جوان 24 ساله در قلب تحولات جهانی
- زندگی در آستانه انفجار بزرگ؛ خاطرات یک جوان ۲۴ ساله از سال ۱۹۲۹
- تقویم تاریخ سال ۱۹۲۸؛ زندگی یک جوان در آستانه تغییرات بزرگ
- زندگی در سال ۱۹۲۳؛ دفترچه خاطرات یک جوان ۲۴ ساله در قلب اروپا
- زندگی در سال ۱۹۱۸؛ خاطرات یک جوان ۲۴ ساله از سالهای دگرگونی







چقدر بعضی از دوستان بی انصافی می کنند.
نمی دونم این دوستان وقتی یک مجله کاغذی می خرند زنگ می زنند به هیات تحریره و به تعداد زیاد صفحات اعتراض می کنند چون نمی تونند همه مطالب رو یک جا و یک نفس بخونند ؟!
جناب اقای سلماسی ، مجله رنگارنگ و پیشنهادهای خوب شما ، کمک بزرگیه برای اینکه بین کارهای روزمره حس بهتری نسبت به زندگی داشته باشم . ممنونم.
اگه لینک های داخل مطالب رو های لایت کنید UX مجله بهتر میشه. میشه یک فهرست مطالب هم اضافه بشه که هم معلوم بشه چه چیزهایی داخل مجله آورده شده هم دسترسی به اونها راحتتر بشه.
http://sound.tebyan.net/newindex.aspx?pid=150301&MusicID=133682
سلام مثل همیشه مجله عالی بود.نمایش رادیویی “دختری با گوشواره مروارید ” در این لینک قابل شنیدن است ، دارم دنبال می کنم(البته به احتمال زیاد سینا جان اینجوری پیشنهاد نمی کنند ولی برای من مناسب است!)
—————————-
من هم فیلم Rush را معرفی می کنم که به نظرم یک داستان زندگی واقعی را بسیار جذاب روایت کرده است.
سینا جان ممنون بابت مطالب خوبت. حالا که بحث vermeer شد، پیشنهاد میکنم مستند tim’s vermeer را هم حتما ببینید که به نوعی نظریهای در مورد نحوه کار vermeer است.
سینا جان ضمن اینکه در مقابل تلاشهای فوقالعادهات سر تعظیم فرود میارم و سختیهای کار رو نادیده نمیگیرم، جسارتا نقدی هم داشتم. در بخشهایی از متن نوعی پرگویی و اطناب دیده میشه که در بیشتر موارد بیمورد هستند و هیچگونه ارزشی به متن اضافه نمیکنند (با لحن خوشحال خوانده شود:) :
– این روزها یک کتاب و یا بهتر بگوییم سری کتابهای طاهره مافی، بر سر زبان افتاده یا افتادهاند. (اگر میتوانیم بهتر بگوییم چرا از اول نگوییم؟ :) )
– همه ما، یا حداقل بعضی از ماها، به یک چیز علاقه شدیدی داریم. (بلاخره همه، بعضی یا بیشتر افراد؟)
– فیلم هفتهمان، چیز خاصی نیست چرا که آنقدر خاص است که نمیتوان آن را فقط یه چیز دانست. (!)
– تاثیری که برکینگ بد داشت، البته تاثیر مثبت، خیلی بیشتر از منفی آن بود. البته اگر بتوان منفی به شمار آورد. (با یادی از استاد خیابانی :) )
– آخر و پایان کتاب
– بیانسه را میتوان جزو معروف خوانندههای دنیا دانست. البته منکر این نمیشوم که بعضی از آهنگهایش اصلا به دل نمینشینند اما معدود ترانههایی هم دارد که آدم دلش میخواهد بارها آن را بازپخش کند! ( بدون این مقدمه رفت و برگشتی بیمورد -کدام خوانندهایست که اینطور نباشد؟- میشد یکراست رفت سر معرفی آهنگ خوب halo و باور کنید که ما قبول میکردیم بیانسه خواننده خوبیست )
– پیکاسو نیازی به توضیح و تعریف ندارد و میتوان در یک کلمه اورا توصیف کرد: یک دیوانه واقعی که واقعی نبود! (جدا از اینکه -کلمه- تعریف خاص خودش را دارد، با اینکه نویسنده نیازی به تعریف و توضیح نمیبیند، در ادامه باز هم توضیح و تعریف میآورد. و البته بار دیگر جملههای متضاد مورد علاقه نویسنده: دیوانه واقعی که واقعی نبود! -کلمات پیشنهادی: دیوانه واقعی که دیوانه نبود!، واقعی دیوانه که واقعی نبود!)
-البته نقد فیلمی مثل استاکر از بعضی از جنبهها، کار مشکلی نیست. مثلا میتوان در مورد فیلمبرداری، موسیقی، بازی بازیگران و چنین چیزهای نوشت، اما بحث اصلی اینجاست. چگونه میتوان نقدی نوشت که به نتیجهای رسید؟ چگونه میتوان بر فیلمی سخن گفت که در اوج معنا، پوچ و خالی است و در اوج بیچیزی، سرشار از معنی و معنویت؟ چگونه میتوان اندیشه پشت فیلم و در کل اندیشه تارکوفسکیها را بررسی کرد؟ به جرات که نمیشود، واقعا هم نمیشود. (اول نقد استاکر سخت است، اما بعد، از بعضی جنبهها سخت هم نیست، ولی خب اما که چه بشود؟ آن هم وقتی در معنا پوچی است و در بیمعنایی معنویت؟ حال که سخت است پس چگونه اندیشه وی را بررسی کنیم؟ استاد خیابانی جواب میدهد که چیزی که قطعا نمیشود، اندیشه تارکوفسکی است، آن هم دوبار، به جرات نمیشود، واقعا نمیشود. اما بحث به اینجا ختم نشده و با این همه نشدن، در ادامه میبینیم که شاید بشود)
با تشکر. مثل همیشه عالی.
خدمت دوستان عزیز هم بگم که اگه علاقه ندارین که بخونین و یا حوصله خوندن ندارین شاید مشکل رو بهتر در خودتون پیدا کنین و نه در مجله… آخه مگه چقدر طولانی بود که یک روز واسش آدم زمان بگذاره که بخونه،حرف هایی میزنید که واقعا جالبه! در هر صورت تشکر بابت سلیقه و نوشته هاتون.
سلام ممنون از مجله پرمحتواتون ولی چرا این هفته هیچکدوم از معرفیها لینک نداره و به راحتی نمیشه سایتها و صفحه ها رو پیدا کرد
سلام
آقا سینا واقعا از وقت و انرژی که میزارین ممنونم….مطالبتون عالیه
کتاب ابله 45000 تومان :| …. واقعا این هزینه برای کسی که هزارتا چاله چوله تو زندگیش هست خیلی زیاده(90 درصد جامعه)
سایت فیدیبو هم قیمتها رو خیلی پایین آورده ولی متاسفانه خیلی از کتابها رو نداره
اگه یه سایتی راه اندازی بشه که در قالب اون بشه کتابهای خونده شده خودمونو با بقیه عوض کنیم خیلی خوب میشه فقط مسئله ای که این کار داره ضررهاییه که ممکنه به نویسنده ها بزنه
بله بله، اما چون وظیفم اینکه لینک معتبر بدم مجبور میشم این قیمت رو هم ذکر کنم. ولی خوبی این کتابای قدیمی اینکه خیلی راحت میشه از مغازه ها و حتی دست فروشها با قیمت پایین تری گرفت و حتی اگه به اونم وسعمون نرسید، میشه راحت فریشو دانلود کرد. اما کتاب با ارزشی و محتواش به این قیمت میارزه : ) البته برای من مهم اینکه کتاب خونده بشه و به نظرم اگه فری گرفتین و کتاب روتون تاثیر خوبی داشت، اونوقت حالا هر قیمتی شد برای کتاب پرداخت کنین.
امان از این مطالب بلند و بی انتها
(می دونم زحمت بسیار زیادی برای تهیه این مطالب می کشید)
پیشنهاد می کنم مطالبتونو به صورت پاره پاره در طول هفته هر موقع حوصله داشتید منتشر کنید (همانطور که همرو یجا نمی نویسید). علاوه بر این لازم نیست خودتونو در قید و بند کلمه “مجله” درگیر کنید.
به هر حال ممنون
با احترام به نظر شما خواستم بگم که وقتی نوشته ای عنوان مجله رو داره،طبعا مطالب زیادی هم باید داشته باشه.یعنی نباید منتتظر مطالب کوتاه بود.
متاسفانه وقت چنین کاری رو ندارم. البته این رو هم ذکر کنم که من بعضی اوقات کتابایی رو معرفی میکنم که بیش از هزار صفحه هستن و حتی وقتی این مجله رو به فقط متن تبدیل میکنم میبینم حتی به 20 یا 30 صفحه هم نمیرسه. حالا شما فرض کنین من فقط در یک پست بیام و در چند خط چندتا کتاب معرفی کنم. وقتی که علاقه ای به خوندن 20 صفحه نیست آیا فایدهای در معرفی اون چندتا کتاب هست؟ پیشنهاد میکنم به سادگی از این 20 یا 30 صفحه که دوهفته ای منتشر میشه بگذرین : )
عجب پستی!
به مورد علاقه های مرورگر افزوده شد…
سپاس از شما
سلام
واقعا از مجله یک پزشک لذت زیادی میبرم
کل مطالب یک پزشک در طی هفته یک طرف و مجله یک طرف
این همه کانتنت عالی یه دفه روح آدم را جلا میده
به قول خارجی ها کیپ گواینگ !!!
همچنین ممنون که مطالب معرفی شده رو قرار میدین، کلی آدم ذوق میکنه میبینه مطلبش رفته تو سایت :دی
فقط یکسره نوشتن این همه مطلب یک هفته طول میکشه چه برسه به پیدا کردن مطلب!!!!!!
سلام و خسته نباشید.
اولا اینکه مجله طبق معمول عالی بود. کاش فرصتی میشد تمام موارد معرفی شده رو ببینیم و مطالعه کنیم. فقط اگه ممکنه یکم درمورد اون علائمی که استفاده میکنید توضیح بدید :-؟ AD, BL, MM و …
سپاس : ) حقیقتش بعضی اوقات دوستانم یا دوستانی ازم میخواستند که نام انگلیسی اون محتوارو هم ذکر کنم، به نظرم جالب اومد که من چند حرف اولشو بنویسم تا هم یه ذهنیتی ایجاد بشه و هم اینکه در مورد اون محتوا در زبان انگلیسی هم تحقیق بشه : )
سینا جان مرسی از مجله این هفته.یه تشکر دیگه هم بابت اینکه لطف کردی و کتابی که پیشنهاد داده بودم رو معرفی کردی.
یه چنتا آهنگ عالی میخوام پیشنهاد کنم گوش بدی.البته سلیقه موسیقی هر کسی فرق میکنه و ممکنه که خوشت نیاد.
آهنگ Hindsight از گروه Anathema
آهنگ Again از گروه Archive
آهمگ All alone از گروه Saturnus
همه این سه تا آهنگ به طور مستقیم با موضوع مجله این هفته که میگفتی تو آثار بزرگ.هنری یه غم پنهانی وجود داره ارتباط داره.امیدوارم خوشت بیاد.
سپاس : ) حتما گوش میکنم : )
آقای مجیدی من حدوداً 5 یا 6 سال هست به سایت شما سر می زنم ولی چند ماهی هست که کیفیت مطالب به شدت اومده پایین و یک مقدار شبیه مجلات زرد شده منتها از نوع اینترنتی مجلات زرد.یک موقعی بود که واقعاً ارزش وقت گذاشتن رو داشت سایت شما ولی دیگه نه…می دونم آقای سینا سلماسی احتمالاً خیلی وقت گذاشتن برای نوشتن این قسمت مجله ولی خیلی از قسمت های مجله رو واقعاً هیچ دلیلی من شخصاً نمی بینم که بخونم و بی غیر از وقت تلف کردن چیزه دیگه ای نیست.
(راستش رو بخواید خیلی خونسردیم رو حفظ کردم اینا رو نوشتم.اولش خیلی تند چند خط نوشتم که اگه می خوندینش عمرا دیگه مجله رو ادامه نمی دادید ولی خب پاکشون کردم!!!!)
آقا سعید شما چه اعتماد به نفسی داری که میگی اگه فلان کامنت رو میزاشتم دیگه مجله رو ادامه نمیدادی.کسی که واسه نوشتن مجله به این بلندی زحمت میکشه مطمین باش با انتقاد های بی پشتوانه و مغرضانه کسایی مثله شما نه تنها بیخیاله کارش نمیشه بلکه واسه ادامه کار مصمم تر هم میشه.
شما اگه واقعا به فکر بهتر شدن این مجله هستی با دقت انتقاد کن و بگو کجاش مشکل داره و دلیلت واسه این حرفت چیه.
انتقاد کردن ازچیزی که یه نفر خلق کرد خیلی آسونه ولی بهتره قبل از نوشتن انتقاد یکم انصاف رو جاشنی نوشتمون کنیم.
Wow آقا Wow ! فکر کنم رکورد طولانی ترین پست وب فارسی رو زدید. مجله هفته قبل رو که نداده بودین رو جبران کردید. یک روز کامل باید وقت گذاشت تا فقط خوندش. حالا بماند که چند روز برای ارایه همچین پستی وقت گذاشته شده. تشکر
بسیار عالی،ممنون از شما.
در هم برهم ، جملات طولانی و البته مطالبی ناب و خوب!
اگه بی خیال مجله هفتگی بشید و هر بخش رو جدا پست کنید بهتره.
چرا باید ساختار مجله وار قدیمی رو تو وب پیاده کرد؟ پس این منوی بالای سایت به چه دردی می خوره؟!
با تشکر
خیلی طولانی بود…از دوستان کسی هست که همه ی مطالب را خوانده باشد؟
هنوز نتونستم بخونم. چون این هفته هم تو نرم افزار موبایل مطلب رو کامل نشون نمیده! ولی مطمئنم که مثل همیشه عالیه
ممنون سینا جان ، مجله بسیار جالب و خواندنی ای بود من به شخصه خیلی لذت بردم
ممنون.مجله پرباری بود