سفر به سال 1922؛ روزنوشت‌های یک جوان 24 ساله در آستانه مدرنیته

من آرتور هربرت (Arthur Herbert) هستم، جوانی بیست‌ و چهار ساله که در قلب شهر لندن (London) زندگی می‌کنم. سال 1922 برای من و هم‌نسلانم، سالی سرشار از امیدهای تازه و سایه‌های به‌جامانده از جنگ بزرگ است که اکنون تلاش می‌کنیم از زیر بار آن شانه خالی کنیم. در این مقاله قصد دارم شما را به دنیای شخصی‌ام در این سال پرهیاهو ببرم و از دغدغه‌های کاری، لباس‌های موردعلاقه‌ام، موسیقی‌های جدید و نگاهی که به آینده دارم برایتان بگویم. مطالعه این یادداشت‌ها به شما کمک می‌کند تا درک عمیق‌تری از سبک زندگی، تکنولوژی‌های نوظهور و فضای اجتماعی دهه بیست میلادی پیدا کنید. بیایید با هم در کوچه‌های مه‌آلود لندن قدم بزنیم و ببینیم یک جوان متوسط در این عصر چگونه برای خوشبختی می‌جنگد.

۰۱

جستجوی کار و رویای استقلال مالی

من تحصیلاتم را در رشته حسابداری بازرگانی (Commercial Accounting) به پایان رسانده‌ام و اکنون به دنبال موقعیتی هستم که بتوانم به عنوان یک دفتردار ارشد در یکی از شرکت‌های تجاری مستقر در سیتی (The City) فعالیت کنم. جستجوی کار در این روزها عمدتاً از طریق خواندن ستون آگهی‌های استخدام در روزنامه‌های صبح انجام می‌شود و من هر روز ساعت‌ها وقت صرف نوشتن نامه‌های درخواست کار با خط خوش می‌کنم. برای مصاحبه‌ها، باید با ظاهری بسیار آراسته حاضر شوم زیرا در دنیای تجارت لندن، اولین برخورد و انضباط شخصی به اندازه دانش تخصصی اهمیت دارد.

کار ایده‌آل من شغلی است که در آن بتوانم ماهانه حدود ۲۰ پوند (Pound Sterling) درآمد داشته باشم تا هم از پس اجاره‌خانه برآیم و هم پس‌اندازی برای آینده داشته باشم. در حال حاضر، ساعت کاری استاندارد ما حدود ۹ ساعت در روز است که از ساعت ۸ صبح آغاز شده و تا ۵ عصر ادامه می‌یابد و معمولاً شنبه‌ها هم تا ظهر کار می‌کنیم. این میزان حقوق برای یک جوان مجرد در طبقه متوسط، زندگی نسبتاً راحتی را فراهم می‌کند و اجازه می‌دهد که آخر هفته‌ها به تفریحات سالم بپردازم.

۰۲

مد و پوشش؛ از کلاه شاپو تا کت‌های فاستونی

ظاهر یک مرد در سال 1922 نشان‌دهنده جایگاه اجتماعی و حرفه‌ای اوست و من ترجیح می‌دهم از کت و شلوارهای سه تکه با جلیقه استفاده کنم که وقار خاصی به من می‌بخشد. پارچه‌های فاستونی (Tweed) و پشمی راهline (pinstripe) بسیار محبوب هستند و من همیشه سعی می‌کنم پیراهن‌های یقه سفید آهاردار را با کراوات‌های ابریشمی پهن ست کنم. کلاه شاپو (Fedora) یا کلاه لبه‌دار تخت (Flat cap) جزئی جدایی‌ناپذیر از پوشش من هنگام خروج از منزل است که بدون آن احساس برهنگی می‌کنم.

کفش‌های من همیشه باید واکس‌زده و براق باشند و معمولاً از مدل‌های آکسفورد (Oxford shoes) استفاده می‌کنم که برای پیاده‌روی در خیابان‌های سنگ‌فرش شده بسیار مناسب و بادوام هستند. در مراسم‌های رسمی‌تر، استفاده از ساعت جیبی که با زنجیری ظریف به جلیقه متصل شده، نه تنها کاربردی است بلکه به عنوان یک اکسسوری لوکس نیز شناخته می‌شود. البته اعتراف می‌کنم که بستن این یقه های سفت و آهار زده گاهی واقعاً نفسم را می‌گیرد، اما چه کنیم که مد روز است و نمی‌شود از آن عقب ماند!

۰۳

دنیای رسانه و تیترهای داغ امسال

مطالعه روزنامه بخش مهمی از روتین صبحگاهی من است و من معمولاً تایمز (The Times) یا دیلی میل (Daily Mail) را با دقت ورق می‌زنم تا از تحولات جهان باخبر شوم. مجله‌های ادبی و هنری نیز برایم جذابیت زیادی دارند، به‌ویژه مطالبی که درباره اکتشافات باستان‌شناسی یا پیشرفت‌های علمی جدید در آن‌ها نوشته می‌شود. آخرین تیتری که واقعاً من را به هیجان آورد، خبر کشف مقبره توت‌عنخ‌آمون (Tutankhamun) در مصر بود که همه جا صحبت از آن است و حس کنجکاوی مردم را به شدت برانگیخته است.

این خبر باعث شده که تب «مصر‌گرایی» در همه جا گسترش یابد و حتی در طراحی لباس‌ها و دکوراسیون خانه‌ها هم ردپای نمادهای مصری دیده شود. من معتقدم که این اکتشافات بزرگ نشان می‌دهند که جهان چقدر وسیع و پر از رمز و راز است و ما هنوز چیزهای کمی درباره تاریخ خود می‌دانیم. علاوه بر اخبار علمی، ستون‌های طنز و کاریکاتورهای سیاسی هم برایم لذت‌بخش هستند چون با زبانی گزنده به نقد وضعیت معیشتی و تصمیمات دولتمردان می‌پردازند.

زنگ تفریح: شگفتی‌های مصر باستان در فنجان چای

آیا می‌دانستید که بعد از کشف مقبره توت‌عنخ‌آمون، چنان تب و تاب عجیبی لندن را فراگرفته که برخی شرکت‌ها شروع به تولید «بیسکویت‌های مومیایی» کرده‌اند؟ بله، مردم با اشتیاق بیسکویت‌هایی را می‌خورند که به شکل تابوت‌های مصری قالب‌گیری شده‌اند! حتی شنیده‌ام که برخی از خانم‌های اشرافی در مهمانی‌هایشان از سرمه چشم به سبک ملکه‌های مصری استفاده می‌کنند که در ترکیب با کلاه‌های مدرن امروزی، قیافه‌ای بسیار مضحک و البته ترسناک به آن‌ها می‌دهد. واقعاً تماشای این همه افراط در مدگرایی از راه دور، خنده‌دارترین بخش اخبار این روزهاست.

۰۴

آرزوی ازدواج و تشکیل خانواده

در مورد زندگی شخصی، دوست دارم تا سه یا چهار سال آینده، زمانی که جایگاه شغلی‌ام تثبیت شد، ازدواج کنم و خانواده‌ای کوچک تشکیل دهم. دختر مورد علاقه من باید فردی باهوش، سرزنده و تا حدی مستقل باشد که بتوانیم درباره کتاب‌ها و اخبار روز با هم گفتگو کنیم. من به دنبال همسری هستم که علاوه بر مدیریت خانه، به هنرهایی مثل موسیقی یا نقاشی هم علاقه داشته باشد و بتواند محیطی گرم و فرهنگی برای رشد فرزندانمان فراهم کند.

رویای من داشتن دو یا سه فرزند است که بتوانم بهترین امکانات تحصیلی را برایشان فراهم کنم تا آن‌ها هم در دنیای مدرن آینده، نقش موثری ایفا کنند. معتقدم که تربیت فرزندان در این عصر جدید که ارزش‌ها در حال تغییر هستند، چالش بزرگی است اما با همدلی و عشق می‌توان به آن دست یافت. البته فعلاً که تمام پس‌اندازم خرج خرید کتاب و بلیت تئاتر می‌شود، پس بهتر است فعلاً به همان رویاپردازی اکتفا کنم و دنبال یک شغل نان و آب‌دار باشم!

۰۵

نغمه‌های جاز و جادوی پرده نقره‌ای

موسیقی جاز (Jazz) در سال 1922 با سرعتی باورنکردنی در حال تسخیر قلب‌های جوانان است و من هم از شنیدن ریتم‌های شاد و پرانرژی آن لذت می‌برم. آثاری که از آمریکا به اینجا می‌رسند، روح تازه‌ای به مهمانی‌ها بخشیده‌اند و رقص‌های جدیدی مثل چارلستون (Charleston) در حال مد شدن هستند. من معمولاً صفحات گرامافون (Gramophone records) جدید را تهیه می‌کنم تا در خانه با دوستانم به موسیقی گوش دهیم و از دنیای جدی بیرون فاصله بگیریم.

در سینما، فیلم‌های صامت همچنان پادشاهی می‌کنند و من امسال از تماشای فیلم «نوسفراتو» (Nosferatu) که یک اثر ترسناک آلمانی است، بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم. تماشای بازی‌های اغراق‌آمیز بازیگران روی پرده بزرگ و همراهی موسیقی زنده پیانو در سالن سینما، تجربه‌ای جادویی است که هرگز تکراری نمی‌شود. همچنین آثار کمدی چارلی چاپلین (Charlie Chaplin) همیشه لبخند را بر لبانم می‌آورد و برای مدتی هم که شده، سختی‌های کار و زندگی را از یادم می‌برد.

امسال کتاب‌های بسیار مهمی هم منتشر شده‌اند که دنیای ادبیات را تکان داده‌اند، از جمله «اولیس» (Ulysses) اثر جیمز جویس که همگی درباره پیچیدگی‌های آن صحبت می‌کنند. من سعی می‌کنم این کتاب‌های مدرن را مطالعه کنم تا در بحث‌های روشنفکری کافه‌ها کم نیاورم، هرچند اعتراف می‌کنم درک برخی از آن‌ها واقعاً دشوار است. خواندن اشعار تی.اس. الیوت (T.S. Eliot) در کتاب «سرزمین هرز» (The Waste Land) نیز حس عجیبی از ناامیدی و در عین حال زیبایی را در من زنده می‌کند.

۰۶

ارتباطات و حمل‌ونقل در عصر گذار

برای ارتباط با دوستان و خانواده، من هنوز از نامه‌نگاری استفاده می‌کنم و نوشتن نامه با جوهر و کاغذ حس صمیمیت بیشتری دارد. برای پیام‌های فوری، تلگراف (Telegraph) گزینه‌ای سریع اما گران‌قیمت است که فقط در موارد ضروری از آن استفاده می‌کنیم. تلفن‌های سکه‌ای در برخی از نقاط شهر نصب شده‌اند، اما استفاده از آن‌ها هنوز همگانی نشده و مکالمه با آن‌ها گاهی با پارازیت‌های زیادی همراه است که شنیدن صدا را دشوار می‌کند.

در مورد حمل‌ونقل، من معمولاً از اتوبوس‌های دوطبقه قرمز لندن یا مترو (The Tube) برای جابه‌جایی در شهر استفاده می‌کنم که بسیار کارآمد هستند. اگرچه درشکه هنوز در برخی محله‌ها دیده می‌شود، اما خودروهای بنزینی مثل فورد مدل تی (Ford Model T) به سرعت در حال جایگزین شدن هستند و من آرزو دارم روزی یکی از آن‌ها را داشته باشم. داشتن یک اتومبیل شخصی به معنای آزادی مطلق برای سفر به مناطق ییلاقی در تعطیلات آخر هفته است، چیزی که فعلاً برای من یک رویای دوردست محسوب می‌شود.

۰۷

بهداشت، سرگرمی و چشم‌انداز آینده

دغدغه‌های بهداشتی ما در این سال بیشتر پیرامون پیشگیری از بیماری‌های عفونی مثل سل (Tuberculosis) و تاثیرات باقی‌مانده از آنفولانزای اسپانیایی است که چند سال پیش جهان را درگیر کرد. ما یاد گرفته‌ایم که بهداشت فردی را بیشتر رعایت کنیم و از اماکن خیلی شلوغ در زمان شیوع بیماری‌ها دوری کنیم، اما هنوز دانش پزشکی ما در برابر بسیاری از دردها ناتوان است. سلامت روان هم به تدریج در حال مطرح شدن است، به‌ویژه برای سربازانی که از جنگ بازگشته‌اند و با کابوس‌های آن دست‌ و پنجه نرم می‌کنند.

سرگرمی من در خانه گوش دادن به رادیو است که به تازگی به یکی از شگفتی‌های زندگی روزمره تبدیل شده و اخبار و موسیقی را مستقیماً به اتاق نشیمن می‌آورد. من آینده را آمیزه‌ای از بیم و امید می‌بینم؛ بیم از تکرار درگیری‌های سیاسی در اروپا و امید به این که تکنولوژی زندگی ما را آسان‌تر و پیوند میان انسان‌ها را بیشتر کند. امیدوارم تا ده سال دیگر، پرواز با هواپیما برای مردم عادی ممکن شود و ما بتوانیم به راحتی به دورترین نقاط زمین سفر کنیم و با فرهنگ‌های دیگر آشنا شویم.

زنگ تفریح: وقتی رادیو جادوگری می‌کرد!

همسایه پیر من، آقای واتسون، اولین بار که صدای رادیو را شنید، باور نمی‌کرد که هیچ انسانی داخل آن جعبه کوچک پنهان نشده است! او با چکش به جان دستگاه افتاد تا به قول خودش «آن مرد کوچک سخنگو» را نجات دهد که خفه نشود. ماه‌ها طول کشید تا به او بفهمانیم امواج رادیویی چیست و هیچ کسی در آن محبوس نشده است. هنوز هم وقتی رادیو را روشن می‌کنم، او با شک و تردید به آن نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: «آخر چطور می‌شود صدا را از هوا قاپید؟ این‌ها همه‌اش کارهای شیطانی است!»

سوالات متداول هوشمند (Smart FAQ)

۱. آیا در سال 1922 زنان هم مانند مردان به راحتی به دنبال کار می‌گشتند؟
در این دوره، فرصت‌های شغلی برای زنان پس از پایان جنگ جهانی اول به شدت تغییر کرد و بسیاری از آن‌ها وارد بازار کار شدند. با این حال، زنان بیشتر در مشاغل دفتری، فروشندگی یا تدریس فعالیت می‌کردند و هنوز در بسیاری از حوزه‌های مدیریتی با محدودیت‌های جنسیتی روبرو بودند. جنبش‌های حق رای زنان نیز در این سال‌ها بسیار فعال بودند تا برابری بیشتری در حقوق مدنی و اقتصادی کسب کنند. بنابراین، اگرچه حضور زنان در جامعه پررنگ‌تر شده بود، اما همچنان با چالش‌های استقلال مالی کامل دست و پنجه نرم می‌کردند.
۲. هزینه یک بلیت سینما در سال 1922 برای جوانی مثل آرتور چقدر بود؟
در لندن دهه بیست، بلیت‌های سینما بسته به کیفیت سالن و موقعیت صندلی معمولاً بین ۶ پنس تا ۱ شیلینگ قیمت داشتند. این مبلغ برای جوانی با درآمد متوسط کاملاً مقرون‌به‌صرفه بود و به همین دلیل سینما به محبوب‌ترین سرگرمی توده‌ها تبدیل شد. سالن‌های بزرگ سینما که به «کاخ‌های تصویر» معروف بودند، تجربه‌ای لوکس و ارزان را برای طبقه کارگر و متوسط فراهم می‌کردند. با توجه به این که فیلم‌ها هنوز صامت بودند، حضور یک نوازنده پیانو در سالن نیز بخشی از هزینه بلیت را توجیه می‌کرد.
۳. سیستم گرمایشی خانه‌های معمولی در آن زمان چگونه کار می‌کرد؟
اکثر خانه‌های لندن در سال 1922 هنوز از شومینه‌های زغال‌سنگی برای گرم کردن اتاق‌ها استفاده می‌کردند که باعث آلودگی شدید هوای شهر می‌شد. خانواده‌های طبقه متوسط معمولاً یک شومینه اصلی در اتاق نشیمن داشتند که مرکز تجمع اعضای خانواده در شب‌های سرد زمستان بود. اگرچه سیستم‌های گرمایش مرکزی در ساختمان‌های بسیار مدرن در حال ظهور بود، اما برای مردم عادی هنوز یک کالای لوکس محسوب می‌شد. نگهداری و تمیز کردن این شومینه‌ها بخش بزرگی از کارهای روزمره خانه را به خود اختصاص می‌داد.
۴. چه نوع رژیم غذایی در میان طبقه متوسط بریتانیا در این سال رواج داشت؟
رژیم غذایی مردم در سال 1922 شامل مقدار زیادی نان، گوشت‌های پخته شده، سیب‌زمینی و سبزیجات فصلی بود که به صورت سنتی تهیه می‌شدند. صرف چای عصرانه به همراه بیسکویت یا کیک‌های ساده، یک سنت حیاتی و تخطی‌ناپذیر در میان تمام اقشار جامعه بریتانیا به شمار می‌رفت. به دلیل محدودیت‌های یخچال‌های خانگی، مردم مجبور بودند مواد غذایی را به صورت روزانه از قصابی‌ها و سبزی‌فروشی‌های محلی خریداری کنند. همچنین استفاده از غذاهای کنسرو شده که میراث زمان جنگ بود، به تدریج در حال باز کردن جای خود در سفره‌ها بود.
۵. آیا مسافرت‌های خارجی برای جوانی مثل آرتور در این دوره امکان‌پذیر بود؟
سفر به کشورهای اروپایی مثل فرانسه از طریق کشتی‌های بخار و قطار برای طبقه متوسط امکان‌پذیر بود اما نیاز به برنامه‌ریزی و پس‌انداز داشت. بسیاری از جوانان بریتانیایی ترجیح می‌دادند تعطیلات خود را در شهرهای ساحلی داخلی مثل برایتون سپری کنند که هزینه کمتری داشت. سفرهای هوایی هنوز در مراحل اولیه خود بود و بیشتر جنبه نمایشی یا پستی داشت و برای مسافران عادی بسیار خطرناک و گران بود. با این حال، رویای دیدن پاریس یا رم در میان نسل جوان که به دنبال تجربه دنیا بودند، بسیار پررنگ بود.
۶. چرا کشف مقبره توت‌عنخ‌آمون تا این حد بر فرهنگ سال 1922 تاثیر گذاشت؟
کشف این مقبره توسط هاوارد کارتر اولین رویداد باستان‌شناسی بود که به لطف رسانه‌های جمعی به صورت جهانی و لحظه‌ای پوشش داده شد. گنجینه‌های خیره‌کننده طلایی و سالم ماندن مقبره، تخیل مردمی را که تشنه داستان‌های عجیب و غریب بودند، به شدت تحریک کرد. این رویداد باعث شد تا نمادهای مصری در معماری آرت‌دکو و طراحی‌های صنعتی آن دهه به وفور استفاده شود. تاثیر این کشف به قدری بود که حتی در ادبیات داستانی و فیلم‌های سینمایی آن زمان، تم‌های مرتبط با مصر باستان به شدت افزایش یافت.
۷. وضعیت تحصیلی در دانشگاه‌های بریتانیا در اوایل دهه ۲۰ چگونه بود؟
دانشگاه‌های بزرگی مثل آکسفورد و کمبریج همچنان پایگاه طبقات اشرافی بودند، اما کالج‌های فنی و تجاری برای طبقه متوسط در حال گسترش بودند. نظام آموزشی در این دوره به شدت بر انضباط، یادگیری کلاسیک و مهارت‌های کاربردی برای اداره امپراتوری و تجارت‌های بزرگ تمرکز داشت. بسیاری از سربازان بازگشته از جنگ، با کمک بورسیه‌های دولتی توانستند وارد دانشگاه شوند که این موضوع باعث تنوع اجتماعی بیشتری در محیط‌های آکادمیک شد. با این حال، روش‌های آموزشی هنوز بسیار سنتی بودند و تاکید زیادی بر امتحان‌های کتبی و حافظه‌محوری وجود داشت.

جمع‌بندی نهایی

زندگی در سال 1922 برای جوانی چون من، تعادلی ظریف میان احترام به سنت‌های گذشته و اشتیاق برای آغوش کشیدن مدرنیته است. ما نسلی هستیم که در میانه دود کارخانه‌ها و نوای موسیقی جاز، به دنبال معنای جدیدی برای خوشبختی می‌گردیم؛ نسلی که با هر تلگراف و هر صفحه گرامافون، جهان را کمی کوچک‌تر و در عین حال شگفت‌انگیزتر می‌بیند. اگرچه سایه جنگ و بیماری هنوز بر سرمان سنگینی می‌کند، اما امید به پیشرفت‌های علمی و شکوفایی هنری، موتور محرک ما برای ادامه مسیر است. سال 1922 تنها یک عدد در تقویم نیست، بلکه نقطه عطفی است که در آن انسان تصمیم گرفت با شجاعت بیشتری به سوی ناشناخته‌های آینده قدم بردارد و دنیایی نو را از میان خاکسترهای قدیم بنا کند.

شما در کدام دوره تاریخی دوست داشتید جوان باشید؟

داستان زندگی آرتور در سال 1922 تنها بخشی از تاریخ پرفراز و نشیب بشر است. اگر شما جای او بودید، با چه چالش‌هایی روبرو می‌شدید و چه آرزوهایی در سر داشتید؟ نظرات و تخیلات خود را درباره زندگی در صد سال پیش با ما در میان بگذارید تا با هم به سفری در اعماق زمان برویم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

58 دیدگاه

  1. حدود ساعت 3 شب، در حالی که داشتم مطابق عادت مطالب سایت دیجیاتو در روزی که گذشت رو مطالعه می کردم و از شدت بی خوابی نمی دونستم باید چیکار کنم، به سرم زد که بعد چند روز به 1پزشک هم سری بزنم، شاید این بار مجله جمعه رو خود سینا سلماسی نوشته باشه.
    بعد پیدا کردن این مجله، واکنش من در توییتر، این بود:
    “ساعت 3 شب در حالی که داشتم از بی خوابی میمردم، دیدن مجله جدید سینا سلماسی در @1pezeshk منو سر حال آورد.
    بریم برای خوندنش. :)”
    بعد اومدم شروع به خوندن مطلب کردم که با دیدن عکس فرینج به عنوان سریال هفته، با اینکه به خودم قول داده بودم که تا خوندن کامل مطلب، کروم رو از فول اسکرین درنیارم، یه بار دیگه به توییتر رفتم و این توییت رو ارسال کردم:
    “برگشتم که بگم سریال این مجله سینا سلماسی، فرینج هست!
    lol! :D”
    علاقه بی حد و حصر من به این سریال دیدنی، اونجا شدید شد که دیدم پربارترین دیالوگی که در این سریال 100 قسمتی شنیدم، نظر شما رو هم جلب کرده:
    “واقعیت به ادراک ما وابسته است.”
    اینجا بود که به آشپزخونه رفتم و کمی تخمه آوردم و نشستم پای مطلب!

    اما با تمام اینها، به نظرم اونطور که باید از این سریال گفته نشد و خصوصا در حق اون دیالوگ و محتواش، اجحاف شد! هرچند که شاید جز این هم نباید انتظار داشت و توضیح مفهومی به این سنگینی، به حداقل یک مطلب بلند بالای اختصاصی نیاز داشته باشه و نه یک مجله چند منظوره.

    اما چندنظر من در مورد اونچه که در مورد فرینج گفته شد:
    1. مهمترین چیزی که به نظرم فرینج به خوانندگانش میده، یک آگاهی جدید مبتنی بر شکستن باورها و قالب های ذهنی است. اگرچه محتواها (سریال، فیلم، کتاب و …) بسیاری در این زمینه پیش و بعد از فرینج ارائه شده، اما اونچه کار فرینج رو در این زمینه متمایز میکنه، تلاش سازندگان برای ارتباط هرچه بیشتر اون با نظریه ها، فرضیه ها و برداشت های علمی هست. به عبارتی، روش این ساختار شکنی و ارائه آگاهی جدید. هرچند که در بیشتر موارد مورد بررسی فرینج، ما نمی تونیم ارتباط 100 درصدی بین اونها و علم (اونطور که تا این لحظه می شناسیمش) پیدا کنیم، اما همون نگاه علمی (که با حضور شخصیت استثنایی والتر بیشاپ میسر شد) به تنهایی خواننده رو متوجه این موضوع میکنه که با تخیل های بی سر و ته سر و کار نداره و این بار کفه ترازو در عبارت “علمی – تخیلی” برچسب زده شده بر روی این سریال، نسبت به نمونه های مشابه اون، به سمت کلمه “علمی” سنگینی بیشتری داره.
    2. در خصوص اینکه برخی از معماها پاسخ داده نشد، معتقد هستم که سازندگان، پاسخ به برخی از اونها رو برای این احتمال که شاید سریال باز هم تمدید بشه نگه داشته بودند و به اصطلاح نمی خواستند دستشون خالی بشه، تا اگر لازم شد ازشون برای ادامه داستان استفاده کنند. اگر مثل من سریال رو دوباره دیده باشید، متوجه این جاخالی ها از طرف سازندگان باهوش این سریال میشید.
    3. عرضی نیست! حداقل فعلا. :) فقط امیدوارم بتونم این قول رو ازتون بگیرم که اگر هنوز به این بخش از نوشتتون اعتقاد دارید که “من همیشه می‌گویم، Fringe با بقیه سریال‌ها فرق دارد. یا بهتر بگویم یک سروگردن از هر سریالی که فکر می‌کنیم و فکر می‌کنید بالاتر است”، در زمان دیگه ای مفصل تر به این سریال پرداخته بشه. خیلی مشتاقم بیشتر از نظرات شما در موردش مطلع بشم.

    در انتها مثل همیشه از وسعت تفکرات و استنباط شما از موضوع بحث لذت بردم. البته این مثل همیشه، مربوط به همین یک ماهی که از آشنایی من با شما و نوشته هاتون میگذره میشه!
    براتون آرزوی موفقیت دارم و مشتاقانه منتظر مطالب جدید شما هستم. :)

    1. بله بله من خودم کاملا قبول دارم و اون چیزی که میخواستم اصلا در نیومد. خیلی خیلی در مورد فرینج مطلب داشتم و متاسفانه بدن یاری نکرد : ) اما خوبی چنین محتواهایی اینکه از هر قسمتش میشه یه چیزی دراورد و نوشت و گفت وگو کرد و قطعا خیلی موضوعات هست که بعدا با فرینج کاملشون میکنم.
      سپاس بسیار هم برای توضیحات : )

      1. و خیلی ممنون از پاسخ شما.
        بله، در نظرات مطلب متوجه شدم که گویا سردردی که داشتید، مسئولیت این حادثه رخ داده در مورد نوشتتون رو قبول کرده!
        شاد و سلامت باشید. :)

  2. یک انتقاد!….اول از بابت وقتی که گذاشتید تشکر می کنم آقای سینا،من داشتم تند خونی می کردم و حس کردم لحن لحن همیشگی دکتر مجیدی نیست تا اینکه به کلمه “زنیکه” برخورد کردم و اونوقت بود که رفتم ابتدای متن که مطمئن شم دکتر مجیدی متن رو نوشتن یا کس دیگه…فکر نمی کنم وقتی آدم کار حرفه ای انجام میده،نوشتن کلماتی از این دست کار درستی باشه!ولی بازم ممنون.

    1. بله، دراین که اینطور نوشتنی کاملا اشتباه هست شکی نیست، اما باید به نوع کاربردش هم دقت کرد. هدف من فقط و فقط این بود که خواننده احساس من از یک کاراکتر خیالی و در یک فیلم رو درک کنه و حتی اگه به نوشته‌های نویسنده های سایر زبان ها دقت کنین، می‌بینین از کلمات خیلی از لحاظ معنایی، بدتری استفاده می‌کنن اما مهم هدفش هست که نه برای توهین به کار می‌ره نه نژادپرستی و جنسیت گرایی بلکه فقط و فقط برای انتقال اون احساس لحظه‌ای : )

  3. به نظر من فیلم gone girl از نظر معمایی حرفی نداشت اکثر نقشه ها و سرنخ ها مشکل داشتند طوری که من نتونستم داستان را باور کنم و فیلم برام از جذابیت افتاد. خیلی حیف شد.

  4. قسمت کتاب و صدای هفته خیلی عالی بود…واقعا موسیقی بتهوون به آدم آرامش میده و البته گاهی هم به هیجان میاره
    در ابتدای بخش کتاب هفته سوال بسیار خوبی مطرح کردین ولی متاسفانه جوابش خیلی کوتاه بود و البته زیاد قانع کننده نبود…کاش میشد در یک پست یا در همین قسمت جواب مفصل تری به این سوال بدین
    کتاب بیشعوری واقعا کتاب خوبیه…البته اواسطش یه کمی خسته کننده میشه(بیشتر از یه کمی) ولی حداقل تاثیری که رو من داشت اینه که فهمیدم من هم تو خیلی زمینه ها بیشعور هستم وسعی کردم تغییر کنم و خیلی کمکم کرد….نیاز به گفتن نداره که اکثریت خودشونو تو هر موقعیتی محق میدونن و هیچوقت از زاویه دید دیگران به قضیه نگاه نمیکنن
    فقط برای من سواله این کتاب با اون مقدمه مترجمش :)) چطوری مشکل ترجمه انگلیسی اسمش رو حل کرد و بالاخره جواز نشر چاپی گرفت

    واقعا بابت مطالب پربار و سایت خوبتون ممنونم

  5. ضمن احترام به نظراتتون.
    به نظر من کتاب مثل غذا می مونه و مثل غذا کتاب خوب و بد داریم.
    مثل غذا، شاید بعضی کتابا برای سنین (فکری) خاصی مناسب نباشه و ضررش جبران ناپذیر باشه.
    محاله غذایی رو بخورید و تاثیری روی بدن شما نذاره، فقط در یک صورت بی تاثیره که اصولا غذا نباشه و اگه کتاب هم کتاب ( نوشته با معنی و هدف) نباشه میشه ادعا کرد که پس از مطالعه و دقت در معانی هیچ تاثیری در ما نخواهد داشت و ما خودمون باید تاثیر بزاریم.
    البته این تاثیر در افراد مختلف با قدرت تفکر و توان تحلیل متفاوت فرق داره، و میزانشم نسبیه.
    بحث، بحث مفصلیه، اما همین قدر مهمه که خوندن هر کتابی مثل رفتن به داروخانه و خوردن هر دارویی می مونه. کم ترین ضرری که می تونه داشته باشه خوندن یه کتاب پر از مغالطات فلسفی ، اتلاف عمر با ارزش که میتونست صرف تولید چیز مفیدی بشه هست و صرف وقت در از بین بردن اثرات منفیش و یا سعی در فراموشیشه.

    عمر کوتاهه باید رفت سراغ بهترین ها و مفید ترین ها.
    شاید خوندن بعضی کتابهای انسانی و متنی باعث خودکشی خود همین بعضی نویسنده ها شده باشه.
    خدا بهتر می داند
    با درود

    1. بی تردید این طوریه اما اجازه بدین کمی بیشتر بازش کنم.
      اول اینکه قطعا رعایت رده سنی در هرچیزی مهمه. رده سنی فقط یک محدوده و پایمال کردن آزادی نیست، بلکه یک چیز تحقیق شده‌ست و مطمئنا از سر دلسوزی و اهمیت دادن، چنین قانونی وضع شده.

      اما در مورد کتاب و خوب و بد. ببینید، چیزی مثل غذا، هدفش خیر رسوندن به ماست و رفع نیاز. عقل سلیم، کامل درک می‌کنه که چه غذایی براش خوبه و چه غذایی بهش آسیب میزنه اما وقتی چیزی وارد حوزه آسیب زدن میشه دیگه اسمش، اون چیزی که فکر می‌کنیم نیست. مثلا یک غذای آلوده، دیگه غذا نیست بلکه یک چیز آسیب رسونه.
      مثال دیگه ای بخوام بزنم، چیزی مثل چاقو رو میتونم بگم. چاقو یک چیز ارزشمند و چه بسا که میتونه زندگی‌ای رو نجات بده، اما وقتی تو خیابون کسی رو چاقو بدست ببینیم، عقل سلیم میگه این خطرناکه، نه به خاطر چاقو بلکه به خاطر آسیب زدنش.
      کتاب هم همینطوره. عقل سلیم و کسی که اهل تفکر، میتونه بفهمه کتابی که داره میخونه، حاصل اندیشه و تفکر نیست و فقط جنبه مادی داره یا اینکه پشتش، یک تفکر بیمارگونه هست. اینجا دیگه کتاب بد نمیشه چرا که مثل چاقو و غذا، کتاب یک چیز با ارزشه، بلکه اون چیزی که شبیه کتابه، در واقع به آدم آسیب میزنه و باید ازش دوری کرد. به همین خاطر وقتی من از کتاب حرف میزنم، منظورم یک چیز تفکر شده و باارزش و نوشته‌ای که این طور نباشه مطمئنا در رده کتاب قرار نمیگیره و میره تولیست چیزهای آسیب رسون : )

  6. سلام . از بابت مجله تشکر میکنم . میخوام راجبع “فراخوان اولین جایزه‌ی داستان کوتاه علمی – تخیلی شریف” حرف بزنم .
    چند وقت پیش هم این فراخوان رو از طریق اطلاع رسانی فیلپ بورد شما دیدم و خوشحال شدم و دست به کار شدم و چند طرح داستان نوشتم و … ولی امروز که به سایت فراخوان رفتم دیدم بند اول نوشته :

    موضوع داستان‌های ارسالی بایستی در حوزه‌ی ادبیات علمی- تخیلی و با محوریت بررسی “تأثیر نظرات علمی و پیشرفت علم و فن‌آوری، طرح نظریه‌های علمی ثابت‌نشده و پیشرفت آتی علم‌و فن‌آوری، باشد.”

    بسیار ناراحت شدم . حس میکنم تیتر شبی به عنوان پایان نامه است . البته این رو به حساب ایراد گرفتن بنده و تخریب نگزارید. ببینید وقتی میگوید تخیل . یعنی دست نویسسنده باید باز باشد .( اعتقاد بنده ) . البته به زور میشود با تیتیر کنار امد . البته داستان های علمی تخیلی هم خودشون دسته بندی میشن . …
    داستان بنده تخیلش در گذشته و اساطیر میگذرد از دور خارج است . چه خوب بود داستان های علمی تخیلی در هر زمان بود . البته فکر کنم بیشتر هدف این فراخان القای روحیه پیشرفت در علم است که الگو برداری شده از کشورهای پیشرفته که چیزی را ابتدا در فیلم ها یا کتابها بین مردم رواج میدهند و بعد عینش یا نزدیکش چند سال بعد ساخته میشود . و اصل این فراخان کمک به بخش فراموش شده داستان ایران نیست .این نکته باید اینجا مطرح شود که کشورهای خارجی زیر ساخت های پیشرفت …دارند .البته این فراخوان هم جای تشکر دارد . و جای امیدواری.باز هم تشکر میکنم از شما .

    1. بله حرفتون کاملا صحیح. اما خب، پشت این فراخوان، دانشگاه هست و مطمئنا هدفش، تنها یک نوشته ادبی نیست و متاسفانه نمیشه ایراد گرفت. اما پیشنهاد میکنم نوشته‌تون رو بفرستین، چون به نظرم حتی تخیل در زمان گذشته هم میتونه مواردی رو شامل بشه : )

  7. اقای سلماسی . اول سلام وخسته نباشی و دوم بسیار ممنونم .ازهمه لحاظ پست ردیفی بود .پایدار باشید.

  8. راستش اولین بار بود مجله هفتگی رو غیر گزینشی خوندم. معلومه این هفته حسابی رو فرم بودید آقای سلماسی :D
    واقعا منتظرم فیلم interstellar رو ببینم. احتمالا از جمله فیلم هایی هست که جای فکر داره.
    به هرحال برای این متن خوب ممنونم.

    1. اتفاقا دو برابر این حجم، تو ذهنم مطلب داشتم که متاسفانه به خاطر سردرد شدید اصلا نتونستم اون چیزی رو که میخواستم در بیارم و حتی نتونستم اینستاگرام و اپلیکیشن رو هم اضافه کنم.
      سپاس : )

  9. من از خواننده هاتون در فیدلی هستم.
    خواستم ازتون تشکر کنم مخصوصا به خاطر مجله که واقعا باعث شده همیشه منتظر جمعه بمونم.

  10. محشر بود آقای دکتر
    من یک سال پیش فرینج رو کامل دیدم و باید بگم فکر دوباره دیدنش منو بدجوری قلقلک میده :)
    چیزی که برای من خیلی جالب بود آینده نگریِ نویسندگان این سریال بود که معمایی که در قسمت اول با گوشه ای از اون آشنا میشیم رو خیلی استادانه در طی 5 سال (تقریبا) آروم آروم حل کردن و در کنارش قدرت تخیل و پتانسیل و ظرفیت ما رو برای پذیرش ایده های نو و عجیب بالا بردن
    شاید تا قبل از دیدن این سریال اگر کسی به من میگفت از آینده اومده بهش میخندیدم ولی الان اگه کسی اینو بهم بگه اول پشت سرشو نگاه میکنم ببینم اون چیپستِ ناظرینِ فرینج رو داره یا نه :) ;)

    1. اون لحظه‌ای که پیتر میره تو مغز یکی از همین ناظرا، واقعا آرزو می‌کردم یکی از اینا هم قسمت من می‌شد D: ولی واقعا همین ناظرا جزو بخش‌های هیجانی سریال بودن، اون اولای فیلم واقعا منو درگیر کرده بودن : )

  11. سلام دکتر
    اول از هر چیزی بابت زحمات گرانبهایی که در این مسیر می کشی بسیار سپاسگزارم.
    فیلم Gone girlرا دیدم روایت بسیار زیبایی داشت روایت این فیلم و روندش من را واقعا شوکه کرد. این روزها فیلم ها با همان سکانسی که شروع می شوند،پایان می یابند. این نشان از پایان باز آنهاست. سوالی که ابتدا مطرح می شود،در پایان نیز مطرح می شود. سوال یا سکانس تغییری نمی کند اما سمانس پایانی مارا با خود می برد که ما چه جوابی به آن سوال ها می دهیم؟ این درگیری با خود برای یافتن جواب و اینکه چه جوابی در چنته داریم یا خواهیم داشت از زیباترین و هیجان انگیزترین لحظاتی است که خود،با خودم دارم. فیلم predestination را هم می توان هم روایت با gone girl به حساب آورد هر چند موضوع متفاوت است اما رواین این فیلم یکی از زیباترین روایت هایی بود که تا بحال شنیده و دیده بودم. و باز فیلمی از استنلی کوبریک که هم تقریبا هم موضوع با این فیلم دیوید فینچر هست را پیشنهاد می کنم که ببینین Eyes wide shut این فیلم بررسی می کند چه چیزی عامل فروپاشی رابطه و حتی خانواده است؟آیا فیلم مانند مارکس که اقتصاد را عامل فروپاشی خوانواده پیش بینی کرد ،پیش می رود؟یا به سبک و سیاق و دید استنلی کوبریک؟
    سریال black mirrorهم که همسو با این موضوعات بود هم بسیاری دیدنی است. اما در این راه دویدن در هر مسیر که هستیم چه نتیجه گیری ایی را از دنیای مدرن و پیشرفت تکنولوژی که هر ثانیه بر ما گذری دوباره می کند،می توانیم داشته باشیم؟؟در ادامه معرفی های آقای دکتر کتاب هدف ادبیات ماکسیم گورکی که ۱۴صفحه بیش نیست را پیشنهاد می کنم. با یه سرچ ساده از گوگل می توان کتاب را یافت و در کمتر از ساعتی خواندش و سالها با آن زندگی کرد و در فکر آن. جناب دکتر مطالب خیلی زیبا بودند و توضیحات شما مثل همیشه بسی دلنشین و خوش منطق بیان شده بودند. سریال person of interestهم شاید شما را برای داشتن تخیل خوب در جهت زندگی روزمره کمک کند.
    پایدار باشی «یک پزشک»

    1. سپاس بسیار برای پیشنهادات. بله فیلم Predestination واقعا یک اثر عالی هست که حتما بهش می‌پردازم : )

  12. توی این مجموعه ی جالبی که جمع کردید، شدیدا جای خالی انیمه Psycho-Pass احساس میشه. چون تقریبا اونم اثریه در ستایش ترس برای ایجاد تغییر در سبک زندگی… اینکه ترس و اشتباه کردن دوتا موتور محرکه برای ایجاد خلاقیت و شور در زندگیه.

    1. سپاس، حتما بررسیش می‌کنم. از هرچیزی میشه یه چیزی یاد گرفت و قطعا هیچ وقت دیر نیست : )

  13. در مورد سبک زندگی و :«این که بخواهیم زندگی خودمان را کنیم و برای پیدا کردن درست و غلط، انرژی مصرف نکنیم، کاری‌ست سخت، اما ممکن است.»به نظرم کمی جای فکر دارد…به نظرم هدف شما از بیان این نوع سبک زندگی ،این مطلب بوده که به جای صرف انرژی در راه های بی نتیجه از زندگی لذت ببریم. این نوع طرز تفکر به نظر من از بهتزین روش های زندگیست ولی در صورتی که جهت دار به سمت یافتن درستی ها باشد ،با این شیوه ی تفکر و عدم تمرکز بر مشکلات چه بسا راه حل های جدیدی برای مشکلات پیدا کردیم و به جای تعصب های پوچ و اتلاف انرژی شاید واقعا توانستیم درست را از غلط تشخیص دهیم.

  14. یکی از فیلم هایی که صحنه های وحشتناک زیادی نداشت ولی به شدت اضطراب آور بود (البته در زمان خودش)فیلم Knowing بود ،و یکی از جالب ترین صحنه ها ،صحنه ای بود که نیکلاس کیج برای کوچک کردن ترس پسرش نیمه شب به حیاط جنگلی منزلش می رود و با چوب بیسبال به درخت می کوبدو موجودات ناشناخته را مخاطب قرار می دهد .

  15. من دو هفته قبل مشکلات تکنولوژیکی برام بوجود اومد که تنها راه ارتباطی ام با انسانهای دیگه، بیرون اومدن از منزل بود :))

    شب تا صبح کتاب بیشعوری رو که احتمالا یکی دو سال پیش دانلود کرده بودم، اتفاقی پیداش کردم رو خوندم. مترجم ذکر کرده بود که به دلیل نام انگلیسی کتاب مجوز چاپ نگرفته بوده و به همین خاطر برای دانلود گذاشته بود.

    از کتاب لذت بردم. و الان خوشحال شدم که بالاخره مجوز چاپ گرفته و می تونم به عنوان هدیه به چند سوپر بیشعور که دور و برم هستند بدم.

    با خوندن این کتاب فهمیدم همه ما انسانها، بیشعور هستیم و تنها میزان بیشعوری مون ما رو از هم تمیز میده. و اینکه هروقت میخوام بیشعوری خودم رو نشون بدم، کمی در مورد شدت بیشعوری که میخوام نشون بدم فکر میکنم تا حداقل شبیه یک سوپر بیشعور نباشم.

    این کتاب به نظرم تاحدود زیادی شامل تبلیغات موسسه ی نویسنده میشد و راه حلی در زمینه درمان بیشعوری ارائه نمیداد و فقط روش های شناسایی بیشعوری رو ذکر کرده بود.

  16. فارست گامپ فوق العاده اس . اصلا تام هنکس جز بهترین و دوست داشتنی نرین بازیگراییه که من میشناسم

  17. وووووو چقد وقت گزاشتی نوشتی دوکی جون :*
    اسپیشل تنکس :x
    نمیدونم چرا ولی با اکثر نظراتت موافق بودم… اول از همهخ سریالی که معرفی کردی که حرفی توش نیست…
    متاسفانه هنوز فیلم دختر گمشده رو ندیدم که نظر بدم
    بازی ها هم که عالی بودن… به خصوص Machenarium
    کاش World of Goo هم معرفی میکردی
    کتابها هم چندتایشو میدونستم چی هستن و خونده بودم… کتاب های خوبی معرفی کردی
    تصاویری که ” ما قادر به درک واقعیت و مخالف آن نیستیم” هم عالی بود
    در مورد سبک زندگی هم، متاسفانه سبک زندگی خودم رو بیشتر ترجیح میدم :D
    ]چون به نظرم آدم باید خودش به الفعل متفاوت باشه و فعال باشه… به نظرم افرادی مثل جابز، زاکربرگ یا … کسی رو الگوی زندگیشون قرار ندادن و نگفتم من باید مثل اون باشم… اونا ذاتشون اینجور بوده :) (حالا شاید اشتباه میکنم…)

    بازم ممنون

  18. اون قسمت ترس منو یاد se7en انداخت با اینکه هیچ خشونتی توش نبود ولی به شدت رعب آور بود منو کلا یه هفته درگیر کرد آخرش.
    ———-
    مجله عالی هست مخصوصن قسمت کتاب ها که هر هفته استفاده میکنم شدید فقط کاش قسمت صدا ها هم کمی بیشتر بهش پرداخت میشد.

  19. از معدود پست هاى یک پزشک که واقعا خوندنیه. فراتر از کپى و خبر و ترجمه. عمیق و با فکر نوشته شده و شخصا از همه بخش هاى اون لذت میبرم.

  20. واقعا عالی عاشقتم از این پست ها بزار فقط سایت چیزی سراغ دارید همچین نوشته های داشته باشه
    فقط میتونم بگم عالی من یه ماهی میشه تمام سایت هارو میزنم به هم تا یه سایتی پیدا کنم که از این نوع نوشته های داشته باشه.

  21. کنج عزلت نشستن نه تنها آدم رو از تجربه ی زندگی باز می داره، بلکه دردی از بشریت دوا نمی کنه…
    دانش به دنبال راه روشن نیست، فقط می دود!‌ بسیار خوب بود.
    راستی منتظرم فیلم Predestination رو ببینید و راجع بهش بنویسید!
    ممنون از پست خوبتون

  22. سایت usesthis، خیلی عالی بود.کاش اطلاع رسانی بیشتری میشد در موردش، چون مطمنم جای خیلی ها در این سایت خالی الان…
    ممنون از مجله های هفتگی جذابتون…

  23. فقط میتونم بگم عالی بود
    شاید باورتون نشه…نمی دونم چرا یه حس خوبی بعد از خوندن این متن دارد!
    به وجد اومدم!!! کلی انرژی دارم!!
    ممنون آقای سلماسی :) ممنون آقای مجیدی :)

  24. ممنون از مطلب خوبتون .فقط بعضی جاها نویسنده غرق در دنیای خودش میشه و ارتباطشو با مخاطب از دست میده.در ضمن لطفا نام کتاب iq84 رو که صحیحش هست 1q84 رو تصحیح کنید.ممنون

  25. در مورد موسیقی چون من خودم تجربه کرده ام باید بگویم تا شما کلاس موسیقی نرفته باشید و سازی را نزده باشید واقعا نمی دانید موسیقی چیست . حسین علیزاده درمورد لذت بردن ازموسیقی می گه باید حتما کلاس موسیقی بروید و سازی رو یاد بگیرد و درحین آموزش می بینید واقعا چقدر سخته ساز زدن خیلی سخته اونهایی که تجربه کردند می دونند اونوقت وقتی شما با یک قطعه موسیقی را گوش می کنید پی می برید که آهنگساز و نوازنده دارند چه کارعظیمی رو انجام می دهند در مورد قطعات شاهکار موسیقی که جای خودش رو داره . مثلا سازی مثل ” نی” خیلی کم پیدا می شوند کسانی که بنشینند یک قطعه نی نوازی رو گوش کنند ولی من چون خودم کلاس نی رفتم و خیلی در این راه زحمت کشیده ام برای من لذت بخش گوش کردن یک قطعه از این ساز. بقیه سازها همین طوریه .

    درمورد خلاقیت و آفرینش آثار مثل همون بازی که گفتید خیلی شاهکاره به نظر من اینها محصول افرادی هستند که در یک محیط خاص رشد کرده اند مثلا طرف از کودکی دور و برش پر از کتابهای تصویری و کمیک ها و اینجور چیزها بوده خوب طبیعتا بستر مناسبی برای اونها بوجود می یاد که دست به خلاقیت درمورد آثار هنری بزنند تا مثل خود من که تا چشم بازکرده ایم و درتما م دوران کودکی و نوجوانی نه کمیک بوکی بوده نه کتاب تصویری هیچی . حتی یک کتاب معمولی هم بعضی وقتها دراختیار نداشته ام . اونها از کودکی روی بچه ها کار می کنند. برای همین موفق هستند .

    به قول معروف : العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر.

    1. در مورد موسیقی، کاملا باهاتون موافقم و نه فقط موسیقی بلکه هرچیزی رو اگه با دانش ببینیم، بشنویم و بخونیم، مطمئنا لذت بیشتری می‌بریم. اما یک چیز مهم هم هست و اون قدرتمندی یک اثر. بی تردید، من اهمیتی نمی‌دم یک خواننده یا آهنگ ساز چه سختی و رنجی حتی برای یک ترک کشیده و اون محصول نهایی هست که مهم. از طرفی، مطمئنا خیلی از خواننده ها هم اهمیتی نمیدن که من چه قدر برای همین مجله وقت گذاشتم. این یک چیز کاملا عادی هست و نمیشه ازش ایرادی گرفت. اما چیزی که مهم هست، اینکه آیا سازنده خودش تحت تاثیر اثرش قرار می‌گیره و از اون اثر لذت می‌بره. به نظرم این مهم ترین چیز در ساخت و خلق کردن.

      اما در مورد تصویرسازی، باهاتون موافقم، ما از این لحاظ عقب هستیم، واقعا هم عقبیم. اما به نظرم اگر آدمی چیزی رو بخواد، سخته که چیزی جلوش رو بگیره. من اون قدیما، یادمه خیلیا با همین اینترنت دایل آپ، میرفتن و پ…ورن دانلود میکردن از طرفی خیلیارو هم میدیدم که با همون اینترنت، دنبال تحقیق میرفتن و صرفا به خاطر علاقه، فیلما و کتابای آموزشی دریافت می‌کردن. دلم نمی‌خواد یک گروه رو خوب و دیگری رو بد جلوه بدم اما به نظرم آدم چیزی رو که میخواد بدست میاره.
      من خودمم زیاد موقع بچگی، کتاب نداشتم و پولم هم نمی رسید که کتابی بخرم، اما از هر تصویر، حالا کارتون، کتاب مدرسه یا هرچیزی ایده و الهام می‌گرفتم و حتی یادم که تو دوران اول یا دوم ابتدایی، داستان کارتونایی که میدیدم رو می‌نوشتم و تغییر می‌دادم. همین الان هم شاید سالها لباس و خیلی چیزهارو نخرم، اما همیشه سعی می‌کنم بهترین و گرون ترین کتابها و لوازمم رو بخرم.
      حرفایی که میزنم، از روی احساس نیستن و کاملا پشتوانه تاریخی یا تجربی دارن و چه بسا تو تاریخ، حتی انسان های بسیاری رو دیدیم که در فقر مطلق، کارهای قدرتمند خلق می‌کردن، بدون اینکه چیزی مثل کمیک یا امثال این هارو می‌دیدن.
      همین الان هم وضع همین. اینترنت، شاید خوب نباشه اما میشه هر کمیک و هرچیزی رو گرفت، اما خیلی ار بچه ها وقتشون رو صرف بازی های آنلاین و فیلم‌هایی می‌کنن که فقط یا جسمشونو ارضا می‌کنه، یا دلشون میخواد یه جوری وقتشون رو بگذرونن.
      اما برای من این بچه‌ها، اهمیت خاصی ندارن، چون از هر 99 درصد یک جامعه، یک درصد مطمئنا دنبال آرزوهاش میره و خودم به خوبی بچه هایی رو دوروبرم میبینم که حتی پول آن چنانی ندارن، اما کتاب می‌خرن، مطالعه می‌کنن و حتی با سن کم، خلق می‌کنن. این بچه‌ها برای من مهمن و می‌دونم که روزی به جاهای بزرگی می‌رسن.
      در آخر بگم، آدم واقعا حاصل چیزیه که خودش می‌خواد، اینو من نمی‌گم بلکه تاریخ به زیبایی اثباتش می‌کنه : )

    1. سلام دوست عزیز

      لطفا به نام نویسنده مجلات هفتگی کمی دقت کنید . همیشه آقا سینا مینویسند .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]