زندگی در سال ۱۹۲۰: خاطرات و تجربیات یک جوان در آغاز دهه خروشان
من آرتور هیگینز (Arthur Higgins) هستم، جوانی ۲۴ ساله که در قلب صنعتی انگلستان، یعنی شهر منچستر (Manchester) زندگی میکنم. در این روزهای پرهیاهوی سال ۱۹۲۰ میلادی، جهان پس از کابوس جنگ بزرگ، گویی دوباره متولد شده است و من به عنوان پسری از یک خانواده متوسط، با شور و ولع به دنبال ساختن آیندهام هستم. سال ۱۹۲۰ برای من نماد گذار از سنتهای خشک ویکتوریایی به سوی مدرنیتهای است که بوی بنزین، صدای جاز و جادوی سینما را با خود دارد. در این مقاله میخواهم شما را به سفری در زمان ببرم تا با جزئیات دقیق سبک زندگی، آرزوها، تکنولوژیها و چالشهای یک جوان در این دوره طلایی آشنا شوید. ما در دورانی زندگی میکنیم که هر روز یک اختراع جدید یا یک کتاب تکاندهنده منتشر میشود و این روحیه جستجوگری، تمام تار و پود زندگی ما را در برگرفته است.
جستجوی کار در دنیای صنعتی منچستر
برای من که تازه تحصیلاتم را در رشته حسابداری و امور دفتری (Bookkeeping) به پایان رساندهام، جستجوی کار فرآیندی کاملاً فیزیکی و مبتنی بر حضور در صحنه است. هر روز صبح، پس از پوشیدن کت پشمی و واکس زدن کفشهایم، به خیابانهای شلوغ میروم و مستقیماً به ساختمانهای اداری بزرگ و کارخانههای نساجی سر میزنم تا تقاضانامه کتبیام را دستی تحویل دهم. نفوذ و توصیهنامه در این دوران حرف اول را میزند و من امیدوارم که مدرک تحصیلیام از کالج بازرگانی محلی، راه را برای ورود به یک شرکت معتبر صادراتی باز کند.
در سال ۱۹۲۰، آگهیهای استخدامی در صفحات پشتی روزنامهها با فونتهای بسیار ریز چاپ میشوند و رقابت میان جوانانی که از جنگ بازگشتهاند بسیار شدید است. من با دقت ستونهای «فرصتهای شغلی» را میخوانم و با مداد دور مواردی که به مهارتهای محاسباتی من نیاز دارند، خط میکشم. برخلاف دوران پدرم، حالا شرکتها به دنبال افرادی هستند که با سیستمهای بایگانی مدرن و ماشینهای تحریر جدید آشنایی داشته باشند که خوشبختانه من در این زمینهها آموزش دیدهام. فضای ادارات منچستر در حال تغییر است و من حس میکنم که با کمی پشتکار، میتوانم جایگاه خودم را در این ساختار جدید پیدا کنم.
کار ایدهآل و رویای درآمد ماهانه
کار ایدهآل من، استخدام به عنوان کمکحسابدار در یکی از شرکتهای کشتیرانی بزرگ است که با مستعمرات تجارت میکنند، چرا که این کار ثبات و پرستیژ خاصی دارد. دوست دارم حقوقم در ماه حدود ۲۰ پوند (20 Pounds) باشد که برای جوانی در سن من و با سطح زندگی متوسط، مبلغی بسیار محترمانه محسوب میشود. با این درآمد میتوانم یک اتاق مستقل در یک محله آرام اجاره کنم و حتی بخشی از آن را برای خرید یک دوچرخه یا شاید در آیندهای دور، یک خودروی دستدوم پسانداز نمایم.
ساعات کاری من معمولاً از ساعت ۸:۳۰ صبح شروع میشود و تا ۶ عصر ادامه دارد، البته روزهای شنبه هم باید تا ظهر در محل کار حاضر باشم. نیمروز تعطیلی شنبه و کل روز یکشنبه، تنها فرصت من برای تفریح و معاشرت با دوستان است که برایش برنامهریزی دقیقی میکنم. این نظام کاری سختگیرانه است، اما نظم و انضباطی که در محیط کار حاکم است، به من حس امنیت و مفید بودن میدهد. داشتن یک شغل دفتری با حقوق ثابت، آرزوی قلبی بسیاری از همنسلان من است که نمیخواهند مانند پدرانشان در گرمای کارخانهها عرق بریزند.
استایل و پوشش مردانه در دهه بیست
لباس برای من ابزاری برای نمایش هویت و جایگاه اجتماعی است؛ من عاشق کتوشلوارهای سه تکه پشمی با طرحهای جناغی یا چهارخانه ریز هستم که با جلیقهای خوشدوخت تکمیل میشوند. یقه پیراهنهای من معمولاً از نوع سفت و جداشونده است که شستن و آهار زدن آنها در خانه کار دشواری است اما ظاهر را بسیار شیک میکند. بدون شک، کلاه «فدورا» (Fedora) یا کلاههای لبهدار کارگری برای روزهای معمولی، بخش جداییناپذیر پوشش من در خیابانهای بارانی منچستر هستند.
در سال ۱۹۲۰، مد مردانه کمی راحتتر شده است و شلوارهای پاچه پهن که به «آکسفورد بگ» (Oxford Bags) معروف شدهاند، کمکم جای خود را در میان جوانان باز میکنند. راستش را بخواهید، یک بار مخفیانه یکی از آنها را امتحان کردم و حس کردم چقدر راه رفتن در آنها راحتتر است، هرچند پدرم معتقد است اینها لباس دلقکهاست! برای من، داشتن یک جفت کفش چرمی قهوهای براق که همیشه با دقت تمیز شده باشد، نشانه یک نجیبزاده واقعی است که به جزئیات اهمیت میدهد. حتی اگر پول زیادی نداشته باشم، سعی میکنم با اتو کشیدن دقیق خط شلوارم، آراستگیام را در هر شرایطی حفظ کنم.
زنگ تفریح: سبیلهای رو به زوال!
آیا میدانستید که در همین سال ۱۹۲۰، تب سبیلهای پرپشت و بلند نظامی که در دوران جنگ جهانی اول مد بود، به شدت در حال فروکش کردن است؟ جوانان همسن من ترجیح میدهند صورت خود را کاملاً اصلاح کنند تا شبیه به ستارگان سینما شوند، اما پیرمردها هنوز به سبیلهای تابداده خود افتخار میکنند. دیروز در آرایشگاه شنیدم که یک نفر میگفت سبیل بزرگ مانع استفاده درست از ماسکهای شیمیایی در جنگ میشده و حالا جوانها از ترس تکرار آن روزها، صورتشان را صافِ صاف میکنند؛ یک تحلیل کاملاً خندهدار و عجیب برای یک تغییر ساده در دنیای مد!
دنیای مطبوعات و تیترهای داغ روز
روزنامه «منچستر گاردین» (The Manchester Guardian) همراه همیشگی میز صبحانه من است و من با ولع اخبار سیاسی و اقتصادی را دنبال میکنم. علاوه بر آن، مجلات تصویری مانند «ایلستریتد لاندن نیوز» را به خاطر عکسهای باکیفیت از نقاط دوردست جهان و اکتشافات جدید دوست دارم. خواندن روزنامه در کافه یا در حین سفر با تراموا، راهی است برای اینکه نشان دهم یک جوان آگاه و متصل به دنیای مدرن هستم. تیترهای مربوط به پیشرفتهای هوانوردی و تلاش برای شکستن رکوردهای سرعت همیشه آدرنالین خونم را بالا میبرند.
اخیراً تیتری که توجه مرا به شدت جلب کرد، درباره «تصویب حق رای زنان در آمریکا» بود که بحثهای داغی را در میان دوستانم به راه انداخت. ما در انگلستان هم شاهد تغییرات بزرگی در نقش اجتماعی زنان هستیم و این موضوع تمام معادلات قدیمی خانواده را به هم زده است. همچنین دنبال کردن اخبار مربوط به «جامعه ملل» (League of Nations) برایم حیاتی است، چرا که همه ما امیدواریم این سازمان مانع از وقوع جنگی دیگر شود. روزنامهها در سال ۱۹۲۰ تنها دریچه ما به سوی جهان هستند و بوی مرکب تازه روی کاغذ، برای من بوی آگاهی و تمدن است.
گاهی اوقات هم به سراغ ستونهای طنز و کاریکاتورهای سیاسی میروم که با ظرافت خاصی وضعیت اقتصادی و تورم پس از جنگ را نقد میکنند. این مجلات به من یاد میدهند که چگونه با نگاهی نقادانه به جامعه بنگرم و صرفاً یک مصرفکننده اخبار نباشم. جالب است که تبلیغات در روزنامهها هم در حال تغییر است و حالا بیشتر به جای متنهای طولانی، از تصاویر جذاب برای فروش سیگار، اتومبیل و سفرهای دریایی استفاده میکنند.
ازدواج و تصویری از دختر رویاها
صادقانه بگویم، در این سن ۲۴ سالگی، کمکم به فکر تشکیل خانواده میافتم اما عجلهای ندارم زیرا میخواهم ابتدا از نظر مالی مستقل شوم. دختر مورد علاقه من باید روحیهای مستقل و کنجکاو داشته باشد و لزوماً دنبالهرو سنتهای قدیمی و خانهنشینی نباشد؛ دختری که بتواند با من درباره کتابهایی که خواندهایم بحث کند. ترجیح میدهم او تحصیلکرده باشد و شاید حتی شغلی برای خودش داشته باشد، چیزی که در این سالها دیگر چندان عجیب و غریب به نظر نمیرسد.
در ذهن من، داشتن دو فرزند، یک پسر و یک دختر، ایدهآل است تا بتوانم تمام امکانات آموزشی و رفاهی را برایشان فراهم کنم. دوست دارم در خانهای کوچک اما مدرن در حومه شهر زندگی کنیم که حیاطی برای بازی بچهها داشته باشد و عصرها با هم به رادیو گوش دهیم. من به دنبال شریکی برای زندگی هستم که همپای من در فراز و نشیبهای این قرن جدید حرکت کند و با هم بتوانیم دنیایی بهتر از آنچه پدرانمان به ارث گذاشتند، بسازیم. ازدواج در سال ۱۹۲۰ دیگر فقط یک معامله خانوادگی نیست، بلکه شروع یک رفاقت طولانی و عاشقانه است.
موسیقی جاز و ریتم جدید زندگی
سال ۱۹۲۰ یعنی انفجار موسیقی جاز (Jazz) که از آن سوی اقیانوس اطلس آمده و تمام سالنهای رقص منچستر را تسخیر کرده است. من عاشق ریتمهای تند و بداههنوازیهای ساکسیفون هستم که خون را در رگهای آدم به جوش میآورد و تمام غصهها را از یاد میبرد. ترانههایی مثل «The Love Nest» یا آثار اولیه «پل ویتمن» (Paul Whiteman) در گرامافونهای ما مدام در حال پخش هستند و جوانها با آنها حرکات رقص جدید را تمرین میکنند. این موسیقی به من حس رهایی و آزادی میدهد، چیزی که نسل ما بعد از آن همه سال جنگ و خونریزی، به شدت به آن نیاز داشت.
گاهی با دوستانم به کلوبهای شبانه میرویم تا اجرای زنده گروههای موسیقی را ببینیم؛ فضایی پر از دود سیگار، خنده و صدای پیانو که تا نزدیکی صبح ادامه دارد. اگرچه نسل قدیمیتر این موسیقی را «فاسدکننده» میدانند، اما برای ما جاز صدای تپش قلب قرن بیستم است که نمیتوان نادیدهاش گرفت. داشتن یک دستگاه گرامافون در خانه برای من یک اولویت است تا بتوانم صفحات جدید را بخرم و در خلوت خودم به شاهکارهای موسیقی گوش دهم. هر بار که سوزن گرامافون روی صفحه میافتد، گویی دریچهای به یک دنیای پرانرژی و رنگارنگ باز میشود.
جادوی پرده نقرهای و سینمای صامت
رفتن به سینما یا همان «نیکلاودئون»ها (Nickelodeons) بزرگترین سرگرمی هفته من است؛ تماشای تصاویر متحرک روی پرده بزرگ واقعاً جادویی است. امسال فیلم «مطب دکتر کالیگاری» (The Cabinet of Dr. Caligari) که از آلمان آمده، با آن فضای عجیب و اکسپرسیونیستیاش ذهن مرا به شدت درگیر کرده است. همچنین کارهای کمدی «داگلاس فربنکس» و زیبایی «مری پیکفورد» (Mary Pickford) که به او «عزیزِ دنیا» میگویند، طرفداران بیشماری دارد. سینما در سال ۱۹۲۰ هنوز صامت است، اما یک پیانیست در کنار پرده مینشیند و با نواختن موسیقی مناسب، حس و حال صحنهها را منتقل میکند.
من عاشق این هستم که در تاریکی سالن سینما غرق شوم و برای دو ساعت تمام مشکلات روزمره و خستگی کار را فراموش کنم. محبوبیت فیلمهای صامت در این است که زبان نمیشناسند و هر کسی با هر ملیتی میتواند داستان را از طریق حرکات اغراقآمیز بازیگران درک کند. شایعاتی شنیدهام که دانشمندان در حال کار بر روی فیلمهای صدادار هستند، اما تصور اینکه بازیگران روی پرده واقعاً حرف بزنند، هنوز برایم کمی غیرممکن و ترسناک به نظر میرسد! با این حال، سینما برای من پنجرهای است به سوی سرزمینهای دور و رویاهایی که شاید هیچوقت در واقعیت به آنها نرسم.
زنگ تفریح: رادیو یا جعبه جادو؟
یک اتفاق عجیب! همسایه ما یک جعبه چوبی بزرگ خریده که آنتنهای بلندی دارد و میگوید میتواند صداها را از فرسنگها دورتر جذب کند. دیشب وقتی برای اولین بار صدای یک گوینده را از میان پارازیتهای زیاد شنیدیم، مادرم از ترس جیغ کشید و فکر کرد روحی در جعبه حبس شده است! این تکنولوژی جدید رادیو به قدری ناشناخته است که مردم فکر میکنند میتواند افکار را هم بخواند یا باعث بیماری شود؛ اما من معتقدم این بزرگترین شگفتی عصر ماست و به زودی در هر خانهای یکی از این جعبههای سخنگو پیدا خواهد شد.
تازههای کتاب و ادبیات در سال نو
کتابخوانی برای من راهی برای فرار از واقعیتهای خشن و صنعتی منچستر است و امسال کتابهای فوقالعادهای منتشر شدهاند. مثلاً اولین رمان «آگاتا کریستی» (Agatha Christie) با نام «ماجرای مرموز در استایلز» به تازگی به دستم رسیده و من شیفته ذکاوت کارآگاه بلژیکی، هرکول پوآرو شدهام. همچنین زمزمههایی درباره نویسندگان جدیدی مثل «اسکات فیتزجرالد» میشنوم که میگویند با کتاب «این سوی بهشت» توانسته روح جوانی و سرکشی نسل ما را به خوبی به تصویر بکشد. ادبیات در این سالها در حال پوستاندازی است و از آن توصیفات طولانی قرن نوزدهمی به سمت ایجاز و صراحت میرود.
من معمولاً عصرها در کتابخانه عمومی شهر وقت میگذرانم و به دنبال کتابهایی هستم که در مورد روانشناسی و فلسفه نوین نوشته شدهاند. نظریات «زیگموند فروید» درباره ناخودآگاه، اگرچه بسیار جنجالی هستند، اما بحثهای داغی را در محافل روشنفکری به راه انداختهاند که من هم دوست دارم از آنها سر در بیاورم. برای من، کتاب نه فقط یک سرگرمی، بلکه ابزاری برای درک بهتر خودم و دنیای پیچیدهای است که در آن زندگی میکنم. هر بار که یک کتاب جدید باز میکنم، بوی کاغذ و چسب صحافی، مرا به سفری میبرد که هیچ قطار یا کشتیای قادر به انجامش نیست.
سفر با طعم دود و بخار
سفر کردن در سال ۱۹۲۰ هنوز یک کار لوکس و پرهزینه محسوب میشود، اما من موفق شدم یک سفر کوتاه با قطار به سواحل «بلکپول» (Blackpool) داشته باشم. تجربه نشستن در واگنهای درجه دو و تماشای مناظر سرسبز انگلیس که با سرعت از مقابل پنجره میگذشتند، بسیار لذتبخش بود. راهآهن در این دوران ستون فقرات حملونقل است و ایستگاههای قطار با آن سقفهای بلند آهنی، حس ابهت و حرکت را به انسان منتقل میکنند. آرزوی بزرگ من این است که روزی بتوانم با کشتیهای بخار غولپیکر از اقیانوس عبور کنم و نیویورک را با آن آسمانخراشهای معروفش از نزدیک ببینم.
در سال ۱۹۲۰، سفرهای هوایی هم کمکم در حال شکلگیری هستند، اما فقط برای افراد بسیار ثروتمند و ماجراجو میسر است؛ دیدن یک هواپیما در آسمان منچستر هنوز باعث میشود مردم بایستند و با انگشت آن را نشان دهند. برای من که یک جوان از طبقه متوسط هستم، سفر یعنی کشف مکانهای جدید در همین نزدیکیها و آشنایی با فرهنگهای محلی که با لهجههای متفاوت صحبت میکنند. حتی یک پیکنیک ساده در تپههای اطراف شهر هم میتواند روحیهام را برای یک هفته کاری سخت بازسازی کند. سفر به من یاد میدهد که دنیا بسیار بزرگتر از کوچهها و خیابانهای تکراری محل زندگیام است.
تحولات سیاسی و سایه سنگین آینده
وضعیت سیاسی جهان در این سال بسیار متلاطم است و من با نگرانی اخبار مربوط به استقلال ایرلند و درگیریهای «ارتش جمهوریخواه» (IRA) را دنبال میکنم. این موضوع برای ما که در انگلستان زندگی میکنیم، یک چالش امنیتی و اخلاقی بزرگ است که هر روز در صفحات اول روزنامهها تکرار میشود. از طرفی، روی کار آمدن بولشویکها در روسیه و گسترش افکار سوسیالیستی در میان کارگران کارخانههای منچستر، باعث ایجاد ترس و اضطراب در طبقه متوسط شده است. من فکر میکنم این تحولات سیاسی مستقیماً بر ثبات اقتصادی و در نتیجه امنیت شغلی من در آینده تاثیر خواهد گذاشت.
اعتقاد دارم که قرن بیستم، قرن مبارزه ایدئولوژیها خواهد بود و ما جوانان در مرکز این طوفان قرار داریم. بیم من از این است که دوباره ملیگرایی افراطی شعلهور شود و صلح ناپایداری که اکنون داریم را از بین ببرد؛ اما امیدم به سازمانهای بینالمللی جدید است که شاید بتوانند دیپلماسی را جایگزین تفنگ کنند. سیاست در سال ۱۹۲۰ دیگر موضوعی نیست که فقط در پارلمان دربارهاش حرف بزنند، بلکه در هر قهوهخانه و سر هر کوچه، مردم با شور و حرارت درباره حق رای، حقوق کارگر و آینده امپراتوری بحث میکنند. این آگاهی سیاسی، همزمان هم ترسناک است و هم نویدبخش تغییرات بزرگ اجتماعی.
تکنولوژی ارتباطی: از نامه تا تلگراف
روش اصلی ارتباطی من هنوز نوشتن نامه با قلمنی و مرکب است که گاهی چند روز طول میکشد تا به مقصد برسد. برای کارهای خیلی فوری، از تلگراف استفاده میکنم و به دفاتر مربوطه میروم تا پیامم را به صورت کلمات کوتاه و شمرده ارسال کنم. استفاده از تلفن سکهای در باجههای عمومی هم در حال رایج شدن است، اما هنوز برقراری تماس وصل کردن توسط اپراتورها زمانبر است و گاهی باید دقایق زیادی منتظر بمانیم. ارتباطات در سال ۱۹۲۰ صبورانه است و ما یاد گرفتهایم برای شنیدن خبر از عزیزانمان، انتظار بکشیم.
وقتی پشت میز کارم مینشینم، گاهی به این فکر میکنم که آیا روزی میرسد که بتوانیم صدای هم را بدون سیم و به صورت آنی در خانههایمان بشنویم؟ تکنولوژیهای ارتباطی فعلی اگرچه نسبت به دوران پدربزرگم بسیار پیشرفته هستند، اما هنوز محدودیتهای فیزیکی زیادی دارند. برای من، دریافت یک نامه با تمبرهای رنگارنگ از دوستی در یک شهر دیگر، هنوز یکی از لذتبخشترین لحظات زندگی است که هیچ تلگرافی نمیتواند جای حس و حال آن را بگیرد. دنیای ما در حال کوچک شدن است، اما هنوز آنقدر بزرگ هست که برای ارتباط با دیگران نیاز به تلاش و برنامهریزی داشته باشیم.
حملونقل: درشکه یا اتومبیل؟
در خیابانهای منچستر، هنوز نبرد میان اسبها و موتورها در جریان است؛ درشکههای سنتی در کنار اتومبیلهای سیاه رنگ «فورد مدل تی» (Model T) حرکت میکنند. من برای رفتن به مرکز شهر معمولاً از ترامواهای برقی استفاده میکنم که با صدای زنگ مخصوصشان روی ریلها میخزند و ارزانترین راه جابهجایی هستند. رویای داشتن یک اتومبیل شخصی، چیزی است که شبها به آن فکر میکنم، اما هزینههای نگهداری و خرید بنزین هنوز برای یک حسابدار جوان سنگین است. اتومبیل در سال ۱۹۲۰ نماد سرعت، تجدد و البته ثروت است که چهره شهرها را برای همیشه تغییر داده است.
من به جای فکر کردن به خودروهای برقی تخیلی یا رویاهای دور، به فکر خرید یک دوچرخه باکیفیت هستم تا بتوانم آزادانه در شهر گشت بزنم. جادهها هنوز برای اتومبیلها کاملاً مناسب نیستند و در روزهای بارانی، گل و لای مشکلات زیادی برای رانندگان ایجاد میکند. با این حال، تماشای حرکت سریع وسایل نقلیه موتوری به من حس میکند که در عصری زندگی میکنم که زمان به سرعت در حال حرکت است و هیچکس نمیتواند جلوی پیشرفت را بگیرد. حملونقل عمومی در منچستر به خوبی سازماندهی شده و من را به هر کجا که بخواهم، با هزینهای اندک میرساند.
بهداشت و دغدغه بیماریهای واگیردار
خاطره تلخ آنفلوانزای اسپانیایی (Spanish Flu) که همین دو سال پیش جان میلیونها نفر را گرفت، هنوز در ذهن همه ما زنده است و ترس از بیماریهای واگیردار بخشی از زندگی روزمره ما شده است. دغدغه اصلی امسال، علاوه بر آنفلوانزا، پیشگیری از بیماریهایی مثل سل (Tuberculosis) و آبله است که به دلیل تراکم جمعیت در شهرهای صنعتی مثل منچستر به سرعت پخش میشوند. ما یاد گرفتهایم که بهداشت فردی را بیشتر رعایت کنیم و استفاده از صابونهای آنتیباکتریال که تبلیغاتشان همه جا هست، به یک عادت تبدیل شده است. برخلاف گذشته، حالا علم پزشکی به جای خرافات، حرف اول را در خانههای ما میزند.
سلامت روان هم موضوعی است که کمکم در حال مطرح شدن است، به خصوص برای سربازانی که با شوکهای عصبی از جنگ بازگشتهاند. من میبینم که چطور جامعه سعی میکند با این جراحات پنهان کنار بیاید و بیمارستانهای مخصوصی برای درمان این افراد ایجاد شده است. با اینکه هنوز راه زیادی تا درک کامل بیماریها داریم، اما کشف واکسنهای جدید و بهبود سیستم فاضلاب شهری، به من امیدواری میدهد که عمر نسل ما طولانیتر از گذشتگان خواهد بود. بهداشت در سال ۱۹۲۰ نه فقط یک موضوع شخصی، بلکه یک وظیفه اجتماعی برای بقای تمدن است.
سرگرمیهای خانگی در عصر پیشارادیو
در خانه ما، سرگرمی هنوز حول محور خانواده و فعالیتهای گروهی میچرخد؛ بازیهای تختهای مثل شطرنج و منچ بسیار محبوب هستند. عصرها معمولاً خواهر بزرگترم پشت پیانو مینشیند و ما دور هم جمع میشویم تا آوازهای دستهجمعی بخوانیم که این یکی از صمیمیترین لحظات روز ماست. گوش دادن به رادیو هنوز برای بسیاری از خانوادهها یک آرزوی گرانقیمت است و ما بیشتر وقتمان را به گفتگو یا خواندن کتاب برای یکدیگر سپری میکنیم. برخلاف دنیای مدرن، سرگرمیهای ما نیاز به مشارکت فعال دارد و نه صرفاً تماشای یک نمایش بیروح.
گاهی اوقات هم به سراغ «استریوسکوپ» (Stereoscope) قدیمی پدرم میروم تا عکسهای سه بعدی از مناظر جهان را تماشا کنم که برایم بسیار شگفتانگیز است. این وسیله ساده به من اجازه میدهد تا بدون خروج از خانه، به قلههای آلپ یا اهرام مصر سفر کنم و در رویاهایم غرق شوم. در سال ۱۹۲۰، خانه پناهگاهی است برای آرامش و تبادل نظر، جایی که دور از هیاهوی ماشینها، میتوانیم هویت انسانی خود را حفظ کنیم. ما یاد گرفتهایم که از کوچکترین چیزها لذت ببریم و خلاقیت را در قلب فعالیتهای ساده خانگی پیدا کنیم.
تخیل آینده: بیمها و امیدها
وقتی به ده سال آینده فکر میکنم، ترکیبی از هیجان و دلهره تمام وجودم را فرا میگیرد؛ من دنیایی را تصور میکنم که در آن آسمان پر از هواپیماهای مسافربری است و انسانها با سرعت نور با هم در ارتباط هستند. بیم من از این است که تکنولوژی به جای خدمت به بشر، دوباره در خدمت جنگ و ویرانی قرار گیرد و ما را به سوی نابودی سوق دهد. اما امیدم به خرد جمعی و پیشرفتهای علمی است که میتواند فقر و بیماری را از ریشه خشک کند و زندگی بهتری برای فرزندانمان بسازد. سال ۱۹۲۰ برای من نقطه شروع یک ماراتن بزرگ است که برنده آن کسی است که همگام با زمانه تغییر کند.
فکر میکنم در آینده، ماشینها بخش زیادی از کارهای بدنی سخت را انجام خواهند داد و ما فرصت بیشتری برای مطالعه، هنر و تفکر خواهیم داشت. شاید روزی برسد که هر کسی در جیب خود وسیلهای داشته باشد که با آن تمام اخبار جهان را در یک لحظه ببیند، هرچند این تصور الان بیشتر شبیه به داستانهای علمی-تخیلی است. من میخواهم در این دنیای جدید، نه فقط یک تماشاچی، بلکه یک سازنده باشم و سهم کوچکی در پیشبرد تمدن انسانی ایفا کنم. فردا از آنِ کسانی است که امروز به رویاهایشان ایمان دارند و من با تمام قدرت به سوی این آینده روشن گام برمیدارم.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
سفر ما به سال ۱۹۲۰ نشان داد که این دوران، فراتر از یک عدد در تقویم، یک نقطه عطف تمدنی بوده است که در آن سنت و مدرنیته در چالشبرانگیزترین حالت خود با هم روبرو شدند. ما آموختیم که جوانی در آن عصر، ترکیبی از تلاش برای استقلال مالی در یک دنیای صنعتی و ولع برای تجربه آزادیهای جدید فرهنگی بوده است. از موسیقی جاز گرفته تا تحولات سیاسی و پیشرفتهای بهداشتی، همگی قطعات پازلی هستند که تصویر دنیای امروز ما را پیریزی کردهاند. درک این تاریخ به ما کمک میکند تا قدر امکانات فعلی خود را بیشتر بدانیم و با الهام از شجاعت و کنجکاوی نسلهای گذشته، با بیمها و امیدهای آینده خود روبرو شویم.
شما هم در این سفر شریک شوید!
اگر میتوانستید برای یک روز به سال ۱۹۲۰ سفر کنید، اولین چیزی که دوست داشتید امتحان کنید چه بود؟ آیا لباسهای شیک آن دوران را میپسندید یا دلتان برای تکنولوژیهای امروزی تنگ میشد؟ نظرات و تخیلات خود را در بخش دیدگاهها با ما به اشتراک بگذارید تا با هم درباره این دهه جذاب گفتگو کنیم.
نوشتههای مرتبط با تخیل 100 سال سبک زندگی
- سفر به صد سال پیش؛ بازخوانی وقایع ۱۹۲۷ از دریچه نگاه یک جوان جویای نام
- روزگار جوانی در سال 1925؛ خاطرات یک جوان پاریسی در عصر طلایی
- زندگی در سال ۱۹۱۸؛ خاطرات یک جوان ۲۴ ساله از سالهای دگرگونی
- روایت زندگی یک جوان ۲۴ ساله در سال ۱۹۲۶؛ تقویم خاطرات و آرزوها
- تقویم تاریخ سال ۱۹۲۸؛ زندگی یک جوان در آستانه تغییرات بزرگ







وقتی چیزی نمیدونید اظهار نظر نکنید!
“از طرفی آن قدر که بعضیها NSA و جاسوسی و اینها میکنند، وضعیت بد نیست. درست است که شرکتهایی مثل گوگل یا فیسبوک از اطلاعات ما بهره میبرند، اما بعضی نکتههارا هم باید در نظر گرفت. درآمد این شرکتها از این راه است و نباید گفت که کار بدی میکنند.”
مسئله من و شما نیستیم . مسئله اینه که این روش و سیاست اشتباهه!
مجله خیلی پرباری بود .
البته به دلیل امتحانات کامل نخوندم هنوز…
فیلم «یک راز زیبا » رو هم توصیه میکنم ببینید و معرفی کنید
ممنون از زحماتتون.
موفق باشید
فیلم armageddon رو حتما ببینید عالی هست
بسیار بسیار عالی بود. من که همیشه مطالب شما را تحت عنوان مجلّه یک پزشک میخونم. خیلی پربار و آموزنده است و مشخص هست که زحمت زیادی میکشید و در طول هفته با عشق و علاقه این مطالب رو جمع میکنید. آفرین به شما و کار بزرگی که میکنید. من به سهم خودم از زحماتتون کمال تشکّر را دارم.
یک پیشنهاد دارم. این مجلّه یک پزشک بسیار پربار و خواندنی است. به قدری خواندنی که نمیخواهم هیچ بخشی از آن را از دست بدهم. امّا طولانی هم هست. میتوانید این مجلّه را در دو سری منتشر کنید؟ یعنی با حجم کمتر و با فاصله زمانی کمتر؟
از اینهمه انگیزه در تیم یک پزشک لذت می برم! قدر خودتون رو بدونید، بهترین هستید. مجله عالی بود ممنون.
عالی بود، ساعت 4 صبحه و مدته طولانییه که دارم این مطلب رو میخونم و بنظرم کاملا ارزشش رو داشت. ممنون بابت وقتی که گذاشتین سینا جان.
یک آهنگ خوبی که امروز گوش کردم آهنگی هست از آقای حجت اشرف زاده با نام ماه و ماهی که واقعا جذبم کرد، گفتم شاید بقیه دوستان هم خوششون بیاد.
همچنین با اینکه در مقابل شما و دوستان دیگه خیلی اهل کتاب به حساب نمیام ولی کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو واقعا کتابی بود که ارزش خوندن داشت ولی احتمال میدم قبلا معرفیش کرده باشید. اگر اینطور نیست میتونه گزینه خوبی برای هفته های آینده باشه.
با خوندن مقالتون یه حس خوبی بهم دست داده که میگه یه ساعتی وقت برای کتاب هست :دی
سپاس برای پیشنهادات. حتما کتاب و موزیک رو معرفی می کنم : )
در ابتدای فیلم اجزای شکننده و فیلمبرداری رنگ و رو رفته جو سرد و مه آلود داستانهای خانه های جن زده کلاسیک مانند «بیگناهان/The Innocents» را به تصویر میکشد، اما با جلوتر رفتن داستان، زوایای اکسپرسیونیستی مورب تصویر خانه خاکستری را به آنچه لاوکرافت «هندسه غیراقلیدسی» مینامد تبدیل میکنند. و تصاویر آثار ماریو باوا و جرجس میلیس روی نمایشگر تلویزیون قدیمی آملیا سوسو میزنند و پرتو کاتدی بی رمقی بر شبهای بی خوابی او میتابد؟؟؟؟ / این قسمت از نقد بابادوک زیر سایه بازی با کلمات قرار گرفته و من فکر میکنم آوردن این نوع از نقل قول ها در ابتدای یک نوشته، برای خواننده یعنی صبر کن. چرا که قراره با یه نوشته سنگین روبرو بشی…
و این از نظر من اشتباهه!
ببینید، من میتونم خودم یه نوشته در مورد فیلم بنویسم، مثل کاری که قبلا می کردم. مثلا بنویسم بابادوک فیلمیست روانشناسه که با درون مایه ترسناک، میخواهد چیزی را بیان کند… اما واقعا از چنین نوشتهای، خواننده چه یاد میگیره؟ همین نوشته رو من میتونم برای خیلی از فیلمای ترسناک دیگه به کار ببرم و کار خودمو راحت کنم، اما در حقیقت کسی چیزی یاد نمی گیره.
اما تو همین چند خطی که شما نقل کردین، ببینین چقدر آدم میتونه چیزای جدید یاد بگیره و پیگیرشون بشه؟
همین اکسپرسیونیسم، واقعا چند نفرمون در موردش اطلاعات داریم؟ به همین خاطر که من نقدی رو نقل کردم که چون کار یک نقد کنندست، باعث میشه آدم چیزای جدیدتری یاد بگیره و مهم هم همینه : )
لطفا مطالبو همینجا بطور کامل بزارین.تو برنامه های فیدخون کامل میاد. دلم میخواد اینجا بخونم.مرسی
خوب قبل از هر چیزی : عالی بود! … نه نه صبر کن… بهتر از عالی :)
معرفی سریال، کتاب و نرم افزار عکاسی خیلی خوب بود.
به شخصه کلا از فیلم های ترسناک و شبه ترسناک حتی با محتوای غنی خوشم نمیاد. پس فکر نمیکنم فیلمی که معرفی کردین رو ببینم
سری استا ترک ها هم نتونستم باهاشون اخت بگیرم
پیشنهاد در این قسمت برای نسخه بعدی:
1- سریال Rome
2- سریال بازی تاج و تخت
3- فیلم The Perks of Being a Wallflower
4- فیلم Old Boy
کتاب های معرفی شده خوب بودن. مخصوصا از اون کتاب آدولف ه و برگزیده که نوشتی خیلی خوشم اومد
ممنون ازینکه از عزیزم جی جی آبراهامز یادی کردی
پیشنهاد برای این قسمت: معرفی آقای رامین جوادی
قسمت شعر هم ایده خوبی بود. پیشنهاد میکنم بیشتر شعر های مولانا رو بزارید.
اون داستانک آخر هم خوب بود :)
پیشنهادات کلی :
1- ساخت نسخه الکترونیکی جهت خواندن آفلاین
انتقاد:
1- حذف بخش معرفی بازی
و در کل دمتون گرم که با این مشغله تونستید این مطالب رو گرد هم بیارید
سپاس فراوان در ابتدا : )
سپاس دوباره برای سریال ها، برای GoT پرونده ویژهای در نظر دارم و به وقتش زیاد صحبت میکنم ولی سایر سریالهارو حتما معرفی میکنم.
سپاس خیلی بیشتر برای اشاره به آقای رامین جوادی. قطعا در موردش خواهم نوشت و نه فقط به صورت اشاره، بلکه کامل تر : )
مولانا که نباشن اصلا شعر معنی نداره D:
برای نسخه الکترونیک پیگیر هستم ولی باور کنید وقت نمی کنم اون چیزی رو که میخوام در بیارم.
خیالتون راحت، بازی رو اصلا حذف نکردم و نخواهم کرد و هفته های قبل دیدید که به چند بازی پرداحتم، ولی چون دلم میخواد کارای منحصر به فرد در زمینه بازی رو معرفی کنم، هروقت چیز خارق العادهای دیدم، حتما معرفیش میکنم و احتمالا یکی از همینا the Last of Us خواهد بود : )
عالی بود! بهتر از همیشه ، هم سریال ، هم فیلم ، همه همه چی!
یه پیشنهاد سریالی عالی براتون دارم ، سریالی که یه تم گیکی هم داره ، اسمش کمیونیتیه .
در مورد یه گروه مطالعه توی یک کالج اجتماعیه . کالجی با یه رییس خیلی باحال!
IMDB : http://www.imdb.com/title/tt1439629/
زیرنویسش هم کار یکی از بهترین تیم های ترجمه هست.
زیاد تعریفشو شندیم و ریت خیلی خوبی و بهتر بگم کاملی هم نسبت به سریال ها دارم. البته ندیدم ولی معرفیش میکنم و هروقت دیدم کاملتر در موردش صحبت میکنم : )
چرا کل مجله رو نمیشه تو اپ خوند و باید بریم سایت؟ شاید هم فقط واسه من اینطوریه!
سلام سینا خوبی
میشه از کارای معماریتم چندتا بزاری طرح معماری 1-2-3… اینا منظورمه
حقیقتش من زیاد ترم بالایی نیستم چون بعد مدتها نرم افزار خوندن رفتم معماری D: کلا یه طرح 1 خوندم که اونم کاش زودتر میگفتین الان ماکت پیشم نیست. رفتم حتما عکسشو ایمیل میکنم. البته طرح یه کتابخونه بود : )
با سلام ببخشیید آقا سینا میشه کل مجله را در یک پی دی اف قرار بدهی که بتونیم دانلودش کنیم همش را مثلا مثل کتاب های الکترونیکی که بعدا وقتی دسترسی به اینترنت نداشتیم و یا…….. مطالعه کنیم به نظرم اینطوری بهتر میشه شاید کسایی تمایل داشته باشند مجله هاتون را توی کامپیوترشون نگه داری کنند نظرتون چیه ؟
بله من خودمم خیلی دوست دارم مجله با فرمت pdf هم قابل خوندن باشه و مطمئنا خیلی عالی میشه. ولی از یه طرف بحث زمان هست از یه طرفم نوشته چون با قالب مچ میشه، اگه بخوام نسخه pdf رو فقط به صورت یه کپی پیست بذارم، چیز جالبی نمیشه و قطعا نیاز به کار برای اون شکل داره که متاسفانه من نمی رسم و از طرفی دلم نمی خواد یه کار کپی پیستی در ورد و تبدیل شده ارائه بدم. ولی مطمئن باشید پیگیرش هستم : )
——————————-
ولی اگه خیلی علاقه دارین که نسخه pdf رو داشته باشین، میتونین با گزینه هایی مثل پرینت مرورگر هم یه نسخه pdf تهیه کنین. من این زیر چندتا عکس گذاشتم:
http://8pic.ir/images/zdlob1k5x0hmh7umoow5.jpg
http://8pic.ir/images/tbswm1owp7lhcu8bih76.jpg
http://8pic.ir/images/dtzrpgb3zaz7jrppp7fl.jpg
http://8pic.ir/viewer.php?file=2c5dzgmikn8su5n7gws4.jpg
: )
اقای سلماسی کتاب دنیایی که من میبینم از انیشتین … خوندین؟
اگر بله میشه بگین ترجمه شو از کجا تهیه کردین؟
من قسمت هایی از این کتاب رو (که ترجمه شده بود) رو خوندم خیلی علاقه مند شدم ولی هرچی گشتم ترجمه درست حسابی پیدا نکردم.
آین شماره مجله واقعا بی نظیر بود
مجله این هفته عالی بود. اگه به اون ایده آل خودتون برسه چی میشه:)
نابودم کردی .
واقعا عالی بود. اگر همینجوری ادامه پیدا کنه بینظیره.
بهترین مجله هفتگی تون بود.
اگر در مورد بخش نشریه هفتگی بشه کاری کرد که نشریه ورق بخوره (مثل فلیپ بورد و با استفاده از قابلیتهای اچ تی ام ال فایو) به نظرم جذاب تر میشه و تنوع موضوعی نشریه اینطوری تو ذوق نمیزنه.
بدون شک همین طوره و قطعا اونطوری بهتر میشه، اما فعلا دوتا مشکل و یه دلیل من هست. یکی اینکه چجوری اینو میشه خوب پیاده کرد، یکیم اینکه ممکنه تو سرعتهای پایین اینترنت، خواننده رو اذیت کنه. اما از طرفی قالب وبلاگ و خود اپ این قدر خوبن که آدم از قرار دادن محتوا داخل اون محیط و دیدنش لذت میبره : )
مجله مثل همیشه عالی بود …
به نظرم عکسا تاثیر زیادی تو مجله دارن و ای کاش همشون بزرگتر بودن …
و همینطور اگر میشد مثل قبل قسمتای مختلف مجله رو با تیتر ها جدا نمی کردید بهتر بود …
بله قبول دارم، عکسا باید در سایز بزرگ باشن، اما خب، مشکل بارگذاری و ایناهم متاسفانه هست. هدف البته فقط اشارهایست به اثر و مطمئنا در لینکش میشه تصاویر رو کامل تر و با سایز بزرگتر دید.
در مورد تیتر اما، خیلیا بودن که بالطبع یه بخشی رو دوست نداشتن. خود منم مطمئنا وقتی مجله ای رو میخونم، از بعضی بخشاش میگذرم و بعضی جاهاشو با دقت چند برابر مطالعه میکنم. بخش بندی باعث میشه آدم بدونه در مورد چه موضوعی صحبت میشه و راحت تر مطالعش کنه یا ازاون بگذر. به عبارتی دیگه مجبود نباشه وقت بذاره تا ببینه کجا مورد علاقشه و کجا نیست : )
ممنون از مجله …
به نظرم عکسا تاثیر زیادی تو مجله دارن و ای کاش همشون بزرگتر بودن …
و همینطور اگر میشد مثل قبل قسمتای مختلف مجله رو با تیتر ها جدا نمی کردید بهتر بود …
ای بابا ادامه مطلب بیاییم توی سایت بخونیم ، سخته بخدا با اپلیکیشن عادت کردیم ، نکنین این کار هارو
آقای سلماسی ممنون از وقتی که گذاشتید.مجله این هفته فراتر از انتظار بود.چینش مجله و اصلاح بخش های اون بی نظیر بود.
خیلی جالبه.جمعه ها وقتی یک پزشک رو باز میکنم و میبینم خودتون مجله رو نوشتید گوشی رو میزارم کنار،میرم قهوه و کیک رو آماده میکنم و واسه یک ساعت مطالعه لذت بخش آماده میشم.
فیلم هایی که معرفی کردید خوب بود ولی سریالی که گفته بی نظیره.
یه چنتا پیشنهاد هم دارم واستون.
کتاب مرشد و مارگاریتا اثر میخائل بولگاوف که به نظرم یکی از بهترین آثار ادبیات روسیه است.
فیلم Gloomy Sunday که روایت یک موسیقی دلچسب و گیراست.
بسیار سپاس. بله بی تردید از آثار بزرگ و حتما معرفیش میکنم. تشکر فراوان : )
نمی دونم آقای سلماسی شاید این سبک شخصیتونه، اما من به شخصه جمله های طویل و که بعضا می ره سر منبر نظرات کلی در باب زندگی دادن از متن فراریم می ده، البته احتمالا این سلیقه باشه و خیلی ها از قلمتون خوششون بیاد مثلا همون پاراگراف اول:
“خب، سوال است دیگر و سوال پرسیدن بد نیست.” بود یا نبود این جمله چه تاثیر داره؟ برای من بیشتر گرفتنه ضرب آهنگ متنه
بی تردید هر خوانندهای سبک مورد علاقه ای داره و هر نویسندهای سبک نوشتنی و متاسفانه نمیشه طوری نوشت که همه راضی باشن و بالطبع اگه این طوری بود همه چیز عین هم میشد. اما، امیدوارم درک کنید که برای نویسنده ای مثل من، به نوشته در آوردن اون حجم تفکراتش، کار راحتی نیست و از طرفی متاسفانه وقتی اون چیزی رو که میخوام بگم رو ناقص بیان میکنم، واقعا از انتشارش آزرده میشم. امیدوارم برای این وسواس ببخشید منو : )
حیرت انگیزه که این همه مطلب رو صرف یک هفته سر هم کردید!!! کی درس و مشق ها رو میخونید
خدارو شکر معماری جوریه که زیاد خوندن اینا نداره و همش بساز بکشه D: البته از طرفی چون شدیدا بهش علاقه دارم زیاد روم فشار نمیاره و شب زنده داریا باعث میشه راحت بهش برسم. بیشتر وقت میره برای کار و سفر و اینا که البته از اون جایی که متاسفانه من زیاد از تجربه گرایی خوشم میاد، وقتم درهم برهم میشه. هرچند بازم فکر میکنم ما بیشتر به چگونگی انجام کار فکر میکنیم ولی انجامش نمیدیم. به همین خاطر که فکر میکنیم وقت برای مطالعه یا فیلم دیدن و اینا نداریم در حالی که بیشتر وقتمون صرف تفکر به کار میشه و نوعی حالت ایجاد میکنه که فکر میکنیم همون وقت فکر کردن به کار هم داریم کار میکنیم : )
قرار بود مطالب توی اَپ کامل باشه، نه با لینک
متاسفانه فکر کنم به خاطر طولانی شدن مطلب، اپ ساپورت نکرد. البته مطمئن نیستم ولی خودمم خیلی ناراحت شدم. شرمنده : )
رودست خوردیم انگار کاش همه مطالب کامل بود در اپ
بابا دستمریزاد
ترکوندین
مرسی از این همه وقت که صرف نوشتن پست کردی. اینقدر مطلب زیاده که تصمیم گرفتم در چند قسمت بخوانم.
عالی بود آقای سلماسی ! دست مریزاد دارین ;)
ممنون از مقاله کامل و خوبت سینا جان !
از معرفی سریال Breaking Bad بسیار لذت بردم این سریال بهترین سریالی بود که تا به امروز دیدم اگر این سریال رو کامل دیدید توصیه می کنم سریال Weeds رو شروع کاملا مشابه سریال بریکینگ بد با شخصیت اول زن ( همسرش مرده و ۲ پسر داره ) و به جای پخت و تولید شیشه ، علف پرورش میدن. این سریال در ژانر کمدی هست توصیه می کنم حتما ببینید.
سپاس، حتما بررسیش میکنم : )
البته تا یکی دو هفته دیگه سریال بهتره با سال تماس بگیرید better call saul پخش بشه که پیشدرامدیه بر برکینگ بد. تریلرش که واقعاٌ جذاب بود.