چرا در فیلم (Elle)، قربانی خشونت به دنبالِ انتقامِ سنتی نرفت؟
وقتی صحبت از پل ورهوفن (Paul Verhoeven) میشود، باید منتظر هر چیزی باشیم جز کلیشههای مرسوم هالیوودی. فیلم او (Elle) محصول ۲۰۱۶، یک سیلی محکم به صورت سینمای کلاسیک انتقام است. ایزابل هوپر در نقش میشل، زنی را به تصویر میکشد که پس از یک تعرض وحشیانه، به جای تماس با پلیس یا گریه و زاری در آغوش دوستان، مسیر عجیبی را انتخاب میکند: مدیریتِ متجاوز! این مقاله قرار است با ذرهبین سینمایی و عینک روانشناسی، اعماق تاریک ذهن زنی را بررسی کند که تروما (Trauma) را نه به عنوان یک بنبست، بلکه به عنوان یک بازی قدرت (Power Play) میبیند. چرا او به دنبال انتقام سنتی نرفت؟ پاسخ در لایههای پیچیده کنترل تروما نهفته است.
شناسنامه فیلم ال (Elle) – ۲۰۱۶
کارگردان: پل ورخوفن (Paul Verhoeven)
شرکت سازنده: اسبیاس پروداکشنز (SBS Productions)
بازیگران اصلی:
ایزابل هوپر (Isabelle Huppert) در نقش میشل لبلان
لوران لافیت (Laurent Lafitte) در نقش پاتریک (همسایه)
آن کنسینی (Anne Consigny) در نقش آنا
کریستین برکل (Christian Berkel) در نقش رابرت
داستان کلی و حال و هوای فیلم
فیلم با صدای درگیری و شکستن ظرف و ظروف شروع میشود. میشل، مدیر موفق یک شرکت بازیسازی، در خانهاش مورد تعرض قرار میگیرد. اما واکنشش چیست؟ او بلند میشود، خردهشیشهها را جمع میکند، حمام میکند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، برای شام سفارش میدهد. فیلم قرار نیست یک درام غمناک باشد؛ بلکه یک تریلر روانشناختی سیاه (Dark Psychological Thriller) است که در آن میشل به جای فرار از منبع درد، سعی میکند هویت متجاوز را کشف کرده و او را به شکلی بیمارگونه در دنیای خود ادغام کند. فضا به شدت گزنده، سرد و در عین حال پر از طنز سیاه (Black Comedy) است که طبقه مرفه فرانسه را به چالش میکشد.
چرا انتقام سنتی برای میشل بیمعناست؟
میشل لبلان زنی نیست که به سیستم قضایی یا پلیس اعتماد کند. ریشه این بیاعتمادی به گذشته ویرانگر او برمیگردد؛ زمانی که پدرش یک قاتل زنجیرهای (Serial Killer) شد و میشل در کودکی شاهد فروپاشی کامل زندگیاش زیر نگاه سنگین رسانهها و قانون بود. او یاد گرفته که در دنیای وحشی، تنها کسی که میتواند از او محافظت کند خودش است. انتقام سنتی یعنی سپردن قدرت به دست قانون، اما میشل میخواهد قدرت (Agency) را نزد خودش نگه دارد. برای او، پلیس فقط یک مزاحم است که دوباره نام او را در پروندههای جنایی ثبت میکند. او به جای حذف فیزیکی متجاوز در همان ابتدا، ترجیح میدهد او را مدیریت کند تا حسِ برتریِ (Superiority) از دست رفتهاش را بازگرداند.
زنگ تفریح: ایزابل هوپر و بازی با مرگ!
جالب است بدانید که پل ورخوفن ابتدا میخواست این فیلم را در آمریکا بسازد، اما هیچ بازیگر زنِ مشهور هالیوودی حاضر نشد این نقشِ «نامتعارف» و «خطرناک» را قبول کند! آنها میترسیدند که شخصیت میشل بیش از حد غیراخلاقی به نظر برسد. اما ایزابل هوپر نه تنها نقش را پذیرفت، بلکه به ورخوفن گفت: «این نقش دقیقاً همان چیزی است که سینما به آن نیاز دارد؛ زنی که قربانی باقی نمیماند.» ورخوفن هم که دید در آمریکا کسی جرات این کار را ندارد، لوکیشن را به فرانسه برد تا با آزادی کامل این قصه عجیب را روایت کند.
مفهوم کنترل تروما (Trauma Control) در روانشناسی
در روانپزشکی مفهومی داریم به نام «اجبار به تکرار» (Repetition Compulsion). برخی افراد که در گذشته تروماهای شدیدی را تجربه کردهاند، به جای فرار از موقعیتهای مشابه، به سمت آنها کشیده میشوند تا این بار بتوانند پایانِ قصه را خودشان بنویسند. میشل در فیلم ال، دقیقاً همین کار را انجام میدهد. او با نزدیک شدن به متجاوز (پاتریک)، در واقع دارد با هیولاهای درونی خودش که از زمان جنایتهای پدرش باقی ماندهاند، مبارزه میکند. او نمیخواهد فرار کند؛ او میخواهد در مرکز طوفان بایستد و به جای غرق شدن، جهت باد را تعیین کند. این یک واکنش دفاعی بسیار پیچیده است که در آن فرد با «یکی شدن» یا «نزدیک شدن» به عامل تهدید، سعی در خنثی کردن ترس دارد.
صنعت بازیسازی؛ استعارهای از خشونت کنترلشده
شغل میشل در فیلم بسیار کلیدی است. او رئیس یک شرکت تولید بازیهای ویدئویی است که بازیهای خشن و جنسی تولید میکنند. در سکانسهای ابتدایی میبینیم که او چقدر روی جزئیاتِ خشونت در بازی حساس است و از کارمندانش میخواهد «لذت و درد» را واقعیتر طراحی کنند. این نشان میدهد که میشل مدتهاست خشونت را به یک «کالا» و «ابزار» تبدیل کرده است. برای کسی که نانش را از راه مدیریتِ فانتزیهای خشن در میآورد، مواجهه با خشونت واقعی در خانهاش، به جای یک شوکِ فلجکننده، شبیه به یک چالشِ فنی در یک بازی جدید است. او با متجاوزش مثل یک «باسفایت» (Boss Fight) در بازیهای ویدئویی رفتار میکند که باید قلقهایش را یاد بگیرد تا شکستش دهد.
ریشههای تاریخی و فرهنگ بورژوازی فرانسه
فیلم ال به شدت تحت تاثیر سنت سینمای فرانسه و نقد طبقه متوسط (Bourgeoisie) است. در آثار بزرگانی مثل کلود شابرول (Claude Chabrol)، همیشه زیر لایهی شیک و اتوکشیده زندگی مرفه، تعفن و وحشت نهفته است. میشل در خانهای زندگی میکند که دیوارهایش با هنر تزیین شده، اما در حیاط خلوتش وحشت پرسه میزند. او به جای فریاد زدن، ترجیح میدهد «وقار» (Dignity) خود را حفظ کند. این وقار نه از روی اخلاق، بلکه از روی نوعی تکبرِ طبقاتی است. او اجازه نمیدهد یک متجاوز، نظمِ زندگیِ سازمانیافتهاش را به هم بریزد. در فرهنگ بورژوایی، رسوایی (Scandal) بدتر از مرگ است و میشل که تمام عمر از رسواییهای پدرش فرار کرده، حالا حاضر نیست اجازه دهد تروما دوباره او را به سوژه اول اخبار تبدیل کند.
تقابل با فیلمهای کلاسیکِ انتقام (Rape-Revenge)
سینما پر است از فیلمهای «تجاوز-انتقام» مثل «به گورت تف میکنم» (I Spit on Your Grave) یا «آخرین خانه در سمت چپ» (The Last House on the Left). در این فیلمها، قربانی پس از آسیب، تبدیل به یک ماشین کشتار میشود و با خشونتِ عریان، متجاوزان را از بین میبرد. اما ال تمام این قواعد را میشکند. انتقام در این فیلم فیزیکی نیست، بلکه روانی است. میشل به جای اینکه پاتریک را بکشد، او را به چالش میکشد، با او شام میخورد و حتی به او اجازه میدهد دوباره به او نزدیک شود تا پاتریک را در چنبره قدرت خودش اسیر کند. ورخوفن با این کار، مخاطب را در وضعیت اخلاقی بسیار دشواری قرار میدهد: آیا ما باید برای میشل هورا بکشیم یا از کارهایش وحشت کنیم؟
زنگ تفریح: سگِ میشل، تنها شاهدِ صادق!
در سکانس افتتاحیه، در حالی که میشل مورد حمله قرار گرفته، دوربین روی صورت سگ او زوم میکند که فقط نگاه میکند. این سگ در طول فیلم استعارهای از خودِ مخاطب است؛ ناظری که شاهدِ فجایع است اما نه دخالت میکند و نه قضاوتی دارد. هوپر در مصاحبهای گفته بود که بازی کردن مقابل آن سگ سختترین بخش کار بود چون سگ خیلی «بیخیال» به نظر میرسید، درست مثل شخصیت میشل که انگار از درون سنگی شده است. ورخوفن عمداً سگ را در کادر نگه میدارد تا به ما یادآوری کند که در دنیای او، غریزه بر اخلاق پیروز است.
رابطه میشل و پدرش؛ کلیدِ قفلِ شخصیت
ما تا اواسط فیلم متوجه نمیشویم که چرا میشل اینقدر «سرد» (Cold) و «بیتفاوت» است. فلاشبکها و اشارات به گذشته پدرش نشان میدهد که او قربانیِ بزرگتری بوده است: قربانیِ قضاوت جامعه. وقتی پدرش دههها پیش همسایهها را قتلعام کرد، میشل به عنوان همدست او شناخته شد (هرچند بیگناه بود). او تمام عمر با برچسب «دخترِ هیولا» زندگی کرده است. این تروما باعث شده که او نسبت به هرگونه آزار و اذیتِ جدید، نوعی مصونیتِ بیمارگونه پیدا کند. برای او، متجاوزی که به خانهاش آمده، در مقابلِ پدری که تمام دنیایش را نابود کرده، یک شوخی است. او یاد گرفته که چطور با هیولاها زندگی کند، بدون اینکه خودش به هیولا تبدیل شود (یا شاید هم شده است؟).
تکنیکهای بصری ورخوفن برای نمایشِ انجماد عاطفی
پل ورخوفن از رنگهای سرد و کادربندیهای بسیار دقیق (Symmetry) استفاده میکند تا دنیای میشل را نشان دهد. خانه میشل با پنجرههای بزرگ و شیشهای، انگار یک ویترین است؛ او هیچ حریم خصوصی ندارد و همیشه تحت نظر است. نورپردازی فیلم برخلاف تریلرهای کلاسیک که پر از سایه هستند، بسیار تخت و روشن است. این یعنی هیچ رازی در تاریکی پنهان نیست؛ همه وحشتها در روز روشن اتفاق میافتند. دوربین معمولاً در فاصله متوسط (Medium Shot) از هوپر باقی میماند تا اجازه ندهد مخاطب بیش از حد با او همذاتپنداری (Empathy) کند. ما همیشه یک فاصلهی ایمن با میشل داریم، همانطور که او با بقیه جهان فاصله دارد.
سوءبرداشتها: آیا میشل از تعرض لذت میبرد؟
یکی از بزرگترین خطاهای تحلیلی درباره فیلم ال این است که برخی تصور میکنند میشل از این وضعیت لذت میبرد (Masochism). اما حقیقت بسیار عمیقتر است. موضوع لذت نیست، موضوع کنترل (Control) است. میشل در صحنهای که متجاوزش را میشناسد، به جای جیغ زدن، به بازی با او ادامه میدهد. این نه به خاطر تمایل جنسی، بلکه برای این است که میخواهد پاتریک را در موقعیتی قرار دهد که دیگر «او» شکارچی نباشد. میشل با عادیسازیِ حضور پاتریک، سلاحِ «ترس» را از او میگیرد. وقتی متجاوز میبیند قربانیاش نمیترسد و حتی او را به شام دعوت میکند، تمام قدرتِ نمادینش را از دست میدهد. این یک انتقامِ سادیستیِ بسیار ظریف است.
بررسی شخصیت پاتریک؛ متجاوزِ ملایم!
پاتریک (همسایه میشل) تصویرِ کلیشهای از یک هیولا را ندارد. او مردی خوشتیپ، کاتولیک، مهربان و خانوادهدار به نظر میرسد. ورخوفن با این انتخاب میخواهد بگوید که شر (Evil) همیشه در خانهی کناری زندگی میکند. تقابل بین ایمانِ مذهبیِ پاتریک و تمایلاتِ وحشیانهاش، یکی از تندترین نقدهای فیلم به ریاکاری جامعه است. پاتریک فکر میکند با پوشیدن ماسک میتواند هویتش را جدا کند، اما میشل دقیقاً همان کسی است که ماسک او را برمیدارد؛ نه برای اینکه او را رسوا کند، بلکه برای اینکه به او بفهماند که در بازیِ «پنهانکاری»، میشل استادِ بزرگ است.
پایانبندی؛ رهایی یا غرق شدن در تروما؟
در انتهای فیلم، وقتی پاتریک توسط پسرِ میشل کشته میشود، میشل هیچ واکنشِ احساسیِ خاصی نشان نمیدهد. او دوباره به زندگی عادیاش برمیگردد. اما سکانس نهایی که او را در کنار دوستش آنا نشان میدهد، پیامی مهم دارد: میشل بالاخره توانست «ارتباط» برقرار کند. او تمام عمر به خاطر جنایت پدرش، از مردم دوری میکرد و به همه مشکوک بود. این واقعهی هولناک و نحوهی مدیریتِ آن، انگار دُملِ چرکینِ تروما را در ذهن او ترکاند. او پاتریک را حذف کرد، با گذشته پدرش (در صحنه ملاقات در زندان) روبرو شد و حالا میتواند بدونِ ترس از «قربانی شدن»، به زندگیاش ادامه دهد. این یک پیروزیِ تاریک است.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
فیلم «ال» (Elle) یک شاهکارِ ساختارشکن است که تمام انتظارات ما از یک درامِ انتقامی را به بازی میگیرد. پل ورخوفن با مهارت تمام، نشان میدهد که واکنش انسان به تروما، هرگز خطی و پیشبینیپذیر نیست. میشل لبلان با بازی خیرهکننده ایزابل هوپر، به ما یادآوری میکند که قدرت واقعی در فریاد زدن یا انتقام فیزیکی نیست، بلکه در تواناییِ مدیریتِ ترس و حفظِ عاملیت (Agency) در وحشتناکترین شرایط است. او از یک قربانیِ صرف، به معمارِ سرنوشتِ خود تبدیل میشود، حتی اگر این مسیر از دلِ تاریکی و رفتارهای نامتعارف بگذرد. ال فیلمی است که تا مدتها ذهن شما را رها نخواهد کرد.
به نظر شما میشل یک قهرمان بود یا یک بیمار؟
سینمای ورخوفن همیشه جایی برای بحثهای داغ و جنجالی است. آیا شما هم مثل میشل فکر میکنید که بهترین راه برای مقابله با دشمن، نزدیک شدن به اوست؟ یا معتقدید او با این کار خودش را نابود کرد؟ نظراتِ ارزشمند و تحلیلهای سینمایی خودتان را در بخش دیدگاهها با ما و دیگر سینمادوستان به اشتراک بگذارید. مشتاقانه منتظر خواندن نگاههای متفاوت شما هستیم!
نوشتههای مرتبط با سینمای نوین
- روانشناسیِ قدرت در فیلم ویپلش؛ آیا برای نابغه شدن، حتماً باید شکنجه شد؟
- چرا ترمیناتور (آرنولد) در پایان فیلم خودش را نابود کرد؟ نمیشد جور دیگری تمام شود؟
- بویِ فقر در فیلم «انگل» (Parasite)؛ چرا «بو» قویترین مرز میان طبقات اجتماعی است؟
- روانشناسیِ سیاه آرتور فلک؛ چطور طرد اجتماعی جوکر میسازد؟
- روانشناسیِ «زیبایِ آمریکایی» (American Beauty) |چرا بحرانِ میانسالی به رفتارهای تکانشی منجر میشود؟






