فیلم All Quiet on the Western Front (2022) در جبهه غرب خبری نیست | معرفی، داستان، نقد و تحلیل

پیش از این هم برایتان نوشته بودم که سینمای جنگ هر چند وقت یک‌بار نیازمند تکانی شدید است تا از دام قهرمان‌سازی‌های دروغین و تمجیدهای پنهان از خشونت رها شود. مدتی بود که احساس می‌کردم درام‌های جنگی به ورطه تکرار افتاده‌اند؛ اما اقتباس سینمایی ادوارد برگر از شاهکار اریش ماریا رمارک دقیقاً همان زلزله‌ای بود که پرده سینما به آن نیاز داشت. در این نوشته می‌خواهیم با هم مرور کنیم که چطور فیلم «در جبهه غرب خبری نیست» محصول سال ۲۰۲۲ موفق شد بدون سقوط در دام شعارهای زرد، یکی از عمیق‌ترین و سیاه‌ترین روایات تاریخ سینما را از مسلخ جنگ جهانی اول ارائه دهد. آیا این اثر توانسته حق مطلب را ادا کند و چرا بعد از گذشت یک سده، این روایت هنوز روی اعصاب و روان مخاطب سنگینی می‌کند؟

📂 فهرست بخش‌های این نوشته (کلیک کنید)
  1. شناسنامه اثر و بستر تاریخی تولید
  2. روایت کامل داستان؛ مسلخی به نام خط مقدم
  3. چرخه بازخرید پارچه‌ها؛ وقتی لباس از سرباز عمر بیشتری دارد
  4. شات‌های مالیکی در میان بوی گلوله‌های فسفری
  5. دیپلماسی پشت درهای بسته؛ تایمر ۷۲ ساعته مرگ
  6. روان‌شناسی فروپاشی در سنگر؛ جایی که انسان به جاندار بدل می‌شود
  7. جزئیاتی که با چاقو بر گوشت نفوذ می‌کنند
  8. سرنوشت کتاب‌سوزانی که از آتش نازی‌ها جان سالم به در برد
  9. موسیقی متن غیرمتعارف؛ سه آکورد تا جنون محض
  10. لحظات دزدیده شده از جهنم؛ طعم غاز کباب‌شده
  11. پنج فیلم برتر که باید پس از این اثر تماشا کنید
  12. بازخورد جهانی و جوایزی که تاریخ را تکان دادند

شناسنامه اثر و بستر تاریخی تولید

فیلم در جبهه غرب خبری نیست (All Quiet on the Western Front) با نام اصلی (Im Westen nichts Neues) محصول سال ۲۰۲۲ کشور آلمان، به کارگردانی ادوارد برگر (Edward Berger) است. این اثر که اقتباسی مستقیم از رمان معروف اریش ماریا رمارک (Erich Maria Remarque) محسوب می‌شود، توانست با درخشش در جوایز آکادمی اسکار، چهار جایزه مهم از جمله بهترین فیلم بین‌المللی، بهترین فیلم‌برداری و بهترین موسیقی متن را از آن خود کند. نقش اصلی فیلم یعنی پاول بومر توسط فلیکس کامرر (Felix Kammerer) ایفا می‌شود؛ بازیگری که چهره معصومش به مرور زیر خروارها گل و خون فرسوده می‌شود. در کنار او، آلبرشت شوخ (Albrecht Schuch) در نقش کاتچینسکی (کِت)، دانیل برول (Daniel Brühl) در نقش ماتیاس ارزبرگر دیپلمات، آرون هیلمر در نقش آلبرت کروپ، ادین حسنوویچ در نقش تجادن و دیوید استریسو در نقش ژنرال فریدریش بازی می‌کنند. موسیقی متن هولناک فیلم ساخته فولکر برتلمان (Volker Bertelmann) است که با نام هنری هائوشکا نیز شناخته می‌شود.

این فیلم نخستین اقتباس تماماً آلمانی از این رمان تاریخی است. بر خلاف نسخه کلاسیک ۱۹۳۰ ساخته لوئیس مایلستون که برنده اسکار شد و نسخه تلویزیونی ۱۹۷۹ به کارگردانی دلبرت مان، برگر تصمیم گرفت داستان را از دیدگاه خود آلمانی‌ها با همان زبان مادری روایت کند تا بار گناه، غرور و تباهی ملی را بدون سانسور روی پرده بیاورد. اثر برای اولین بار در شهریور ۱۴۰۱ در جشنواره فیلم تورنتو اکران شد و سپس توسط نتفلیکس به توزیع جهانی رسید. موفقیت این فیلم نه‌تنها به خاطر تکنیک‌های فوق‌العاده فیلم‌برداری جیمز فرند، بلکه به دلیل وفاداری عمیقش به درون‌مایه ضدجنگ کتاب رمارک بود که سال‌ها پیش توسط نظام نازی‌ها به عنوان اثری خائنانه سوزانده شده بود.

روایت کامل داستان؛ مسلخی به نام خط مقدم

داستان در بهار سال ۱۹۱۷ در امپراتوری آلمان آغاز می‌شود. پاول بومر، جوان ۱۷ ساله احساساتی و پرشور، به همراه دوستان هم‌کلاسی‌اش تحت تاثیر سخنرانی‌های پرشور و حماسی معلمان و مقامات نظامی، تصمیم می‌گیرد با دستکاری شناسنامه‌اش ثبت‌نام کند و به جبهه جنگ جهانی اول برود. آنها تصور می‌کنند در عرض چند هفته پاریس را فتح خواهند کرد و مانند قهرمانان به خانه بازخواهند گشت. اما به محض رسیدن به خط مقدم در شمال فرانسه، این رویای شیرین جای خود را به واقعیت عریان و خونینی می‌دهد که هیچ تناسبی با واژه‌هایی چون «میهن» و «افتخار» ندارد. اولین تجربه آنها زیر آتش توپخانه دشمن، رعب و وحشتی مطلق است که به مرگ ناگهانی و دلخراش یکی از دوستانشان، هاینریش، می‌انجامد؛ سربازی که تنها چند دقیقه پس از ورود به سنگر کلاهخودش سوراخ می‌شود.

با گذشت ۱۸ ماه، در پاییز ۱۹۱۸، پاول که حالا سربازی کهنه‌کار اما از درون تهی‌شده است، با یک رفوگر باتجربه به نام کاتچینسکی (کت) دوست می‌شود. خط داستانی فیلم به طور موازی تلاش‌های ماتیاس ارزبرگر، سیاستمدار آلمانی را دنبال می‌کند که در واگن قطاری در جنگل کومپین سعی دارد فرانسوی‌ها را به امضای آتش‌بس قانع کند تا جلوی کشتار بیشتر جوانان گرفته شود. در همین حال، ژنرال فریدریش، فرمانده متعصب و مغرور جبهه آلمان، که از صلح بیزار است و نمی‌خواهد ارتش آلمان بدون صدمه زدن به دشمن تسلیم شود، دستور حملات انتحاری و بی‌فایده لحظه آخری را می‌دهد. پاول تک‌تک دوستانش را در صحنه‌های نبرد خشونت‌بار از دست می‌دهد؛ یکی با نیزه تانک تکه‌تکه می‌شود، دیگری دست به خودکشی می‌زند و کت نیز در آخرین روزهای جنگ بر اثر شلیک یک کودک روستایی فرانسوی جان می‌سپارد.

در نهایت، تنها چند دقیقه پیش از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸ یعنی زمان رسمی اعلام آتش‌بس، ژنرال فریدریش سربازان خسته و درمانده را مجبور به یک حمله نهایی می‌کند. پاول در آخرین لحظات جنگ وارد سنگر دشمن شده و در یک نبرد تن‌به‌تن خونین زخمی می‌شود. درست در همان ثانیه‌ای که زنگ پایان جنگ به صدا درمی‌آید، پاول بر اثر اصابت سرنیزه از پشت سر کشته می‌شود. بدن بی‌جان او توسط یک سرباز تازه‌کار آلمانی پیدا می‌شود، در حالی که چهره‌اش لایه غلیظی از گل و لای گرفته و هیچ نشانی از آن پرشور ابتدای فیلم در او باقی نمانده است.

چرخه بازخرید پارچه‌ها؛ وقتی لباس از سرباز عمر بیشتری دارد

یکی از درخشان‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های افتتاحیه فیلم، به تصویر کشیدن چرخه بی‌رحمانه بازبازیافت یونیفرم‌های نظامی است. وقتی سربازی مانند هاینریش در خندق‌های گل‌آلود به ضرب گلوله کشته می‌شود، پیکرش به سرعت در گورهای جمعی برهنه می‌شود. سپس کامیون‌ها لبا‌س‌های خونی و سوراخ‌شده را به پشت جبهه منتقل می‌کنند؛ جایی که زنان در کارگاه‌های عظیم صنعتی با زحمت زیاد لباس‌ها را می‌شویند، وصله می‌زنند و اتو می‌کشند. این یونیفرم‌های ترمیم‌شده سپس به پسربچه‌های جدیدی تحویل داده می‌شود که با لبخند بر لب برای ثبت‌نام صف کشیده‌اند. وقتی پاول یونیفرم خود را دریافت می‌کند و می‌بیند برچسب اسم سرباز قبلی هنوز روی یقه آن باقی مانده، مسئول ثبت‌نام با خنده‌ای تلخ می‌گوید: «حتماً برای صاحب قبلی بزرگ بوده و پس داده!» این صحنه به زیبایی نشان می‌دهد که انسان‌ها در ماشین جنگی فقط گوشت‌های دمی‌پای توپ هستند، اما پارچه‌ها و چرم‌ها ارزش بقای بیشتری دارند.

شات‌های مالیکی در میان بوی گلوله‌های فسفری

ادوارد برگر در ساخت این فیلم تضادی خیره‌کننده و شاعرانه ایجاد کرده است که بیننده را یاد سبک فیلم‌سازی ترنس مالیک می‌اندازد. دوربین جیمز فرند گاهی به بالای درختان سرسبز جنگل می‌رود، پرواز آرام یک پرنده، طلوع طلایی خورشید و روباهی را که به بچه‌هایش شیر می‌دهد به تصویر می‌کشد تا زیبایی دست‌نخورده طبیعت را نشان دهد. اما بلافاصله با یک پانورامای دردناک، دوربین پایین می‌آید و کپه‌های اجساد پوسیده، خندق‌های پر از لجن و انسان‌هایی را نشان می‌دهد که با شلیک رگبار چرخ‌گوشتی به نام جنگ تکه‌تکه می‌شوند. این تقابل میان عظمت جهان طبیعی و زشتی مطلق اعمال انسان، درک دراماتیک اثر را به اوج می‌رساند.

فیلم در جبهه غرب خبری نیست ۲۰۲۲ ادوارد برگر

دیپلماسی پشت درهای بسته؛ تایمر ۷۲ ساعته مرگ

بر خلاف رمان اصلی که کاملاً زاویه دید اول شخص دارد و تنها به تجربیات خط مقدم می‌پردازد، برگر تصمیم گرفت خط داستانی مذاکرات صلح را اضافه کند. دانیل برول در نقش ماتیاس ارزبرگر، چهره واقعی یک سیاستمدار عاقل را بازی می‌کند که می‌داند هر ساعتی که مذاکرات به تاخیر بیفتد، هزاران جوان دیگر بی‌دلیل می‌میرند. در طرف مقابل، مارشال فردیناند فوخ فرانسوی با سخت‌گیری و بی‌رحمی تمام، مهلتی ۷۲ ساعته برای تسلیم بی‌قیدوشرط تعیین می‌کند. این اضافه کردن زاویه سیاسی، حس زرق‌وبرق و آسایش اتاق‌های تشریفاتی را در کنار جهمن خیس و تاریک سنگرها قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چطور سرنوشت میلیون‌ها انسان قربانی غرور جدی ژنرال‌های پشت‌میزنشین می‌شود.

روان‌شناسی فروپاشی در سنگر؛ جایی که انسان به جاندار بدل می‌شود

فیلم به خوبی نشان می‌دهد که چطور ماهیت انسان تحت تاثیر شرایط زیستی سخت به کدهای ابتدایی بقا تقلیل می‌یابد. در صحنه‌ای تکان‌دهنده، پاول در یک چاله ناشی از انفجار بمب با یک چاپچی فرانسوی به نام ژرار دوفون درگیر می‌شود و با چاقو چند ضربه به سینه او می‌زند. اما وقتی دوفون در حال جان دادن و خفه شدن در خون خود است، پاول ناگهان دچار بیداری وجدان می‌شود. او سعی می‌کند جلوی خونریزی او را بگیرد، دهانش را پاک کند و به او آب بدهد. او کیف پول سرباز کشته‌شده را باز می‌کند، عکس همسر و دختر کوچکش را می‌بیند و با گریه قول می‌دهد که برای خانواده‌اش پول بفرستد. این سکانس نشان می‌دهد که چطور سیستم‌های نظامی انسان‌ها را مجبور می‌کنند کسانی را که هیچ دشمنی شخصی با آن‌ها ندارند، سلاخی کنند.

جزئیاتی که با چاقو بر گوشت نفوذ می‌کنند

کارگردانی برگر مملو از ریزه‌کاری‌هایی است که ضربه عاطفی مهلکی به مخاطب می‌زنند. مثلاً صحنه‌ای که پاول در میان گل و لای عینک متمایز و گرد دوستش را پیدا می‌کند و با دنبال کردن زاویه نگاه عینک، به جسد بی‌جان او می‌رسد، طنین بسیار سنگینی دارد. یا نمایش تانک‌های عظیم سن‌شامون فرانسوی که مانند هیولاهای آهنی از روی سنگرها عبور می‌کنند و سربازان زنده را زیر زنجیرهای خود له می‌سازند، وحشت مدرنیزاسیون جنگ را به رخ می‌کشد. حضور آتش‌افکن‌ها (Flammenwerfer) که انسان‌ها را در چند ثانیه به زغال تبدیل می‌کنند، ثابت می‌کند که فناوری چگونه در خدمت نابودی بشریت قرار گرفته است.

سرنوشت کتاب‌سوزانی که از آتش نازی‌ها جان سالم به در برد

رمان اریش ماریا رمارک که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد، بلافاصله به یک موفقیت جهانی تبدیل شد، اما در آلمان نازی حواشی وحشتناکی پیدا کرد. جوزف گوبلز و حزب نازی، رمارک را به خیانت به آرمان‌های میهن‌پرستانه و تضعیف روحیه ارتش متهم کردند. در جریان مراسم معروف کتاب‌سوزان در می ۱۹۳۳ در برلین، نسخه‌های این کتاب به آتش کشیده شد و رمارک مجبور شد آلمان را به مقصد سوئیس و سپس آمریکا ترک کند. نازی‌ها حتی خواهر رمارک را در سال ۱۹۴۳ گردن زدند و در دادگاه به او گفتند: «برادرت از دست ما گریخت، اما تو نخواهی گریخت.» رمارک در رمان خود نشان داده بود که چطور آموزش‌های نظامی ارزش چهار جلد آثار شوپنهاور را در برابر یک واکس پوتین براق پایین می‌آورند.

موسیقی متن غیرمتعارف؛ سه آکورد تا جنون محض

یکی از مناقشه‌برانگیزترین و در عین حال شاهکارترین ابعاد فیلم، موسیقی متن ساخته فولکر برتلمان است. او به جای استفاده از ارکسترهای سنتی و حماسی فیلم‌های جنگی، از یک ارگ قدیمی متعلق به قرن نوزدهم به نام هارمونیوم استفاده کرد که آن را به تجهیزات مدرن الکترونیک متصل کرده بود. صدای سنتوربرقی با سه سنتور افکت‌داده‌شده و ضربات سنتورمانند و خشن، حس هجوم یک ماشین عظیم بی‌رحم را به ذهن متبادر می‌کند. این تم موسیقایی مانند یک تبر بر اعصاب مخاطب فرود می‌آید و هر بار که شنیده می‌شود، پیش‌درآمد یک کارناوال مرگ جدید در سنگرهاست.

لحظات دزدیده شده از جهنم؛ طعم غاز کباب‌شده

در میان تمام این وحشت و سیاهی، برگر صحنه‌های کوتاهی از انسانیت و شادی‌های کوچک را نگاشته است. سکانسی که پاول و کت به یک مزرعه فرانسوی دستبرد می‌زنند و یک غاز می‌دزدند، یکی از زیباترین لحظات فیلم است. پختن غاز در یک کلبه متروکه و خوردن گوشت گرم آن توسط این دو سرباز گرسنه، با آن چربی‌های روی صورتشان، حس بازگشت موقت به زندگی واقعی را به آنها می‌دهد. همچنین طنز تلخ و مکالمات ساده آنها درباره زندگی پس از جنگ و عدم توانایی‌شان برای بازگشت به شغل‌های معمولی مانند آموزگاری یا کارمندی، نشان‌دهنده عمق فاجعه نسل سوخته است.

پنج فیلم برتر که باید پس از این اثر تماشا کنید

اگر از تماشای این شاهکار ساختاری و مفهومی لذت بردید و به دنبال آثار هم‌ارز با تحلیل‌های عمیق هستید، تماشای این پنج اثر سینمایی را اکیداً پیشنهاد می‌کنیم:

۱. 1917 (به کارگردانی سم مندس): نمایشی حیرت‌انگیز از ساختار برداشت بلند تک‌شات که روایتگر ماموریت دو سرباز در خاک دشمن است.

۲. Paths of Glory (به کارگردانی استنلی کوبریک): اثری جاودانه درباره تحقیر، دادگاه‌های نظامی و بی‌رحمی فرماندهان فرانسه نسبت به سربازان خندق‌ها.

۳. The Thin Red Line (به کارگردانی ترنس مالیک): نگاهی فلسفی، شاعرانه و روان‌شناختی به خشونت جنگ در جزایر اقیانوس آرام.

۴. Come and See (به کارگردانی کلموف): سیاه‌ترین و رئالیستی‌ترین فیلم تاریخ سینما درباره جنایات جنگ جهانی دوم در ببلاروس.

۵. They Shall Not Grow Old (به کارگردانی پیتر جکسون): مستندی بی‌نظیر که با رنگی‌سازی و بازسازی فیلم‌های واقعی جنگ جهانی اول، جان دوباره‌ای به تاریخ داده است.

بازخورد جهانی و جوایزی که تاریخ را تکان دادند

نسخه ۲۰۲۲ این اثر موفق شد در نود و پنجمین دوره جوایز اسکار در ۹ رشته نامزد شود و ۴ جایزه طلایی را خانه ببرد. همچنین در جوایز بفتا (BAFTA) با کسب ۷ جایزه رکورد شکن شد. منتقدان جهانی بازی فلیکس کامرر را تحسین کردند؛ چهره‌ای که نه‌تنها از نگاه سینمایی موفق بود، بلکه نماد مجسم یک نسل نابودشده گردید. فیلم ثابت کرد که سینمای آلمان می‌تواند با بازخوانی شجاعانه تاریخ تاریک خود، پیامی قاطع و بدون لکنت علیه بی‌هودگی جنگ به تمام جهان مخابره کند.

بریده‌هایی از کتاب

جنگ هم مثل سرطان و سل، آنفلونزا و اسهال، موجب مرگ است. با این تفاوت که مرگ در این‌جا متفاوت‌تر، وحشتناک‌تر و بیشتر است. افکار ما مثل خاک کوزه‌گری است. هر روز به قالبی متفاوت درمی‌آید؛ ــ وقتی در حال استراحت هستیم افکارمان مثبت است، زیر آتش افکارمان خاموش می‌شود. حفره‌هایی در بیرون و درون وجودمان. نه فقط ما بلکه همه همین‌طورند؛ آنچه قبلا برایمان ارزش داشت، اکنون ارزش خود را از دست داده و شخص عملا آنها را نمی‌شناسد. اهداف، آموزشها و اخلاقیات تغییر کرده‌اند، تقریبآ خدشه‌دار شده‌اند و به سختی قابل شناسایی هستند. گاهی اوقات این امتیاز را به ما می‌دهند تا از اوضاع به نفع خود بهره‌برداری کنیم. اما پیامدهایی نیز به همراه دارند و چنان تعصبی به همراه می‌آورند که باید بر آن غلبه کنیم. گویی سکه‌هایی از آلیاژی دیگر بودیم، حالا ما را ذوب کرده‌اند و بر روی همهٔ ما نقشی یکسان زده‌اند. برای آن‌که ویژگیهای قبلی پیدا بشود باید فلز را دوباره مورد آزمایش قرار داد. ما اول سرباز هستیم و بعد از آن، به نحوی غریب و خجلت‌آور انسان.

آلبرت می‌گوید: «جنگ ما را از بین برد.» درست می‌گوید. ما دیگر جوان نیستیم. دیگر خیال نداریم در جهان توفان بر پا کنیم. اکنون در حال گریزیم. از خود بیرون آمده و پرواز می‌کنیم. از زندگی می‌گریزیم. هیجده سال داشتیم و تازه شروع به دوست داشتن زندگی و جهان کرده بودیم که همه چیز تکه‌تکه شد. نخستین بمب، نخستین انفجار در قلبمان ترکید. از جنب و جوش و تلاش و پیشرفت جدا ماندیم. دیگر به چنین مقوله‌هایی اعتقاد نداریم، به جنگ اعتقاد داریم.

طی ده هفته در ارتش به ما آموزش دادند و این زمان بیشتر از ده سال دوران تحصیل بر ما تأثیر گذاشت. یاد گرفتیم که دکمه‌های فلزی براق ارزش بیشتری از چهار جلد آثار شوپنهاور دارد. نخست حیرت کردیم، بعد خشم وجودمان را گرفت و دست‌آخر بی‌قید شدیم. دریافتیم آنچه اهمیت دارد نه اندیشه بلکه واکس پوتینهاست، نه ذکاوت بلکه نظم است، نه آزادی بلکه تمرین نظامی است. با اشتیاق و شور سرباز شدیم اما آنها هر آنچه توانستند کردند تا این شور را از وجودمان بیرون کنند.

زمین برای هیچ کس، به اندازهٔ سرباز معنا ندارد. وقتی سرباز خود را در آغوش آن پناه می‌دهد، وقتی چهره و اندامش را از ترس ترکشها در آن پنهان می‌کند، آن هنگام زمین تنها یاور، برادر و مادر است. سرباز وحشت و اشکهایش را در سکوت و امنیت زمین پنهان می‌کند.

جمع‌بندی نهایی

فیلم «در جبهه غرب خبری نیست» فقط یک اثر سینمایی تحسین‌شده در جوایز بین‌المللی نیست، بلکه هشداری تکان‌دهنده درباره سهولت مسخ شدن انسان در برابر تبلیغات ایدئولوژیک است. ادوارد برگر با بازسازی دقیق و بی‌رحمانه خندق‌های جنگ جهانی اول، نشان می‌دهد که چگونه جاه‌طلبی‌های سیاسی، نسل‌های جوان را به انزوا و نابودی می‌کشاند. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که در پستوی آرمان‌های ملی‌گرایانه، گاهی چیزی جز چرخ‌دنده‌های بازیافت یونیفرم‌های خونی وجود ندارد. تماشای این اثر برای هر کسی که می‌خواهد حقیقت عریان جنگ را بدون دستکاری‌های مرسوم هالیوودی درک کند، امری حیاتی و رهایی‌بخش است.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]