فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته – معرفی و بررسی – One Flew Over the Cuckoo’s Nest (1975)

0

پرواز بر فراز آشیانه فاخته یک فیلم روان‌شناختی آمریکایی محصول سال ۱۹۷۵ به کارگردانی میلوش فورمن است که بر اساس رمانی به همین نام اثر کن کیسی در سال ۱۹۶۲ ساخته شده است.

جک نیکلسون بازیگر نقش یک این فیلم، بیمار جدیدی در یک آسایشگاه روانی است.  لوئیز فلچر نقش یک پرستار سختگیر را بازی می‌کند. همچنین بازیگران مکمل ویل سامپسون، دنی دویتو، سیدنی لاسیک، ویلئام ردفیلد، و همچنین کریستوفر لوید و برد دوریف در اولین فیلم خود حضور دارند.

فیلمبرداری این فیلم در ژانویه ۱۹۷۵ آغاز شد و سه ماه به طول انجامید.

تهیه‌کنندگان تصمیم گرفتند فیلم را در بیمارستان ایالتی اورگان، یک بیمارستان روانی واقعی، فیلمبرداری کنند، زیرا این محل داستان نیز بود. این بیمارستان هنوز در حال فعالیت است (از سال ۲۰۲۲)، اگرچه ساختمان‌های اصلی که در فیلم دیده می‌شوند تخریب شده‌اند.

این فیلم دومین فیلمی بود که برنده هر پنج جایزه مهم اسکار (بهترین فیلم، بازیگر نقش اول مرد، بازیگر نقش اول زن، کارگردان و فیلمنامه) پس از یک شب اتفاق افتاد در سال ۱۹۳۴ شد.


در پاییز سال ۱۹۶۳، رندل مک مورفی در مزرعه ای در اورگان به خاطر تجاوز قانونی به یک دختر ۱۵ ساله گرفتار شده. او وانمود می کند که از نظر روانی دیوانه است تا خود را به یک مرکز روانی منتقل کند و از کار سخت اجتناب کند. بخش تحت سلطه سرپرستار میلدرد راچد است، یک ظالم سرد و منفعل که بیمارانش را می‌ترساند.

سایر بیماران شامل بیلی بیبیت جوان، مضطرب و لکنت زبان است. چارلی چزویک، که مستعد کج خلقی است. مارتینی هذیانی و کودکانه دیل هاردینگ، همجنسگرای سرکوب شده و متفکر. مکس تابر جنگ طلب و ناسزاگو. جیم سلت مبتلا به صرع و بروس فردریکسون. اسکانلون ساکت اما خشن و”رئیس” برومدن بومی آمریکای بلند قد، کر و لال.

راچد حضور پر جنب و جوش و سرکش مک مورفی را تهدیدی برای اقتدار خود می‌داند که با مصادره و جیره بندی سیگارهای بیماران و تعلیق امتیازات کارت بازی آنها به آن واکنش نشان می دهد. مک مورفی راچد است. او یک اتوبوس مدرسه را می دزدد و با چند بیمار فرار می کند تا به ماهیگیری در ساحل اقیانوس آرام برود و آنها را تشویق می‌کند تا توانایی های خود را کشف کنند و اعتماد به نفس پیدا کنند.

پس از اینکه دستوری به او می‌گوید که حکم قاضی شامل افرادی نمی‌شود که از نظر جنایی مجنون هستند، مک مورفی نقشه‌هایی برای فرار می‌کشد و رئیس برومدن را تشویق می‌کند که کنسول آب درمانی را از پنجره پرتاب کند. همچنین مشخص می‌شود که مک مورفی، چیف و تابر تنها بیماران غیرمزمن هستند که به طور غیرارادی به این موسسه متعهد شده‌اند. بقیه آنها متعهد به خود هستند و می توانند هر زمان که بخواهند ترک کنند، اما از انجام این کار بسیار می ترسند.

پس از اینکه مک مورفی تحت درمان با تشنج الکتریکی قرار گرفت، به بخش باز می‌گردد و وانمود می‌کند که دچار آسیب مغزی شده است، اما سپس نشان می‌دهد که درمان او را برای شکست دادن راچد مصمم‌تر کرده است. مک مورفی و چیف برای فرار برنامه ریزی می کنند، اما تصمیم می گیرند بعد از اینکه راچد و مأموران برای شب می روند، یک جشن کریسمس مخفی برای دوستانشان برگزار کنند.

مک مورفی دو روسپی به نام های کندی و رز و بطری های الکل را مخفیانه وارد بخش می کند. او به نگهبان ترکل رشوه می دهد تا اجازه این کار را دهد. بعد از مهمانی، مک مورفی و چیف برای فرار آماده می شوند و از بیلی دعوت می کنند تا با آنها بیاید. …

راچد صبح وارد بخش می شود و بخش به هم ریخته را می بیند و بیشتر بیماران از هوش رفته‌اند. او قصد دارد بیلی را جلوی همه شرمنده کند. بیلی موفق می شود بر لکنت خود غلبه کند و در مقابل راچد می ایستد. وقتی بیلی تهدید می‌کند که به مادرش می‌گوید، زیر فشار کم می‌آورد و دوباره به لکنت زبان باز می‌افتد …


این رمان با ترجمه سعید باستانی (۱۳۵۵) در ایران منتشر شده‌است. ام‍ی‍ر اس‍م‍اع‍ی‍ل‍ی نیز در سال ۱۳۶۸ خلاصه‌ای از این کتاب را با عنوان «دیوانه از قفس پرید» ترجمه کرده‌است.

در فرهنگ عامه، پرستار رچد به مظهری از بوروکراسی سرد با خشونت پنهان و ظاهری انسان‌دوستانه تبدیل شده‌است. پرستار رچد، در سال ۲۰۰۳ به انتخاب انستیتوی فیلم آمریکا در رتبه پنجم منفورترین شخصیت‌های تاریخ سینما، پس از شخصیت‌هایی همچون هانیبال لکتر (سکوت بره‌ها) و نورمن بیتس (روانی، هیچکاک) قرارگرفته‌است.

کتاب پرواز بر فراز آشیانه‌ی فاخته

نویسنده:کن کیزی

مترجم:حسین کاظمی‌ یزدی

انتشارات:نشر جیحون

آنها آنجا هستند. پسرهای سیاه با لباسهای سفید که در هال هستند و قبل از آن که من به آنها برسم تمیزکاری را تمام کرده اند.

وقتی از خوابگاه خارج میشوم آنها در حال تمیز کردن هستند هر سه تای آنها عبوساند و از همه چیز نفرت دارند از آن ساعت ،روز از جایشان در آنجا و آدمهایی که باید دور و برشان کار کنند وقتی آنها این گونه نفرت

،دارند بهتر است شما را نبینند من به آرامی از کنار دیوار میخزم ولی آنها ابزار خاصی دارند که ترس مرا شناسایی میکند و همگی سرشان را بلند میکنند هر سه با هم چشمانشان از میان چهرههای سیاهشان می درخشد؛

مثل درخشش یک لامپ رادیو در پشت رادیویی قدیمی

رفقا اینم .رئیس رئیس عالی ما رئیس بروم پیر بفرما رئیس بروم…

یک جارو به دستم میچسبد و مرا به جایی که میخواهند پاک کنم هدایت میکنند یک ضربه محکم هم به پشت پایم میزنند تا عجله کنم.

هاها میبینیش؟ اون اون قدر گنده است که میتونه من و له ولورده کنه ولی مثل بچه ها رفتار میکنه

آنها میخندند و بعد میشنوم که پشت سرم پچ پچ می کنند؛ با سرهایی که به هم نزدیک شده است. پچ پچ یک تشکیلات سیاه، پچ پچ مرگ و نفرت و دیگر رازهای بیمارستان وقتی از کنارشان میگذرم، به خودشان زحمت نمیدهند تا در موقع افشای رازهای بیمارستان صدایشان را پایین آورند چون آنها فکر میکنند من کرولال .هستم همه همین فکر را می.کنند آن قدر مردِ رندی هستم که بتوانم اکثرشان را گول بزنم. تنها کمکی که

سرخ پوست بودن در این زندگی کثیف به من کرده این بوده است که در همه این سالها به من کمک کرده است تا مرد رند باشم.

دور و بر در بخش را تمیز میکنم که از آن طرف در کلیدی در قفل در میچرخد از نحوه باز شدن قفل میفهمم که پرستار گنده است که دارد قفل در را باز میکند او آن قدر با این قفلها سروکار داشته است که به نرمی و چابکی کلید را در قفل میچرخاند پرستار از در داخل میشود و به همراهش بادی سرد هم میآید و بعد در را پشت سرش قفل میکند و من به انگشتانش نگاه میکنم که چگونه روی آن سطح فلزی حرکت میکند.

ناخن هایش هم رنگ لبهایش است نارنجی پررنگ مثل نوک دستگاه هویه رنگش آن قدر سرد یا داغ است که اگر لمستان ،کند نمیتوانید بگویید سرد است یا داغ

او کیفی حصیری به دست دارد؛ شبیه به آنهایی که افراد قبلیه او مپکوا در گرمای سوزان ماه اوت کنار بزرگراه میفروشند کیفی به شکل جعبه با بندهای کنفی از وقتی اینجا هستم او این کیف حصیری را دارد بافت کیف شل شده است و میتوانم داخلش را .ببینم نه رژ لبی در آن ،هست نه وسیله آرایشی و نه هیچ چیز زنانه دیگری؛ کیف او پر است از وسایل متعددی که قصد دارد امروز از آنها استفاده کند؛ چرخها و دنده هایی که آن قدر آنها را صیغل دادهاند که برق میزنند قرصهای کوچکی که مثل ظروف چینی برق میزنند ،سوزن انبر دم باریک و قرقره های سیمهای مسی وقتی از جلوی من میگذرد نگاهی به من میاندازد خودم را عقب میکشم و لبخندی میزنم سعی میکنم تا جای ممکن نگذارم تا چشمانم را ببیند و با این کار خلع سلاحش میکنم اگر چشمانت را ببندی، آنها نمیتوانند چیز زیادی در موردت بگویند.

وقتی در هال از کنارم رد میشود در اعماق وجودم صدای کشیده شدن پاشنه هایش بر روی سرامیکها و صدای به هم خوردن وسایل داخل سبدش را میشنوم او محکم قدم بر میدارد وقتی چشمانم را باز میکنم او به انتهای هال رسیده است و دارد به داخل ایستگاه شیشه ای پرستاری میپیچد؛ جایی که روزش را پشت میزش میگذراند و از پنجره به بیرون نگاه میکند و در مورد اتفاقاتی که پیش رویش در هشت ساعت آتی میافتد،

یادداشت برداری می‌کند چهره اش از این فکر خشنود و آرام میشود. بعد… آن پسرهای سیاه را نگاه می.کند آنها هنوز آنجا هستند و پچ پچ می کنند متوجه ورود پرستار به بخش نشدهاند حالا فهمیدهاند که او بهشان خیره شده است ولی دیگر خیلی دیر شده است. حالا دیگر میدانند که وقتی

او وارد بخش شده است، آنها دور هم جمع شده بودند و پچ پچ میکردند. دست پاچگی در چهره شان موج میزند. پرستار به سمت آنها میرود. آنها در انتهای راهرو گیر افتاده اند. پرستار میداند آنها چه میگویند، و میبینم که او از شدت عصبانیت کنترل خودش را از دست داده است قرار است دمار از روزگار آن حرام زاده ها در بیاورد؛ خیلی عصبانی است. او از شدت عصبانیت آن قدر متورم میشود که روپوش سفیدش از قسمت پشت جر میخورد

و دستانش را آن قدر باز میکند که میتواند پنج شش بار دور هر سه تای آنها بپیچد با چرخاندن آن کله گندهاش نگاهی به اطرافش میاندازد هیچ کس او را نمیبیند فقط بروم برومدن پیر دورگه سرخ پوست است که پشت جارویش پنهان شده است و اصلاً نمیتواند حرف بزند که بخواهد درخواست کمک کند بنابراین پرستار به راه خودش ادامه میدهد و از شدت خشم بزرگ و بزرگتر میشود به بزرگی یک تراکتور؛ آن قدر بزرگ که میتوانم

بوی ماشین آلات داخلش را حس کنم؛ همان طور که شما میتوانید بوی موتوری را حس کنید که در حال هل دادن باری بزرگ است نفسم را در سینه حبس میکنم و حدس میزنم خدای من این بار دیگر آنها آن کار را می کنند این بار میگذارند که نفرتشان به نقطه اوج برسد و پیش از آن که بفهمند دارند چه کار میکنند همدیگر را تکه تکه می کنند ولی درست همان موقعی که پرستار میخواهد آن بازوهای خم شدهاش را دور آن پسرهای سیاه بگیرد و آنها هم با دستههای جارو به او حمله کنند همه بیماران از خوابگاه بیرون میآیند تا ببینند این هیاهو برای چیست و حالا پرستار مجبور است که به قیافهٔ قبلی اش برگردد تا کسی او را با این شمایل ترسناک واقعیاش .نبیند. وقتی بیماران در نیمه راه چشمانشان را میمالند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است سر پرستار را میبینند که طبق معمول

خونسرد آرام و خندان است و به پسرهای سیاه میگوید بهتر است اینجا به غیبت کردن نایستند چون دوشنبه صبح است و روز اول هفته کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارد.

… منظورم همون دوشنبه صبح ،قدیمیه فهمیدین بچه ها…

«بله، دوشیزه رچد»

و ما امروز صبح چند تا قرار ملاقات ،داریم بنابراین ایستادن و صحبت کردن شما در اینجا خیلی ضروری نیست…

«بله، دوشیزه رچد…»

پرستار می ایستد و برای بیمارانی که با چشمانی سرخ و پف کرده میآیند و آنجا می ایستند سری تکان میدهد او برای هر کدام از آنها یک بار سر تکان میدهد یک ژست خودکار و دقیق چهره اش ملایم حساب شده و دقیق است؛ مثل عروسکی گران قیمت که پوستش از لعابی به رنگ بدن است ترکیبی از سفید و کرمی، با چشمانی آبی یک بینی کوچک و سوراخ کوچک صورتی رنگ بینی؛ همه چیز با هم جور است به غیر از رنگ لبها و ناخنهایش

و بالاتنه اش در ساختن پرستار اشتباهی رخ داده است و آن هم بالاتنه بزرگش است که اگر این طور نبود کار تکمیل بود؛ و میتوان دید که پرستار از این بابت چقدر ناراحت است.

مردها هنوز آنجا ایستاده اند تا ببینند که پرستار با آن پسرها چه کار میکند بعد پرستار به یاد میآورد که به من نگاه کند و بگوید و چون امروز دوشنبه ،است چرا یه شروع هفته خوب نداشته باشیم و همین اول صبحی آقای برومدن طفلکی رو اصلاح نکنیم؟ قبل از این که در ساعتای بعد از صبحانه سالن اصلاح شلوغ بشه و مجبور بشیم شاهد مزاحمتا و آخ واوخ گفتنای اون بشیم. نظرتون چیه؟»

قبل از این که بقیه نگاهشان را به سمت من برگردانند به داخل کمد جاروها میروم در را سریع پشت سرم میبندم و نفسم را حبس میکنم بدترین زمان اصلاح کردن قبل از صبحانه خوردن است وقتی چیزی در شکمت

باشد قویتر و سرحال تر هستی و آن حرام زاده هایی که برای کمباین کار میکنند، نمیتوانند به جای ماشین اصلاح برقی یکی از آن ماشینهایشان را روی تو بکشند ولی وقتی قبل از صبحانه اصلاح بشوی، همان طورکه پرستار بعضی روزها مرا مجبور میکند ساعت شش و نیم صبح در اتاقی که همه دیوارها و روشوییهایش سفید است و مهتابیهای روی سقف به تو اطمینان میدهند که هیچ سایه ای در کار نیست و چهره هایی که تو را احاطه کرده اند از پشت آینه ها جیغ میزنند ـــ دیگر چه شانسی برای مقابله با یکی از آن ماشینها داری؟

من در اتاق جاروها پنهان میشوم و گوش میدهم قلبم در تاریکی میتپد و سعی میکنم ترس را از خودم دور کنم سعی میکنم افکارم را به جایی دیگر منحرف کنم سعی میکنم به گذشته ها فکر کنم و چیزهایی درمورد روستا و رودخانه بزرگ کلمبیا به یاد میآورم آه به زمانی فکر میکنم که من و بابا در میان درختهای سرو نزدیک دلسی پرنده شکار میکردیم… ولی مثل هر موقع دیگری که سعی میکنم افکارم را به گذشته بکشانم و در آنجا پنهان شوم ترس نزدیک میشود و در این خاطره نفوذ می.کند میتوانم احساس کنم کوچکترین پسر سیاه به سمت هال میآید و ترس مرا بو میکشد سوراخهای بینی اش را مانند قیف باز میکند، کله گنده اش به این

سمت میآید و ترس را از همه جای بخش بو میکشد حالا درد مرا بو میکند میتوانم صدای خرناسش را بشنوم او نمیداند که من کجا پنهان شده ام ولی بو میکشد و میگردد و سعی میکنم تکان نخورم…

بابا به من میگوید نباید تکان بخورم به من میگوید که این سگ جای پرندگان را درست حس میکند ما از مردی در دلس یک سگ شکاری قرض کرده بودیم بابا میگوید همه سگهای روستا از نژاد پستی هستند؛ همه شکمو هستند و اصلاً کلاس ندارند ولی این یک سگ واقعی است من چیزی نمیگویم ولی دیده ام که پرنده به لابه لای شاخههای سرو رفته است و در بالهای خاکستری اش قوز کرده است سگ آن پایین دور درخت می چرخد، آنجا آن قدر بو هست که او نمیتواند به طور قطعی بوی پرنده را تشخیص دهد. پرنده تا وقتی تکان نخورد در امان است. او به خوبی جلوی خودش را گرفته است ولی سگ همچنان در حال چرخیدن و بو کردن است.

صدای سگ بلندتر و نزدیک تر می.شود ناگهان پرنده در هم میشکند بالهایش را می گشاید پرواز میکند و به تیررس تفنگ بابا میرسد.

هنوز ده قدم از کمد دور نشده ام که کوچکترین پسر سیاه و آن یکی که از او بزرگتر است مرا میگیرند و کشان کشان به سالن اصلاح میبرند نمیجنگم و صدایی هم از خودم در نمی آورم اگر فریاد بزنید، فقط کار خودتان سخت تر میشود فریاد نمیزنم تا وقتی آن را روی شقیقه هایم میگذارند کاری نمیکنم تا وقتی آن را روی شقیقه هایم نمیگذارند مطمئن نمیشوم که یکی از همان دستگاههای جایگزین ،است، نه ماشین اصلاح دیگر

نمیتوانم کاری نکنم. وقتی به شقیقه هایم میرسند دیگر بحث نیروی اراده مطرح نیست. این یک… دکمه است، آن را فشار داده اند حمله هوایی حمله هوایی میگوید با چنان صدای بلندی به من حمله میکند که انگار اصلاً صدایی ندارد، همه بر سر من فریاد میزنند از پشت دیوار شیشه ای دستانش را روی گوشهایش می گذارد ظاهراً همه دور هم جمع شدهاند و حرف میزنند ولی هیچ صدایی از دهانها بیرون نمی آید. صداهای دیگر در صدای من گم میشوند آنها دوباره آن ماشین مه ساز را روشن میکنند و سرما و سفیدی مانند شیر خامه ای روی من میریزد؛ مهای آن قدر غلیظ که اگر مرا نگیرند میتوانم در آن پنهان شوم در این مه شش اینچ جلوتر از خودم را نمیتوانم ببینم و تنها چیزی که از پس ناله های خودم به گوشم میرسد صدای فریاد پرستار است که هال را به هیجان میآورد و با استفاده از کیف حصیری اش از میان بیماران راهش را باز میکند صدای آمدنش را میشنوم ولی باز هم نمیتوانم جلوی فریادم را بگیرم تا وقتی میرسد فریاد میزنم آنها مرا میگیرند و او کیف حصیری اش را در دهانم می چپاند و آن را با دسته جارو در دهانم فرو میکند.

یک سگ شکاری در مه زوزه می کشد از ترس فرار می.کند او گم شده است زیرا نمیتواند چیزی ببیند هیچ ردپایی جز رد پای خودش روی زمین نیست با آن پوزه سرخ و سردش در هر جهتی بو می کشد، ولی هیچ چیزی حس نمی کند، به جز ترس خودش ترسی که در وجودش میسوزد و دود میکند ترس همان طوری مرا میسوزاند آخرش در مورد همه این چیزها حرف میزنم در مورد بیمارستان درمورد پرستار و درباره آنها و درمورد مک مورفی تا حالا ساکت بودم و از این به بعد قرار است مثل سیل بخروشم و شما با خود فکر میکنید این مردی که چنین چیزهایی میگوید دیوانه شده است و یاوه گویی می.کند شما فکر میکنید که این چیزها خیلی وحشتناک تر از آن هستند که اتفاق افتاده باشند خیلی ترسناک تر از آن هستند که واقعی .باشند ولی خواهش میکنم؛ هنوز برایم سخت است که ذهنی پاک برای فکر کردن به این مسائل داشته باشم. ولی این چیزها حقیقت است حتی اگر اتفاق نیفتاده باشد.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.