چرا جورج مک‌فلای (پدر مارتی) در فیلم Back to the Future (1985) کلید اصلی تغییر آینده بود؟

اگر بخواهیم درباره یکی از نمادین‌ترین سه‌گانه‌های تاریخ سینما صحبت کنیم، قطعاً بازگشت به آینده (Back to the Future) در صدر لیست قرار می‌گیرد. اما فراتر از ماشین زمان دلورین و هیجانات سفر در زمان، هسته مرکزی و قلب تپنده داستان در قسمت اول، نه مارتی است و نه دکتر براون؛ بلکه شخصیت جورج مک‌فلای (George McFly) است. در واقع، تمام ساختار زمانی فیلم بر پایه تحول این مرد بنا شده است. مارتی مک‌فلای برای نجات وجود خودش، مجبور است نه تنها گذشته را اصلاح کند، بلکه باید ترسوترین نسخه پدرش را به یک قهرمان تبدیل کند. در این مقاله تحلیلی، با نگاهی عمیق به لایه‌های روان‌شناختی، فنی و سینمایی، بررسی می‌کنیم که چرا جورج مک‌فلای فراتر از یک شخصیت مکمل، کلید اصلی کل دنیای این فرنچایز محسوب می‌شود.

شناسنامه فیلم بازگشت به آینده (1985)

کارگردان: رابرت زمکیس (Robert Zemeckis)

شرکت سازنده: امبلین اینترتینمنت (Amblin Entertainment) به تهیه‌کنندگی استیون اسپیلبرگ

بازیگران اصلی: مایکل جی. فاکس (در نقش مارتی مک‌فلای)، کریستوفر لوید (در نقش دکتر امت براون)، لی تامپسون (در نقش لورین بینز)، کریسپین گلاور (در نقش جورج مک‌فلای) و توماس ویلسون (در نقش بیف تانن)

داستان کلی و حال و هوای فیلم

فیلم روایتگر ماجراجویی مارتی مک‌فلای، یک نوجوان معمولی دهه هشتادی است که به طور اتفاقی با ماشین زمان ساخته شده توسط دوست دانشمندش، دکتر براون، به سال ۱۹۵۵ پرتاب می‌شود. او در آنجا به طور ناخواسته مانع از ملاقات پدر و مادرش در جوانی می‌شود و حالا باید قبل از اینکه خودش از صفحه روزگار محو شود، آن‌ها را به هم برساند. حال و هوای فیلم ترکیبی از کمدی پرانرژی، علمی تخیلی هوشمندانه و نوستالژی دهه پنجاه آمریکا است. بیننده با داستانی روبرو است که در آن کوچک‌ترین تغییر در گذشته، می‌تواند آینده‌ای کاملاً متفاوت (از نظر اقتصادی، اجتماعی و شخصیتی) برای یک خانواده بسازد. این فیلم تلاش می‌کند نشان دهد که شجاعت در یک لحظه کلیدی، چگونه می‌تواند سرنوشت نسل‌های بعدی را از فلاکت به خوشبختی تغییر دهد.

۰۱

تغییر پارادایم از قربانی به قهرمان

جورج مک‌فلای در ابتدای فیلم نماد یک بازنده تمام‌عیار (Loser) است. او توسط بیف تانن (Biff Tannen) تحقیر می‌شود و حتی توانایی دفاع از حقوق اولیه خود را ندارد. این وضعیت نه تنها زندگی او، بلکه روحیه و اعتمادبه‌نفس فرزندانش را هم تخریب کرده است. اهمیت جورج در این است که او نقطه اتکای تغییر خط زمانی (Timeline) است. وقتی مارتی به گذشته می‌رود، متوجه می‌شود که مشکل اصلی نه فقط ازدواج نکردن والدینش، بلکه «بزدلی» نهادینه شده در وجود جورج است. تا زمانی که جورج یاد نگیرد مقابل قلدری بایستد، حتی اگر با لورین ازدواج کند، باز هم همان آینده نکبت‌بار تکرار خواهد شد. بنابراین، مشت زدن جورج به صورت بیف، فقط یک کنش فیزیکی نبود، بلکه یک انفجار در ساختار زمان بود که تمام آینده خانواده مک‌فلای را از نو نوشت و آن‌ها را از طبقه کارگرِ توسری‌خور به طبقه‌ای مرفه و با اعتمادبه‌نفس منتقل کرد.

۰۲

جورج به عنوان آینه پتانسیل‌های هدر رفته

یکی از ابعاد فنی و روان‌شناختی شخصیت جورج، علاقه او به نویسندگی در ژانر علمی تخیلی (Science Fiction) است. در خط زمانی اصلی، او نوشته‌هایش را مخفی می‌کند چون می‌ترسد مورد قضاوت قرار بگیرد. این ترس از شکست (Fear of Failure) در واقع تم اصلی شخصیت اوست. مارتی با استفاده از همین علاقه و با پوشیدن لباس تشعشعات و معرفی خود به عنوان دارت ویدر (Darth Vader) از سیاره ولکان، جورج را متقاعد می‌کند. اهمیت جورج در اینجا مشخص می‌شود که او پتانسیل خلاقیت دارد اما فاقد اراده است. تغییر آینده تنها زمانی رخ می‌دهد که این خلاقیت با شجاعت ترکیب شود. در انتهای فیلم، ما جورجی را می‌بینیم که نویسنده‌ای موفق شده است؛ این نشان می‌دهد که تغییر اصلی در «ثروت» آن‌ها نبوده، بلکه در «تحقق خویشتن» (Self-actualization) جورج بوده است که به کل خانواده هویت جدیدی بخشید.

۰۳

نقش جورج در تثبیت پارادوکس پدربزرگ

از منظر علمی و قوانین سفر در زمان در سینما، جورج مک‌فلای مستقیماً با پارادوکس پدربزرگ (Grandfather Paradox) در ارتباط است. اگرچه او پدر مارتی است، اما هر عملی که مانع از پیوند او با لورین شود، وجود مارتی را لغو می‌کند. نکته ظریف اینجاست که در بسیاری از فیلم‌های سفر در زمان، قهرمان باید از تغییر گذشته خودداری کند، اما در اینجا مارتی مجبور است گذشته را «بهتر» از آنچه بوده بسازد تا زنده بماند. جورج به عنوان متغیر مستقل (Independent Variable) در این معادله عمل می‌کند. اگر او در شب رقص زیر دریا (Enchantment Under the Sea Dance) لورین را نمی‌بوسید، مارتی برای همیشه محو می‌شد. این وابستگی بیولوژیکی و زمانی به کنش‌های یک شخصیت ترسو، تعلیق (Suspense) بی‌نظیری ایجاد می‌کند که تمامیت فیلم بر آن استوار است.

زنگ تفریح: خنده‌های عجیب و غریب جورج!

جالب است بدانید که خنده‌های عجیب و حرکات دست عصبی جورج مک‌فلای در فیلم، کاملاً توسط کریسپین گلاور ابداع شده بود. او به قدری در نقش فرو رفته بود که حتی در زمان استراحت هم مثل جورج رفتار می‌کرد. یک بار در پشت صحنه، او به قدری عصبی بازی کرد که رابرت زمکیس مجبور شد از او بخواهد کمی «عادی‌تر» باشد! همچنین آن صحنه معروف که جورج در کافه می‌گوید: «من سرنوشت تو هستم» (I am your density) به جای (I am your destiny)، یکی از بامزه‌ترین اشتباهات لپی تاریخ سینماست که نشان‌دهنده دست‌پاچگی ابدی این کاراکتر دوست‌داشتنی است.

۰۴

تضاد شخصیتی با بیف تانن؛ نبرد خیر و شر در مقیاس کوچک

جورج مک‌فلای کلید تغییر آینده است چون او تنها کسی است که می‌تواند چرخه قدرت بیف تانن را بشکند. بیف در تمام طول تاریخ هیل ولی (Hill Valley) به عنوان یک قلدر شناخته می‌شود که با زورگویی به اهدافش می‌رسد. در خط زمانی اصلی، او با همین روش جورج را زیر سلطه دارد. اما وقتی جورج در سال ۱۹۵۵ تغییر می‌کند، نه تنها زندگی خودش، بلکه جایگاه اجتماعی بیف را هم تغییر می‌دهد. در پایان فیلم، بیف را می‌بینیم که در حال واکس زدن ماشین جورج است. این جابجایی قدرت (Power Shift) نشان می‌دهد که تغییر در شخصیت یک نفر (جورج) می‌تواند کل ساختار قدرت در یک شهر کوچک را دگرگون کند. جورج مک‌فلای در واقع نماینده پیروزی اخلاق و نبوغ بر زورگویی بدوی است.

۰۵

تاثیر روان‌شناختی بر تربیت فرزندان

ما در ابتدای فیلم مارتی را می‌بینیم که خودش هم از شکست می‌ترسد؛ او حتی نمی‌خواهد نوار تست موسیقی‌اش را به جایی بفرستد چون می‌ترسد مثل پدرش شود. این یک «ترومای نسلی» (Intergenerational Trauma) است که از جورج به مارتی رسیده است. وقتی جورج در گذشته تغییر می‌کند و به فردی موفق تبدیل می‌شود، مارتی در بازگشت به سال ۱۹۸۵ با والدینی روبرو می‌شود که به او اعتمادبه‌نفس تزریق می‌کنند. اهمیت جورج در اینجا به عنوان یک الگوی نقش (Role Model) برجسته می‌شود. آینده تغییر کرد چون ذهنیت مارتی نسبت به «ممکن بودن موفقیت» تغییر کرد. اگر جورج کلید نبود، مارتی هرگز نمی‌توانست در قسمت‌های بعدی با چالش‌های خودش (مثل ترسو خطاب شدن) روبرو شود.

۰۶

تفاوت‌های بازیگری؛ کریسپین گلاور در مقابل جفری ویسمن

یک نکته فنی و حاشیه‌ای که اهمیت شخصیت جورج را در دنیای واقعی سینما نشان می‌دهد، جنجال‌های مربوط به بازیگر این نقش است. کریسپین گلاور در قسمت دوم حاضر نشد بازی کند و سازندگان از جفری ویسمن (Jeffrey Weissman) با گریم سنگین و استفاده از صحنه‌های آرشیوی استفاده کردند. این موضوع باعث شد گلاور از استیون اسپیلبرگ شکایت کند و قانونی در هالیوود تصویب شود که استفاده از چهره بازیگر بدون اجازه او (حتی با گریم) ممنوع است. این نشان می‌دهد که شخصیت جورج مک‌فلای و نحوه اجرای آن به قدری خاص و کلیدی بود که حتی جایگزینی بازیگرش باعث یک تحول حقوقی در صنعت سینما شد. جورج فقط یک کاراکتر نبود، بلکه یک امضای هنری منحصر به فرد در فیلم محسوب می‌شد.

۰۷

رابطه جورج با مفهوم شانس و سرنوشت

فیلم بازگشت به آینده به شدت بر این ایده تاکید دارد که «آینده چیزی نیست که نوشته شده باشد، بلکه چیزی است که خودتان می‌سازید». جورج مک‌فلای تجسم زنده این شعار است. در خط زمانی اول، او اجازه می‌دهد «شانس» و «اتفاقات» (مثل تصادف با ماشین پدر لورین) زندگی‌اش را هدایت کنند. اما در خط زمانی اصلاح شده، او «انتخاب» می‌کند. اهمیت جورج در این است که او به بیننده یاد می‌دهد حتی ضعیف‌ترین آدم‌ها هم با یک انتخاب درست در لحظه حساس، می‌توانند کل مسیر زندگی‌شان را عوض کنند. او کلید آینده است چون به ما نشان می‌دهد که اراده انسانی (Human Agency) بر جبر زمانی (Temporal Determinism) غلبه دارد.

زنگ تفریح: وقتی جورج به آینده نرفت!

یک فکت جالب و کمتر شنیده شده این است که در فیلمنامه‌های اولیه، قرار بود جورج مک‌فلای هم همراه مارتی به آینده برود! اما رابرت زمکیس متوجه شد که قدرت داستان در این است که جورج «علت» تغییر باشد، نه اینکه خودش هم شاهد نتایج باشد. تصور کنید اگر جورج می‌فهمید پسرش از آینده آمده، چقدر داستان پیچیده و شاید لوس می‌شد! سازندگان ترجیح دادند او در جهل شیرین خود باقی بماند و فقط میوه شجاعتش را در زندگی جدیدش بچیند.

۰۸

توسعه شخصیت در بستری تاریخی

دهه پنجاه میلادی در آمریکا دوران گذار بود. جورج مک‌فلای نماینده قشری بود که بین سنت‌های قدیمی و دنیای مدرن و رقابتی گیر کرده بودند. اهمیت او در این است که فیلم از طریق او، نقد تندی به «رویای آمریکایی» (American Dream) می‌زند. در خط زمانی اول، جورج با وجود کار سخت، هیچ پیشرفتی ندارد چون فاقد جسارت است. اما در نسخه جدید، او با استفاده از همان ارزش‌های دهه پنجاه (خلاقیت و ایستادگی) به اوج می‌رسد. جورج به ما نشان می‌دهد که محیط (دهه ۵۰ یا ۸۰) مهم نیست، بلکه این جوهره فردی است که تعیین‌کننده است. او پل ارتباطی بین دو نسل متفاوت آمریکا در قرن بیستم است.

۰۹

جورج و سوءبرداشت‌های علمی سفر در زمان

بسیاری منتقدان می‌پرسند چرا جورج در سال ۱۹۸۵ متوجه نمی‌شود که پسرش مارتی، دقیقاً شبیه همان جوانی است که در سال ۱۹۵۵ آن‌ها را به هم رساند؟ این یکی از باگ‌های (Bugs) معروف فیلم است. اما از نظر تحلیل شخصیتی، جورج مک‌فلای به قدری غرق در دنیای فانتزی و کتاب‌هایش است که احتمالاً این شباهت را یک تصادف عجیب یا الهام ناخودآگاه برای داستان‌هایش می‌پندارد. اهمیت جورج در اینجا این است که او «ایمان» را جایگزین «منطق» می‌کند. او به کالوین کلاین (نام مستعار مارتی در گذشته) به چشم یک فرشته نجات یا یک موجود ماورایی نگاه می‌کرد که به او جرات داد. این نگاه رمانتیک جورج، مانع از فروپاشی منطقی داستان می‌شود.

۱۰

اهمیت کنشگری در مقابل انفعال

در جامعه‌شناسی، شخصیت‌هایی مثل جورج اولیه به عنوان «انفعالی» (Passive) شناخته می‌شوند که اجازه می‌دهند ساختارهای اجتماعی برای آن‌ها تصمیم بگیرند. اهمیت جورج در تغییر آینده این است که او از یک مشاهده‌گر به یک کنشگر (Agent) تبدیل می‌شود. او تمام عمر از پشت دوربین (یا از راه دور با دوربین شکاری) دیگران را تماشا می‌کرد. اما در لحظه بحرانی، او دوربین را کنار می‌گذارد و وارد صحنه می‌شود. این پیام که «برای تغییر آینده باید وارد بازی شوید»، از طریق تحول جورج به بهترین شکل منتقل می‌شود. او کلید است چون تنها کسی است که هزینه‌ی تغییرش، بیشترین سود را برای کل دنیای داستان دارد.

۱۱

تاثیر جورج بر سینمای بعد از خود

شخصیت «پدر ضعیف که قوی می‌شود» بعد از جورج مک‌فلای به یک کهن‌الگو (Archetype) در سینمای کمدی-درام تبدیل شد. بسیاری از فیلم‌های سفر در زمان یا فانتزی سعی کردند از این فرمول استفاده کنند که قهرمان اصلی نه با نجات جهان، بلکه با اصلاح شخصیت والدینش در گذشته، به رستگاری برسد. جورج مک‌فلای استاندارد جدیدی برای شخصیت‌های مکمل تعیین کرد؛ شخصیت‌هایی که بار دراماتیک فیلم را به دوش می‌کشند در حالی که تمام توجهات به سمت جلوه‌های ویژه و ماشین زمان است. او ثابت کرد که بهترین جلوه ویژه، «تغییر نگاه یک انسان به خودش» است.

۱۲

پیام نهایی؛ هر کسی یک جورج مک‌فلای درون دارد

در نهایت، اهمیت جورج در این است که او قابل‌همذات‌پنداری‌ترین (Relatable) شخصیت فیلم است. مارتی بیش از حد باحال و دکتر براون بیش از حد نابغه است؛ اما جورج دقیقاً شبیه اکثر آدم‌هاست که در ترس‌ها و تردیدهایشان گیر کرده‌اند. او کلید تغییر آینده است چون به مخاطب می‌گوید آینده شما به مدرک تحصیلی، پول یا ماشین زمان بستگی ندارد، بلکه به آن لحظه‌ای بستگی دارد که تصمیم می‌گیرید دیگر اجازه ندهید کسی به شما بگوید چه کسی هستید. جورج مک‌فلای با ایستادن مقابل بیف، در واقع مقابل تقدیر شوم خود ایستاد و این بزرگترین درسی است که یک شخصیت سینمایی می‌تواند به دنیای واقعی بدهد.

Smart FAQ: سوالات هوشمندانه درباره جورج مک‌فلای

۱. چرا جورج مک‌فلای در قسمت دوم و سوم فیلم حضور فیزیکی کمی داشت؟
علت اصلی این موضوع به اختلافات شدید مالی و حقوقی بین کریسپین گلاور و تهیه کنندگان فیلم برمی‌گردد. گلاور معتقد بود که پایان‌بندی فیلم اول و پاداش گرفتن جورج با پول و ثروت، پیام اخلاقی نادرستی دارد و به همین دلیل با رابرت زمکیس به مشکل خورد. در نهایت تیم تولید تصمیم گرفت نقش او را در فیلمنامه‌های بعدی به حاشیه ببرد یا از بازیگر جایگزین استفاده کند. این درگیری در نهایت باعث ایجاد تغییرات مهمی در قوانین استفاده از تصویر بازیگران در هالیوود شد.
۲. آیا جورج مک‌فلای واقعاً متوجه هویت واقعی مارتی در سال ۱۹۸۵ نشد؟
تئوری‌های طرفداری زیادی وجود دارد که می‌گویند جورج در اعماق ذهنش می‌دانست مارتی همان دوست قدیمی‌اش است. با این حال، ذهن انسان تمایل دارد خاطراتی را که با منطق سازگار نیستند، به صورت مه آلود یا به عنوان رویا طبقه‌بندی کند. ۳۰ سال زمان زیادی برای فراموش کردن جزئیات چهره یک نوجوان است که فقط یک هفته او را دیده‌اید. جورج احتمالاً این شباهت را به حساب یک نوستالژی یا الهام هنری برای کتاب‌های علمی تخیلی‌اش گذاشته است.
۳. اگر جورج بیف را نمی‌زد، چه اتفاقی برای خط زمانی مارتی می‌افتاد؟
در آن صورت محتمل‌ترین سناریو این بود که بیف به لورین تعرض می‌کرد و جورج برای همیشه به عنوان یک بازنده در نگاه لورین باقی می‌ماند. این اتفاق باعث می‌شد که آن‌ها یا هرگز ازدواج نکنند و یا در صورت ازدواج، یک زندگی پر از کینه و بدبختی داشته باشند. در هر دو حالت، مارتی یا هرگز به دنیا نمی‌آمد و یا به همان نسخه افسرده و ناامید ابتدای فیلم تبدیل می‌شد. مشت جورج در واقع نقطه عطف (Turning Point) تاریخ خانواده مک‌فلای بود.
۴. کتابی که جورج در انتهای فیلم اول منتشر کرد، درباره چه موضوعی بود؟
نام کتاب جورج «تطابق در فضا» (A Match Made in Space) بود که بر اساس تجربه ملاقاتش با مارتی در سال ۱۹۵۵ نوشته شده بود. او در این داستان، مارتی را به شکل یک موجود فضایی به نام دارت ویدر از سیاره ولکان تصویر کرده بود که به او دستور می‌دهد با لورین ازدواج کند. این کتاب نه تنها یک اثر علمی تخیلی موفق بود، بلکه روش جورج برای پردازش آن اتفاق عجیب و غریب در جوانی‌اش به حساب می‌آمد. در واقع او حقیقت را به فانتزی تبدیل کرد تا هم پول در بیاورد و هم با منطقش کنار بیاید.
۵. چرا شخصیت جورج در قسمت دوم (آینده ۲۰۱۵) دوباره کمی ضعیف به نظر می‌رسید؟
در خط زمانی ۲۰۱۵ که در قسمت دوم می‌بینیم، مارتی پیر شده و خانواده‌اش دچار مشکلاتی شده‌اند، اما جورج هنوز نسبت به نسخه اول فیلم بسیار بهتر است. با این حال، فیلم نشان می‌دهد که حتی با داشتن یک گذشته قهرمانانه، چالش‌های زندگی و پیری می‌توانند آدم‌ها را دوباره محافظه‌کار کنند. مشکل اصلی در ۲۰۱۵، اشتباهات خودِ مارتی (مثل تصادف با رولز رویس) بود که روی کل خانواده سایه انداخته بود. جورج در آنجا بیشتر یک قربانیِ شرایط اشتباهات پسرش بود تا یک بازنده ذاتی مثل ابتدای فیلم اول.
۶. آیا شخصیت جورج مک‌فلای از یک شخصیت واقعی الهام گرفته شده بود؟
باب گیل، نویسنده فیلم، می‌گوید ایده اولیه فیلم زمانی به ذهنش رسید که آلبوم سالانه دبیرستان پدرش را پیدا کرد. او متوجه شد که پدرش در دوران جوانی چقدر با آنچه او می‌شناخت تفاوت داشته و از خودش پرسید آیا اگر با پدرش همکلاسی بود، با هم دوست می‌شدند؟ بنابراین جورج مک‌فلای ترکیبی از ویژگی‌های پدر باب گیل و تمام کلیشه‌های نوجوانان گوشه‌گیر دهه پنجاه است. این ریشه در واقعیت باعث شده تا شخصیت جورج با وجود فانتزی بودن، بسیار زنده و ملموس به نظر برسد.
۷. رابطه جورج و دکتر براون در سال ۱۹۵۵ چگونه بود؟
در فیلم به طور مستقیم رابطه زیادی بین این دو نمی‌بینیم، زیرا دکتر براون سعی می‌کرد تا حد امکان با آدم‌های آن زمان تعامل نداشته باشد تا پیوستار زمانی آسیب نبیند. با این حال، هر دو به نوعی «مطرود» (Outcast) جامعه بودند؛ یکی به عنوان دانشمند دیوانه و دیگری به عنوان نوجوان منزوی. جالب اینجاست که مارتی پیوند دهنده این دو دنیای متفاوت بود. در کمیک‌های رسمی بازگشت به آینده، توضیح داده شده که جورج همیشه دکتر براون را از دور تحسین می‌کرده اما جرات نزدیک شدن به او را نداشته است.

جمع‌بندی نهایی

جورج مک‌فلای فراتر از یک ابزار داستانی برای بقای مارتی، نماد تغییر و تحول انسانی در سینماست. او به ما یادآوری می‌کند که گذشته ما، آینده‌مان را تعریف نمی‌کند، بلکه این کنش‌های ما در لحظات حال هستند که سرنوشت را رقم می‌زنند. اگر مارتی موتور محرک داستان بود، جورج قطعاً فرمان این ماشین زمان به سمت خوشبختی بود. تحول او از یک مرد ترسو و شکست‌خورده به یک نویسنده موفق و پدری با اعتمادبه‌نفس، قلب تپنده پیامی است که این سه‌گانه را به یک اثر جاودانه تبدیل کرده است. در نهایت، جورج مک‌فلای کلید آینده بود چون او تنها کسی بود که باید یاد می‌گرفت چطور قفل ترس‌های خودش را بشکند تا دنیای اطرافش هم آزاد شود.

به نظر شما جورج مک‌فلای قهرمان واقعی داستان بود؟

ما از زوایای مختلف به نقش حیاتی جورج در تغییر سرنوشت خانواده مک‌فلای نگاه کردیم. آیا شما هم فکر می‌کنید اگر جورج تغییر نمی‌کرد، مارتی باز هم می‌توانست راهی برای نجات آینده‌اش پیدا کند؟ یا شاید فکر می‌کنید شخصیت‌های دیگر مثل لورین نقش مهم‌تری داشتند؟ نظرات و تحلیل‌های گیگ‌سینمایی خودتان را در بخش دیدگاه‌ها با ما به اشتراک بگذارید تا درباره این سه‌گانه افسانه‌ای بیشتر گپ بزنیم.

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]