پارادوکسِ فیلم «پلتفرم» (The Platform)؛ چرا آدم‌های طبقات بالا به فکر پایین‌دستی‌ها نیستند؟

فیلم پلتفرم (The Platform) فقط یک اثر علمی‌تخیلی یا ترسناک اسپانیایی نیست؛ بلکه یک آینه تمام‌قد جلوی صورت وحشی و تمدن‌یافته ماست. وقتی برای اولین بار با گورانگ (Goreng) وارد آن حفره (The Hole) جهنمی می‌شویم، شاید فکر کنیم داستان فقط درباره غذاست، اما واقعیت این است که پلتفرم دارد با بی‌رحمی تمام، لایه‌های پنهان روان‌شناسی قدرت و بقا را کالبدشکافی می‌کند. چرا آدم‌هایی که ماه قبل در طبقات پایین از گرسنگی به مرز جنون رسیده بودند، وقتی به طبقات بالا می‌روند، حتی یک لقمه اضافی برای پایینی‌ها باقی نمی‌گذارند؟ در این مقاله قرار است به عمق این دخمه بتنی نفوذ کنیم و ببینیم چطور مغز انسان در برابر امتیازات طبقاتی، قطب‌نماهای اخلاقی‌اش را از دست می‌دهد و چرا همبستگی خودبه‌خودی (Spontaneous Solidarity) در این ساختارها تقریباً غیرممکن است.

۰۱

شناسنامه فیلم پلتفرم (The Platform – 2019)

نام اثر: پلتفرم (به اسپانیایی: El Hoyo)
کارگردان: گالدر گازتلو-اوروتیا (Galder Gaztelu-Urrutia)
شرکت سازنده: نتفلیکس (Netflix) و مستر پان (Mr. Miyagi Films)
بازیگران اصلی و نقش‌ها: ایوان ماساگوئه در نقش گورانگ (شخصیت محوری که با یک کتاب وارد می‌شود)، زوریون اگیلئور در نقش تریماگاسی (هم‌سلولی باتجربه و بی‌رحم)، آنتونیا سن خوان در نقش ایموگیری (کارمند سابق مرکز مدیریت) و امیلیو بواله در نقش باهارات (مردی که قصد صعود به بالا را دارد).
سال اکران: ۲۰۱۹

۰۲

داستان کلی و اتمسفر فیلم؛ اینجا خبری از عدالت نیست

داستان در یک زندان عمودی بزرگ به نام مرکز خودمختاری عمودی (Vertical Self-Management Center) روایت می‌شود. در هر طبقه دو نفر زندگی می‌کنند و در وسط هر اتاق یک حفره بزرگ وجود دارد. هر روز یک سکوی پر از غذاهای مجلل از طبقه صفر به سمت پایین حرکت می‌کند. طبقات بالا بهترین غذاها را می‌خورند و هر چه سکو پایین‌تر می‌رود، به جز پسماند و ظروف شکسته چیزی باقی نمی‌ماند. ساکنان هر ماه به طور تصادفی جابه‌جا می‌شوند؛ یعنی کسی که امروز در طبقه ۶ پادشاهی می‌کند، ممکن است ماه بعد در طبقه ۱۷۰ بیدار شود و طعم گرسنگی مطلق را بچشد. فیلم فضای کلاستروفوبیک (Claustrophobic) و چرکینی دارد که در آن بوی خون، غذا و ناامیدی با هم ترکیب شده است. گورانگ با هدف ترک سیگار و خواندن کتاب دن کیشوت وارد این مکان می‌شود، اما خیلی زود می‌فهمد که برای زنده ماندن باید منطق وحشیانه این مکان را بپذیرد یا برای تغییری غیرممکن بجنگد.

۰۳

تست زندان استنفورد در ابعاد سینمایی

فیلم پلتفرم در واقع نسخه‌ای خشن‌تر و استعاری از آزمایش زندان استنفورد (Stanford Prison Experiment) است. در آن آزمایش، فیلیپ زیمباردو نشان داد که چطور نقش‌های اجتماعی و ساختارهای قدرت می‌توانند آدم‌های عادی را به شکنجه‌گر تبدیل کنند. در پلتفرم، سیستم (System) است که رفتارها را دیکته می‌کند. وقتی فردی در طبقه بالاست، سیستم به او القا می‌کند که او لایق این پاداش است و پایین‌دستی‌ها بی‌ارزش‌اند. اینجاست که چیزی به نام «کاهش حساسیت عصبی» رخ می‌دهد. مغز ما در شرایطی که قدرت یا منابع بیشتری داریم، فعالیت بخش‌های مرتبط با همدلی (Empathy) را کاهش می‌دهد تا بتواند با خیال راحت از امتیازاتش لذت ببرد. در فیلم می‌بینیم که حتی مهربان‌ترین آدم‌ها هم وقتی به طبقه ۲ می‌رسند، برای کسانی که در طبقه ۱۰۰ هستند دل نمی‌سوزانند، چون سیستم آن‌ها را به «خورنده» و «خورده‌شده» تقسیم کرده است. این نگاه جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که مشکل از ذات آدم‌ها نیست، بلکه از معماری (Architecture) محیطی است که آن‌ها را در خود بلعیده است.

زنگ تفریح: سوسک‌های خوش‌شانس و منوی اعیانی

می‌دانستید در دنیای واقعی، آشپزهای فیلم پلتفرم واقعاً بهترین غذاها را پختند؟ یعنی آن سکوی کذایی واقعاً با غذاهای درجه یک هتل‌ها پر می‌شد اما جالب اینجاست که بازیگر نقش گورانگ برای اینکه حس درماندگی را بهتر منتقل کند، در طول فیلمبرداری حدود ۱۲ کیلو وزن کم کرد. نکته فان ماجرا اینجاست که آن سوسک‌هایی که در طبقات پایین می‌بینید، در واقع سوسک‌های استریل آزمایشگاهی بودند که حقوقشان از سیاه لشکرها هم بیشتر بود! فیلم می‌خواهد بگوید حتی یک سوسک در طبقه اول بودن، بهتر از انسان بودن در طبقه ۲۰۰ است.

۰۴

چرا همدلی در طبقات بالا خاموش می‌شود؟

یکی از تلخ‌ترین واقعیت‌های روان‌شناسی که در فیلم به تصویر کشیده شده، اثر فاصله (The Distance Effect) است. وقتی ما رنج دیگران را از نزدیک نمی‌بینیم یا با آن‌ها ارتباط چشمی نداریم، مغزمان رنج آن‌ها را جدی نمی‌گیرد. ساکنان طبقات بالا، فریاد گرسنه‌های طبقات پایین را نمی‌شنوند و فقط پلتفرمی را می‌بینند که پر از نعمت است. آن‌ها احساس می‌کنند اگر امروز زیاد نخورند، سیستم به آن‌ها مدالی نمی‌دهد؛ پس «بگذار تا هست بخوریم». این دقیقاً همان اتفاقی است که در اقتصاد سرمایه‌داری (Capitalism) رخ می‌دهد. انباشت ثروت در دست عده‌ای محدود، نه به خاطر بد بودن ذاتی آن‌ها، بلکه به خاطر این است که ساختار به آن‌ها اجازه نمی‌دهد هزینه رنجی که به دیگران تحمیل می‌کنند را لمس کنند. در فیلم، تریماگاسی به خوبی این را بیان می‌کند: «واضحه!». او می‌داند که اعتراض به سیستم از داخل سیستم بی‌فایده است، چون هر کسی که به بالا می‌رسد، حافظه دردناکش از طبقات پایین را به سرعت پاک می‌کند.

۰۵

ریشه‌های تاریخی و مذهبی؛ از دن کیشوت تا شام آخر

فیلم سرشار از نمادهای مذهبی و ادبی است. گورانگ با کتاب دن کیشوت (Don Quixote) وارد می‌شود؛ مردی که می‌خواهد با آسیاب‌های بادی توهمی بجنگد و عدالت را برقرار کند. سکوی غذا در فیلم شباهت عجیبی به تابلوی شام آخر دارد، اما یک شام آخر وارونه که در آن مسیح وجود ندارد و همه به جان هم افتاده‌اند. از نظر تاریخی، این ساختار طبقاتی یادآور نظام فئودالیته (Feudalism) است که در آن دهقانان برای بقایای غذای اشراف می‌جنگیدند. نویسندگان فیلم به عمد از نمادهای کاتولیک استفاده کرده‌اند تا نشان دهند که حتی مذهب هم نتوانسته است این توزیع ناعادلانه منابع را درمان کند. پاناکوتا (Panna Cotta) در انتهای فیلم نماد یک «پیام» است؛ پیامی که می‌گوید انسانیت هنوز می‌تواند در برابر شکم‌پرستی مقاومت کند. اما آیا مدیریت در طبقه صفر اصلاً اهمیتی به این پیام می‌دهد؟ پاسخ فیلم بسیار مبهم و تلخ است.

۰۶

تحلیل روان‌پزشکی؛ وقتی بقا بر اخلاق پیروز می‌شود

از منظر روان‌پزشکی، شخصیت‌های فیلم دچار نوعی اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) مزمن هستند. وقتی انسان در شرایط گرسنگی مطلق قرار می‌گیرد، قشر پیش‌پیشانی (Prefrontal Cortex) مغز که مسئول تصمیم‌گیری‌های اخلاقی و منطقی است، به نفع آمیگدال (Amygdala) که مرکز ترس و بقاست، عقب‌نشینی می‌کند. به همین دلیل است که تریماگاسی، پیرمردی که شاید در دنیای بیرون یک پدربزرگ مهربان باشد، در داخل حفره تبدیل به یک قاتل خونسرد می‌شود. او دچار «گسست اخلاقی» شده است. او دیگر خودش را مسئول رنج دیگران نمی‌داند و همه چیز را به گردن «تقدیر» و «سیستم» می‌اندازد. فیلم به زیبایی نشان می‌دهد که چطور محیط می‌تواند فیزیولوژی مغز ما را تغییر دهد و مفاهیمی مثل ایثار را به کلمات خنده‌داری تبدیل کند که فقط در کتاب‌های دن کیشوت پیدا می‌شوند.

۰۷

چالش همبستگی خودبه‌خودی؛ چرا کسی گوش نمی‌دهد؟

ایموگیری، کارمند سابق اداره مدیریت، سعی می‌کند با خواهش و تمنا از طبقه پایینی بخواهد که فقط سهم خود را بخورند تا غذا به لایه‌های زیرین برسد. اما او شکست می‌خورد. چرا؟ چون در یک سیستم بی‌اعتماد، «همبستگی خودبه‌خودی» شکل نمی‌گیرد. هر فرد با خود فکر می‌کند: «اگر من رعایت کنم، از کجا معلوم بالایی‌ها هم رعایت کرده باشند؟ یا از کجا معلوم فردای من در طبقه ۲۰۰ نباشد؟ پس باید تا می‌توانم ذخیره (در شکمم) کنم». این پارادوکس نشان می‌دهد که برای تغییر رفتارهای جمعی، نصیحت اخلاقی کافی نیست و نیاز به یک قدرت اجرایی یا تغییر بنیادین در ساختار است. گورانگ در نهایت متوجه می‌شود که برای برقراری عدالت، باید از خشونت (Violence) استفاده کند؛ یعنی همان چیزی که خودش از آن متنفر بود. این یک بن‌بست فلسفی بزرگ است: آیا برای نجات انسانیت، باید انسانیت خود را قربانی کرد؟

زنگ تفریح: پایان‌بندی که حتی کارگردان هم از آن فرار کرد!

جالب است بدانید که فیلم پلتفرم چندین پایان مختلف داشت که فیلم‌برداری شدند. در یکی از نسخه‌ها، گورانگ واقعاً به طبقه صفر می‌رسد و با سرآشپز روبرو می‌شود! اما کارگردان در لحظات آخر تصمیم گرفت همه چیز را در هاله‌ای از ابهام باقی بگذارد. او معتقد بود اگر پایان فیلم واضح باشد، تماشاگر پس از خروج از سینما دیگر به مسئولیت‌های اجتماعی خودش فکر نمی‌کند. در ضمن، آن دختربچه کوچک در انتهای فیلم، برای بسیاری از تماشاگران نماد امید بود، اما برای برخی دیگر، فقط یک توهم ناشی از کم‌خونی و گرسنگی شدید گورانگ در لحظات مرگش به حساب می‌آید. شما کدام را باور می‌کنید؟

۰۸

خطاهای علمی و سوءبرداشت‌ها از فیلم

بسیاری فکر می‌کنند پلتفرم نقدی بر کمونیسم (Communism) یا سوسیالیسم (Socialism) است، اما در واقع فیلم به همان اندازه به سرمایه‌داری نقد دارد. خطا اینجاست که بخواهیم فیلم را به یک جناح سیاسی محدود کنیم. پلتفرم درباره «طبیعت انسان» در شرایط کمبود منابع صحبت می‌کند. یک اشتباه علمی رایج در تحلیل فیلم این است که می‌گویند انسان نمی‌تواند این همه مدت بدون غذا دوام بیاورد. اما فیلم از منطق «رئالیسم جادویی» پیروی می‌کند. زمان در حفره خطی نیست و تأثیرات روانی گرسنگی بر ادراک زمان به شدت بزرگ‌نمایی شده است. همچنین، برخی منتقدان معتقدند وجود ۳۳۳ طبقه از نظر مهندسی غیرممکن است، اما باید در نظر داشت که «حفره» در فیلم یک مکان فیزیکی صرف نیست، بلکه استعاره‌ای از جهنم دانته است که در آن هر طبقه مجازات خاص خود را دارد.

۰۹

ارتباط پلتفرم با دنیای مدرن و رسانه‌ها

پلتفرم در زمان پاندمی کرونا به شهرت جهانی رسید و این اصلاً اتفاقی نبود. در آن دوران، مردم شاهد هجوم عده‌ای به فروشگاه‌ها برای خرید بیش از حد دستمال توالت و مواد غذایی بودند؛ در حالی که دیگران چیزی برای خوردن نداشتند. این فیلم دقیقاً همان رفتار «احتکار از روی ترس» را بازتاب داد. در دنیای رسانه‌ها، پلتفرم با آثاری مثل انگل (Parasite) و سریال بازی مرکب (Squid Game) مقایسه می‌شود. همه این آثار روی یک نقطه دست می‌گذارند: شکاف طبقاتی (Class Divide). اما تفاوت پلتفرم در این است که اجازه نمی‌دهد تماشاگر پشت جبهه خیر یا شر سنگر بگیرد. در پلتفرم، قربانی امروز، جلاد فرداست. این فیلم به ما یادآوری می‌کند که مرز بین تمدن و بربریت، فقط به اندازه چند وعده غذایی است.

۱۰

رازهای پشت پرده؛ از فیلم‌برداری در سردخانه تا جلوه‌های ویژه

برای اینکه حس سردی و بی‌روحی دیوارها به خوبی منتقل شود، لوکیشن اصلی فیلم در یک کارخانه قدیمی و متروکه در ایالت باسک اسپانیا بنا شد که دمای آن همیشه نزدیک به صفر بود. بازیگران واقعاً از لرزش بدن خود برای بازی استفاده می‌کردند. نکته عجیب دیگر این است که صدای حرکت پلتفرم در واقع ترکیبی از صدای ترمز قطارهای قدیمی و ناله‌های حیوانات در کشتارگاه است که به صورت دیجیتالی تغییر یافته تا حس وحشت ناخودآگاه در بیننده ایجاد کند. طراحان صحنه عمداً از رنگ‌های خنثی و بتنی استفاده کردند تا تنها رنگ گرم در کادر، رنگ خون یا سس‌های قرمز روی غذاها باشد. این کنتراست (Contrast) بصری باعث می‌شود که هر بار سکوی غذا ظاهر می‌شود، بیننده به صورت غریزی احساس ولع و همزمان اشمئزاز پیدا کند.

سوالات متداول (Smart FAQ)

۱. آیا فیلم پلتفرم بر اساس یک کتاب ساخته شده است؟
خیر، این فیلم یک فیلمنامه اورجینال دارد که توسط دیوید دسولا و پدرو ریورو نوشته شده است. با این حال، تأثیرات عمیقی از رمان دن کیشوت و اشعار دانته در تار و پود داستان دیده می‌شود. نویسندگان ابتدا قصد داشتند این داستان را به صورت یک نمایش تئاتر روی صحنه ببرند. به همین دلیل است که اکثر لوکیشن‌ها محدود به یک اتاق بتنی کوچک هستند.
۲. معنی عدد ۳۳۳ طبقه در فیلم چیست؟
عدد ۳۳۳ در نمادشناسی مذهبی نیمی از عدد ۶۶۶ (عدد شیطان) است که مجموع ساکنان آن به ۶۶۶ نفر می‌رسد. این عدد نشان‌دهنده تعادل شکننده بین خیر و شر در وجود انسان است. همچنین نشان می‌دهد که سیستم به گونه‌ای طراحی شده که دقیقاً نیمی از آنچه برای بقای کامل نیاز است را فراهم می‌کند. این معماری عددی عمداً برای ایجاد حس ناامیدی ریاضی طراحی شده است.
۳. چرا طبقه صفر اینقدر به جزئیات غذا اهمیت می‌دهد؟
این تضاد نشان‌دهنده بی‌تفاوتی ساختار قدرت (The Administration) نسبت به مصرف‌کننده نهایی است. آن‌ها به کیفیت موی داخل غذا یا دمای سس اهمیت می‌دهند، اما برایشان مهم نیست که آدم‌ها در طبقات پایین یکدیگر را می‌خورند. این استعاره‌ای از بوروکراسی‌های دولتی است که درگیر قوانین فرمالیته هستند در حالی که بطن جامعه در حال فروپاشی است. کمال‌گرایی در آشپزخانه، نقابی برای وحشی‌گری در طبقات زیرین است.
۴. نقش زن آسیایی (میهارو) که روی سکو جابه‌جا می‌شد چیست؟
میهارو نماد غریزه مادری و تداوم نسل در یک دنیای رو به زوال است. او تنها کسی است که به طور فعال در کل سیستم حرکت می‌کند و قوانین ثابت را می‌شکند. او به دنبال فرزندش است که در واقع نماد آینده‌ای است که سیستم ادعا می‌کند وجود ندارد. میهارو به ما یادآوری می‌کند که عشق و پیوند خونی تنها محرک‌هایی هستند که از گرسنگی قوی‌ترند.
۵. آیا سگ داخل فیلم (رامسس دوم) معنای خاصی داشت؟
سگ در این فیلم نماد معصومیت و اهلی‌بودنی است که در محیط حفره به سرعت نابود می‌شود. نام او، رامسس دوم، کنایه‌ای به فراعنه مصر و قدرت‌های باستانی است که اکنون ضعیف و آسیب‌پذیر شده‌اند. سرنوشت تلخ سگ نشان می‌دهد که در یک ساختار فاسد، موجودات بی‌آزار اولین قربانیان هستند. او آخرین ریسمان اتصال ایموگیری به دنیای متمدن بیرون بود.
۶. چرا گورانگ کتاب را به جای اسلحه انتخاب کرد؟
انتخاب کتاب نشان‌دهنده ساده‌لوحی اولیه گورانگ و باور او به قدرت کلمه و اندیشه برای تغییر جهان است. او فکر می‌کرد با دانش می‌تواند بر سیستم غلبه کند، اما حفره به او آموخت که دانش بدون قدرت اجرایی، تنها رنج را عمیق‌تر می‌کند. با این حال، همان کتاب دن کیشوت بود که در نهایت به او انگیزه‌ای برای فراتر رفتن از غریزه شکم داد. کتاب در اینجا سلاحی فکری بود که دیر عمل کرد اما موثر بود.
۷. منظور از پیام (The Message) در سکانس پایانی چیست؟
پیام اصلی این است که انسانیت می‌تواند حتی در بدترین شرایط و در پایین‌ترین طبقه (طبقه ۳۳۳) زنده بماند. پاناکوتا یا آن دختربچه، نشان‌دهنده این هستند که سیستم نتوانسته روح انسان را به طور کامل مصرف کند. فرستادن یک شیء دست‌نخورده به بالا، به معنای نفی منطق گرسنگی و بقاست. این یک اقدام اعتراضی نمادین است که می‌گوید: ما هنوز انسان هستیم، نه فقط دهان‌هایی برای خوردن.

جمع‌بندی نهایی

فیلم پلتفرم یک تجربه بصری دردناک است که به ما یادآوری می‌کند اخلاقیات چقدر به شکم‌های سیر ما وابسته هستند. این اثر با ظرافتی وحشیانه نشان می‌دهد که قدرت چگونه می‌تواند مدارهای همدلی را در مغز ما از کار بیندازد و چطور فاصله‌های طبقاتی، انسان‌ها را نسبت به رنج یکدیگر کور می‌کنند. پارادوکس اصلی اینجاست که همه ما پتانسیل تبدیل شدن به گورانگ (مصلح) یا تریماگاسی (جلاد) را داریم و این تنها «موقعیت» ما در حفره زندگی است که تعیین می‌کند کدام نقاب را به صورت بزنیم. در نهایت، پلتفرم از ما می‌خواهد که قبل از رسیدن به طبقات بالا، به فکر پیامی باشیم که قرار است برای آیندگان باقی بگذاریم؛ پیامی که شاید تنها راه نجات از این چرخه بی‌پایان مصرف‌گرایی و بی‌عدالتی باشد. حقیقت تلخ است: سیستم تغییر نمی‌کند، مگر اینکه تک‌تک ما یاد بگیریم چطور بر غریزه احتکار و ترس خود غلبه کنیم.

شما در کدام طبقه ایستاده‌اید؟

اگر همین امروز شما را به طبقه دهم این پلتفرم بفرستند، آیا حاضر بودید برای غریبه‌ای در طبقه دویست‌ام، از دسر محبوبتان بگذرید؟ فکر می‌کنید چرا در دنیای واقعی هم مثل فیلم، تغییرات بزرگ همیشه از پایین به بالا سخت‌تر اتفاق می‌افتند؟ نظرات و تحلیل‌های شخصی خودتان را درباره پایان‌بندی بحث‌برانگیز این فیلم با ما در میان بگذارید. بیایید با هم درباره این حفره عمیق گفتگو کنیم!

دکتر علیرضا مجیدی
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک»
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان‌گذار وبلاگ «یک پزشک».
با بیش از ۲۰ سال نویسندگی «ترکیبی» مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
[wpcode id="260079"]