دسته: معرفی کتاب

بریده‌ای از کتاب «علامت چی» نوشته «چارلز دیکنز»

«هِی! آقا!» وقتی صدائی را که به این نحو او را خطاب می‌کرد شنید، دمِ درِ اتاقک نگه‌بانی‌اش ایستاده بود و پرچمی در دست داشت که به دورِ تیرک کوتاه‌اش پیچیده بود. با توجه به وضعیت آن مکان، آدم فکر می‌کرد قاعدتاً نباید تردید داشته باشد که صدا از کدام سو می‌آید؛ اما به‌جای این‌که […]

بریده‌ای از کتاب «بره‌ای در پوست گرگ» نوشته «رفیق شامی»

یکی بود، یکی نبود. در چراگاهی بزرگ، بره‌ئی به نامِ هیلو در میان بره‌های دیگر زندگی می‌کرد. علفِ خوش‌طعم و خوش‌بو و فراوانِ این چراگاه زیر دندان گوسفندها مزه می‌کرد. بره‌ها از زندگی خود راضی بودند. فقط هیلو بود که مرتب نِق می‌زد و توقع داشت که همه ازش تعریف کنند و اگر روزی می‌گذشت […]

بریده‌ای از کتاب «شبح خانم ویل»، نوشته «دنیل دفو»

این قضیه از هر حیث چنان کم‌نظیر و منبع آن چنان معتبر است که من نه در کتاب‌هائی که خوانده‌ام و نه در گفت‌وگوهایم به چیزی همانند آن بر نخورده‌ام؛ و جا دارد که افراد بسیار جدی و مبتکر آن را پی بگیرند. شبح خانمِ ویل پس از مرگْ بر خانمِ بارگریو ظاهر شد؛ این […]

بریده‌ای از کتاب «روح داروثی دینگلی» نوشته «دنیل دفو»

اوایل امسال، مرضی در این شهر لانسستون پیدا شد، و تعدادی از شاگردان من بر اثر آن جان باختند. یکی از کسانی که این بیماری به زانو در آورد، جان الیوت بود، پسر ارشد جناب آقای ادوارد الیوت اهل ترهرس، جوانی تقریباً شانزده‌ساله، ولی فوق‌العاده شایسته و پُراستعداد. در مراسم عزاداری او، که روز بیستم […]

بریده‌ای از داستان کالسکه، نوشته نیکلای گوگول

شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره‌نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت‌وکور بود. وقتی که سوار بر کالسکه یا درشکه از شهر می‌گذشتی قیافهٔ عُنق آلونک‌های کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات می‌کرد که نگو و نپرس، انگاری که توُ […]

بریده‌ای از کتاب «مرگ در می‌زند»، نوشته «وودی آلن»

مرگ نمایش در اتاق‌خواب خانهٔ دوطبقهٔ نات اکِرمن رخ می‌دهد که جائی در کیوگاردنز واقع است. کفِ اتاق کیپ‌تاکیپ با قالی فرش شده است. یک تخت‌خواب دونفرهٔ بزرگ و یک میز توالت بزرگ. اتاق اسباب و اثاثه و پردهٔ مفصل دارد، و روی دیوارها چند تابلوی نقاشی و یک دماسنج زشت آویزان است. به‌هنگام بالارفتن […]

زن عقدی نوشته ابیوسه نیکول

آیایی کمی وول خورد و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه‌دار ارزان‌قیمتِ روی صندلی کنار تخت انداخت. شش‌وربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک افریقایی مزبور کم‌کم داشت بیدار می‌شد که زندگی از سر گیرد. نگه‌بان‌های شب با جیغ‌وویغ عصبانی خروس‌ها از خواب بیدار شده بودند و، دفع‌الوظیفه، قفل دکان‌ها و […]

خانم حوا نوشته هانری تراوایا

اگر نبود آن اعتصاب وحشت‌ناک راننده‌های رؤسا که زندگی کل رؤسای فرانسوی را در پاییز سال قبل فلج کرد، آقای کُک ریکو دو لامارتینیر هرگز این فرصت را نمی‌یافت که دوباره با متروی شهری سفر کند. البته او از این وسیلهٔ نقلیه دو سه‌بار، وقتی تقریباً هشت‌ساله بود، به یمن هم‌دستی پرستارش که موافقت کرد، […]

دست تکیده نوشته تامس هاردی

۱. شیردوش بی‌نوا در گاوداری هشتادودو سر گاو بود، گروه دوشنده‌ها ــ اصلی و موقّت ــ همه مشغول کار بودند؛ چون با این‌که تازه اوایل آوریل بود، در مَرغ‌زار علف فراوان بود و گاوها در منتهای شیردهی بودند. ساعت حدود شش غروب بود، و کارِ سه‌چهارم آن حیوان‌های مستطیل‌شکل بزرگ و حنایی پایان پذیرفته بود، […]

استاد شیشه‌ای نوشته میگل د سروانتس

دو دانش‌جوی نجیب‌زاده به سیر و گشت در ساحل رود تورمس بودند که چشم‌شان به جوانی ده یازده‌ساله افتاد که جامهٔ روستایی به تن داشت و زیر درختی خفته بود. خدمتْ‌گاری روانه کردند تا پسرک را بیدار کند، و چون بیدار شد، از او پرسیدند که از کجا می‌آید و چه پیش آمده که در […]

معرفی کتاب: حومه نوشته ویلیام فاکنر

  ویلیام فاکنر (۱۹۶۲ ـ ۱۸۹۷)، رمان‌نویس شهیر امریکایی، به واسطهٔ توصیفات حماسی خود از تعارض دردناک تفکر قدیمی و جدید در جنوب ایالات متحده مشهور است. با این‌که شالوده‌های داستانی و سبک روایی پیچیدهٔ فاکنر در حدود بیست رمانش بسیاری از خوانندگان آثار اولیهٔ او را سردرگم کرد، همگی او را به عنوان نابغه‌ای […]

«خاما» نوشته یوسف علیخانی

اول نی‌زارها قد کشیده بودند و دیگر نمی‌شد دریاچهٔ سفید و مقدس را دید. اسب‌ها و گاوها در سبزی بین دریاچه و نی‌زارها، به عشق‌بازی مشغول بودند. پرنده‌ها چنان بال می‌زدند بین نی‌زارها و سبزی و دریاچه، که گویی از هزار سال قبل، مالک اینجا بوده‌اند و بال خواهند زد تا هزاران سالِ بعد. پرنده‌های […]

آن صفحات جادویی نخست: ما تمامش می‌کنیم از کالین هوور

۱ پولت لستافیر (۱) آنقدر که همه می‌گفتند دیوانه نبود. به خوبی می‌دانست چه روزی از هفته است چون این تنها کاری بود که این روزها از دست‌اش بر می‌آمد. شمردن روزها، انتظار برای آن‌ها و فراموش کردن‌شان. او به خوبی می‌دانست که آن روز چهارشنبه بود. علاوه بر این، او آماده بود. کت‌اش را […]
صفحه 4 از 20« اولین...«23456 » ...آخرین »

قابل توجه شما

پیشنهادات ما

پیشنهاد می‌کنیم