این کارگردانهای بزرگ و مشهور عاشق این فیلمهای کلاسیک هستند
دنیای سینما همواره بر شانههای غولهای پیشین بنا شده است و این پیوند میان نسلهای مختلف فیلمسازی، رگ حیاتی هنر هفتم محسوب میشود. وقتی به کارنامه کارگردانان بزرگ سه دهه اخیر مینگریم، متوجه میشویم که نبوغ آنها در خلاء شکل نگرفته، بلکه ریشه در تماشای مداوم و تحلیل دقیق فیلمهای کلاسیک جاودان دارد. این فیلمسازان مدرن نه تنها از تکنیکهای بصری گذشتگان الهام گرفتهاند، بلکه با ستایش علنی از اساتید قدیمی، سعی در حفظ اصالت سینما در عصر دیجیتال داشتهاند. در این مقاله جامع، به بررسی عمیق این روابط مرید و مرادی میان سینماگران معاصر و آثار کلاسیک میپردازیم و تحلیل میکنیم که چگونه یک شاهکار قدیمی میتواند مسیر هنری یک کارگردان امروزی را به کلی تغییر دهد. از ادای دینهای پنهان در دکوپاژها تا بازسازیهای مفهومی، سفری خواهیم داشت به دنیای پر از شگفتی الهامات سینمایی.
مارتین اسکورسیزی و جادوی تکنیکالر «کفشهای قرمز»
مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) به عنوان یکی از بزرگترین حافظان تاریخ سینما، همواره از فیلم «کفشهای قرمز» (The Red Shoes) به عنوان یکی از بزرگترین منابع الهام خود یاد کرده است. او معتقد است که استفاده جسورانه از رنگ و حرکت دوربین در این اثر کلاسیک، دیدگاه او را نسبت به سینما به عنوان یک هنر بصری خالص تغییر داده است. اسکورسیزی بارها در مصاحبههایش تاکید کرده که هر بار پیش از شروع یک پروژه جدید، بخشهایی از این فیلم را تماشا میکند تا قدرت روایتگری از طریق تصویر را در ذهن خود بازیابی کند. این تاثیرپذیری به قدری عمیق است که او سالها وقت و انرژی خود را صرف بازسازی فیزیکی و دیجیتالی نسخههای اصلی این فیلم کرد.
در لایههای فنی فیلمهای اسکورسیزی، میتوان ردپای ترکیببندیهای پویا و نورپردازیهای اکسپرسیونیستی کلاسیک را به وضوح مشاهده کرد. او با ترکیب روانشناسی شخصیتهای مدرن و ابزارهای بصری سنتی، توانسته است پلی میان سینمای کلاسیک بریتانیا و واقعگرایی خشن آمریکایی ایجاد کند. جالب است بدانید که اسکورسیزی همیشه میگوید اگر «کفشهای قرمز» نبود، شاید او هرگز متوجه نمیشد که رقص و خشونت میتوانند با یک ریتم مشابه در سینما به تصویر کشیده شوند. این رویکرد تحلیلی باعث شده تا آثار او همواره غنای بصری خاصی داشته باشند که ریشه در دوران طلایی سینما دارد.
کریستوفر نولان و میراث کوبریـک در فضا
کریستوفر نولان (Christopher Nolan) همیشه با احترام از استنلی کوبریک و شاهکارش «۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی» (2001: A Space Odyssey) یاد کرده است. او این فیلم را نه تنها یک اثر علمیتخیلی، بلکه یک تجربه مذهبی و فلسفی میداند که استانداردهای سینمای مدرن را تعریف کرده است. نولان در ساخت فیلم «میانستارهای» (Interstellar) به وضوح تلاش کرد تا همان حس ابهت و سکوت فضایی کوبریک را بازتولید کند، در حالی که از جلوههای ویژه میدانی به جای سیجیآی (CGI) بیش از حد استفاده میکرد. او بارها اعلام کرده که کیوبریک به او آموخته است که چگونه میتوان مخاطب را در یک محیط غریب غرق کرد بدون اینکه نیاز به توضیحات کلامی زیاد باشد.
باید اعتراف کنیم که نولان کمی هم وسواسی است و درست مثل کوبریک، دوست دارد همه چیز تحت کنترلش باشد، حتی اگر به قیمت تکرار صدباره یک صحنه تمام شود! او در انتخاب لنزهای دوربین و حتی طراحی صدا، از الگوهای کلاسیک کیوبریک پیروی میکند تا به آن عمق بصری معروف دست یابد. این رویکرد باعث شده است که فیلمهای نولان با وجود بودجههای کلان، همچنان روح سینمای هنری قرن بیستم را در خود حفظ کنند. او با افتخار میگوید که هر کارگردانی که بخواهد فیلمی درباره فضا بسازد، ناخودآگاه در سایه سنگین و با شکوه «ادیسه فضایی» قدم میزند.
ارتباط نولان با سینمای کلاسیک فراتر از کوبریک است و به سینمای صامت و نوآر نیز گسترش مییابد. او از ساختارهای غیرخطی در سینمای کلاسیک الهام میگیرد تا داستانهای پیچیده خود را روایت کند و معتقد است که تماشاگر مدرن نباید تنبل شود. در واقع، نولان با بازگرداندن ابهت فیلمهای ۷۰ میلیمتری به سالنهای سینما، عملاً در حال احیای سنتی است که بسیاری از فیلمسازان نسل جدید آن را فراموش کرده بودند. این تعهد به فرم کلاسیک، او را به یکی از محبوبترین و در عین حال فنیترین کارگردانان زنده دنیا تبدیل کرده است که هنوز هم به قدرت جادویی پرده عریض ایمان دارد.
کوئنتین تارانتینو؛ خورهی ویدئو کلوپی که عاشق اسپاگتی است
کوئنتین تارانتینو (Quentin Tarantino) نماد زنده الهامگیری از سینمای کلاسیک و زیرشاخههای عجیب آن است. او بیش از هر کارگردان دیگری به فیلمهای «وسترن اسپاگتی» (Spaghetti Western) و آثار سرجیو لئونه ابراز علاقه کرده و موسیقیهای انیو موریکونه را ستایش کرده است. تارانتینو با حافظه تصویری فوقالعادهاش، نماهایی از فیلمهای گمنام دهههای ۶۰ و ۷۰ را در آثار مدرن خود بازسازی میکند و به آنها جانی تازه میبخشد. او معتقد است که سینما یک بازیافت مداوم است و یک فیلمساز خوب کسی است که بداند چگونه از بهترین تکههای تاریخ برای ساختن یک پازل جدید استفاده کند.
لحن صریح و خونین فیلمهای او، ریشه در سینمای اکشن آسیای شرقی و فیلمهای درجه دو آمریکایی دارد که او در دوران جوانی تماشا میکرده است. تارانتینو برخلاف بسیاری از همکارانش، ابایی ندارد که بگوید فلان صحنه را دقیقاً از روی یک فیلم کلاسیک ژاپنی کپی کرده است؛ چون او این کار را نه سرقت، بلکه ادای دین (Homage) مینامد. او با ترکیب دیالوگهای طولانی و عامیانه با خشونت بصری کلاسیک، سبکی را پدید آورده که هم برای منتقدان جذاب است و هم برای مخاطب عام سینما. این پیوند عمیق با تاریخ سینما، باعث شده تا هر فیلم او شبیه به یک نامه عاشقانه به دوران سپری شده باشد.
زنگ تفریح: هیچکاک و ترس از تخممرغ!
شاید فکر کنید کارگردانان بزرگ فقط به مسائل فنی و فلسفی کلاسیکها اهمیت میدهند، اما حقایق جالبی هم وجود دارد. مثلاً آلفرد هیچکاک، استاد بزرگ دلهره که الهامبخش نیمی از کارگردانان فعلی جهان است، به شدت از تخممرغ میترسید! او در مصاحبهای اعتراف کرده بود که دیدن زرده تخممرغ که بیرون میریزد برایش از هر صحنه قتلی منزجرکنندهتر است. حالا تصور کنید کارگردانان مدرن مثل فینچر یا آرونوفسکی که از هیچکاک الهام میگیرند، چطور با این جنبههای انسانی و عجیب او کنار میآیند. دنیای سینما پر از این تضادهای خندهدار و در عین حال نبوغآمیز است که نشان میدهد اسطورهها هم انسانهای معمولی با فوبیاهای عجیب بودهاند.
گرتا گرویگ و بازخوانی رنگارنگ موزیکالهای قدیمی
گرتا گرویگ (Greta Gerwig) در سالهای اخیر با ساخت فیلم «باربی» نشان داد که چگونه میتوان از ساختار موزیکالهای کلاسیک برای بیان مفاهیم فمینیستی مدرن استفاده کرد. او بارها اعلام کرده که برای طراحی صحنه و لباس این فیلم، از آثار کلاسیکی مثل «آواز در باران» (Singin’ in the Rain) و «جادوگر شهر از» (The Wizard of Oz) الهام گرفته است. گرویگ معتقد است که سادگی و در عین حال شکوه بصری سینمای دهه ۴۰ و ۵۰ میلادی، ابزاری است که میتواند تماشاگر را به دنیایی رویایی ببرد. او با هوشمندی تمام، کلیشههای کلاسیک را با نگاهی انتقادی در هم میآمیزد تا اثری خلق کند که هم نوستالژیک باشد و هم کاملاً جدید.
استفاده او از دکورهای مصنوعی و رنگهای اشباع شده، مستقیم به تکنیکهای تئاترگونه سینمای کلاسیک بازمیگردد که در آن همه چیز در استودیو ساخته میشد. گرویگ با این کار ثابت کرد که برای ایجاد جذابیت، همیشه نیاز به واقعگرایی افراطی نیست و گاهی بازگشت به ریشههای نمایشی سینما میتواند تاثیرگذارتر باشد. او در مصاحبههایش با شور و اشتیاق از کارگردانانی چون هوارد هاکس و جرج کیوکر یاد میکند و آنها را معماران واقعی شخصیتپردازی زنانه در سینما میداند. این پیوند عمیق باعث شده تا آثار او دارای یک لایه زیرین فرهنگی باشند که فراتر از یک سرگرمی ساده حرکت میکند.
دیوید فینچر و وسواس «همشهری کین» در عصر دیجیتال
دیوید فینچر (David Fincher) به عنوان استاد کنترل و کمالگرایی در سینمای امروز، همیشه اورسن ولز را به عنوان الگوی خود معرفی کرده است. او معتقد است که «همشهری کین» (Citizen Kane) کتاب مقدس فیلمسازی است و هر کسی که میخواهد وارد این حرفه شود باید فریم به فریم آن را مطالعه کند. فینچر در فیلم «منک» (Mank) به طور مستقیم به سراغ پشتصحنه نگارش فیلمنامه این شاهکار رفت و از تکنیکهای بصری همان دوران مانند عمق میدان زیاد استفاده کرد. او با این کار نشان داد که تکنولوژیهای مدرن دیجیتال میتوانند در خدمت بازتولید حس و حال سینمای سیاه و سفید کلاسیک باشند بدون اینکه مصنوعی به نظر برسند.
دقت فنی فینچر در نورپردازی و چیدمان اشیاء در صحنه، مستقیماً از سبک اکسپرسیونیستی که ولز در دهه ۴۰ ترویج میکرد، نشأت گرفته است. او معتقد است که هر حرکت دوربین باید دلیلی روایی داشته باشد، درست همانطور که در فیلمهای کلاسیک بزرگ شاهد هستیم. فینچر حتی در فیلمهای جنایی خود مثل «هفت» نیز از اتمسفر سنگین فیلمهای نوآر قدیمی الهام گرفته تا حس ناامیدی و فساد را به مخاطب القا کند. این تعهد به یادگیری از گذشتگان باعث شده که او به یکی از صاحبسبکترین کارگردانان معاصر تبدیل شود که هر اثرش یک کلاس درس تکنیکی است.
جالب اینجاست که فینچر با وجود استفاده از پیشرفتهترین دوربینهای دیجیتال، هنوز هم نگران این است که آیا کیفیت کارش به پای استانداردهای نوری فیلمبرداران بزرگ دهه ۴۰ میرسد یا خیر! این تواضع در برابر تاریخ سینما، ویژگی مشترک اکثر کارگردانان بزرگ سه دهه اخیر است که به جای ادعای اختراع دوباره چرخ، سعی در صیقل دادن آن دارند. او با مطالعه تاریخ سینما، یاد گرفته است که چگونه روانشناسی تماشاگر را از طریق لنز دوربین مدیریت کند. در واقع، فینچر ثابت کرده است که کلاسیک بودن به معنای قدیمی بودن نیست، بلکه به معنای رسیدن به یک فرم کمالیافته است که زمان بر آن اثری ندارد.
بونگ جون-هو و سایه سنگین هیچکاک در معماری «انگل»
بونگ جون-هو (Bong Joon-ho)، کارگردان برنده اسکار، بارها از آلفرد هیچکاک به عنوان استاد پنهانی خود یاد کرده است. او در شاهکار خود «انگل» (Parasite)، از مفاهیم فضایی و معماری برای ایجاد تعلیق استفاده کرد که یادآور فیلم «روانی» (Psycho) و «سرگیجه» است. بونگ معتقد است که هیچکاک به او آموخته چگونه طبقات اجتماعی را از طریق پلهها و سطوح مختلف در یک خانه نشان دهد. او با ظرافت تمام، تنش را نه از طریق اتفاقات ناگهانی، بلکه از طریق نگاهها و اشیاء محیطی ایجاد میکند که امضای همیشگی سینمای کلاسیک بریتانیا و آمریکا بوده است.
او حتی در جریان کنفرانسهای خبری خود با شوخی میگوید که اگر هیچکاک زنده بود، احتمالاً از او برای استفاده بیش از حد از زیرزمینها شکایت میکرد! بونگ جون-هو با ترکیب طنز سیاه کرهای و ساختار دلهرهآور کلاسیک، زبانی جهانی خلق کرده است که برای هر مخاطبی قابل درک است. او نشان داد که سینمای کلاسیک یک گنجینه جهانی است که مرزهای جغرافیایی را نمیشناسد و یک فیلمساز اهل کره جنوبی میتواند همانقدر از یک استاد انگلیسی الهام بگیرد که یک فیلمساز هالیوودی. این نگاه فراگیر، رمز موفقیت بینالمللی او در سالهای اخیر بوده است.
دنی ویلنوو و وسعت بیابانهای «لورنس عربستان»
دنی ویلنوو (Denis Villeneuve) برای ساخت حماسههای علمیتخیلی خود مانند «تلماسه» (Dune)، نگاهی دقیق به آثار حماسی دیوید لین داشته است. او معتقد است که فیلم «لورنس عربستان» (Lawrence of Arabia) به او یاد داده که چگونه باید عظمت طبیعت را در مقابل کوچکی انسان به تصویر کشید. ویلنوو از قاببندیهای عریض و صبر در تدوین استفاده میکند تا تماشاگر سنگینی شنهای بیابان را با تمام وجود حس کند. او بارها اعلام کرده که سینما باید یک تجربه فیزیکی باشد و این دقیقاً همان چیزی است که سینمای کلاسیک دهههای ۵۰ و ۶۰ در آن مهارت داشتند.
در دنیای ویلنوو، سکوت به اندازه دیالوگ اهمیت دارد و این رویکرد را میتوان در آثار کلاسیک سینمای اروپا نیز پیدا کرد. او با پرهیز از ریتمهای تند و آشفته فیلمهای اکشن امروزی، به مخاطب فرصت میدهد تا در فضا غرق شود و به جزئیات خیره شود. این احترام به زمان و فضا، میراثی است که او از اساتید بزرگ سینمای حماسی به ارث برده است. ویلنوو با هر فیلم ثابت میکند که سینمای حماسی هنوز زنده است و میتوان با الهام از گذشته، آثاری ساخت که برای نسلهای آینده نیز به عنوان کلاسیک شناخته شوند.
زنگ تفریح: چاپلین و انیشتین در محاصره طرفداران!
یک بار چارلی چاپلین و آلبرت انیشتین با هم در یک مراسم فرش قرمز شرکت کردند. انیشتین که از استقبال مردم شگفتزده شده بود به چاپلین گفت: «مردم برای من هورا میکشند چون هیچکس حرفهای مرا نمیفهمد، اما برای تو هورا میکشند چون همه حرفت را میفهمند!» این فکت جالب نشان میدهد که سینمای کلاسیک از همان ابتدا قدرتی داشته که حتی پیچیدهترین ذهنهای علمی تاریخ را هم مجذوب خود میکرده است. کارگردانان امروزی هم دقیقاً دنبال همین جادو هستند؛ یعنی ساختن چیزی که در عین سادگی، عمقی به اندازه تمام جهان داشته باشد و هر کسی در هر کجای دنیا با آن ارتباط برقرار کند.
وس اندرسون و تقارنهای وسواسی سینمای فرانسه
وس اندرسون (Wes Anderson) کارگردانی است که استایل بصریاش به تنهایی یک امضا محسوب میشود، اما این امضا ریشه در سینمای موج نوی فرانسه دارد. او به شدت تحت تاثیر فرانسوا تروفو و فیلم «۴۰۰ ضربه» (The 400 Blows) بوده و از معصومیت و در عین حال پیچیدگی آن آثار الهام گرفته است. اندرسون با استفاده از تقارنهای دقیق و پالتهای رنگی منحصربهفرد، دنیایی فانتزی میسازد که با وجود غیرواقعی بودن، احساسات انسانی عمیقی را منتقل میکند. او معتقد است که سینما باید مثل یک تابلوی نقاشی متحرک باشد، نگاهی که مستقیماً از زیباییشناسی سینمای کلاسیک اروپا میآید.
تقارن در آثار او فقط یک انتخاب تزیینی نیست، بلکه راهی برای ایجاد نظم در دنیای پر هرجومرج شخصیتهایش است. این وسواس به فرم را میتوان در کارهای کارگردانان بزرگ دهه ۵۰ ژاپن مثل یاسوجیرو اوزو نیز مشاهده کرد. اندرسون با ترکیب این نظم شرقی و ظرافت فرانسوی، سبکی را پدید آورده که در سینمای امروز کاملاً بیرقیب است. او به ما یادآوری میکند که کارگردان میتواند یک خالق مطلق باشد که حتی کوچکترین جزئیات پسزمینه را هم با فکر و هدف انتخاب کرده است. این رویکرد هنرمندانه، احترامی عملی به تاریخ سینماست که در هر پلان از فیلمهای او موج میزند.
گیرمو دل تورو و هیولاهایی با قلب کلاسیک
گیرمو دل تورو (Guillermo del Toro) عاشق هیولاهای کلاسیک استودیو یونیورسال است. او بارها گفته که فیلم «فرانکنشتاین» و «موجود سمی» الهامبخش او در خلق موجودات عجیب و غریب در فیلمهایی مثل «شکل آب» (The Shape of Water) بودهاند. دل تورو برخلاف سینمای وحشت مدرن که سعی در ترساندن مخاطب دارد، از هیولاها برای نشان دادن تنهایی و معصومیت استفاده میکند، دقیقاً همان کاری که فیلمهای کلاسیک ترسناک در دهه ۳۰ انجام میدادند. او معتقد است که هیولاها آینهای از روح انسان هستند و این نگاه روانشناختی را از ادبیات و سینمای گوتیک کلاسیک وام گرفته است.
طراحی صحنههای او همیشه مملو از جزئیات تاریخی و نمادهایی است که به دوران سپری شده اشاره دارند. دل تورو با استفاده از جلوههای ویژه فیزیکی و گریمهای سنگین، سعی در حفظ لمسپذیری موجوداتش دارد تا از سردی دنیای دیجیتال دور بماند. او در کتابخانهاش هزاران فیلم کلاسیک دارد و هر روز ساعاتی را به تماشای آنها اختصاص میدهد تا تخیلش را تغذیه کند. این پیوند عاطفی با تاریخ سینما، باعث شده که فیلمهای او حسی از اصالت و ریشه داشته باشند که در آثار تجاری امروزی به ندرت یافت میشود. او ثابت کرده که با نگاه به گذشته، میتوان آینده سینمای فانتزی را روشنتر کرد.
ریچارد لینکلیتر و پرسهزنی در خیابانهای کلاسیک
ریچارد لینکلیتر (Richard Linklater) با سهگانه مشهور «پیش از…» (Before Trilogy)، سبکی از روایت را به کمال رساند که ریشه در سینمای رئالیستی اروپا و آثار اریک رومر دارد. او از دیالوگهای طولانی و پلانهای ممتد استفاده میکند تا گذر زمان و تغییرات انسانی را به واقعیترین شکل ممکن نشان دهد. لینکلیتر معتقد است که قدرت اصلی سینما در ثبت لحظات عادی زندگی است، نگاهی که مستقیماً از جنبش نئورئالیسم ایتالیا به ارث رسیده است. او با پرهیز از درامهای ساختگی، به مخاطب اجازه میدهد تا با شخصیتها زندگی کند و در افکار آنها شریک شود.
او همیشه از سینماگران کلاسیک به عنوان کسانی یاد میکند که به او جرات دادند تا داستانهایی بدون پیرنگهای پیچیده بسازد. لینکلیتر نشان داد که با دو بازیگر و یک خیابان زیبا در وین یا پاریس، میتوان شاهکاری ساخت که دههها در ذهن مخاطب باقی بماند. این سادگی باشکوه، میراثی است که او از اساتیدی چون یاسوجیرو اوزو و ژان رنوآر آموخته است. او با وفاداری به این سبک، ثابت کرد که تماشاگر هنوز هم تشنه شنیدن حرفهای صادقانه و تماشای روابط انسانی عمیق است، به شرطی که کارگردان بداند چگونه دوربین را به بخشی از محیط تبدیل کند.
باید گفت که لینکلیتر سینما را نه به عنوان یک صنعت، بلکه به عنوان یک تجربه زیسته میبیند. او با ساخت فیلم «بچگی» (Boyhood) که ۱۲ سال طول کشید، عملاً مفهوم زمان در سینما را به چالش کشید، کاری که کارگردانان کلاسیک با محدودیتهای فنی خود همیشه آرزوی انجامش را داشتند. او با تکیه بر آموختههایش از تاریخ سینما، توانست پلی میان مستند و داستانی بزند. این جسارت در فرم، نتیجه سالها تماشای فیلمهای تجربی و کلاسیک است که به او یاد دادند قواعد را برای رسیدن به حقیقتی بزرگتر بشکند. در نهایت، آثار او گواهی بر این مدعاست که الهام از کلاسیکها میتواند به نوآوریهای انقلابی منجر شود.
سوالات متداول (Smart FAQ)
جمعبندی نهایی
رابطه کارگردانان بزرگ و فیلمهای کلاسیک جاودان، رابطهای فراتر از یک علاقه ساده است؛ این یک پیوند ژنتیکی در دنیای هنر است. سینماگرانی که در سه دهه اخیر توانستهاند نام خود را در تاریخ ثبت کنند، همگی در یک ویژگی مشترک هستند: آنها شاگردان ممتاز اساتید کلاسیک بودهاند. این افراد با درک عمیق از تکنیکها، فلسفهها و زیباییشناسی گذشتگان، توانستهاند آثاری خلق کنند که در عین مدرن بودن، اصالت سینما را حفظ کنند. الهام گرفتن از کلاسیکها نه تنها به معنای درجا زدن نیست، بلکه ابزاری قدرتمند برای بازتعریف مفاهیم انسانی در قالبی جدید است. در نهایت، سینما جریانی مداوم است که در آن هر شاهکار، بذری برای روییدن نبوغی جدید در آینده میشود و این زنجیره بیپایان، تضمینکننده حیات هنر هفتم است.
شما کدام تاثیر پنهان را کشف کردهاید؟
سینما دنیای کشفهاست. آیا تا به حال هنگام تماشای یک فیلم مدرن، صحنهای را دیدهاید که شما را بلافاصله به یاد یک اثر کلاسیک بیندازد؟ نظرات و تجربههای خود را از این شباهتهای جادویی با ما در میان بگذارید تا با هم به بازخوانی میراث بزرگ سینما بپردازیم.
نوشتههای مرتبط با سینمای نوین
- دلیل واقعی خیانت رابرت بروس به والاس؛ تحلیل روانشناختی و تاریخی در فیلم شجاعدل
- روانشناسیِ قدرت در فیلم ویپلش؛ آیا برای نابغه شدن، حتماً باید شکنجه شد؟
- روانشناسیِ فیلم «جاده روولوشنری» (Revolutionary Road) | چرا «رویاهایِ مشترک» اگر محقق نشوند، صمیمیت را به سم تبدیل میکنند؟
- چرا در فیلم A Space Odyssey دیالوگهای بسیار کمی وجود دارد؟
- چرا یخچال خانه مادر در توهماتش به یک هیولا تبدیل شد؟ در فیلم Requiem for a Dream 2000







خیلی خوب بود ممنون از معرفی
واقعا مفید بود…. باتشکر